X
تبلیغات
ام اس من

این موقع از سال

دوس دارم غرق شم تو هوای این روزا

این روزا از سال که حسابی قدرت مسحور کردن آدما رو دارن

روزایی که بوی بهاری شدن دارن و هیجان سال نو

این وقتا از سال برای من همیشه بهترین ها بوده ان و هستن

سرخوشی نزدیک شدن به نوروز و تولدم و جشن و شادی هایی که توی زندگیم در هم ادغام شده ان 

وقتی این موقع از سال میرسه ، من احساس یه تموم شدن و شروع شدن دوباره دارم

هم سال و هم سنم

من یه عادتی دارم که همیشه فک کرده ام خیلی خوبه

مینویسم . از روزام . از لحظه هام . از افکارم . از رویاهام ....

هر سال ، این موقع ها که میشه ، قلم و دفترمو برمیدارم و مینویسم . از مهمترینام . مهمترینای سالم . هم خوباش ، هم بداش 

بعد صفحات بعدی رو اختصاص میدم به آرزوهام . آرزوهایی که سخت پیوند خورده ان با تخیلاتی که شب و روز در حال زندگی کردن بینشونم 

تا جاییکه میتونم احساساتمو ، که پر رنگ ترین دیتیل زندگیم هستن با کلی شکلک و تصاویر گرافیکی و!:.81نگ ، به رخ میکشم .

هر سال این موقع ها که میشه ، قبل از قلم دست گرفتن ، دفترمو ورق میزنمو و صفحات سال قبل و سالهای قبلتر رو مرور میکنم . 

2 تا مداد رنگی ، همرنگ مداد رنگی های سالهای قبل دست میگیرم و اون خواسته ها و آرزوهای سال قبلو که بهشون رسیده ام با یه رنگ و اونایی که هنوز تا رسیدن بهشون زمان باقیه ، با رنگ دیگه تاچ میزنم و لابلای نوشته های سالهای قبل تر که با مداد رنگی مربوط به آرزوهای دست نیافته تاچ خورده ان ، دنیال اوناییش میگرده ام که بالاخره بهشون رسیدم !!!!

من آدم خیلی خوش شانسیم . 

یه دفتر خوشگل و جذاب دارم که هرسال واسه نوشتن توش مطلب هست. لحظه ها و رویداد هایی دارم که برجسته ان و میتونم به خوب یا بد بودنشون فکر کنم . 

رویاهایی دارم که میتونم روی کاغذ بیارمشون تمومی ندارن. هرچند غیرقابل دسترس و نشدنی ، جسارتی دارم که بهشون بها بدم و بدون ترس از نشدن، آرزوی رسیدن بهشون رو بکنم . 

یه سال دیگه هم به روزای آخرش نزدیک میشه

روزای آخر سال 92 و 23 ساله بودنم به سرعت دارن میگذرن و من به مثابه هرسال با وحشت به این ساعات و دقیقه ها خیره شده ام و به این فکر میکنم که امسال سرعتشون بیشتر از سال قبله و پارسال سریعتر از سال قبلش گذشتن و احتمالا سال بعد این ثانیه ها عجولتر از امسالن . 

دارم به این فک میکنم که شاید لحظه ها هم سال به سال بزرگتر میشن و قد و قامتشون بلند تر و فاصله ی گامهاشون از هم بیشتر میشه ؟

پیوست : بعد از یک سال و اندی ، طلسم داره شکسته میشه و اگه خدا قسمت کنه ، دارم با دوستام میرم کنسرت . کنسرت گروه 4 تار . من دوست میدارم این گروه رو . خیــــــــــــــــــــــــلییییی !!!!

آنارام باشید 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392 ساعت 20:44 توسط آنارام |

ه ی ج ا ن . . . D:

دوستام دارن میان

داداشم با دوستاش دارن میان

بچه های داییم با دوستاشون دارن میان

اهالی خونه دارن میرن ، خونه خالی میشه ، اکیپ بربچ سرازیر میشن

از هیجان دارم میمیرم

کلی برنامه ریختیم و میخوایم حسابی حال بدیم به خودمون

دلم واسه هیجان زده شدن تنگ شده بود

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392 ساعت 2:28 توسط آنارام |

خوبم

روزای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم . خیلــــــــــــــــــــییییییی سخت !

توی این مدت که شاید شروعش از 5 ماه پیش بود ، گلی هم مطلب نوشتم . ولی مثه حال نابه سامانم ، نوشته هامم نابسامان و نا تموم موندن . راستش هیچ وقت هم حال و حوصله ی ادیت و پست کردنشونو نداشته ام و ندارم و نمیخوامم که داشته باشم 

امروز ولی حالم خوبه . دیروز هم خوب بودم . پریروز و روز قبلشم خوب بودم . یه جورایی از 3 شنبه ، هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه ، برام بهتر از قبلترشه !

یواش یواش یواش دارم برگشت میکنم به ایده آل خودم

کمتر قیافه ام یه وری و مغمومه و دارم بیشتر میخندم

از سکوت طولانی و خسته کننده ی درونم دارم جدا و به آدم پر حرف قبلی نزدیک میشم

ذهن یخ بسته و بی تحرکم داره یواش یواش آب میشه و چشمه های جوشان درونش به دمای قل قل زدن نزدیک میشه

رکود مسخره ای که همه ی وجودمو توی خودش جا داده بود داره جاشو با مجموعه هیجانات داغه داغه قدیمی عوض میکنه

چشمه ی خشک شده ی تخیلاتم شروع به جوشیدن کرده !!!!!

خوبم . خوب بودنمو دوس دارم . دلم واسه خوب بودن حسابی تنگ شده بود . حسابیییییییی

آنارام باشید

 


نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 10:48 توسط آنارام |

این نیز بگذرد

خونه حسابی شلوغ و بهم ریخته اس .

تمام بساطم وسط هال پهن شده ان و اوضاع آشپزخونه سخت بی ریخته

نه اینکه خیلی استفاده ای از آشپزخونه شده باشه ها ! نه . فقط کلی ظرف و وسیله روی کابینتا بطرزه آشفته ای قرار گرفته ان و من این یه هفته اصلن حال و حوصله ی مرتب کردنشونو نداشته ام

صب همسایه پایینیمون زنگ زد و درباره ی چکه ی آب از سقف حمومشون گفت و بعدم گفت که یه سر میاد بالا تا ببینه ماجرا چیه !

خیلی تند تند و هول هولکی در حد ماستمالی خرت و پرتامو از تو هال به اتاقم منتقل کردم . همسایه نیومد فقط اتاقم از وضغ اصف بار قبلی ، وحشتناکتر شد

دمدمای غروب بود که زنگ درو زدن

داشتم شام میخوردم . یه کاسه آش از یه قابلمه ای که 5 روز پیش درست کرده بودم . 

از آیفون چهره ی داییم رو دیدم که پ منتظر باز شدن دره . 

خیلی سریع کاسه و سینی سوپم رو گذاشتم توی مایکروفر و موهامو پشت سرم جمع کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم ، ظاهر خونه خیلی بد نیست درو وا کردم

اومده بود بهم سر بزنه و ببینه اوضاع خوبه یا نه ؟ بعدم ببینه ماجرای چکه ی آب از سقف همسایه چیه !

بنظر میومد مشکل از طبقه ی بالایی ما باشه . چون دیوار حموم ما هم برآمده بود .

داییم سریع رفت . البته بعد از کلی چک و چونه زدن با من که برم خونشون و من طبق معمول درس و کار و کلاسم رو بهونه کردم .

دایی که رفت من دیگه حوصله ی خوردن نصف دیگه ی سوپم رو نداشتم و کاسم رو کنار ما بقیه ی کاسه های تا نصفه پر از سوپ روزهای قبل گذاشتم توی سینک 

بعد مامان بزرگم زنگ زد و خبر برگشت زودتر از موعدشون رو بخاطر همین بساط همسایه بالایی داد

نمیدونم خوشحال شدم یا ناراحت . 

پتو و بالشتمو برده بودم توی هال و چشای به شدت خسته ام رو روی هم فشار میدادم . 

سرمو فرو کردم توی بالشت و به این فک کردم که حالا تو این هیری ویری کی خونه رو مرتب کنه ؟

آدم جدیده به مثابه تمام روزهای گذشته ، باهام تماس گرفت و حال و احوالمو جویا شد و وقتی فهمید تمام روز رو خسته و ولو بوده ام و کرکسیون صبم رو هم نرفته ام ، حرفی نزد . ولی میتونستم از لحن صداش متوجه ناراحتیش بشم و بفهمم دوس نداره من این حال و روز رو داشته باشم . راستش حوصله ی دلداری این یکی رو نداشتم و فقط به گفتن جمله ی " این نیز بگذرد " بسنده کردم . 

از صب زیر چایی رو نبسته ام و تقریبا بجز 3 قاشق برنجی که ساعت 2 خورده ام ، چایی تنها چیزی بوده که وارد معده ام شده . نه اینکه چایی خور باشم . فقط چایی و صدای کتری که گاهی وقتی سرمو برمیگردونم سمت گاز ، شعله های زیرش روشنن ، بهم حس آرامش و زنده بودن میده

با بیحوصلگی توی نیم ساعت اوضاع آشفته ی آشپزخونه رو سر و سامان دادم . اتاقم ولی یکی طول کشید . چون وسطش هی خسته و بی حوصله میشدم و دست از کار میکشیدم

بنظر میاد خونه به یه حالت نسبی آتش بس رسیده حالا و اگه نضف شب خانواده برگردن ، آبروریزی نمیشه






نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392 ساعت 19:0 توسط آنارام |

سه ساعت خنده دار کذایی

مامان بابام همیشه سعی کرده ان که آدم مستقلی به بار بیام

سعی کرده ان بیش از احساسم ، منطقم روی تصمیمام اثر بذاره و و کمبود عاطفی نداشته باشم

شاید واسه همینه که هر کسی اجازه ی نفوذ به حریم شخصیم رو نداشته و محدوده ی نزدیکی آدما بهم از پیش تعیین شده و مشخص بوده

نه اینکه احساس نداشته باشم یا اشتباه نکنم . نه .

برعکس من جز پر احساس ترین آدمای روی کره ی زمینم و اشتباهاتم سر به فلک میکشن ، با اینکه خودم از نادرستشون کاملا آگاهم

حال الانم هیچ ربطی به کاراکتر و شخصیتم نداره

خوب میدونم مال مصرف کورتن و بهم ریختگی هورمونهامه 

همه چیز توی 3 ساعت رخ داد. سه ساعت خنده دار کذایی

من آدم مایوسی نیستم . هیچ وقت نبوده ام . همیشه سعی کرده ام تو بدترین شرایط هم بهترین ها رو ببینم و امیدوار باشم

امروز انتخاب واحدم بود . 

خواب موندم . 

خوب طبیعیه . کسی که بخاطر مصرف کورتن خواب شب و روزش بهم میریزه ، خیلی نرماله که دقیقا 5 دقیقه قبل از انتخاب واحد بیهوش بشه. بعدم که بیدار شد ، اصن یادش نباشه که انتخاب واحد داره و باید به خودش بچنبه

امروز انتخاب واحد بود و من 20 دقیقه ی آخر ، اونم بعد از اس ام اس همکلاسیم ، یادم اومد که باید انتخاب واحد کنم

اعتراف میکنم گندترین انتخاب واحد زندگیم بود. 

به شعارای دروغی به خودم دلداری دادم که حتما یه مصلحتی توی ماجراست و تو خبر نداری

بعد با ناراحتی زنگ زدم به مامانم و انقد پشت خط موندم تا تماسی رو که پشت خطش بودم رو قطع کنه و بیش از اینکه مورد توجه مهر و محبت و دلداریش قرار بگیرم ، مورد غیض واقع شدم

ماجرای بعدی ، نوشین و مهسا بودن . 

خب اون دوتا از آدم جدیده و حضورش در این روزهای زندگیم بیزارن . حق هم دارن . چون اگه منم جاشون بودم ، از بودن یکی غیر از خودمون سه تا تو زندگی هم بیزار میشدم . چه برسه به اینکه 10 روز تا کنکور ارشدم باقی مونده باشه و سطح استرسم بالا باشه

یه غلطی کردم و یه فکر احمقانه رو باهاشون به اشتراک گذاشتم . در حدود 1 ساعت داشتم توبیخ میشدم . 

آدم جدیده هم حال خوشی نداشت و روز بدی رو سپری کرده بود و بیش از اینکه بتونه مایه ی دلگرمی و سنگ صبور باشه ، بی حوصله و کم طاقت بود

با سر خوردگی در خونه رو وا کردم و تو خیابونای خیس از بارونی که متوجه بارشش نشده بودم به سمت درمونگاه سر کوچه روونه شدم . هوا تاریک بود و ماشینا با نور زرد چراغوشون با سرعت از خیابون رد میشدن. چند تا کارگر ساختمونی دور هم جمع شده بودن و چیپس و ماست میخوردن و صدای خنده اشون تمام کوچه رو پ کرده بود.

آمپول امروزم درد داشت . فک کنم واسه خاطر دمای پایینش بود . 

وقتی برگشتم قبل از برداشتن شال از رو سرم تو آینه ی نگاه کردم . صورتم داره گرد میشه .وزنم الته هنوز از کنترلم خارج نشده و جای شکرش باقیه

سکوت خونه خوبه . ولی تنهاییش نه . شال و پالتومو درآوردم و وسط هال ولو شدم رو زمین . 

دوس دارم فک نکنم . فقط چند ساعت این مغزه فرفره وارو که حتی نمیدونم داره دنبال چی ، پستوهای ذهنمو کنکاش میکنه ، متوقف کنم

فردا آخرین کرکسیونمونه . 

آدم جدیده قول داده امشب تا هر وقت که بتونه کارامو که براش فرستاده امو غلط گیری کنه

همش به این فک میکنم که وقتی استاد ازم خوشش نمیاد و نمیخواد نمره ی خوبی بده ، واقعا چه لزومی داره که فردا برم سر کلاس ؟ خب واسه ژوژمان میبینه کارمو دیگه. آدم جدیده ولی معتقده که نرفتنم حماقته وقتی کارام کاملن و ایرادی توشون نیست

به این فک میکنم که حضور آدم جدیده تو این روزا گرچه خیلی مثمر ثمر و فوق العاده بوده ، یه اشتباه مهلکه 

بچه ها راس میگن . من دارم بهش وابسطه میشم و این اصن خوب نیست 

آدم جدیده فوق العاده اس . واقعا فوق العاده اس . ولی ....

شاید وقت خوبی نباشه واسه فک کردن به اینکه این رابطه باید چطور تموم شه  ولی وقتی میدونم سرانجامی نیست تو ای رابطه و ادامه داشتنش بده ، فکر کردن بهش غیر قابل اجتنابه و این یکی از اون چیزاییه که ذهنمو حسابی درگیر خودش کرده



نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392 ساعت 20:3 توسط آنارام |

سر انجام تحقیقات ....

بعد از دو سه روز انواع و اقسام آزمایشات و معاینات و عکس برداری ها رو کردن معلوم شد که همونطور که حدس میزدم توی حمله ام . البته قصه ی این حمله به 2 ماه پیش برمیگرده و مربوط میشه به روزهای آخری که حلنیه ( همین فینگولیمد خارجی ) میخوردم . 

قرار شد دگزا بزنم . کلی ذوق کردم 

قرار بوذ از 4 شنبه شروع کنم زدن آمپولو که حیفم اومد . یعنی هر وقت خودمو تو آینه نگاه میکنم حرضم میگیره و هی دوس دارم عقب بندازم مصرف کورتنو . ولی دیگه از شنبه باید شروع کنم مصرف کورتنو . 

یه شنبه اولین تحویلمه و بطرز عریبی هیچ دلهره و استرسی ندارم . فقط دوس دارم زودتر تموم شه . 

دوس دارم برم پالتو بگیرم . حراج تازه شروع شده ولی من دوس ندارم تنها برم خرید . کلی به این و اون آویزون شده ام که بیان باهام خرید . هنوز جواب نداده ان ولی امیدوارم یکی پیدا بشه و همراهم بیاد

آدم جدیده این روزای دکتر رفتن و از اینور به اونور شدن کلی همراهیم کرد . هرچیم بهش گفتم " من مرد بار اومده و لازم نیست کارتو ول کنی و باهام بیایی ، تو کتش نمیرفت " میگفت عصرا که هوا تاریکه درست نیست یه تنها راه بیوفته تو کوچه و یخباونا "

خلاصه که حسابی ساپورتم کرد

یه اتفاق جالب دیگه ای که افتاده اینه که اشتهام به شدت کم شده و اگه در روز 1 لیوان شیر بخورمم گشنه ام نمیشه . نوشین معتقده از وحشت اضافه وزنه و از حالا عزا گرفته ای واسه کرتن و حسابی اشتهات کم شده . بهرحال از فردا شرایط قراره عوض بشه و یحتمل اشتهام یه اندازه ی یه خرس زیاد میشه

اینم از شرایط این روزای ما 

در ضمن خیلی خوشحالم که معلوم شد این لرزش خیلی زیاد دستامو پاهام و نامیزان بودن تعادلم مربوط به حمله است و یه ماجرای داومی در کار نیست

همین

شاید بزودی دوباره حس و وقت نوشتن واسم ایجاد بشه

فعلا

پیوست : کسی یه آیفون 5 مشکی 16 گیگ تمیز و بدون خش نمیخواد؟ برجسب ال سی دی و کاور هم داره . 1800000 قیمتشه . مهرماه خریدااری شده و سالمه سالمه 

آنارام باشید

 

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392 ساعت 22:58 توسط آنارام |

سالی که نکوست ....

یه ضرب المثلی هست که میگه " سالی که نکوست ، از بهارش پیداست "

راستش هیچ وقت خیلی جدی نگرفته امش . دلایلمم خیلی زیادن از جمله ضرب المثل دیگه ای که این یکی رو نقض میکنه و میگه " جوجه رو آخر پاییز میشمارند " 

ولی این ترمی که گذروندم و الان دارم پروژه هاشو تکمیل میکنم ، برای من مصداق بارز ضرب المثل اول بود

ترم بدی داشتم. خیلی بد

یه جورایی از اول ترم مدام اتفاقاتی افتاد که خوب نبودن . هرچند من هیچ وقت ککم نمیگزه و پر رو پر رو ، کار خودمو میکنم و بی اعتنا به حواشی ، گاز میدم و میرم جلو 

حالا که به آخراش رسیده، یه نگاه که به عقب میندازم ، قسمت دانشگاهش برام ناخوشاینده . با استادا و کلاسام خاطره ی خوب ندارم . همه اش سراسر  خستگیه و سردرگمی . بلاتکلیفی و نابلدی ، این ترم ، امونمو برید . طول کشید تا از کارایی که باید بکنم ، سر درآوردم و همین کلی عقب انداخت منو . 

این ترم پر بود از استرس . استرس استرس استرس . مثه یه حباب دورمو گرفت و لحظه به لحظه جدره اش ضخیم تر و مقاوم تر شد . 

هنوز 2 هفته ای تا نهایت این ترم باقی مونده و من حسابی خسته ام .  نه از کار . از فشارای روحی و روانی . 

فکر کنم تو حمله ام . چند روزه که چشمم تار شده و همین  ،دلیل مضاعفی شده واسه خستگی . بهرحال خوشحالم که آخراشه و امیدوارم زودتر اتفاقای خوبی بیوفته برام

یه آدم جدید وارد زندگیم شده . یکی که خاصه و این مدت فرشته ی نجاتم بوده . از اونا که دقیقا تو زمانی که انتظارش نمیره ، از آسمون میوفته پایین . 

این ترم کلی مدیونش شدم . کلی چیز ازش یاد گرفتم . یا شاید بهتره بگم این ترم هر چی یاد گرفتم از اون بود  

عصر باید برم چشم پزشک تا از سلامت شبکیه ی چشمم مطمئن بشم . بهر حال یکی از عوارض داروم مشکلات شبکیه است و هر مشکل چشمی ای که بوجود میاد قبل از هر تجویزی ، چشم پزشک باید معاینه ام کنه . بعدم فک کنم چند روز باید پالس بگیرم

میدونم خنده دار و بچه گانه اس ولی من دوس ندارم پالس بگیرم . 

خب واقعیتش اینه که از وقتی درگیر ام اس شده ام ، هیچ وقت موفق به کاهش وزن نشده ام . یعنی تو این 8 سال هربار خواسته ام چند کیلو کم کنم ( چاق نیستم ولی باربی هم نیستم ) یه حمله برام ایجاد شده که بعدش باید کورتن مصرف میکردم و بدنبالش اضافه وزن و .... 

تقریبا شرطی شده این ماجرا و در ناخودآگاهم ترس ایجاد کرده . 

2 ماه پیش که با دکترم این ماجرا رو مطرح کردم ،یه متخصص تغزیه ای که با خودشون همکاری داشت وتغزیه ی بیماران ام اسی رو کنترل میکرد رو بهم معرفی کرد و من 2 ماهه که دارم رژیم میگیرم . رژیم که چه عرض کنم . غذا خوردنم دوبرابر شده طبق رژیم و تنها اتفاقی که افتاده اینه که شیرینی محدود شده . با اینهمه تا حالا کلی موفق بوده ام و هفته ای یه کیلو کاهش داشته ام . یعنی الان تقریبا 8 کیلو . خب زور داره دیگه . من 2 ماه شیرینی نخورده ام برای این 8 کیلو و حالا دوباره کورتن و برگشت به حالت قبل

مایه ی خجالت و شرمساریه اگه اعتراف کنم که دیشب 3 ساعت تمام فقط و فقط واسه همین موضوع گریه کرده ام 

داداشم وسط اون گریه وزاریم زنگ زد و وقتی فهمید اوضاع از چه قراره کلی دعوام کرد و شاکی شد و گفت خیلی احمقم که ظاهر و زیبایی از سلامت برام مهمتره

اون آدم جدید کلی بهم خندید و مسخره ام کرد باب ین تفکرات بچه گانه و گفت هیکلم خووبه و کی بهت گفته که باید وزن کم کنی اصن ( کلا منکر ماجرا شد )

مامانم واقع بینانه برخورد کرد و مثه همه ی مامانم درد اصلیمو فهمید و کلی روحیه داد که نباید جا بزنم و باید یادم باشه که مزه ی زندگی به همین جنگیدن و تلاشاست و سرخوردگی مزه ی زندگی رو از آدم میگیره

بابامم خیلی منطقی بام حرف زد و کلی راه و چاه واسه کم کردن عوارض کورتون بهم معرفی کرد و یادآوری کرد که واسه کاهش وزن کلی وقت هست ولی واسه مونگار نشدن عارضه نیست

نوشین و مهسا هم طبق معمول اول با مسخره بازی و بعد با دعوا و محکوم کردن من ماجرا رو سرهم آوردن

بهرحال الان به شدت خسته ام . دوست دارم به هیچی فک نکنم . دوس دارم همه چیو ول کنم و برم سراغ خودم . سراغ اون تیکه از خودم که کلی گم شده این مدت و در معرض بی توجهی زیادی قرار گرفته . 


آنارام باشید

 



نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392 ساعت 13:6 توسط آنارام |