عاشق شبایی ام که ...

عاشق شبایی ام که هوا سرده و برق میره

نور شمع به من انرژی میده 

دیدن شعله های کوتاه اجاق گاز که به آرومی زیر کتری روشن ان به من انرژی میده

من با اینچیزای کوچولو احساس زنده بودن میکنم

تا جایی که یادم میاد ، همیشه ، شبایی که برق میره ، همه از از خلوت خودشون دست میکشن و از گوشه کنار خوشونو میرسونن به سمت هم

میشنن توی یه محفل روشن با نور کم یکی از شمع های روشن و با هم حرف میزنن

معمولا خاطره میگن

خاطره میگن و استیکانای کمرباریکشونو پر میکنن از چایی خوش عطر و طعم توی قوری

اینجور مواقع یاد نقاله خوانی و قصه سرایی های قدیمیا میوفتم

برق که میره ، هر بار فکر میکنم ، بعدا برای نوه ها و نتیجه هام ، خاطره ی این شبا رو میگم 

از مامان بزرگ بابا بزرگایی میگم که پر بودن از خاطرات شاد و غمناک جور واجور از روزگاران دور 

شاید از قصه هایی بگم براشون که یه شبایی مامان بزرگشونو به وجد آورده ان و باعث شده ان فک کنه ، کاش هیچ وقت برق نیاد

گاهی بی برقی چقد خوبه

آنارام باشید

آنارام باشید

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393 ساعت 19:57 توسط آنارام |

صبحای بارونی ... قوای بچگی

صبحایی که از خواب بیدار میشم و میبینم هوا بارونیه ، بطرز عجیبی دلم کارتون نگاه کردن میخواد

از اون مدل کارتونای دوره ی بچگیم

چنگ میندازم به کانالای تلویزیون و هر جا کوچکترین ردی از دوران خردسالیم پیدا کردم ، آویزونش میشم

این روزا شاید کمتر از اون رد ها پیدا بشه . 

چقدر خوشحالم که دپارتمان تام و جری ، هنوز هم مشغول ساخت سری های جدیده 

این موقع ها معمولا دوست دارم با موهای ژولیده و صورت نشسته ، دراز بکشم جلوی تلویزیون و خیره بشم به به جعبه ی جادو و محو بازی رنگها روی صفحه ی مانیتور بشم و بذارم بچگی با تمام قوا وجودم رو تسخیر کنه

امروز از اون روزا بود ...

ابر ... بارون ... صدای قطره ها ... تام و جری 

آنارام باشید

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 ساعت 11:59 توسط آنارام |

دنبال رقم خوردن لحظه های خوب در روزهای آینده ام

 

میرم کلاس یوگا بعد از اِن سال

دنبال آرامشم

دنبال دستایی که نلرزن 

دنبال پاهایی که روی خط راست راه برن

دنبال اندامی که از صاحبش پیروی کنه 

دنبال همون آدمی که چند سال پیش بودم

هفته ی پیش عروسی پسر داییم بود 

بعد از سالها رفتم آرایشگاه 

موهامو شنیون کردم. یه شنیون ساده و خیلی شیک 

فک کردم لازم نیست همیشه همه کارها رو خودم انجام بدم و بد نیست که بعد از سالها یه سری مسئولیت ها رو بدم به بقیه و یکم مثه همه ی خلق الله قرتی بازی دربیارم 

هرچند فرم ناخنای خودم بنظرم زیبا تره ، دلمو زدم به دریا و ناخنامو فرنچ کردم . 

آرایشگر اول با تردید به ناخنام نگاه کرد و گفت " ناخن های خودت خیلی خوشگلن . چیکارشون کنم ؟ " 

گفتم " هر کاری که واسه بقیه میکنی برای ناخنای منم بکن " و بعد مثل دختر بچه ها با هیجان به قلموی لاک که با آرامش روی سطح ناخنم کشیده میشد خیره شدم

راست میگفت . ناخنهای خودم خوشگل تر بودن اما خب همیشه قرتی بازی واسه خوشگلی نیست . متفاوت بودن هم بهونه ی خوبیه 

این ترم طرح برنداشتم . چون ترم پیش طرحمو حذف کرده بودم فک میکردم طرح بعدیو نمیشه برداشت . نگین گفت میشه برداشت و با کلی خواهش و التماس برام طرح ور داشت و بردم توی کلاس خودش . 

کلاس بانمکیه . 

دوست پسر سابق نگین که تازه با یکی از دخترای کلاس مزدوج شده ، همراه با خانومش و دوست پسر سابق خانومش همه کلا دور هم توی کلاس هستن و بطرز خنده داری از هم فرار میکنن . 

90% جذابیت کلاس دیدن حرکات این 4 نفر توی آتلیه است و توی دل خندیدن بهشونه 

خوشحالم از اتفاقی که افتاده . ترم رو با خیال نداشتن طرح ، ریلکس شرو کرده ام و همچنان آرامم

آخر هفته قراره برم سمینار we can  دکتر آزادی

نه فقط بخاطر موضوعش و اتفاقاتی که قراره توش بیوفته . که بخاطر دیدن یکی از تاثیر گذار ترین افراد زندگیم که دلم براش یه ذره شده

دارم روی مخ نوشین هم کار میکنم که بیاد . 

از بعد از فارق التحصیلیش بشدت افسرده شده و نه تنها حاضر به پذیرش شرایط جدید نیست که بشدت در مقابل تغییر مقاومت میکنه 

توقغم پایین آوردم که بهش دست پیدا کنم . به هفته ی پیش روم نگاه میکنم و دنبال رقم خوردن لحظه های خوب در روزهای آینده ام

 آنارام باشید

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393 ساعت 7:8 توسط آنارام |

هنوز کمی بی اعتماده

حال دختر کوچولوم این روزا بهتره 

ترسش کمتره 

لرزشش کمتره

خوشحالیش بیشتره 

لحظه های آرومش بیشتره 

هنوز کمی بی اعتماده 

دارم باش صحبت میکنم 

دوس دارم مثه قبل ، وقتی شب باشه ، بهش بگم چقد آفتاب تند میتابه ، باور کنه که روزه و چشاش اشتباه کرده 

دختر کوچیکه میخنده ، خوشحاله ، ولی خب گاهی توی خودش فرو میره 

گاهی فک میکنه به چیزایی که اتفاق افتاده . به چیزایی که خلاف وعده هایی بوده که قبلا بهش داده بودم

کمی زمان میبره تا بتونم دوباره اعتمادشو بدست بیارم 

التماس دعا

آنارام باشید

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393 ساعت 0:19 توسط آنارام |

خریدار زیاد داره

 

رفتیم لباس زیر فروشی

دنبال گن و خرت و پرتای این مدلی میگشت 

سرمو برگردوندم و اطرافو برانداز کردم 

انواع لباس زیر بالاتنه و پایین تنه ، در و دیوار رو پوشونده بودن 

رنگای مختلف ، طرحهای مختلف

نگاهم روی یکی قفل شد 

سرمو انداختم پایین ... صحبتش با فروشنده قطع شده بود . 

ظاهرا از من سوالی پرسیده بود که اصلا متوجهش نشده بودم . 

هر دو زل زده بودن بهم تا چیزی بگم . 

نمیدونستم از چی حرف میزدن . افکار من روی بند نازکی که با سنجاق روی دیوار ایستاده بود و روش تیکت قیمت " 86.500" چسبیده بود  ، ایست کرده بود .

با سر اشاره کردم به بند مذکور . 

 خنده همه ی صورتمو پر کرده بود . " ببخشید اینو دقیقا کجاشون میذارن ؟ "

فروشنده سرخ شد از خنده . " راستش منم نمیدونم کجاشون میذارن ولی خریدار زیاد داره "

.

.

.

خریدار زیاد داره .

سوال : واقعا این مدل خریدارا که خیلیم زیادن ، میدونن 86.500 هزار تومن رو برای چه چیزی میدن و آیا واقعا میدونن چطور قراره از اون چیز استفاده کنن ؟

و اینکه آیا کسی هست از بین اون خریدارا که بتونه به من توضیح بده چطور یک خانوم از یک بند بعنوان لباس زیر پایینتنه استفاده میکنه ؟ 

آنارام باشید

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393 ساعت 19:25 توسط آنارام |

گاهی ، دیوانه که میشوم ، از این کارها هم میکنم

پالس سوم ، امروز در خانه سرو شد

انژیوکت دیروز را از دستم در نیاوردم و گذاشتم تا امروز در خانه محتاج بیدار شدن این و آن نباشم یا نخواهم در گرمای بالای 50 درجه از خانه بیرون بروم

طبق معمول چند شب اخیر و بخاطر حضور دایی و خانواده اش ، با بچه ها شب را تا دیروفت بیدار ماندیم و دیر خوابیدیم

ساعت 6 ، سِرُم را آماده کردم و روی تختم ، جلوی باد یخ کولر لم دادم و استارت ماجرا را زدم .

از آنجاییکه اصلا برای خودم کم نمیگذارم و باید در این مواقع سلطنتم حسابی مبسوط و دل آب کُنَک باشد ، نوشیدنی خنک فوق انرژی زایی را که برای خودم آماده کرده بودم ( یک چیزی میان اسموتی و لاسی موز و انبه بود . پر یخ ، کم شیرین با شیر و ماست و زنجبیل ) در حال تماشای فیلم ، به هنگام دریافت پالس نوشیدم . بعدش هم دوباره حال دادم به خودم و یک چهارم یک آناناس متوسط را زدم توی رگ .

نوشیدینی اول صبح ، حرارت بدنم را که به دلیل مصرف کوتن بالا برده ، کمی تقلیل میبخشید  و درعین حال صبحانه ی مغذی و خوبی وکاملی بود و آناناس ، تلخی طعم بزاقم را که ناشی از مصرف کورتن در دوز بالا بود ، کاهش داد

بعد هم که دارو به اتمام رسید ، سِرُم و آنژیوکت را درآوردم و همانجا مثل خرس خوابیدم تا زمانیکه تماس لبهای دختر داییم بر روی گونه هایم بیدارم کرد که برای خداحافظی داشت میبوسیدم .

نزدیک به ظهر بود و بچه ها بیدار شده بودند و قرار بود همه بازگردند اصفهان

برادرم هم بهمراهشان از خانه خارج شد و من تنها ماندم

کورتن به سرعت در بدن اثر میگذارد و حداقل برای مدتی احساس قدرت به آدم میدهد

همین قدرت آنی است که مرا دیوانه میکند و در شرایط نامتعارف به کارهای عجیب غریب وا میدارد

در چنین مواقعی ، که تواناییم نسبت به سایر اوقات بالاتر میرود ، تمایلم برای انجام اموری که بعدا راحت نمیتوانم انجامشان بدهم بیشتر میشود و حالا تنها بودنم در خانه و دور از نگاههای مراقب و نگران بودن ، جراتم را صد چندان کرده بود .

با راه رفتن روی پنجه ها شروع کردم و وقتی خیالم راحت شد ، روی پنجه  ها مشکلی ندارم ، پاشنه ها و و بعد کناره های داخلی و بیرونی پا را امتحان کردم . لرزش و عدم تعادلم کمتر شده بود و بیشتر مشکلم اسپاسم بود

حرکت بعدی لی لی بود . لی لی های آرام و کم ارتفاع و همراه با ترس که به تدریج به سرعت و ارتفاعشان افزوده شد

ار آنجاییکه بی جنبه ام و تا بخواهید جو گیر ، از اینجا به بعدش بی عقلی مطلق بود

هر حرکتم میتوانست به راحتی باعث پیچش مچ پا ، تاندونیت ، شکستگی ، افتادن و هر اتفاق ناجور دیگری بشود . چنان چه تا جاییکه میخوردم ، خودم را به درو دیوار کوباندم و حسابی دستها و پاهایم را کبود کردم

هم دویدم ، هم رقصیدم ، هم پرید هم هر حرکت عجیب غریبی را که در خوابم هم انجامشان نداده بودم ، انجام دادم . بعضا به سختی و به همراه درد اما انجام دادم و مرتب زیر لب زمزمه کردم " این شرایط تغییر باید بکند "

یک ساعت و خرده ای از دیوانگی هایم که گذشت ، عرق ریزان و خسته وسط پذیرایی ولو شدم و بی جهت شروع کردم به خندیدن .

من گاهی حسابی عقل از سرم میپرد و موجود بی رحم و خطرناکی میشوم .

یک آن به یاد آوردم ، شدت این حرکات ، آن هم در چنین شرایطی ، هرچند درحال دریافت پالس هستم ، به راحتی میتواند اسپاسم عضلاتم را بیشترکند و در نهایت از پا درم بیاورد

اینبار هم نبوغ من درآوردی احمقانه ام به کار افتاد

کلی قالب بزرگ یخ در آوردم و در یک لگن بزرگ انداختم و آب سرد را گرفتم سرشان و توی حمام پاهایم را با آب سرد ماساژ دادم

سرما ، یک ریلکس کننده ی فوق العاده ی عضلات به حساب می آید

بعد از دوش آب یخ ، خوابیدم . آنقدر که تمام بیخوابی ها خستگی های ناشی از حمله و مصرف کورتن از جانم بدر آمدند

امروز از حال و روز خودم خیلی بیش از روزهای دیگر راضی هستم

اسپاسم و لرزش در اندامم همچنان باقیست امام اصلا با روزهای قبل قابل مقایسه نیست

فردا باید قبل از دریافت دوز چهارم ، پزشکم معایه ام بکند .

شاید تصمیم گرفت بجای 5 پالس ، به همان 3پالس بسنده کند

راستش من همچنان وحشت زده ام و ترچیح میدهم تعداد بیشتری پالس دریافت کنم ولی اثری از این علائم جدید باقی نماند درعین حال ، احتاط پزشکم هم قابل درک است

باید صبر کرد و دید که چه پیش میاید

التماس دعا

آنارام باشید

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393 ساعت 22:8 توسط آنارام |

طعم یک لذت جدید

یکی از لذات جدیدی که درحال چشیدن طعمش هستم این روزها ، بودن برادر کوچکترم و حمایت همه جانبه اش است

اینکه هر روز بهمراه برادرم و نه تنها و یا بهمراه بابا ، برای دریافت پالسهای کورتون میروم و تمام کارها و امورات اداری و غیر اداری ام را اوم میکند و نمیگذارد آب در دلم تکان بخورد

اینکه همه جوره حواسش را میدهد تا در معرض گرما و نور آفتاب قرار نگیرم - این جور حواس جمعی ها را بابا همیشه داشته و حالا ، این روزها برادرم بعنوان جانشین بابا ، تمام و کمال مسئولیت را به عهده گرفته - زیاد راه نروم ، خسته نشوم ، کلا نگران نباشم و همه چیز را بعهده ی او بسپارم 

مرد شده و میخواهد من هم این مرد شدنش را ببینم و احساس کنم . 

خدا حفظش کند ، از جان مایه میگذارد . 

نخندید . واقعا از جان مایه میگذارد . خب هر کس از جان مایه گذاشتنش با دیگری متفاوت است . برای برادر من ، مثلا از خواب زدن آنهم در شرایطی که تمام شب را بیدار بوده و فیلم میدیده، یکجور از جان مایه گذاشتن به حساب می آید . یا مثلا همین که تمام طول مدت یکساعته ی دریافت پالس با حوصله کنارم میماند و حرف میند برایم تا حوصله ام سر نرود ، در حالیکه خودش خسته است و اگر بگذارنش روی زمین بیمارستان ولو میشود و میخوابد ، یکجور از جان ماسه گذاشتن است 

یا مثلا برای پسری که در طول روز بکشیدش هم حاظر نیست پایش را از اتاقش بیرون بگذارد چه برسد از خانه تا مثلا مایحتاچ خانه را تهیه کند ، این روزها دوندگی میکند و برای دریافت دارو ها و کارهای بیمارستانی ام با حوصله وقت میگذارد و نه تنها غرولند نمیکند که در مقابل غرولند ها و بی طاقتی های من هم سعهصدر نشان میدهد و به آرامش دعوتم میکند . خب تمام اینها به نظر برای فردی با خصوصیات اخلاقی برادرم ، یکجور از جان مایه گذاشتن به حساب می آیند 

امروز 2 بار از روی پله های بیمارستان ، که خودم اصرار داشتم برای دسترسی به طبقات بالاتر یا پایینتر ازشان عبور کنم و از آسانسور استفاده نکنم ، افتادم . یکبار پایم لیز خورد و بار دیگر یکهو زیر پایم خالی شد و نشستم روی پله ها . در این شرایط اغلب خنده ام میگیرد . به مانند دیوانه ها . در مقابل بهت و حیرتم برادرم خم هم به ابرو نیاورد و سعی نکرد تا نظرم را تغییر بدهد تا سوار آسانسور بشویم . در عوض با یکدست آن دستم را که نرده ی پله گرفته نبود با قدرت فشرد و دست دیگرش را بروی شانه های گذاشت و با متانب قدم های آهسته ام را هدایت کرد . 

من لبخند میزدم و تمام تلاشم را میکردم تا نگذارم قطرات اشکی که از شادی در پشت پررده چشمانم حلقه زده بودند را کنترل کنم تا برروی گونه هایم نلغزند

نه اینکه حمایت ندیده باشم یا بچه ی سوسولی باشم ، احساس بودن برادرم در کنارم ، به این شکل برایم تازگی داشت. یک تازگی شیرین و دلچسب

به خواسته ی پزشکم دیشب دوبار ام آر آی گرفتم . برای اولین بار در طول 8 سال گذشته کنجکاوی کردم و از پزشکم درباره ی تعداد و کیفیت پلاکهای توی معزم سوال پرسیدم .

حافظه ام آنقدر ها هم بد نیست . یکچیزهایی در گذشنه در ذهنم بود و حالا مطمئن شدم درباره شان . 8 - 9 پلاک هستند که اکتیو نیستند و کاری به کارم ندارند و من نیز به آنها کاری ندارم

اما 4 تا پلاک هست که هم خیلی بزرگ هستند و هم فعال . 2 تاشان در مغزند ( که یحتمل مسئول مشکلات بینایی و حسی ام میباشند ) و دوتاشان در مخچه . که این علائم جدید ( تعادل و حرکت ) احتمالا بدلیل حضور و فعالیت آنهاست . 

تعداد و مدت زمان چالسهایم بیشتر شد وقتی دکترم ام آر آی جدید را دید . 

میگفت اگر این پلاکهای مخچه نبودند ، یک یا نهایت دو دوز پالس برایت تجویز میکردم . چون هم فینگولید ( داروی قبلی ) ، سیستم ایمنی بدنت را ضعیف کرده و هم تایسبری ( 4 هفته ی اول مصرف تایسبری سیستم ایمنی صعیف میشود ) و هم کورتن سیستم ایمنی را ضعیف میکند و ضمینه ی شروع عفونت در بدنت به شدت بالا میرود . اما پلاکهای مخچه ات ، شوخی بردار نیستند و باید فعالیتشان مصدود بشود

من که از زمان شروع علائم جدید به شدت نگران و دلواپسم ، گفتم " هیچ چیز به اندازه توقف فعالیت پلاکهای مخچه ام در حال حاظر برایم اهمیت ندارد . میخواهم متوقف بشود و اصلا دوست ندارم عوارض نو ظهور ماندگار بشوند "

پزشک اصلی من ، یک زن است . یک مادر 

احساس مادرانه اش را همواره در کنار خودم ، روند درمان و تصمبماتش حس میکنم . 

فقط یک مار میتواند به انسان حس اطمینان و آرامش خاطر را منتقل کند 

از بودنش درکنارم در لحظات ناآرام زندگیم ، خوشحالم 

خدا را شکر

آنارام باشید

 

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393 ساعت 14:17 توسط آنارام |