واقعیتش اینه که من اوایل بهمن گذشته یه غلطی کردم و وارد یه قصه ای شدم که بجز چاه و چاله ، چیز دیگه ای نداشت و من به سرعت توی تمام چاهها و چاله اش فرو رفتم 

قصه رو نمیگم چون برای خودم هم باورش سخته 

اما همینقدر میگم که انشالله دارم یکی یکی از چاله هاش بیرون میام 

میمونه فقط یه چاه گنده که امیدوارم هیچ ، هیـــــــــچ وقت ، سر راهم قرار نگیره 

دستاورد این قصه ، یه تاری دید جزییه که امیدوارم بعد از یه مدت خودش راهشو بگیره و بره 

هرچند خونواده مرتب تذکر میدن که باید برم پیش پزشک معالج و نذارم که عارضه ای موندگار بشه ( بخصوص بابام که داره تهدید میکنه دیگه )

اما راستش از ترس اینکه یه وقت بهم دگزا ندن و دوباره قصه ی پف کردن و گرد شدن ، پیش نیاد ، پشت گوش میندازم 

آها یه خبر خوب

من الان از پارسال همین موقع ، 12 کیلو لاغر تر شده ام و تقریبا به وزن ایده آلم رسیده ام  و این موفقیت رو مدیون مصرف نکردن کورتن هستم 

تذکر : از اردیبشت 90 تا مرداد 93 ، طولانی ترین فاصله ی زمانی بین مصرف داروهای کورتنی برای من ، 4 ماه بود و توی سال 91 و 92 ، بارها پیش اومد که این فاصله به 2 هفته رسید 

خب حالا خودتون فک کنید کسی که با این ریتم کورتن استفاده میکنه چقد گرد شده بوده 

همین دیگه ، الان خوبم 

شکر خدا 

آنارام باشید

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 21:9 توسط آنارام |

عرض ادب

برزخ وحشتناکی بود 

هنوزم هست ... یه جورایی

ولی ، این برزخ کجا و اونیکی کجا

بعد اون یکی جهنم بود 

و بعد از اینیکی ، شاید بهشت بااشه

خود کرده را تدبیر نیست 

ببخشید که خیلی وقته ننوشته ام و حتی سال نو رو تبریک نگفته ام 

راستش یه وقتایی ، بخصوص وقتایی که ذهنم توی برزخ درون و بیرون محبوس میشه ، دستهای نوشتنم بسته میشه

خلاصه که این پست صرفا عرض ادب و عذرخواهی بابت کوتاهیمه 

سال خوبی داشته باشید

به امید همه ی چیزای خوب 

آنارام باشبید

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 11:19 توسط آنارام |

چقدر زود دیر میشود

" صبح بخیر "

مادرجون با عصبانیت به چشای پف کرده ام نگاه میکنه ... "ببین چیکار کرده ای با خودت "

یادم میاد که شب گذشته رو کامل گریه کرده ام .... انقدر که خوابم برد . اشکام همچنان روونن . برمیگردم توی اتاق 

دیشب مرجان ، مامانم ، داداشم ، امید ، زنداییم و خیلیا زنگ زده بودن ... میخواستن به عقل بیارنم که دیگه گریه نکنم 

یادمه اصلا حرف نزده بودم ... بیصدا پشت خط اشک ریخته بودم ... فقط وقتی مامان با عصبانیت گفته بود " دیگه شورشو درآورده ای ... " صدای هق هقم به آسمون رفته و لابلای گریه هام بهش گفته بودم " تمام افتخار و پُز زندگی من این آدمان ... حالا دیگه نیستن " و بعد شنیده بودم که مامان هم گریه کرده و گوشیو گذاشته بود 

برای امید ، توی وایبر یه نامه ی خداحافظی بلند و بالا نوشته بودم ... عذرخواهی کردم بابت اینکه گریه امونم رو بریده بوده و نتونسته بودم اونطور که باید براش از خدا چیزای خوب بخوام.... بهش از دلی گفتم که هنوز نرفته از رفتنش گوشه گیر شده و آرزو کردم روزای جدید ، شرایط جدید ، موقعیت جدید و آدمای جدید اطرافش خوب باشن و روز به روز موفقتر بشه و ازش خبرای خوب بیاد

مرجان اومده بود دنبالم که باهم بریم بیرون و یکم حال و هوای من عوض بشه

میگفت " بهرحال فامیل که بزرگتر بشه ، از یه زمانی به بعد این جدایی ها و فاصله گرفتن ها هم بوجود میاد "

من گفته بودم " کاش هیچ وقت دایی برنمیگشت ایران ، اونوقت من بجز چندتا عکس هیچ تصویر دیگه ای از بچه ها و خودشون نداشتم و خاطرات مشترک فوق العاده ای که اینطور هممون رو پابند هم کرده هیچ وقت نبودن "

گفته بود " تو اینطور بگی زندایی و دایی چی بگن ؟"

گفتم " امید که رفت ، دایی اینا دووم نمیارن ، بخصوص بعد از بدنیا اومدن آرمان ، زندایی عمرا نمیمونه ، الی دق میکنه ، اونا هم میرن ، درست مثل اون یکی دایی و بچه هاش " 

مرجان سعی کرده میکرد اشکای روگونه هاشو مخفی کنه تا من آروم باشم ... فک کرده بودم این دقیقا همون کاریه که من برای بقیه میکنم 

آروم بهش گفته بودم " گریه کن ... مگه میخواد چی بشه ؟ این یکی قوی بودن نیست ... احساس داشتنه "

با گریه گفته بود " خب ما هم میریم "

لابلای گریه خنده ام گرفته بود " مگه جابجایی شهریه ... بعدم ، حالا فرض کنیم ما هم بریم ، بقیه ی فامیل چی میشن ؟ دوری اونا رو چیکار کنیم ؟" 

و فکر کرده بودم ، کاش انقدر عاطفی نبودیم ، کاش انقدر روابطمون زیاد نبود ، کاش انقدر ...

شب یه لیوان بزرک عرق بهار نارنج خورده بودم ... که مثلا کمی آرومم کنه و بعد به دنیای خاموش زیر پتو پناه برده بودم ... اونجا کسی صدامو نمیشنید و بابت مرور خاطرات خوبم و اشک ریختن برای تکرار نشدنشون ، مواخذه ام نمیکرد "

مادر با جشای سرخ و بیجون ادامه داد " حال منم کم از تو نیست ، بخاطر شماهاس که خودمو نگه داشته ام "

بهش نگاه میکنم پسراش ، نوز چشماش یکی یکی ازش دور شده بودن و اون همیشه برای آرامش و داشتن و خوشبختیشون سکوت کرده بود و سرویس داده بود و خم به ابرو نیاورده بود

 ... سرما خورده ...نه اینکه از سرما باشه ... این یکی رو خوب بلدم ... از فشار دلتنگی و ناراحتیه 

پیشونیشو میبوسم " بخواب مادرجون ... استراحت کن "

و توی دلم میگم " اینبارم برای دخترات قوی باش و خم به ابرو نیار و ... سلامتی تو برام از همه چیز مهمتره  "

و بعد ساعت ها  به یه جمله فکر کردم 

" چقدر زود دیر میشود "

پیوست : همه چیز عادت میشه ... میدونم ... درگیریای زندگی خیلی چیزا رو از یاد آدم میبره ... خوب میدونم ...  اما ... اینم خوب میدونم که همه ی عادت ها و فراموشی ها چیزای خوبی نیستن  ... بعلاوه ... میخوام واسه این یه مورد هم که شده ، احساسات و افکارم رو بروز بدم ... خوب نیست که همیشه آدم خودشو توی پوسته ی عقلانیت و منطق مخفی کنه 

آنارام باشید

نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 15:4 توسط آنارام |

خداحافظی سخته

این یکی هم پرید 

داداشای زندگیم یکی یکی یکی دارن ازم دور میشن

از اینکه فک کنم دیگه اگه دلم تنگ شد و خواستم ببینمشون نمیتونم و دستم راحت بهشون نمیرسه دق میکنم

دیشب اومده بودن خاداحافظی 
من از خداحافظی متنفرم 

از همون دیشب یه غم بزرگ روی سینه ام سنگینی میکرد 

بی دلیل غم داشتم ، غصه داشتم 

صبح کلی کار داشتم که دستم به انجامشون نمیرفت

کلاس نرفتم ، باخودم فک کردم ، این نهایت بدجنسیه که همین چند ساعت رو هم از خودم دریغ کنم

چند ساعت کتارش مثه همیشه دیوونه بودم 

توی هوای نمناک فوقالعاده تهران ، با هم کلی شیطنت کردیم 

مرد شیرینی فروش با تعجب به هیجانمون با دیدن شیرینی ها و ندید بدید بازیامون موقع انتخاب شیررینی زل زد و آخرش گفت " شما چقد جالبید " و ما کِرکِر خندیدیم 

این چند ساعت خیلی سریع و عادی گذشت هرچند من لحظه به لحظه اشو تصویر میگرفتم و فک میکردم که ممکنه تا خیلی سال بعد این لحظه ها نباشن یا اصن دیگه هیج وقت نباشن 

خداحافظی سخته 

موقع رفتن من بهش نگاه نمیکردم

نگاه نکرده بغض توی گلوم  نمیذاشت حرف بزنم ، دوای بحال وقتی که توی چشای مهربونش نگاه میکردم 

اون موقع که اومدن ایران ، 1 سالش بود 

تپل و موفرفری طلایی بود ، پاهای پرانتزی داشت و چشای مهربونش هر آدم خشک و بی رحمی رو به زانو در میاورد

اولین بچه ای بود که من عاشقش شدم 

تمام این 16و 17 سال ، برای مکن همون بچه ی موفرفروی بانمک مهربون بوده 

یه جورایی از تمام بچه های داییم بیشتر باهاش ارتباط برقرار میکردم 

از وقتی تصمیمشون برای رفتنش قطعی شد ، حال من عوض شد 

تصور نبودنش بدجوری کلافه ام کرد

دیشب اومدن واسه خداحافظی

امید زندگیم داره میره

یهو فک کردم یعنی دیگه وقتی میرم خونه ی داییم ، امید نیست ؟ 

برای رفتن امیر و زنش و احسان اصلا حس الانو نداشتم ، امید همیشه بوده

ولی حالا

خب من دیگه با چه انگیزه ای هرسال از اومدن سال نو ذوق زده بشم ؟

دیگه بعد از این با چه هدفی از دور هم بودن فامیلمون خوشحال باشم ؟

با همه خداحافظی مکردم ، بی کلام ، از ترس ریزش اشکام روی گونه هام و تمام عضلاتم منقبش شده بودن 

نوبت امید شد

جلوم وایساد ، قدش انقد بلند شده که برای دیدنش از فاصله ی نزدیکه گردنمو کامل باید به عقب ببرم 

نبردم ، نگاش نکردم ، کنترل اشکام از دستم خارج بود ، سعی میکردم لبخند بزنم 

باچشای مهربون نگرانش مدام آهسته میگفت " آنـــی ! نکن تو روخدا . "

سرمو تند تند تکون میدادم که یعنی خوبم 

مادر گفت " تو رو بیشتر از حتی داداش واقعی خودش دوس داره " 

بغض من ترکید ، صدای گریه ام همه جا رو گرفت 

از در و امید و همه دور شدم ... امید دنبالم اومد 

" تو رو خدا اینجور نکن ... نمرده ام که "

صدای هق هق من اوج گرفت 

" بخدا اینجوری کنی نمیرم "

کاش نمیرفت 

خداحافظی سخته .... خیلی سخت 

دلم واسش لک میزنه 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ ساعت 19:5 توسط آنارام |

فرفری

 

-سشوار بکشم یا همینجور بذارمشون ؟

-همینجور قطعا !!!

-چرا ؟

-فرفری جذاب تره .

-چرا ؟

-کمه خانوم جان . مو فر فریا کمن  . فرفریای مشکی کمن 

تو هم فرفری هستی هم مشکی 

.

.

.

پس چرا من یه عمر بابت فری فری و مشکی بودنشون ناراحت بودم ؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ ساعت 23:52 توسط آنارام |

عاشق شبایی ام که ...

عاشق شبایی ام که هوا سرده و برق میره

نور شمع به من انرژی میده 

دیدن شعله های کوتاه اجاق گاز که به آرومی زیر کتری روشن ان به من انرژی میده

من با اینچیزای کوچولو احساس زنده بودن میکنم

تا جایی که یادم میاد ، همیشه ، شبایی که برق میره ، همه از از خلوت خودشون دست میکشن و از گوشه کنار خوشونو میرسونن به سمت هم

میشنن توی یه محفل روشن با نور کم یکی از شمع های روشن و با هم حرف میزنن

معمولا خاطره میگن

خاطره میگن و استیکانای کمرباریکشونو پر میکنن از چایی خوش عطر و طعم توی قوری

اینجور مواقع یاد نقاله خوانی و قصه سرایی های قدیمیا میوفتم

برق که میره ، هر بار فکر میکنم ، بعدا برای نوه ها و نتیجه هام ، خاطره ی این شبا رو میگم 

از مامان بزرگ بابا بزرگایی میگم که پر بودن از خاطرات شاد و غمناک جور واجور از روزگاران دور 

شاید از قصه هایی بگم براشون که یه شبایی مامان بزرگشونو به وجد آورده ان و باعث شده ان فک کنه ، کاش هیچ وقت برق نیاد

گاهی بی برقی چقد خوبه

آنارام باشید

آنارام باشید

نوشته شده در شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ ساعت 19:57 توسط آنارام |

صبحای بارونی ... قوای بچگی

صبحایی که از خواب بیدار میشم و میبینم هوا بارونیه ، بطرز عجیبی دلم کارتون نگاه کردن میخواد

از اون مدل کارتونای دوره ی بچگیم

چنگ میندازم به کانالای تلویزیون و هر جا کوچکترین ردی از دوران خردسالیم پیدا کردم ، آویزونش میشم

این روزا شاید کمتر از اون رد ها پیدا بشه . 

چقدر خوشحالم که دپارتمان تام و جری ، هنوز هم مشغول ساخت سری های جدیده 

این موقع ها معمولا دوست دارم با موهای ژولیده و صورت نشسته ، دراز بکشم جلوی تلویزیون و خیره بشم به به جعبه ی جادو و محو بازی رنگها روی صفحه ی مانیتور بشم و بذارم بچگی با تمام قوا وجودم رو تسخیر کنه

امروز از اون روزا بود ...

ابر ... بارون ... صدای قطره ها ... تام و جری 

آنارام باشید

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ ساعت 11:59 توسط آنارام |