X
تبلیغات
ام اس من

دارم خفــــــــــــــــــــــــــــــــــهههههههههههه میشـــــــــــم
نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393 ساعت 16:48 توسط آنارام |

این موقع از سال

دوس دارم غرق شم تو هوای این روزا

این روزا از سال که حسابی قدرت مسحور کردن آدما رو دارن

روزایی که بوی بهاری شدن دارن و هیجان سال نو

این وقتا از سال برای من همیشه بهترین ها بوده ان و هستن

سرخوشی نزدیک شدن به نوروز و تولدم و جشن و شادی هایی که توی زندگیم در هم ادغام شده ان 

وقتی این موقع از سال میرسه ، من احساس یه تموم شدن و شروع شدن دوباره دارم

هم سال و هم سنم

من یه عادتی دارم که همیشه فک کرده ام خیلی خوبه

مینویسم . از روزام . از لحظه هام . از افکارم . از رویاهام ....

هر سال ، این موقع ها که میشه ، قلم و دفترمو برمیدارم و مینویسم . از مهمترینام . مهمترینای سالم . هم خوباش ، هم بداش 

بعد صفحات بعدی رو اختصاص میدم به آرزوهام . آرزوهایی که سخت پیوند خورده ان با تخیلاتی که شب و روز در حال زندگی کردن بینشونم 

تا جاییکه میتونم احساساتمو ، که پر رنگ ترین دیتیل زندگیم هستن با کلی شکلک و تصاویر گرافیکی و!:.81نگ ، به رخ میکشم .

هر سال این موقع ها که میشه ، قبل از قلم دست گرفتن ، دفترمو ورق میزنمو و صفحات سال قبل و سالهای قبلتر رو مرور میکنم . 

2 تا مداد رنگی ، همرنگ مداد رنگی های سالهای قبل دست میگیرم و اون خواسته ها و آرزوهای سال قبلو که بهشون رسیده ام با یه رنگ و اونایی که هنوز تا رسیدن بهشون زمان باقیه ، با رنگ دیگه تاچ میزنم و لابلای نوشته های سالهای قبل تر که با مداد رنگی مربوط به آرزوهای دست نیافته تاچ خورده ان ، دنیال اوناییش میگرده ام که بالاخره بهشون رسیدم !!!!

من آدم خیلی خوش شانسیم . 

یه دفتر خوشگل و جذاب دارم که هرسال واسه نوشتن توش مطلب هست. لحظه ها و رویداد هایی دارم که برجسته ان و میتونم به خوب یا بد بودنشون فکر کنم . 

رویاهایی دارم که میتونم روی کاغذ بیارمشون تمومی ندارن. هرچند غیرقابل دسترس و نشدنی ، جسارتی دارم که بهشون بها بدم و بدون ترس از نشدن، آرزوی رسیدن بهشون رو بکنم . 

یه سال دیگه هم به روزای آخرش نزدیک میشه

روزای آخر سال 92 و 23 ساله بودنم به سرعت دارن میگذرن و من به مثابه هرسال با وحشت به این ساعات و دقیقه ها خیره شده ام و به این فکر میکنم که امسال سرعتشون بیشتر از سال قبله و پارسال سریعتر از سال قبلش گذشتن و احتمالا سال بعد این ثانیه ها عجولتر از امسالن . 

دارم به این فک میکنم که شاید لحظه ها هم سال به سال بزرگتر میشن و قد و قامتشون بلند تر و فاصله ی گامهاشون از هم بیشتر میشه ؟

پیوست : بعد از یک سال و اندی ، طلسم داره شکسته میشه و اگه خدا قسمت کنه ، دارم با دوستام میرم کنسرت . کنسرت گروه 4 تار . من دوست میدارم این گروه رو . خیــــــــــــــــــــــــلییییی !!!!

آنارام باشید 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392 ساعت 20:44 توسط آنارام |

ه ی ج ا ن . . . D:

دوستام دارن میان

داداشم با دوستاش دارن میان

بچه های داییم با دوستاشون دارن میان

اهالی خونه دارن میرن ، خونه خالی میشه ، اکیپ بربچ سرازیر میشن

از هیجان دارم میمیرم

کلی برنامه ریختیم و میخوایم حسابی حال بدیم به خودمون

دلم واسه هیجان زده شدن تنگ شده بود

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392 ساعت 2:28 توسط آنارام |

خوبم

روزای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم . خیلــــــــــــــــــــییییییی سخت !

توی این مدت که شاید شروعش از 5 ماه پیش بود ، گلی هم مطلب نوشتم . ولی مثه حال نابه سامانم ، نوشته هامم نابسامان و نا تموم موندن . راستش هیچ وقت هم حال و حوصله ی ادیت و پست کردنشونو نداشته ام و ندارم و نمیخوامم که داشته باشم 

امروز ولی حالم خوبه . دیروز هم خوب بودم . پریروز و روز قبلشم خوب بودم . یه جورایی از 3 شنبه ، هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه ، برام بهتر از قبلترشه !

یواش یواش یواش دارم برگشت میکنم به ایده آل خودم

کمتر قیافه ام یه وری و مغمومه و دارم بیشتر میخندم

از سکوت طولانی و خسته کننده ی درونم دارم جدا و به آدم پر حرف قبلی نزدیک میشم

ذهن یخ بسته و بی تحرکم داره یواش یواش آب میشه و چشمه های جوشان درونش به دمای قل قل زدن نزدیک میشه

رکود مسخره ای که همه ی وجودمو توی خودش جا داده بود داره جاشو با مجموعه هیجانات داغه داغه قدیمی عوض میکنه

چشمه ی خشک شده ی تخیلاتم شروع به جوشیدن کرده !!!!!

خوبم . خوب بودنمو دوس دارم . دلم واسه خوب بودن حسابی تنگ شده بود . حسابیییییییی

آنارام باشید

 


نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392 ساعت 10:48 توسط آنارام |

این نیز بگذرد

خونه حسابی شلوغ و بهم ریخته اس .

تمام بساطم وسط هال پهن شده ان و اوضاع آشپزخونه سخت بی ریخته

نه اینکه خیلی استفاده ای از آشپزخونه شده باشه ها ! نه . فقط کلی ظرف و وسیله روی کابینتا بطرزه آشفته ای قرار گرفته ان و من این یه هفته اصلن حال و حوصله ی مرتب کردنشونو نداشته ام

صب همسایه پایینیمون زنگ زد و درباره ی چکه ی آب از سقف حمومشون گفت و بعدم گفت که یه سر میاد بالا تا ببینه ماجرا چیه !

خیلی تند تند و هول هولکی در حد ماستمالی خرت و پرتامو از تو هال به اتاقم منتقل کردم . همسایه نیومد فقط اتاقم از وضغ اصف بار قبلی ، وحشتناکتر شد

دمدمای غروب بود که زنگ درو زدن

داشتم شام میخوردم . یه کاسه آش از یه قابلمه ای که 5 روز پیش درست کرده بودم . 

از آیفون چهره ی داییم رو دیدم که پ منتظر باز شدن دره . 

خیلی سریع کاسه و سینی سوپم رو گذاشتم توی مایکروفر و موهامو پشت سرم جمع کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم ، ظاهر خونه خیلی بد نیست درو وا کردم

اومده بود بهم سر بزنه و ببینه اوضاع خوبه یا نه ؟ بعدم ببینه ماجرای چکه ی آب از سقف همسایه چیه !

بنظر میومد مشکل از طبقه ی بالایی ما باشه . چون دیوار حموم ما هم برآمده بود .

داییم سریع رفت . البته بعد از کلی چک و چونه زدن با من که برم خونشون و من طبق معمول درس و کار و کلاسم رو بهونه کردم .

دایی که رفت من دیگه حوصله ی خوردن نصف دیگه ی سوپم رو نداشتم و کاسم رو کنار ما بقیه ی کاسه های تا نصفه پر از سوپ روزهای قبل گذاشتم توی سینک 

بعد مامان بزرگم زنگ زد و خبر برگشت زودتر از موعدشون رو بخاطر همین بساط همسایه بالایی داد

نمیدونم خوشحال شدم یا ناراحت . 

پتو و بالشتمو برده بودم توی هال و چشای به شدت خسته ام رو روی هم فشار میدادم . 

سرمو فرو کردم توی بالشت و به این فک کردم که حالا تو این هیری ویری کی خونه رو مرتب کنه ؟

آدم جدیده به مثابه تمام روزهای گذشته ، باهام تماس گرفت و حال و احوالمو جویا شد و وقتی فهمید تمام روز رو خسته و ولو بوده ام و کرکسیون صبم رو هم نرفته ام ، حرفی نزد . ولی میتونستم از لحن صداش متوجه ناراحتیش بشم و بفهمم دوس نداره من این حال و روز رو داشته باشم . راستش حوصله ی دلداری این یکی رو نداشتم و فقط به گفتن جمله ی " این نیز بگذرد " بسنده کردم . 

از صب زیر چایی رو نبسته ام و تقریبا بجز 3 قاشق برنجی که ساعت 2 خورده ام ، چایی تنها چیزی بوده که وارد معده ام شده . نه اینکه چایی خور باشم . فقط چایی و صدای کتری که گاهی وقتی سرمو برمیگردونم سمت گاز ، شعله های زیرش روشنن ، بهم حس آرامش و زنده بودن میده

با بیحوصلگی توی نیم ساعت اوضاع آشفته ی آشپزخونه رو سر و سامان دادم . اتاقم ولی یکی طول کشید . چون وسطش هی خسته و بی حوصله میشدم و دست از کار میکشیدم

بنظر میاد خونه به یه حالت نسبی آتش بس رسیده حالا و اگه نضف شب خانواده برگردن ، آبروریزی نمیشه






نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392 ساعت 19:0 توسط آنارام |

سه ساعت خنده دار کذایی

مامان بابام همیشه سعی کرده ان که آدم مستقلی به بار بیام

سعی کرده ان بیش از احساسم ، منطقم روی تصمیمام اثر بذاره و و کمبود عاطفی نداشته باشم

شاید واسه همینه که هر کسی اجازه ی نفوذ به حریم شخصیم رو نداشته و محدوده ی نزدیکی آدما بهم از پیش تعیین شده و مشخص بوده

نه اینکه احساس نداشته باشم یا اشتباه نکنم . نه .

برعکس من جز پر احساس ترین آدمای روی کره ی زمینم و اشتباهاتم سر به فلک میکشن ، با اینکه خودم از نادرستشون کاملا آگاهم

حال الانم هیچ ربطی به کاراکتر و شخصیتم نداره

خوب میدونم مال مصرف کورتن و بهم ریختگی هورمونهامه 

همه چیز توی 3 ساعت رخ داد. سه ساعت خنده دار کذایی

من آدم مایوسی نیستم . هیچ وقت نبوده ام . همیشه سعی کرده ام تو بدترین شرایط هم بهترین ها رو ببینم و امیدوار باشم

امروز انتخاب واحدم بود . 

خواب موندم . 

خوب طبیعیه . کسی که بخاطر مصرف کورتن خواب شب و روزش بهم میریزه ، خیلی نرماله که دقیقا 5 دقیقه قبل از انتخاب واحد بیهوش بشه. بعدم که بیدار شد ، اصن یادش نباشه که انتخاب واحد داره و باید به خودش بچنبه

امروز انتخاب واحد بود و من 20 دقیقه ی آخر ، اونم بعد از اس ام اس همکلاسیم ، یادم اومد که باید انتخاب واحد کنم

اعتراف میکنم گندترین انتخاب واحد زندگیم بود. 

به شعارای دروغی به خودم دلداری دادم که حتما یه مصلحتی توی ماجراست و تو خبر نداری

بعد با ناراحتی زنگ زدم به مامانم و انقد پشت خط موندم تا تماسی رو که پشت خطش بودم رو قطع کنه و بیش از اینکه مورد توجه مهر و محبت و دلداریش قرار بگیرم ، مورد غیض واقع شدم

ماجرای بعدی ، نوشین و مهسا بودن . 

خب اون دوتا از آدم جدیده و حضورش در این روزهای زندگیم بیزارن . حق هم دارن . چون اگه منم جاشون بودم ، از بودن یکی غیر از خودمون سه تا تو زندگی هم بیزار میشدم . چه برسه به اینکه 10 روز تا کنکور ارشدم باقی مونده باشه و سطح استرسم بالا باشه

یه غلطی کردم و یه فکر احمقانه رو باهاشون به اشتراک گذاشتم . در حدود 1 ساعت داشتم توبیخ میشدم . 

آدم جدیده هم حال خوشی نداشت و روز بدی رو سپری کرده بود و بیش از اینکه بتونه مایه ی دلگرمی و سنگ صبور باشه ، بی حوصله و کم طاقت بود

با سر خوردگی در خونه رو وا کردم و تو خیابونای خیس از بارونی که متوجه بارشش نشده بودم به سمت درمونگاه سر کوچه روونه شدم . هوا تاریک بود و ماشینا با نور زرد چراغوشون با سرعت از خیابون رد میشدن. چند تا کارگر ساختمونی دور هم جمع شده بودن و چیپس و ماست میخوردن و صدای خنده اشون تمام کوچه رو پ کرده بود.

آمپول امروزم درد داشت . فک کنم واسه خاطر دمای پایینش بود . 

وقتی برگشتم قبل از برداشتن شال از رو سرم تو آینه ی نگاه کردم . صورتم داره گرد میشه .وزنم الته هنوز از کنترلم خارج نشده و جای شکرش باقیه

سکوت خونه خوبه . ولی تنهاییش نه . شال و پالتومو درآوردم و وسط هال ولو شدم رو زمین . 

دوس دارم فک نکنم . فقط چند ساعت این مغزه فرفره وارو که حتی نمیدونم داره دنبال چی ، پستوهای ذهنمو کنکاش میکنه ، متوقف کنم

فردا آخرین کرکسیونمونه . 

آدم جدیده قول داده امشب تا هر وقت که بتونه کارامو که براش فرستاده امو غلط گیری کنه

همش به این فک میکنم که وقتی استاد ازم خوشش نمیاد و نمیخواد نمره ی خوبی بده ، واقعا چه لزومی داره که فردا برم سر کلاس ؟ خب واسه ژوژمان میبینه کارمو دیگه. آدم جدیده ولی معتقده که نرفتنم حماقته وقتی کارام کاملن و ایرادی توشون نیست

به این فک میکنم که حضور آدم جدیده تو این روزا گرچه خیلی مثمر ثمر و فوق العاده بوده ، یه اشتباه مهلکه 

بچه ها راس میگن . من دارم بهش وابسطه میشم و این اصن خوب نیست 

آدم جدیده فوق العاده اس . واقعا فوق العاده اس . ولی ....

شاید وقت خوبی نباشه واسه فک کردن به اینکه این رابطه باید چطور تموم شه  ولی وقتی میدونم سرانجامی نیست تو ای رابطه و ادامه داشتنش بده ، فکر کردن بهش غیر قابل اجتنابه و این یکی از اون چیزاییه که ذهنمو حسابی درگیر خودش کرده



نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392 ساعت 20:3 توسط آنارام |

سر انجام تحقیقات ....

بعد از دو سه روز انواع و اقسام آزمایشات و معاینات و عکس برداری ها رو کردن معلوم شد که همونطور که حدس میزدم توی حمله ام . البته قصه ی این حمله به 2 ماه پیش برمیگرده و مربوط میشه به روزهای آخری که حلنیه ( همین فینگولیمد خارجی ) میخوردم . 

قرار شد دگزا بزنم . کلی ذوق کردم 

قرار بوذ از 4 شنبه شروع کنم زدن آمپولو که حیفم اومد . یعنی هر وقت خودمو تو آینه نگاه میکنم حرضم میگیره و هی دوس دارم عقب بندازم مصرف کورتنو . ولی دیگه از شنبه باید شروع کنم مصرف کورتنو . 

یه شنبه اولین تحویلمه و بطرز عریبی هیچ دلهره و استرسی ندارم . فقط دوس دارم زودتر تموم شه . 

دوس دارم برم پالتو بگیرم . حراج تازه شروع شده ولی من دوس ندارم تنها برم خرید . کلی به این و اون آویزون شده ام که بیان باهام خرید . هنوز جواب نداده ان ولی امیدوارم یکی پیدا بشه و همراهم بیاد

آدم جدیده این روزای دکتر رفتن و از اینور به اونور شدن کلی همراهیم کرد . هرچیم بهش گفتم " من مرد بار اومده و لازم نیست کارتو ول کنی و باهام بیایی ، تو کتش نمیرفت " میگفت عصرا که هوا تاریکه درست نیست یه تنها راه بیوفته تو کوچه و یخباونا "

خلاصه که حسابی ساپورتم کرد

یه اتفاق جالب دیگه ای که افتاده اینه که اشتهام به شدت کم شده و اگه در روز 1 لیوان شیر بخورمم گشنه ام نمیشه . نوشین معتقده از وحشت اضافه وزنه و از حالا عزا گرفته ای واسه کرتن و حسابی اشتهات کم شده . بهرحال از فردا شرایط قراره عوض بشه و یحتمل اشتهام یه اندازه ی یه خرس زیاد میشه

اینم از شرایط این روزای ما 

در ضمن خیلی خوشحالم که معلوم شد این لرزش خیلی زیاد دستامو پاهام و نامیزان بودن تعادلم مربوط به حمله است و یه ماجرای داومی در کار نیست

همین

شاید بزودی دوباره حس و وقت نوشتن واسم ایجاد بشه

فعلا

پیوست : کسی یه آیفون 5 مشکی 16 گیگ تمیز و بدون خش نمیخواد؟ برجسب ال سی دی و کاور هم داره . 1800000 قیمتشه . مهرماه خریدااری شده و سالمه سالمه 

آنارام باشید

 

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392 ساعت 22:58 توسط آنارام |