در هم
بعدا میگه "دلم واسه عطرتو و آغوشت خیلی تنگ شده بود "
- بعد از مدتها سه تامون نشسته ایم تو ماشین منو خیابون گردی میکنیم . میگن " دلمون واسه بوی ماشینت تنگ شده بود
" و اینبار برای اولین بار ، بعد از مدتها ، تازه متوجه میشم منظورشون از بوی ماشین آنی چیه ! به خوشبو کننده ی آویرون از آینه ی ماشین اشاره میکنم و میگم " خودمم دلم تنگ شده بود
"
- یکی از favorit های من ، نشستن روبروی این زن مو بلوند و درشت اندام و چشم آبی اجنبیه و حرف زدن باهاش به زبون خودشه
. به شدت معتقدم روز عروسی دخترهاش هم در آغوش نکشیدندشون و نهایت بروز عشقش زمانی رخ میده که نوه هاش رو در آغوش میکشه و بهشون میگه " give mama a kiss " . طبیعیه وقتی میگه دلم برات خیلی تنگ شده بود ، با گوشت و پوست و استخوان باور میکنم که واقعا دلش برام یه ذره شده بوده و وقتی بهم میگه دوست داره ببیندم ، با سر راهیه خونه اش میشم . خیلی لذت بخشه ، بعد از اینهمه سال ، اینبار بعنوان مهمان و نه یه داشن آموز نشستن سر مبلای خونه اشو و دیدن برق شادی ایجاد شده تو چشاش بعد از تقدیم جعبه ی شیرینی و دسته ی گلی که گرفتی براش.![]()
![]()
-بهش میگم " خیلی تنبل شده ام . همه اش دوس دارم بخزم تو رختخواب و بخوابم
" میگه " همه ی اندامهای داخلی بدنت دارن استراحت میکنن . طبیعیه که ذهنت هم دلش بخواد استراخت کنه . بعدم انقدر بیخوابی و بدخوابی داری و بی توجه بوده ای بهشون که صدای بدنت در اومده . اگه کار خاصی نداری بخواب . خودتو اذیت نکن ". میخندم . " مشکل همین تیکه ی آخرشه
"
-میگم " همه میگن خل شدی . چی بهت داده ان خورده ای ؟
" میخنده . به مامان خیره میشه و مامان علت رو توضیح میده و در ادامه تاکید میکنه " داداشش میگه ، خودش خل بود ، الان حلش وخیم تر شده
" . کمی اخم میکنه " من از اول گفته ام . آنارام منبعه
. شخصیتش مدیره و پر از انرژیه
. الان که شرایط بدنش رو به سلامت میره ، انرژی اش هم بیشتر میشه " میخندم . حتی حوصله ی حواب دادن رو بهش ندارم![]()
- قرار بود واسه تولد خاله ام من کیک درست کنم .
وقت نشد ولی
. رفتم ناتالی
. احساس سرخوردگی تمام وجودم رو پر کرد
. دیدن کلکسیونی از بهترین و محبوب ترین خوردنی های مورد علاقه ام اشک رو ، روی گونه هام جاری کرد
. اگر مامان همراهم نبود حتما دلو به دریا میزدم و بیخیال هر چی سلامت و رژیم ... میشدم ![]()
- امروز شاخ در آوردم وقتی بیدار شدم و دیدم که همه جا سفید شده
. باور نکردنیه . من تا ساعت 3 صبح بیدار بودم ولی هیچ خبری از برف و بارون نبود . بعد یهو ساعت 6 که بیدار شدم همه جا از برف پوشیده شده بود . از اون عجیب تر آسمون بود که ساعت 8 آفتاب در اومد و انگار نه انگار که همین آسمون بوده که اینهمه باریده ![]()
- تو فیس بوکش استیتوس گذاشته که " دوز اول شیمی درمانیم رو 26 ژانویه خواهم داشت . باورتون میشه ؟ من برای سه ماه جشن شیمی درمانی دارم. قراره کلی خوش بگذره . تصمیم گرفته ام تا چند هفته ی آینده کلی با موهام حال کنم . بهرحال من میخوام موهامو اهداء کنم . فر فری و بلوند و با کیفیت بالا . زندگی خیلی زیباست ...." یاد عکس فارق التحصیلیش میوفتم . وسطای شیمی درمانیش بوده و سرش کچل کچله . مامان که دیدش گفت " خوشگل ترین سر کچلیه که تو زندگیم دیده ام
" اشک تو چشام جمع میشه
. 16 سال پیش بود که از مرگ حتمی نجات پیدا کرد . از اون موقع تا حالا ، داره ادای نذر میکنه . 5 سال بیشتر از قولی که به خدا داده بود . حالا دوباره ... امیدوارم خدا کمکش کنه و اینبار هم بتونه شفا پیدا کنه . چقدر فرصتها کوتاهن ![]()
پیست : به احترام دوستانی که از ریز بودن خط مطالب از حالا به بعد سعی میکنم از فونت درشت تر استفاده کنم . اگر باز هم بنظرتون سایزش بد بود کامنت بذارین
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
-
تقاضا...
این وب نویسی و حواشی اش هم شده اند قوز بالا قوز
نه اینکه بد باشند هاااااااااااااا . نه به هیچ عنوان
اصلا به عقیده ی من وب نویسی یکی از بهترین و جذابترین کارهای دنیا ست
همینکه آدم بنویسد اصلا خودش عالمی دارد که به اندازه ی تمام خوشی های عوالم دنیا لذت بخش است
مشکل اصلی ماجرا ، حواشی وب نویسی است
خب راستش یک دل سیر و بی مشغله و بی کار میخواهد سر و کله زدن با دنیای الکترونیک
همین روزانه بروز شدنش و تغییراتی که آدم باید بهمراهش خودش را بدهد دردسر است دیگر
مثلا همین وبلاگ من
نه خداییش نگاه کنید
چند قرن است که این قسمت درباره ی وبلاگ رنگش مشکی شده و خواندنش کلی قر و فر دارد ؟
خب قالب نیاز به بروز شدن دارد دیگررررررررررررررررررررر
راستش را بخواهید نه تابحال توانسته ام قالبی را پیدا کنم که باب میلم باشد که مثلا قالب را تغییر دهم ، نه اصلا دوست دارم قالبم تغییر کند
معتقدم وقتی 5 ، 6 سال با این فضا و قالب و آواتار معرفی شده ای ، تغییر ظاهر موجب گمراهی خوانندگان و بعضا تو ذوق خوردنشان میشون . اصلا خوانندگان به کنار ، خود نویسنده احساس غریبگی میکند در فضای جدید
تنوع خوب است . ولی تاحدییییییییییییی
داشتم میگفتم .
یا مثلا لینکدانیه سمت چپ بلاگم . مدتیست دیگر نه چرخان است و نه وظایف محوله را آنطور که باید عملی میکند
از اولش هم میدانستم کار از گوگل ریدر و تغییراتش خراب است
باید میرفتم و هر آنچه ساخته بودم را از نو بنا میکردم .
خب خداییش قبول کنید در این واویلای بی وقتی ، نه حسش بود و نه زمانش
همین امر موجب شده بود که وبلاگهای مورد علاقه ام را هم لینک نکنم و بعضا فراموش کنم
این روزها اما ، با وجودیکه در فرجه به سر میبرم و باید حسابی بچسبم به درس و کتاب ، تصمیم گرفته ام کمی سر و سامان بدهم به این اوضاع آشفته. حالا اینکه کی بتوانم به موفقیت برسم ، خدا میداند
از لینکدانی شروع کرده ام
خوب است آدم هر از چندی به دوستان فراموش شده اش سری بزند و ببیند در چه حالی بسر میبرند
بسیار متاثر و ناراحت شدم از اینکه بسیاری از دوستانم را گم کرده ام
نه اینکه مقصر من باشم هاااااااا . نه
مدت طولانی ای ننوشته اند و بعد صفحاتشان بسته شده اند . بدون اینکه حتی اثری ازشان بجا بماند
دوستانی که خیلی خوب مینویسند و اتفاقا از بهترینهای من بوده اند .
به هر کجا سر میزنم هیچ اثری ازشان نیست
یا مثلا مدت طولانی است وبلاگهاشان بروز نشده که این بیش از پیش مرا به هراس می اندازد و با توجه به بی رحم بودن روزگار میترساند که دور از جان اتفاقی براشان نیافتاده باشد
بهرحال اتفاقات جدیدی در لینکدانی ام در حال وقوع است .
تعدادی از لینکها حذف میشوند و تعدادی اضافه
مثل همیشه باز هم میگویم ، معیار من برای لینک کردن ام اسی های وبلاگشتانت ، فقط و فقط ام اسی بودنشان است ولا غیر . یعنی اگر ام اسی هستید و وبلاگ یا سایت دارید ، ممنون میشوم خودتان را به من معرفی کنید تا لینکتان کنم
اگر هم ام اسی نیستید و لینک هم نیستید باز اگر دوست دارید برایم کامت بگذارید تا بیایم و بهتان سر بزنم و اگر شد ، لینکتان کنم
از دوستانی که پیش از این در لینکدانی ام بوده اند و دیگر نیستند هم خواهشمندم بیایند برایم کامنت بگذارند چرا که یا به دلیل حواس پرتی اینجانب و یا بدلیل پیدا نکردنشان در دنیای اینترنت از قلم افتاده اند
پیوست1 : شنیده اید که میگویند ، گیاه خوارها ، صلح طلب هستند؟ عرض میکنم خدمتتان که هیچ ربطی به طلب و اینها ندارد . بنده های خدا توان و جانی در تن ندارند که بخواهند چیزی طلب کنند . ترجیح میدهند بمانند سره جایشان و بدون هیچ تقلایی بگذارند ، زدگی روال خودش را طی کند و ایشان زور اضافی نزنند
پیوست2 : روزهای بسیار بسیار خوبی را سپری میکنم . در جمع های فامیلی حاظر میشوم و از تهه دل میخندم و اطرافیانم با ریسه رفتنهایم به خنده می افتند . تمام این دو روز ، نیم ساعتی یک بار همچون کودکان خود را در آغوش مامان رها میکرنم و گونه هایش را در زیر باران بوسه هایم غرق میکنم . به جبران این 4 ماه نبودنم در خانه تا توانسته ام برادرم را با شیطنت هایم کلافه کرده ام و در زمانیکه کفرش در می آید با حربه های همیشگیم خشمش را فرو مینشانم و بجایش لبخندی حاکی از " خدا شفات بده آنی . خلی هااااااااااا " میهمان لبهایش میکنم . پدرم را عاشقانه صدا میزنم و راست راست این طرف و آنطرف خانه بدنبالش راه میوفتم و برایش تا متوانم حرف میزنم و یک جورهایی سرش را میبرم ، تا جاییکه بگوید " خیلی خب ابا . بذار من کارمو بکنم ، بعد میام میشینم و برام تا دلت میخواد حرف بزن " . و لحظه به لحظه با خود می اندیشم که چطور توانسته ام این مدت را دور از این فضا دوام بیاورم . من عاشق خانواده ام هستم ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هیچ جای دنیا ...
خدایا مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییی![]()
درسته که 3 هفته اس نه خواب دارم نه خوراک
درسته که تو هفته ی گذشته بیشترین زمانی که شب تونسته ام بخوابم 3 ساعت بوده ، اونم از این خوابا که یم ساعتی یه بار میپری از خواب که نکنه خواب مونده باشم![]()
درسته که مشغله و کارا تو 3 روزه گذشته حتی بهم فرصت دوش گرفتن هم نداده بود![]()
درست که خستگی گاها از پا درم میاورد و قدرت حرف زدن رو هم ازم میگرفت ![]()
درسته که دیروز یه روز وحشتناک بود برام![]()
و از صبح زود تحویل داشتم و به محض رسیدنم به خونه کمر بستم به مرتب کردن خونه که حالا تبدیل شده بود به تلی از وسایلای من و اتاقم که با آشغال دونی دیگه فرقی نداشت و بعدشم بلافاصله رفتم فرودگاه و پروازم 3 ساعت تاخیر داشت و منه خسته ی بیحوصله ی خوابالو با یه کوله ی 5 و نیم کیلویی ، مرتب از اینور سالن به اونور سالن رژه میرفتم و از شدت خستگی داد و فریاد کتفای بیچاره ام رو هم نمیفهمیدم و ساعت 11 که رسیدم اهواز 40 دقیقه منتظر بارم بودم و تقریبا جنازه ام رسید در خونه
همه ی اینا درسته ولی
هیچ چی شیرین تر از پناه بردن به آغوش گرم خونواده نیست![]()
هیچ چی شیرین تر از بوسه ی بابا که روی پیشونیت میشینه
و عطر مامان که تو ریه هات میره
و قدرت دستای نیرومند برادری که عاشقانه بهت میگه " دلم برات تنگ شده بود "
توی دنیا دنیا نیست
هیچی به اندازه ی خونه ای که عطر گل نرگس تو فضای صمیمی و گرمش غوطه وره بهت آرامش نمیده ![]()
و هیچی جذاب تر از گشتن و پیدا کردن تغییرات خونه تو نبودت و در نهایت دیدن لحاف و رو تختی جدید رو تختت نیست![]()
اصن یه کلام
هیچ جای دنیا خونه ی آدم نمیشه . هیچ جااااااااااااااااا![]()
خدایا مرسی که الان خونه ام ![]()
![]()
مرســــــــــــــــــــــــِییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی![]()
پایان سری سوم سم زدایی...
سری سوم سم زدایی هم به پایان رسید![]()
بعد از دو هفته سم زدایی شکل رژیمم از امروز تغییر کرده![]()
حالا دیگه رسما یه گیاه خوار تمام عیارم![]()
البته ، یه سری از مواد گیاهی مثل سیب زمینی و ذرت و یه سری از غلات و موز و اینا رو با محدودیت میتونم بخورم
پودر ها و معجون هایی که بصورت روتین باید بعنوان دارو خورده بشن هم تغییر کرده ان
خوشمزه تر و خوش بو تر شده ان![]()
امروز یه جزوه بهم داد از انواع غذا ها و خوراکهایی که میتونم با سبزیجات درست کنم و بخورم
صفحه اولو که باز کردم ، اسم خامه و آرد و کره آنچنانی برقی زد جلو چشام که از خود بیخود شدم و با صدایی که تقریبا به جیغ شباهت داشت گفتم " آخ جوووووووووووووووننننننننننننننننن . من دیگه هم میتونم خامه بخورم هم آزد هم ... "![]()
![]()
جمله ام تموم نشده گفت " حرفشم نزن . فعلا اونا رو نگاه هم نمیکنی
. فقط غذاهایی که گیاهی ان بطور کامل "
هرچند اون هی داشت خط و نشون میکشید که طرف اون رسپی ها و غذاها هم نرم
، من ولی انقدر ذوق زده شده بودم که صداشو محو میشنیدم و نیشم تا بنا گوش وا بود و مثل بچه ها ذوق کرده بودم با تصور طعم فوق العاده ی غذاهایی که دشتورشونو خونده بودم![]()
فردا آخرین روزیه که فرصت دارم کارای درس درک و بیانم رو ببندم و پس فردا صبح تحویلمونه
امیدوارم تا فردا همه کاراش تموم بشه و پس فردا خوشحال و خندون برم داشنگاه واسه تحویل![]()
چون تحویلمون از دوشنبه افتاد به چهارشنبه مجبور شدم بلیطمو عوض کنم و بچاش بعد از ظهر چهارشنبه برم اهواز ایشالله
از همین حالا دارم لحظه شماری میکنم برای اون موقع ![]()
یه چیز دیگه . واقعا نمیدونم چرا انقدر تنبل و از زیر کار در رو شده ام . کاش یه محرک بود و مجبورم میکرد دل بدم به کار![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خواننده ی عجب وبلاگ باحالی هستید ها....
تو این هاگیر واگیر کلیک کرده ام رو مرتب کردن آرشیو وبلاگم
همیشه همینطوره . دقیقا زمانیکه وقت سر خاروندن هم نیست آدم دوست داره کارای متفرقه بکنه![]()
تو یکی از پستای قدیمی هم اینو گفته بودم
یه دوستی میگفت " تو ایام پایان ترم خوندن آگهی ترحیم روزنامه ها هم جذاب میشه "![]()
خلاصه که از دیروز به محض گیر آوردن یه وقت خالیه کوچیک نشسته ام پای آرشیو وبلاگم و از اولین پست شروع کرده ام به خواندن
چه حالی میده آدم خاطره هاشو بخونه![]()
من خاطره زیاد مینویسم . تا حالا 12 تا دفتر پر و پیمون رویداد روزانه و خاطره و ... نوشته ام ولی این اولین باره که اون خاطره ها رو میخونم
داشتم میگفتم ، از اسفند 85 شروع کردم به خوندن
چقدر نوستالژیک شده ام تا حالا . با خوندن تک تک کلمات ، لحظه های به ثبت رسوندنشون برام زنده شدن![]()
چقدر خندیدم با نوشته هام . خدایی باحال مینوسمااااااااااااااااااا![]()
یه چیزی که خیلی برام جالب بود ، روند تغییراتم بود
چه جسمی ، چه روحی ، چه ...
آنارام 5 سال پیش با آنارام الان چقدر فرق داشت![]()
آدم خودش متوجه تغییراتش نمیشه . اطرافیان هم به ندرت متوجه میشن
تغییرات خوبم چقدر زیاد بودن![]()
مامانم اگه اینجا بود میگفت " خصوصیات نحسنه ات تبدیل شده ان به یه سری خصوصیات احسنه
"
یه چیزی که یادم رفته بود و خیلی خوشحالم که یادم اومده ، گرفتگی های عضلانی و سردرد های دائمی ای بود که داشتم![]()
انقدر بنظرم دور میان که تقرییا یادم نیست از کی تموم شدن![]()
شاید با شروع مصرف تایسبری اونا به تدریح از بین رفته ان
بهرحال خدا رو کلی شاکرم![]()
اول که عادت به نوشتن دارم![]()
دوم که لحظات خوب و بدم رو با هم ثبت میکنم![]()
سوم میتونم برگردم به عقب و بازخوانیشون کنم![]()
چهارم که انقدر موقع بازخوانی خوشحال میشم از اینکه اون لحظه های سخت تموم شده ان![]()
پنجم که عادت به پر رنگ کردن سختی ها ندارم و بالعکس تبحرم در پر رنگ کردن لحظات خوب زندگیمه![]()
ششم که خدا انقدررررررررررر دوسسسسسسسسسسسسسسم داره![]()
توصیه نوشت : اگر عادت به نوشتن دارید ، خودتون رو از بازخوانی لحظه هاتون محروم نکنید . شرط میبندم لحظات خوبی رو با خوندنشون سپری خواهید کرد![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پایان سری دوم سم زدایی
-روغن کرچه![]()
- واسه چیه ؟![]()
- که بخورم دیگه. شبا یه قاشق![]()
- که چی بشه ؟![]()
- که برم دستشویی![]()
- دِ نه دِ . برم مال وقتیه که برگشتی توش باشه . اینو بخوری دیگه بر نمیگردی . تا صب تو دستشویی میمونی![]()
4 روز دیگه هم آش خوردم. یه آش جدید![]()
البته خوبیش به این بود که دیگه 3 ساعت به 3 ساعت لارم نبود بخورم![]()
ولی عرقیجات و داروهای گیاهی ای که بهم داده شده بود رو باید 4 ساعت به 4 ساعت میخوردم و کلی چیز میز جدید اضافه شده بود به رژیمم![]()
روز 5 ام هم دوباره دوغ خوردم تا مواد سمی و اضافی ای که تو این 4 روز جمع شده بودن ، دفع بشن
از امروز دوباره یه سری دیگه از سم زدایی شروع میشه و تا 4 روز خوراکم یه آش با ترکیبات جدیده و روز 5 ام دوغه![]()
تو رژیمم یه سری مواد هستن مثل عرق بهارنارنج که چون باید به دفعات خورده بشن بدجوری سیستم گوارش رو کند میکنن و به همین جهت کلی چیزای بدمزه از جمله همین روغن کرچک هم وارد دایره ی غذاییم شده![]()
شخصا اسم روعن کرچک که میاد یاد رادیولوژی و عکس برداری های وحشتناک میوفتم . کلا خاطرات خوبی ندارم از روغن کرچک
. شاید این دوره باعث بشه انزجارم از همچین چیزایی کم بشه و از احساسات منفیم کاسته شه![]()
یه خوبی ای که این رژیم داره ، اینه که یاد میگیریم چطور میشه با یه سری سبزیجات تازه ، بدون استفاده از گوشت و مرغ آشهای خوشمزه و مجلسی سالم درست کرد . واقعا خوشمزه![]()
حالم خوبه شکر خدا . ![]()
پیوست :شدیدا درگیر کارها و تحویل پروژه هامم. برای 3 شنبه ی هفته ی آینده بلیط گرفته ام که برم اهواز . دلم دیگه بدجوری تنگ شده .![]()
آنارام باشید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لعنت به این ثانیه ها ...
کاش انقدر زود بزرگ نمیشدیم
کاش انقدر تغییر نمیکردیم
کاش هنوز همون بچه های پاک و ساده ی سایق بودیم
کاش انقدر دو دوتا چهار تا تو روابطمون نبود
کاش انقدر رمز و رازهای زندگیامون زیاد نبود
کاش انقدر جلوی هم خودمونو سانسور نمیکردیم
کاش انقدر دلمون برای خود سابقمون تنگ نمیشد
اصلا میدونی ؟
کاش انقدر من احمق نبودم که با یه اتفاق کوچیک انقدر سریع دلم هوای قدیما رو بکنه و اشک تو چشام جمع بشه که چی شد که اینجور شد ؟
دلم برای قبلنات تنگ شده لامصب
اصلا یادت هست اون وقتا رو ؟ منو یادت میاد؟
ببینم وقتی میبینیم یاد هیچ چیز خاصی نمیوفتی ؟ حتی یه حس ؟
لعنت به این ثانیه ها
لعنت به این ثانیه ها که هر چی سرعتشون بالاتر میره ، فاصله ی ما آدما رو از خودمون بیشتر میکنه