جاش خالیه ...

امتحانات برادر گرامی تا حدود اواخر ماه رمضان طولانیه !

اگر ماجراهای غیرمترقبه ی ترم من رخ نمیداد ؛ یحتمل ، من هم حداقل تا اواسط ماه رمضان درگیر امتحاناتم و تحویل پروژه هام باید میبودم

امسال اولین ماه رمضانیه که من تنها بچه ی خونه ام و داداشم نیست ....

راستش رو بخواین اصلا ماه رمضان بدون داداشم مزه نمیده 

از اول ماه لونه کرده ام توی اتاقش و بیاد شبها ی ماه رمضون سالهای گذشته ، تا سحر فیلم میبینم و حسابی جاشو خالی میکنم

حالا نه اینکه فکر بکنید رابطه ی عاشق معشوقی ای بینمونه ها ! نه . وقتی که باشه هم حسابی مثه سگ و گربه توی پر و پای همدیگه میپیچه ولی وقتی نباشه هم یه چیزی کمه !!!!

من از ماه رمضان ها بیشترین و لذت بخش ترین خاطراتم مربوط میشن به شب تا سحر بیدار بودنامون و لذت های کوچیکی که از این ساعات با هم میبریم !!! به سفره های سحری که هر دو با قیافه های خوابالو و خنده دار و بعضا با چشمای بسته در حال جویدن سحری توی دهنمون !!!!به 2 ساعت مونده به اذون مغربایی که هر دو با بیحالی روی مبلای هال ولو شدن و نق نق کردنامون !!!

این چند وقت که برگشته ام خونه ، به اندازه ی یه دختر یکی یه دونه ی 4 ساله ، کوچیک شده ام 

میگم 4 ساله ، چون من فقط 4 سال یکی یه دونه و تنها بچه ی خونه بوده ام .

دیر بیدار میشم . کارتون میبینم . غذای افطار رو من اورد میدم که چی باشه . کانال تلویزیون رو من تعیین میکنم . شب ها بابا برای خاطر نگاههای ملتمسانه و لوس من ، هنوز لباسش را عوض نکرده ، ماشین رو روشن میکنه و توی خیابان آنقدر دور دور میکنه تا خسته بشم و بخوام برگردم به خونه و ...

بگذریم . 

احساس نوشت مختصری بود از روزهای فعلیم

در رابطه با پست قبل و پستهای قبل تر و کلا تمام آنچه که در این وبلاگ طی این 8 دسال و اندی ثبت شده ، لازم دونستم بگم :

من نه الان نه هیچ وقت دیگه ای با ام اسم مشکل نداشته ام . هیچ وقت بعنوان یه مشکل لاینحل و مساله ساز توی زندگیم ندیده امش و نخواسته ام بی دلیل بزرگ جلوه بدمش

تمام تلاشم رو کرده ام که نه برای شما بعنوان خواننده های نوشته های صدتا یه غازم که برای خودم ، برای باور و روحیه ام ، مثبت بنویسم . فیلم بازی نکنم ولی فاجعه هم تولید نکنم

سعی کرده ام وقتی خوبم ، انرژی دارم ، خوشحالم ، ذوق دارم و .... بنویسم . نه فقثط برای اینکه شما بخونید و هی بگین وای چه دختر فوق العاده ای که برای ثبت در وبلاگی که حکم دفتر خاطراتم رو داره دیگه و حک شدن در ذهنی که عجیب قدرت نوشته ها رو میفهمه و باور میکنه 

من وقتی خوب نیستم نمینویسم . حداقل تلاش میکنم تا جاییکه بتونم ننویسم . 

نه بخاطر اینکه بعدا یه وقت نگین پر از یاس و اندوهه نوشته هاش و غصه بخورین و ... که چون نوشتن ، موندگاری میاره . واسه من حداقل . 

پست قبل بیشتر به جهت حال و احوالاتم ، در دوران مصرف داروی قبلم نوشته شد که چون بنظر میومد تمام دو سال گذشته بیماریم ، کنترل نشده بوده ، حال و روز روحیم خیلی به سامان نبود . نه اینکه چون با ام اسم درگیر هستم .

ام اس واسه من مریضی نیست . شعارم نمیدم . میگم هدیه اس . نه اینکه چیز خوبیه . نه . چون فک میکنم یه امتحانه که باید توش نمره ی خوب بگیرم . من اینجور امتحانا رو کادو میبینم . چون میخوام از بابتشون ، کادو بگیرم 

این تیکه ی آخر از به بهانه ی کامنت یکی از دوستان که میدونم به من خیلی لطف داره ، نوشته شد .

کامنتشو تایید نمیکنم ولی دوس دارم بدونه ، خونده ام و بابت توجهش ممنونم .

آنارام باشید

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393 ساعت 1:25 توسط آنارام |

حسابی هیجان دارم

یادمه حوالی سال 88 بود که زمزمه ی داروی خوراکی ام اس و قرص و این حرفا بطور جدی مطرح شد

اون موقع کنکور داشتم

ربیف میزدم و تزریقای روزانه حسابی امونمو بریده بود 

سطح استرسم که بالا میرفت ، حساسیتم نسبت به صدای ربیجکت و سوزن باریکی که هنوز حتا وارد پوستم نشده بود هم بیشتر میشد . یه وقتایی انقدر که قدرت عمود گرفتن ربیجکت رو نداشتم و حتا اطمینان نداشتم از اینکه دارو وارد بدنم شده یا قبل از تخلیه ی سرنگ دستم ربیجکت رو رها کرده

اون سال تا میتونستم تزریقو جک میزدم و اگر حواس جمعی مامان نبود کلا تزریق نمیکردم . 

بعد از کنکور که بدنم کلا نسبت به ربیف حساسیت نشون داد و دچار حمله ی کلیوی شدم و باتوجه به اینکه کلا دومین کیس ریپورت دنیا بودم که اینترفرون روی کلیه ام عارضه داده بود ، دکترا حسابی وحشت کردن و مصرف هر نوع اینترفرونی رو برام ممنوع کردن ( ظاهرا از اونوقت تا حالا انقدر این نوع کیس ها زیاد شده ان که آزمایشهای مربوط به آنزیم های کلیوی مثل آنزیم های کبدی برای مصرف کننده های اینترفرونها اجباری شده )، بعد از از اون من حوالی 4 ماه تنها کورتون در دوز پایین گرفتم 

اون موقع بجز اینترفرونها توی ایران ، آپشن واسه مصرف زیاد نبود 

توی این مدت خیلی به دارو خوراکی فکر میکردم

تصویر یه قرص بزرگ و یه آدم خندون و عبارت "ام اس + خوراکی " رو روی کلی کاغذ در ابعاد مختلف ثبت کرده بودم و به تمام گوشه و کنار اتاقم چسبونده بودم . 

1 بهمن همون سال اولین تزریق تایسبری رو داشتم 

وقتی بخاطر خطر عارضه ی پی ام اس دکتر گفت که باید تایسبری قطع بشه ، دلم گرفت .

تایسبری فوق العاده بود 

اینبار واسه تعریض دارو ، دستمون باز بود . بجز اینترفرونها ، گزینه های زیادی روی میز بود 

بابا نمیخواست من دوباره به روند تزریق برگردم و خودم هم اصلا دوست نداشتم به روزای قبل برگردم

11 بهمن 91 اولین دور جلنیا ( نمونه ی خارجی قرص خوراکی ام اس ) رو مصرف کردم و بدنبال از 92.9.9 فینگولید ( نمونه ی ایرانی این قرص ) رو 

حدود یک سال و سه ماه مصرف این دارو ، بطول انجامید

یک سال و سه ماه پر استرس ، یکسال و سه ماه پر تنش ، یک سال و سه ماه پر لرزش ، یک سال و سه ماه پر حمله

تعارف نداریم

توی این مدت پلاکا نه تنها خاموش نبودن که بسیار هم پر تحرک فعال بوده ان . 

قراره دوباره تایسبری مصرف کنم 

از حالا خودمو آماده کرده ام و میدونم که تا جناب تایسبری توی خونه ی جدیدشون قشنگ جا بیافتن و کنترل سیستم ایمنی بدن منو به طور کامل بعهده بگیره ، احتمالا 6 تا 8 ماه زمینه های عفونت و انواع و اقسام عارضه های پوستی فراهمه که خب در مقایسه با اتفاقات خوب دیگه اصلا قابل ملاحظه نیست 

اولین تزریق احتمالا هفته ی آینده اس 

من حسابی هیجان دارم و دعا میکنم روزای خوبی رو در پیش رو داشته باشم

آنارام باشید

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 13:24 توسط آنارام |

تابســــــــــــتون

سر سفره ی سال نو دعا کردم که سال خوبی داشته باشم . یه سال متفاوت با سال قبلش . آروم باشم و شاد .

دو چیزی که توی سال قبل کمتر در اطرافم حسشون کردم .

حس خوشبختی همه ی وجودمو پر کنه و غم و ناراحتی از فکرم و قلبم و زندگیم دور باشه .

فک کردم خوشبختی یعنی آروم بودم . یعنی شاد بودن

 سلامتی خواستم و موفقیت

و باز فک کردم آدمای سالم و موفق هم آرومن هم خوشحال

سال که نو شد نشستم به نوشتن عهد و پیمانای جدید با خودم توی سال جدید . اینکه چیکار بکنم و چیکار نکنم

سال نوی امسال با سالای قبل فرق داشت .

از 3 روز قبل از تحویل سال تا روز 14 ام ، زراس بودیم . بجای اینکه ما بریم  به فک و فامیل سر بزنیم یا با همه عازم سفر بشیم ، همه اومدن پیش ما

اگه بپرسید عید من چیکار کردم ؟ یحتمل همه ی فک و فامیل میگن " با تاب ازدواج کرد " و شاید شوهر خاله ام بگه ، "بچه و نوه اش هم بدنا اومدن روی تاب "

بعد از تموم شدن تعطیلات ، اولین کاری که کردم ، رفتن پیش روانپزشک بود .

شدت طوفانهای درونی و لرزش دستام و یه سری مسائل مزمن دیگه که پیشینه اشون به بالای 11 سال میرسه ، اینبار دیگه به وحشت انداختم .

طبق معمول اغلب اوقات ، پزشک مربوطه از ظاهر خندون و پر انرژیم ، نتونست باور کنه ، توصیفاتم رو و وقتی در نهایت یکهو بغضم ترکید ، به صداقت حرفام ایمان آورد .

برای 50  روز بهم دارو داد . گفت قبل از هر چیزی باید استرست رو پایین بیاریم و بعد یواش یواش مشکلات دیگه ات رو کنترل کنیم .

داروی خیلی باحالی  بود. وقتی میخورمش ، بعد از 3 دقیقه ، تمام عصلات بدنم شل میشن و از کنترلم خارج . حال و روزم کاملا مثل حال و روز کاراکتر " جردن بلفورد " توی فیلم " wolf of wall street  “  بعد از مصرف لود 417 لیمویی ، میشد  و بدنبالش حتما باید میخوابیدم وگرنه از شدت خمیازه کشیدن آرواره هام از جا در میرفتن

کلا حرکاتم رو هم کمی کند کرده بود و از این بایت نسبتا خوشحال بودم .

هنوز نصف 50 روز هم نگذشته بود که تقریبا ترمم رو حذف کردم.

در جواب نگاههای پرسشگر شونه بالا انداختم و توی ذهنم زندگی بعد از فارق التحصیل شدن رو متصور شدم و لبخند  زدم به تصمیمم

عصر یکی از روزهای هفته ی پایانی یهار ، که تازه از عالم خواب و بیدار قیلوله جدا شده بودم و با لَختی به سمت هال قدم بر میداشتم  بالاخره مهمونای عزیز کرده ام سر رسیدن .

هم آروم بودم هم شاد

غصه هام رفته بودن . نه خستگی بود نه بی حوصللگی . نه آه و نا امیدی تو دلم جا داشت نه اخم و اعصاب خوردی

یادمه دوش گرفتم . دوش آب سرد . زیر قطرات آب به پهنای صورت میخندیدم

دوو روز بعدش علائم چشمی و تاری و دوبینی هم اضافه شدن تا گواهی بدن این مدت ماجرا از چه قرار بوده

روز آخر بهار 93 بود که دکتر با دیدن ام آر آیم آه از نهادش بلند شد و تصمیم گرفت دارومو عوض کنه

من از فرط خوشحالی پر کشیدم

اونروز از صبح تا عصر توی استخر باغ با بچه ها دیوونگی کردیم. جیع کشیدیم. قهقهه زدیم.

به پیشواز تابستون 24 سالگی رفته بودیم

فرفری موهام زیر نور مستقیم آفتاب خودنمایی میکرد و دوستام رو به وجد آورده بود

من شاد و سرخوش میخندیدم و به تابستون پیش روم فکر میکردم

تابستونی که قسمت شد از اولش تابستون باشه و عچیب یادآور تابستونای بی دغدغه ی 14 سال اول زندیگمه !!!

آنارام باشید

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393 ساعت 18:27 توسط آنارام |

:)

خوبم 

خیلی خوب

انقدر که کلمات در مقابل حال و روزم کم میارن

دارم سعی میکنم ذره ذره ی این خوب بودنو مزمزه کنم وچشامو با قدرت روی هم فشار بدم و رنگای شاد و آرامشبخشو پشت پلکم تجسم کنم

شاید بشه گفت این روزا از تمام دو سال گذشته ام بهترن

این روزا انقدر دلیل واسه بهتر بودن و بهتر شدن دارم که به وحشت میوفتم ، چند تاشون جا بمونن

اگه خودم خومو چشم نزنم ، بیشتر و مقصل تر میام

خیلی سریع

آنارام باشید 

نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393 ساعت 1:56 توسط آنارام |

گاهی به من از این تلنگرها بزن

آدم موجود عجیبیه

یه روز خوشحاله ، یه روز ناراحت

یه روز آرومه ، یه  روز آشوب

یه روز گریه داره و یه روز خنده

یه روز شوق داره و یه روز سرخورده اس

آدم یه مشت هورمونه که اگه متعادل نباشن ، نرمال نیست

میگه " دور و برمون پر شده از آدمای نامتعادل و دیوونه "

مثال میزنه شوهر دوستشو که روان پزشکه و یه مدت برای خودش یه قرص اشتباهی تجویز کرده و حسابی هایپر شده و از یه آدم ترسو ی محافظه کار تبدیل شده به یه دیوونه ی پر دل و جرات و با ریسکای دیوانه وارش داره زندگیشو نابود میکنه

یا میگه شوهر بهار ، آهنگسازش ، افسرده شده و به فکر طلاق افتاده و کار نمیکنه و از این حرفا

میگه دستیار اول دیوونه اش داره گند میزنه  به  پسر داییه دیوونه ام که دستیار سومش بوده و زندگی دایی و زنداییمو نابود میکنه

آخرشم میگه " اینم از تو ! با یه قرص کوچیک اینطوری از اون دختر پر سر و صدا و انرژی و شلوغ ، شده ای اینی که زیاد میترسه  گریه میکنه و همه اش ساکت و آرومه ! "

میگه " مینم دارم دیوونه میشم توی این دنیای دیوونگی "

توی مطب دکتر نشسته ایم و منتظریم تا نوبتم برسه . اینبار آخر وقت رفته ام که زیاد معطل نشم و بتونم دکتر رو ببسنم

بغض داره و میدونم احساس مسئولیت ، عذاب وجدان و سردرگمی ، حسابی آشفته اش کرده .

.....

با یه سوال ، مثه جرقه میپره هوا و مثه زودپزی که سوپاپش کشیده شده باشه ، با عصبانیت شروع به حرف زدن میکنه .

دختر آروم و ملایمیه و کمتر عصبانی میشه و از کوره در میره

اینبار ولی حسابی آشفته اس و معلومه که شب و روز ، پس ذهنش درگیر این قصه ی جدیده.

اینهمه دریدگی دستیارش و حماقت پسرداییم رو یکجا تحمل کردن ، اون هم بعنوان اولین فرد مرتبط با ماجرا ، امونشو بریده .

از مدتها پیش ، قرار بود که مهسا امروز رو با من بگذرونه .

شب قبل حسابی تهدیدش کردم که اگه دیرتر از ساعت 8 صبح بیاد ، در رو بروش وا نمیکنم

کلی تدارک دیده ام

از حلیم نان سنگک و پنکیک ونان سوخاری و انواع خامه و شکلات بگیر تا نیمروی سوسیس و شیرینی تر و انواع میوه ی فصل و قهوه و چای.

میز صبحانه ی کامل و بی نقصیه . تنها مشکل مقدارش و 2 نفر بودن ماست .

بهش اطلاع میدم که اگه صبحونه نخورده ، تا قبل از رفتن به دفتر کارش ، بیاد .تا 10 صبح  به دادمون میرسه .

گرچه کم میخوره ،  حضورش حسابی دلچسب و خوبه !

تنبلی و بی مسئولیتی همکارش ، امروز حسابی خلقش رو تنگ کرده و آماده ی دعواست . با خنده میگه " الان خطرناکم حسابی و دوست دارم کله ی فلانی رو بِکَنَم " با اینکه با شوخی و خنده میگه ، ولی همین دیالوگ برای فهمیدن میزان خشمش ، کافیه

همه چیز با یه سوال شروع شد!

2 ساعت و نیم بعد رو با عصبانیت و ناراحتی ، اون حرف زد

از فاجعه ای میگفت که در شُرُف وقوع بود و کاری از دست کسی برای جلوگیری ازش بر نمیومد و چنانچه به وقوع می پیوست ، تا همیشه ابعد زیادی از روح و روانش و زندگیش آسیب میدید

وقتی میره ، افکارم با پارازیت زیاد و نامرتب روی پرده ی ذهنم خود نمایی میکنن

دکتر ، دوز داروم رو نصف کرده و من کلا از مصرفش صرف نظر کرده ام !

من دوست ندارم برای اطرافینم دل مشغولی تازه ایجاد کنم.

فکر میکنم ....

به جملات ناراستی  که به همه مان به یک شکل منتقل شده و همه مان از درمیان گذاشتنش با دیگری اِبا کرده ایم و حالا پس از دو یال ، با مطرح شدنش به این دروغ های غم انگیز ، میخندیم!

انسان موجود عجیبیه

به همون اندازه که میتونه موفق و بانی شادی و آرامش باشه ، میتونه سرخورده و تاثر برانگیز و مشغله ذهنی قرار بگیره

وقتی عقل دارم ، فهم دارم ، فدرت تشخیص دارم ....

شاید تنها کاری که باید کرد ، مایه ی دل آشوبه نشودن دیگرانه !!!!

خدایا شکرت

گاهی به من از این تلنگرها بزن

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ساعت 20:58 توسط آنارام |

24 ساعت

حسابی به سرم زد

یک چیزی از پایین پا شروع کرد به تکان خوردن و بالا آمدن و رسید به شکم و معده و قفسه سینه و تمام اعماء احشای داخلی بدنم و همه شان را مورد عنایت قرار داد و حسابی بهم ریخت

به حوالی حلقم که رسید ، اوضاع بحرانی شد و در نهایت با شدت هجوم برد به سمت  پیشانیم و با فشار از توی چشمانم به بیرون پاشیده شد 

گونه هایم که خیس شدند ، دیوانگی ام عود کرد

از جا بلند شدم و بی درنگ صحنه را ترک کردم

حتی استاد را هم  لحظه  ی خروج دیدم که داشت وارد میشد و او هم مرا دید

بی هدف خیابان ها را گز میکردم و فین فین کنان اشک میریختم . کار به سکسکه که رسید مسیرم را تغییر دادم .

روبروی مردی نشستم که با سرعت روی صفحه ی کیبور انگشتانش را به حرکت در میاورد و با صدای آرام سوالاتی میکرد . یک نفر هم از درون من جوابهایی داد که ظاهرا به سوالات مرد مربوط میشدند . مرد جوان خوش سیمایی بود که فکر میکنم خودش هم میدانست . بوی ادکلن مردانه اش حتی به مشام من هم که این سوی میز نشسته بودم میرسید . 

لحظه ی رفتن ، یک تکه مقوا به سمتم گرفت که بنظر شبیه یک کارت بود . شماره اش را در پشتش نوشته بود و توصیه هایی دررابطه با دفعات بعد کرد که من خیلی گوش ندادم . سرم را تکان دادم و دور شدم . کارت را پاره کردم و دور ریختم

نزدیک به 3 ساعت در مطب پزشک نشسته بودم . وقت قبلی نداشتم . 

یادم هست که گریه میکردم . بریده بریده ، لابلای هق هق هایم کلماتی میگفتم و سعی میکردم بگویم که حالم خوب نیست 

ساعت 4 شده بود .

دوباره همان چیز قبلی شروع کرد به نوردیدن اندامم . از پایین پا تا .... به سینه ام که رسید از جا برخواستم . یادم نیست قبل از رفتن ، چه کلماتی را به زبان آوردم . دویدم . 

آخرین نفری بودم که سوار هواپیما میشدم 

آخرین صندلی ، آخرین ردیف . صدای موتورها ، ا چشمانم را بستم . آرام گرفتم

مامان در را باز کرد . میشد از بالای سرش شاخهای نو رس را دید. دو ساعت قبل ، کیلومتر ها فاصله بود بینمان و الان در آغوشش بودم و زار زار گریه میکردم . 

24 ساعت . تنها 24 ساعت

روی تختم ، توی اتاقم ، در آغوش مامانم ، زیر باد یخ کولر ، آروام خوابیدم

یه خواب عمیق


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 ساعت 0:37 توسط آنارام |

اولین روز

لازم است که یک اعترافی بکنم

من آدم تنبل و سر به هوایی هستم حسابی

لازم نیست موارد زیادی را مثال بزنم تا به اثبات حرفم برسم . تنها یک مورد کافیست

من هیچوقت توی زندگیم به یاد نمیارم که داروهای مصرفیم رو منظم و سر ساعت استفاده کرده باشم. خیلی وقتها نه تنها مصرفشون رو به تعویق انداخته ام که کلا جَک زده ام ( همان پیچاندن خودمان )

اصلا همین جلنیا ( به زبان ما میشود فینگولید ) ، که باید روزانه مصرف بشود و ماندگاریش در بدن خیلی کم است و اصلا به همین دلیل است که هر روز باید یک قرص خورد و خیر سرم مربوط به ام اس هست و سهل انگاری در مصرفش میتواند منجر به وقوع حمله و این بند و بساط ها بشود

آن اوایل که از نوع خارجی اش مصرف میکردم  به بهانه ی گران بودنش و عذاب وجدانی که بابت میلیونها تومان پول بی زبان دست رنج پدر و مادرم که با رضایت قلبیشان جهت خریداری ماهانه ی یک بسته اش پرداخته میشد ، و در پی یک جمله ی پزشک معالجم درباره ی عدم دسترسی به دارو با مضمون " جلنیا رو تا دو هفته هم اگر نداشتی نگران نباش ولی اگر بیش از دو هفته از نخوردنش میخواستی ، بخوری دوباره باید بیای و 8 ساعت مانیتور بشی " ، تا جاییکه میشد ، دو در میکردم

یکروز در میان . ، دو روز درمیان ، 5 روز درمیان و.... و تنها معیارم هم 2 هفته نشدن فاصله مصرف بود

یکبار خوابم میامد و حوصله ی خوردنش را نداشتم . یکبار از یادم میرفت و روز به اتمام میرسید و فردایش به یاد میاوردم . یکبار ....

از وقتی هم که ایرانیش آمد و پزشک معالجم تشخیص داد که دیگر میشود نوع ایرانیش را مصرف کنم و موفق شدیم نمونه ی ایرانی را به مبلغی در حدود یکصدم مبلغ خارجی تهیه کنیم ، و دیگر بهانه ای مانند گرانی دارو و کمکهای غیر مستقیم به اقتصاد خانواده و اینجور چرت و پرتها را نداشتم ، باز هم از همان جمله ی مذکور پزشک معالج بهره برده و بارها و بارها مصرفش را دو در کرده ام . و راستش را بخواهید هیچ دلیل محکمه پسندی ، محکمتر از همان تنبلی خودم برایش نداشتم

در حدود 20 روز پیش و بدنبال کشف اینجانب مبنی بر جدی بودن عادت مسخره ی بچه گانه ای که از حدود 11 سال پیش گرینبان گیرش بودم ، به پزشک روان و اعصاب مراجعه کرده و بعد از ساعتها گپ و گفت و شنود ، کاشف به عمل آمد که تمام این حالات مربوط به استرس زیاد بوده (که زیادتر شدن این استرس مربوط به همان داروی فینگولید است چون یکی از عوارضش همین پایین آمدن مود بیمار هست که باعث نفرت بیشتر من از این قرص و تمایل بیشترم به بازگشت به تایسبری است)و قبل از هرچیز باید سطح استرس اینجانب پایین بیاید و داروهایی بدین منظور برایم تجویز شد

تنها چند روز بعد از شروع مصرف داروها ، مشخص شد که درگیر مساله ای بنام پانیک های عصبی هستم ( یک چیز هایی مانند فوبیا و ترس و اینها که نمود های جسمی پیدا میکنند و بعضا به غش کردن و لرز و این چیزها منجر میشوند ).  به تشخیص پزشک مغز و اعصابم و با مشورت پزشک اعصاب و روانم ( اساسا در این مواقع احساس زنجیره ای و خطرناک بودن سرتاپایم را فرا میگیرد ) ، چند قلم دارو به داروهای قبلی اضافه و چند قلم حذف  و یا تعویض شدند .

حالا فکرش را بکنید ، من با یک قلم قرص روزانه ی مربوط به ام اسم ، آنقدر درگیر تنبلی و دو در بازی و اینها بودم و حالا با 4 قلم دارو که هر کدام در زمانی از روز باید مصرف بشوند ، چه میکنم

القصه

دیروز اولین روزی بود که بعد از حدود 15 روز تمام داروهایم را سر وقت و مرتب و نمام و کمال مصرف کردم . اولین روز

حالی که صبح پس از بیدار شدن داشتم آنقدر مرا به وجد آورد که ننوشتن را ظلم بزرگی برخودم و حتی شما دیدم .

 

شاید بعد از حدود 5 ماه ، دیشب خوب خوابیدم . نه ترسی بود و نه دلهره ای . خوابم عمق داشت . چیزی که مدتها بود از شبهایم ربوده شده بود . به فردا و انبوه کارهای نکرده ، توی خواب فکر نمیکردم . صبح برای بیدار شدن و ترس خواب ماندن از ساعت 4  بیدار نبودم . این فوق العاده اس . برای من فوق العاده اس !!!!

واقعیتش را اگر بخواهید از خودم دارم خجالت میکشم

آنارام باشید

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 ساعت 12:13 توسط آنارام |