تبليغاتX
ام اس من

در هم

- از سر جلسه امتحان میاد بیرون و تا چشمش بهم میوفته میدوه به سمتم و خودشو پرت میکنه بین بازوهام و سرشو میذاره رو سینمو و بی صدا شروع میکنه به هق هق گریه کردن . همه با تعجب نگاه میکنن . شاید هیچ کدومشون نمیدونن هنوز چقدر این دوری سخت پامون تموم شده. برای فرار از نگاه های کنجکاوشون ، سرمو پشت گوشه ی مقنعه اش مخفی میکنم و سرشو رو سینه ام میفشارم . 

بعدا میگه "دلم واسه عطرتو و آغوشت خیلی تنگ شده بود "

- بعد از مدتها سه تامون نشسته ایم تو ماشین منو خیابون گردی میکنیم . میگن " دلمون واسه بوی ماشینت تنگ شده بود " و اینبار برای اولین بار ، بعد از مدتها ، تازه متوجه میشم منظورشون از بوی ماشین آنی چیه ! به خوشبو کننده ی آویرون از آینه ی ماشین اشاره میکنم و میگم " خودمم دلم تنگ شده بود "

- یکی از favorit های من ، نشستن روبروی این زن مو بلوند و درشت اندام و چشم آبی اجنبیه و حرف زدن باهاش به زبون خودشه . به شدت معتقدم روز عروسی دخترهاش هم در آغوش نکشیدندشون و نهایت بروز عشقش زمانی رخ میده که نوه هاش رو در آغوش میکشه و بهشون میگه " give mama a kiss " . طبیعیه وقتی میگه دلم برات خیلی تنگ شده بود ، با گوشت و پوست و استخوان باور میکنم که واقعا دلش برام یه ذره شده بوده و وقتی بهم میگه دوست داره ببیندم ، با سر راهیه خونه اش میشم . خیلی لذت بخشه ، بعد از اینهمه سال ، اینبار بعنوان مهمان و نه یه داشن آموز نشستن سر مبلای خونه اشو  و دیدن برق شادی ایجاد شده تو چشاش بعد از تقدیم جعبه ی شیرینی و دسته ی گلی که گرفتی براش.

-بهش میگم " خیلی تنبل شده ام . همه اش دوس دارم بخزم تو رختخواب و بخوابم " میگه " همه ی اندامهای داخلی بدنت دارن استراحت میکنن . طبیعیه که ذهنت هم دلش بخواد استراخت کنه . بعدم انقدر بیخوابی و بدخوابی داری و بی توجه بوده ای بهشون که صدای بدنت در اومده . اگه کار خاصی نداری بخواب . خودتو اذیت نکن ". میخندم . " مشکل همین تیکه ی آخرشه "

-میگم " همه میگن خل شدی . چی بهت داده ان خورده ای ؟" میخنده . به مامان خیره میشه و مامان علت رو توضیح میده و در ادامه تاکید میکنه " داداشش میگه ، خودش خل بود ، الان حلش وخیم تر شده " . کمی اخم میکنه " من از اول گفته ام . آنارام منبعه . شخصیتش مدیره و پر از انرژیه . الان که شرایط بدنش رو به سلامت میره ، انرژی اش هم بیشتر میشه " میخندم . حتی حوصله ی حواب دادن رو بهش ندارم

- قرار بود واسه تولد خاله ام من کیک درست کنم . وقت نشد ولی . رفتم ناتالی . احساس سرخوردگی تمام وجودم رو پر کرد . دیدن کلکسیونی از بهترین و محبوب ترین خوردنی های مورد علاقه ام اشک رو ، روی گونه هام جاری کرد . اگر مامان همراهم نبود حتما دلو به دریا میزدم و بیخیال هر چی سلامت و رژیم  ... میشدم 

- امروز شاخ در آوردم وقتی بیدار شدم و دیدم که همه جا سفید شده . باور نکردنیه . من تا ساعت 3 صبح بیدار بودم ولی هیچ خبری از برف و بارون نبود . بعد یهو ساعت 6 که بیدار شدم همه جا از برف پوشیده شده بود . از اون عجیب تر آسمون بود که ساعت 8 آفتاب در اومد و انگار نه انگار که همین آسمون بوده که اینهمه باریده  

- تو فیس بوکش استیتوس گذاشته که " دوز اول شیمی درمانیم رو 26 ژانویه خواهم داشت . باورتون میشه ؟ من برای سه ماه جشن شیمی درمانی دارم. قراره کلی خوش بگذره . تصمیم گرفته ام تا چند هفته ی آینده کلی با موهام حال کنم . بهرحال من میخوام موهامو اهداء کنم . فر فری و بلوند و با کیفیت بالا . زندگی خیلی زیباست ...." یاد عکس فارق التحصیلیش میوفتم . وسطای شیمی درمانیش بوده و سرش کچل کچله . مامان که دیدش گفت " خوشگل ترین سر کچلیه که تو زندگیم دیده ام " اشک تو چشام جمع میشه . 16 سال پیش بود که از مرگ حتمی نجات پیدا کرد . از اون موقع تا حالا ، داره ادای نذر میکنه . 5 سال بیشتر از قولی که به خدا داده بود . حالا دوباره ... امیدوارم خدا کمکش کنه و اینبار هم بتونه شفا پیدا کنه . چقدر فرصتها کوتاهن 

پیست : به احترام دوستانی که از ریز بودن خط مطالب از حالا به بعد سعی میکنم از فونت درشت تر استفاده کنم . اگر باز هم بنظرتون سایزش بد بود کامنت بذارین 

آنارام باشید


-  

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت 22:55 توسط آنارام |

تقاضا...

این وب نویسی و حواشی اش هم شده اند قوز بالا قوز

نه اینکه بد باشند هاااااااااااااا . نه به هیچ عنوان

اصلا به عقیده ی من وب نویسی یکی از بهترین و جذابترین کارهای دنیا ست

همینکه آدم بنویسد اصلا خودش عالمی دارد که به اندازه ی تمام خوشی های عوالم دنیا لذت بخش است

مشکل اصلی ماجرا ، حواشی وب نویسی است

خب راستش یک دل سیر و بی مشغله و بی کار میخواهد سر و کله زدن با دنیای الکترونیک

همین روزانه بروز شدنش و تغییراتی که آدم باید بهمراهش خودش را بدهد دردسر است دیگر

مثلا همین وبلاگ من 

نه خداییش نگاه کنید

چند قرن است که این قسمت درباره ی وبلاگ رنگش مشکی شده و خواندنش کلی قر و فر دارد ؟

خب قالب نیاز به بروز شدن دارد دیگررررررررررررررررررررر

راستش را بخواهید نه تابحال توانسته ام قالبی را پیدا کنم که باب میلم باشد که مثلا قالب را تغییر دهم ، نه اصلا دوست دارم قالبم تغییر کند

معتقدم وقتی 5 ، 6 سال با این فضا و قالب و آواتار معرفی شده ای ، تغییر ظاهر موجب گمراهی خوانندگان و بعضا تو ذوق خوردنشان میشون . اصلا خوانندگان به کنار ، خود نویسنده احساس غریبگی میکند در فضای جدید

تنوع خوب است . ولی تاحدییییییییییییی

داشتم میگفتم . 

یا مثلا لینکدانیه سمت چپ بلاگم . مدتیست دیگر نه چرخان است و نه وظایف محوله را آنطور که باید عملی میکند

از اولش هم میدانستم کار از گوگل ریدر و تغییراتش خراب است

باید میرفتم و هر آنچه ساخته بودم را از نو بنا میکردم . 

خب خداییش قبول کنید در این واویلای بی وقتی ، نه حسش بود و نه زمانش 

همین امر موجب شده بود که وبلاگهای مورد علاقه ام را هم لینک نکنم و بعضا فراموش کنم

این روزها اما ، با وجودیکه در فرجه به سر میبرم و باید حسابی بچسبم به درس و کتاب ، تصمیم گرفته ام کمی سر و سامان بدهم به این اوضاع آشفته. حالا اینکه کی بتوانم به موفقیت برسم ، خدا میداند

از لینکدانی شروع کرده ام

خوب است آدم هر از چندی به دوستان فراموش شده اش سری بزند و ببیند در چه حالی بسر میبرند

بسیار متاثر و ناراحت شدم از اینکه بسیاری از دوستانم را گم کرده ام

نه اینکه مقصر من باشم هاااااااا . نه

مدت طولانی ای ننوشته اند و بعد صفحاتشان بسته شده اند . بدون اینکه حتی اثری ازشان بجا بماند

دوستانی که خیلی خوب مینویسند و اتفاقا از بهترینهای من بوده اند . 

به هر کجا سر میزنم هیچ اثری ازشان نیست 

یا مثلا مدت طولانی است وبلاگهاشان بروز نشده که این بیش از پیش مرا به هراس می اندازد و با توجه به بی رحم بودن روزگار میترساند که دور از جان اتفاقی براشان نیافتاده باشد

بهرحال اتفاقات جدیدی در لینکدانی ام در حال وقوع است . 

تعدادی از لینکها حذف میشوند و تعدادی اضافه

مثل همیشه باز هم میگویم ، معیار من برای لینک کردن ام اسی های وبلاگشتانت ، فقط و فقط ام اسی بودنشان است ولا غیر . یعنی اگر ام اسی هستید و وبلاگ یا سایت دارید ، ممنون میشوم خودتان را به من معرفی کنید تا لینکتان کنم

اگر هم ام اسی نیستید و لینک هم نیستید باز اگر دوست دارید برایم کامت بگذارید تا بیایم و بهتان سر بزنم و اگر شد ، لینکتان کنم

از دوستانی که پیش از این در لینکدانی ام بوده اند و دیگر نیستند هم خواهشمندم بیایند برایم کامنت بگذارند چرا که یا به دلیل حواس پرتی اینجانب و یا بدلیل  پیدا نکردنشان در دنیای اینترنت از قلم افتاده اند

پیوست1 : شنیده اید که میگویند ، گیاه خوارها ، صلح طلب هستند؟ عرض میکنم خدمتتان که هیچ ربطی به طلب و اینها ندارد . بنده های خدا توان و جانی در تن ندارند که بخواهند چیزی طلب کنند . ترجیح میدهند بمانند سره جایشان و بدون هیچ تقلایی بگذارند ، زدگی روال خودش را طی کند و ایشان زور اضافی نزنند 

پیوست2 : روزهای بسیار بسیار خوبی را سپری میکنم . در جمع های فامیلی حاظر میشوم و از تهه دل میخندم و اطرافیانم با ریسه رفتنهایم به خنده می افتند . تمام این دو روز ، نیم ساعتی یک بار همچون کودکان خود را در آغوش مامان رها میکرنم و گونه هایش را در زیر باران بوسه هایم غرق میکنم .  به جبران این 4 ماه نبودنم در خانه تا توانسته ام برادرم را با شیطنت هایم کلافه کرده ام و در زمانیکه کفرش در می آید با حربه های همیشگیم خشمش را فرو مینشانم و بجایش لبخندی حاکی از " خدا شفات بده آنی . خلی هااااااااااا " میهمان لبهایش میکنم . پدرم را عاشقانه صدا میزنم و راست راست این طرف و آنطرف خانه بدنبالش راه میوفتم و برایش تا متوانم حرف میزنم و یک جورهایی سرش را میبرم ، تا جاییکه بگوید " خیلی خب ابا . بذار من کارمو بکنم ، بعد میام میشینم و برام تا دلت میخواد حرف بزن " . و لحظه به لحظه با خود می اندیشم که چطور توانسته ام این مدت را دور از این فضا دوام بیاورم . من عاشق خانواده ام هستم 

آنارام باشید


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390 ساعت 22:20 توسط آنارام |

هیچ جای دنیا ...

الان پرم از انرژی ، از شادی ، از خوشحالی ، از شور ، از نشاط

خدایا مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییی

درسته که 3 هفته اس نه خواب دارم نه خوراک

درسته که تو هفته ی گذشته بیشترین زمانی که شب تونسته ام بخوابم 3 ساعت بوده ، اونم از این خوابا که یم ساعتی یه بار میپری از خواب که نکنه خواب مونده باشم

درسته که مشغله و کارا تو 3 روزه گذشته حتی بهم فرصت دوش گرفتن هم نداده بود

درست که خستگی گاها از پا درم میاورد و قدرت حرف زدن رو هم ازم میگرفت 

درسته که دیروز یه روز وحشتناک بود برام

و  از صبح زود تحویل داشتم و به محض رسیدنم به خونه کمر بستم به مرتب کردن خونه که حالا تبدیل شده بود به تلی از وسایلای من و اتاقم که با آشغال دونی دیگه فرقی نداشت و بعدشم بلافاصله رفتم فرودگاه و پروازم 3 ساعت تاخیر داشت و منه خسته ی بیحوصله ی خوابالو با یه کوله ی 5 و نیم کیلویی ، مرتب از اینور سالن به اونور سالن رژه میرفتم و از شدت خستگی داد و فریاد کتفای بیچاره ام رو هم نمیفهمیدم و ساعت 11 که رسیدم اهواز 40 دقیقه منتظر بارم بودم و تقریبا جنازه ام رسید در خونه

همه ی اینا درسته ولی

هیچ چی شیرین تر از پناه بردن به آغوش گرم خونواده نیست

هیچ چی شیرین تر از بوسه ی بابا که روی پیشونیت میشینه  و عطر مامان که تو ریه هات میره  و قدرت دستای نیرومند برادری که عاشقانه بهت میگه " دلم برات تنگ شده بود " توی دنیا دنیا نیست

هیچی به اندازه ی خونه ای که عطر گل نرگس تو فضای صمیمی و گرمش غوطه وره بهت آرامش نمیده 

و هیچی جذاب تر از گشتن و پیدا کردن تغییرات خونه تو نبودت و در نهایت دیدن لحاف و رو تختی جدید رو تختت نیست

اصن یه کلام

هیچ جای دنیا خونه ی آدم نمیشه . هیچ جااااااااااااااااا

خدایا مرسی که الان خونه ام 

مرســــــــــــــــــــــــِییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ساعت 22:19 توسط آنارام |

پایان سری سوم سم زدایی...

سری سوم سم زدایی هم به پایان رسید

بعد از دو هفته سم زدایی شکل رژیمم از امروز تغییر کرده

حالا دیگه رسما یه گیاه خوار تمام عیارم

البته ، یه سری از مواد گیاهی مثل سیب زمینی و ذرت و یه سری از غلات و موز و اینا رو با محدودیت میتونم بخورم

پودر ها  و معجون هایی که بصورت روتین باید بعنوان دارو خورده بشن هم تغییر کرده ان

خوشمزه تر و خوش بو تر شده ان

امروز یه جزوه بهم داد از انواع غذا ها و خوراکهایی که میتونم با سبزیجات درست کنم و بخورم

صفحه اولو که باز کردم ، اسم خامه و آرد و کره آنچنانی برقی زد جلو چشام که از خود بیخود شدم و با صدایی که تقریبا به جیغ شباهت داشت گفتم " آخ جوووووووووووووووننننننننننننننننن . من دیگه هم میتونم خامه بخورم هم آزد هم ... "

جمله ام تموم نشده گفت " حرفشم نزن . فعلا اونا رو نگاه هم نمیکنی . فقط غذاهایی که گیاهی ان بطور کامل "

هرچند اون هی داشت خط و نشون میکشید که طرف اون رسپی ها و غذاها هم نرم ، من ولی انقدر ذوق زده شده بودم که صداشو محو میشنیدم و نیشم تا بنا گوش وا بود و مثل بچه ها ذوق کرده بودم با تصور طعم  فوق العاده ی غذاهایی که دشتورشونو خونده بودم

فردا آخرین روزیه که فرصت دارم کارای درس درک و بیانم رو ببندم و پس فردا صبح تحویلمونه

امیدوارم تا فردا همه کاراش تموم بشه و پس فردا خوشحال و خندون برم داشنگاه واسه تحویل

چون تحویلمون از دوشنبه افتاد به چهارشنبه مجبور شدم بلیطمو عوض کنم و بچاش بعد از ظهر چهارشنبه برم اهواز ایشالله

از همین حالا دارم لحظه شماری میکنم برای اون موقع 

یه چیز دیگه . واقعا نمیدونم چرا انقدر تنبل و از زیر کار در رو شده ام . کاش یه محرک بود و مجبورم میکرد دل بدم به کار

آنارام باشید




نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 23:37 توسط آنارام |

خواننده ی عجب وبلاگ باحالی هستید ها....

خودمونیم .خدایی خواننده ی عجب وبلاگ باحالی هستین شماااااااااااااااااااااااااااااا

تو این هاگیر واگیر کلیک کرده ام رو مرتب کردن آرشیو وبلاگم

همیشه همینطوره . دقیقا زمانیکه وقت سر خاروندن هم نیست آدم دوست داره کارای متفرقه بکنه

تو یکی از پستای قدیمی هم اینو گفته بودم 

یه دوستی میگفت " تو ایام پایان ترم خوندن آگهی ترحیم روزنامه ها هم جذاب میشه "

خلاصه که از دیروز به محض گیر آوردن یه وقت خالیه کوچیک نشسته ام پای آرشیو وبلاگم و از اولین پست شروع کرده ام به خواندن

چه حالی میده آدم خاطره هاشو بخونه

من خاطره زیاد مینویسم . تا حالا 12 تا دفتر پر و پیمون رویداد روزانه و خاطره و ... نوشته ام ولی این اولین باره که اون خاطره ها رو میخونم

داشتم میگفتم ، از اسفند 85 شروع کردم به خوندن

چقدر نوستالژیک شده ام تا حالا . با خوندن تک تک کلمات ، لحظه های به ثبت رسوندنشون برام زنده شدن

چقدر خندیدم با نوشته هام . خدایی باحال مینوسمااااااااااااااااااا

یه چیزی که خیلی برام جالب بود ، روند تغییراتم بود

چه جسمی ، چه روحی ، چه ...

آنارام 5 سال پیش با آنارام الان چقدر فرق داشت

آدم خودش متوجه تغییراتش نمیشه . اطرافیان هم به ندرت متوجه میشن

تغییرات خوبم چقدر زیاد بودن

مامانم اگه اینجا بود میگفت " خصوصیات نحسنه ات تبدیل شده ان به یه سری خصوصیات احسنه "

یه چیزی که یادم رفته بود و خیلی خوشحالم که یادم اومده ، گرفتگی های عضلانی و سردرد های دائمی ای بود که داشتم

انقدر بنظرم دور میان که تقرییا یادم نیست از کی تموم شدن

شاید با شروع مصرف تایسبری اونا به تدریح از بین رفته ان

بهرحال خدا رو کلی شاکرم

اول که عادت به نوشتن دارم

دوم که لحظات خوب و بدم رو با هم ثبت میکنم

سوم میتونم برگردم به عقب و بازخوانیشون کنم

چهارم که انقدر موقع بازخوانی خوشحال میشم از اینکه اون لحظه های سخت تموم شده ان

پنجم که عادت به پر رنگ کردن سختی ها ندارم و بالعکس تبحرم در پر رنگ کردن لحظات خوب زندگیمه

ششم که خدا انقدررررررررررر دوسسسسسسسسسسسسسسم داره

توصیه نوشت : اگر عادت به نوشتن دارید ، خودتون رو از بازخوانی لحظه هاتون محروم نکنید . شرط میبندم لحظات خوبی رو با خوندنشون سپری خواهید کرد

آنارام باشید

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 1:33 توسط آنارام |

پایان سری دوم سم زدایی

- این چیه ؟

-روغن کرچه

- واسه چیه ؟

- که بخورم دیگه. شبا یه قاشق

- که چی بشه ؟

- که برم دستشویی

- دِ نه دِ . برم مال وقتیه که برگشتی توش باشه . اینو بخوری دیگه بر نمیگردی . تا صب تو دستشویی میمونی

4 روز دیگه هم آش خوردم. یه آش جدید

البته خوبیش به این بود که دیگه 3 ساعت به 3 ساعت لارم نبود بخورم

ولی عرقیجات و داروهای گیاهی ای که بهم داده شده بود رو باید 4 ساعت به 4 ساعت میخوردم و کلی چیز میز جدید اضافه شده بود به رژیمم

روز 5 ام هم دوباره دوغ خوردم تا مواد سمی و اضافی ای که تو این 4 روز جمع شده بودن ، دفع بشن

از امروز دوباره یه سری دیگه از سم زدایی شروع میشه و تا 4 روز خوراکم یه آش با ترکیبات جدیده و روز 5 ام دوغه

تو رژیمم یه سری مواد هستن مثل عرق بهارنارنج که چون باید به دفعات خورده بشن بدجوری سیستم گوارش رو کند میکنن و به همین جهت کلی چیزای بدمزه از جمله همین روغن کرچک هم وارد دایره ی غذاییم شده

شخصا اسم روعن کرچک که میاد یاد رادیولوژی و عکس برداری های وحشتناک میوفتم . کلا خاطرات خوبی ندارم از روغن کرچک. شاید این دوره باعث بشه انزجارم از همچین چیزایی کم بشه و از احساسات منفیم کاسته شه

یه خوبی ای که این رژیم داره ، اینه که یاد میگیریم چطور میشه با یه سری سبزیجات تازه ، بدون استفاده از گوشت و مرغ آشهای خوشمزه و مجلسی سالم درست کرد . واقعا خوشمزه

حالم خوبه شکر خدا . 

پیوست :شدیدا درگیر کارها و تحویل پروژه هامم.  برای 3 شنبه ی هفته ی آینده بلیط گرفته ام که برم اهواز . دلم دیگه بدجوری تنگ شده .

آنارام باشید

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 11:54 توسط آنارام |

لعنت به این ثانیه ها ...

کاش شرایط اینجور پیش نمیرفت

کاش انقدر زود بزرگ نمیشدیم

کاش انقدر تغییر نمیکردیم

کاش هنوز همون بچه های پاک و ساده ی سایق بودیم

کاش انقدر دو دوتا چهار تا تو روابطمون نبود

کاش انقدر رمز و رازهای زندگیامون زیاد نبود

کاش انقدر جلوی هم خودمونو سانسور نمیکردیم

کاش انقدر دلمون برای خود سابقمون تنگ نمیشد

اصلا میدونی ؟

کاش انقدر من احمق نبودم که با یه اتفاق کوچیک انقدر سریع دلم هوای قدیما رو بکنه و اشک تو چشام جمع بشه که چی شد که اینجور شد ؟

دلم برای قبلنات تنگ شده لامصب

اصلا یادت هست اون وقتا رو ؟ منو یادت میاد؟ 

ببینم وقتی میبینیم یاد هیچ چیز خاصی نمیوفتی ؟ حتی یه حس ؟

لعنت به این ثانیه ها 

لعنت به این ثانیه ها که هر چی سرعتشون بالاتر میره ، فاصله ی ما آدما رو از خودمون بیشتر میکنه


 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 23:28 توسط آنارام |