چقدر زود دیر میشود

" صبح بخیر "

مادرجون با عصبانیت به چشای پف کرده ام نگاه میکنه ... "ببین چیکار کرده ای با خودت "

یادم میاد که شب گذشته رو کامل گریه کرده ام .... انقدر که خوابم برد . اشکام همچنان روونن . برمیگردم توی اتاق 

دیشب مرجان ، مامانم ، داداشم ، امید ، زنداییم و خیلیا زنگ زده بودن ... میخواستن به عقل بیارنم که دیگه گریه نکنم 

یادمه اصلا حرف نزده بودم ... بیصدا پشت خط اشک ریخته بودم ... فقط وقتی مامان با عصبانیت گفته بود " دیگه شورشو درآورده ای ... " صدای هق هقم به آسمون رفته و لابلای گریه هام بهش گفته بودم " تمام افتخار و پُز زندگی من این آدمان ... حالا دیگه نیستن " و بعد شنیده بودم که مامان هم گریه کرده و گوشیو گذاشته بود 

برای امید ، توی وایبر یه نامه ی خداحافظی بلند و بالا نوشته بودم ... عذرخواهی کردم بابت اینکه گریه امونم رو بریده بوده و نتونسته بودم اونطور که باید براش از خدا چیزای خوب بخوام.... بهش از دلی گفتم که هنوز نرفته از رفتنش گوشه گیر شده و آرزو کردم روزای جدید ، شرایط جدید ، موقعیت جدید و آدمای جدید اطرافش خوب باشن و روز به روز موفقتر بشه و ازش خبرای خوب بیاد

مرجان اومده بود دنبالم که باهم بریم بیرون و یکم حال و هوای من عوض بشه

میگفت " بهرحال فامیل که بزرگتر بشه ، از یه زمانی به بعد این جدایی ها و فاصله گرفتن ها هم بوجود میاد "

من گفته بودم " کاش هیچ وقت دایی برنمیگشت ایران ، اونوقت من بجز چندتا عکس هیچ تصویر دیگه ای از بچه ها و خودشون نداشتم و خاطرات مشترک فوق العاده ای که اینطور هممون رو پابند هم کرده هیچ وقت نبودن "

گفته بود " تو اینطور بگی زندایی و دایی چی بگن ؟"

گفتم " امید که رفت ، دایی اینا دووم نمیارن ، بخصوص بعد از بدنیا اومدن آرمان ، زندایی عمرا نمیمونه ، الی دق میکنه ، اونا هم میرن ، درست مثل اون یکی دایی و بچه هاش " 

مرجان سعی کرده میکرد اشکای روگونه هاشو مخفی کنه تا من آروم باشم ... فک کرده بودم این دقیقا همون کاریه که من برای بقیه میکنم 

آروم بهش گفته بودم " گریه کن ... مگه میخواد چی بشه ؟ این یکی قوی بودن نیست ... احساس داشتنه "

با گریه گفته بود " خب ما هم میریم "

لابلای گریه خنده ام گرفته بود " مگه جابجایی شهریه ... بعدم ، حالا فرض کنیم ما هم بریم ، بقیه ی فامیل چی میشن ؟ دوری اونا رو چیکار کنیم ؟" 

و فکر کرده بودم ، کاش انقدر عاطفی نبودیم ، کاش انقدر روابطمون زیاد نبود ، کاش انقدر ...

شب یه لیوان بزرک عرق بهار نارنج خورده بودم ... که مثلا کمی آرومم کنه و بعد به دنیای خاموش زیر پتو پناه برده بودم ... اونجا کسی صدامو نمیشنید و بابت مرور خاطرات خوبم و اشک ریختن برای تکرار نشدنشون ، مواخذه ام نمیکرد "

مادر با جشای سرخ و بیجون ادامه داد " حال منم کم از تو نیست ، بخاطر شماهاس که خودمو نگه داشته ام "

بهش نگاه میکنم پسراش ، نوز چشماش یکی یکی ازش دور شده بودن و اون همیشه برای آرامش و داشتن و خوشبختیشون سکوت کرده بود و سرویس داده بود و خم به ابرو نیاورده بود

 ... سرما خورده ...نه اینکه از سرما باشه ... این یکی رو خوب بلدم ... از فشار دلتنگی و ناراحتیه 

پیشونیشو میبوسم " بخواب مادرجون ... استراحت کن "

و توی دلم میگم " اینبارم برای دخترات قوی باش و خم به ابرو نیار و ... سلامتی تو برام از همه چیز مهمتره  "

و بعد ساعت ها  به یه جمله فکر کردم 

" چقدر زود دیر میشود "

پیوست : همه چیز عادت میشه ... میدونم ... درگیریای زندگی خیلی چیزا رو از یاد آدم میبره ... خوب میدونم ...  اما ... اینم خوب میدونم که همه ی عادت ها و فراموشی ها چیزای خوبی نیستن  ... بعلاوه ... میخوام واسه این یه مورد هم که شده ، احساسات و افکارم رو بروز بدم ... خوب نیست که همیشه آدم خودشو توی پوسته ی عقلانیت و منطق مخفی کنه 

آنارام باشید

نوشته شده در جمعه یکم اسفند 1393 ساعت 15:4 توسط آنارام |

خداحافظی سخته

این یکی هم پرید 

داداشای زندگیم یکی یکی یکی دارن ازم دور میشن

از اینکه فک کنم دیگه اگه دلم تنگ شد و خواستم ببینمشون نمیتونم و دستم راحت بهشون نمیرسه دق میکنم

دیشب اومده بودن خاداحافظی 
من از خداحافظی متنفرم 

از همون دیشب یه غم بزرگ روی سینه ام سنگینی میکرد 

بی دلیل غم داشتم ، غصه داشتم 

صبح کلی کار داشتم که دستم به انجامشون نمیرفت

کلاس نرفتم ، باخودم فک کردم ، این نهایت بدجنسیه که همین چند ساعت رو هم از خودم دریغ کنم

چند ساعت کتارش مثه همیشه دیوونه بودم 

توی هوای نمناک فوقالعاده تهران ، با هم کلی شیطنت کردیم 

مرد شیرینی فروش با تعجب به هیجانمون با دیدن شیرینی ها و ندید بدید بازیامون موقع انتخاب شیررینی زل زد و آخرش گفت " شما چقد جالبید " و ما کِرکِر خندیدیم 

این چند ساعت خیلی سریع و عادی گذشت هرچند من لحظه به لحظه اشو تصویر میگرفتم و فک میکردم که ممکنه تا خیلی سال بعد این لحظه ها نباشن یا اصن دیگه هیج وقت نباشن 

خداحافظی سخته 

موقع رفتن من بهش نگاه نمیکردم

نگاه نکرده بغض توی گلوم  نمیذاشت حرف بزنم ، دوای بحال وقتی که توی چشای مهربونش نگاه میکردم 

اون موقع که اومدن ایران ، 1 سالش بود 

تپل و موفرفری طلایی بود ، پاهای پرانتزی داشت و چشای مهربونش هر آدم خشک و بی رحمی رو به زانو در میاورد

اولین بچه ای بود که من عاشقش شدم 

تمام این 16و 17 سال ، برای مکن همون بچه ی موفرفروی بانمک مهربون بوده 

یه جورایی از تمام بچه های داییم بیشتر باهاش ارتباط برقرار میکردم 

از وقتی تصمیمشون برای رفتنش قطعی شد ، حال من عوض شد 

تصور نبودنش بدجوری کلافه ام کرد

دیشب اومدن واسه خداحافظی

امید زندگیم داره میره

یهو فک کردم یعنی دیگه وقتی میرم خونه ی داییم ، امید نیست ؟ 

برای رفتن امیر و زنش و احسان اصلا حس الانو نداشتم ، امید همیشه بوده

ولی حالا

خب من دیگه با چه انگیزه ای هرسال از اومدن سال نو ذوق زده بشم ؟

دیگه بعد از این با چه هدفی از دور هم بودن فامیلمون خوشحال باشم ؟

با همه خداحافظی مکردم ، بی کلام ، از ترس ریزش اشکام روی گونه هام و تمام عضلاتم منقبش شده بودن 

نوبت امید شد

جلوم وایساد ، قدش انقد بلند شده که برای دیدنش از فاصله ی نزدیکه گردنمو کامل باید به عقب ببرم 

نبردم ، نگاش نکردم ، کنترل اشکام از دستم خارج بود ، سعی میکردم لبخند بزنم 

باچشای مهربون نگرانش مدام آهسته میگفت " آنـــی ! نکن تو روخدا . "

سرمو تند تند تکون میدادم که یعنی خوبم 

مادر گفت " تو رو بیشتر از حتی داداش واقعی خودش دوس داره " 

بغض من ترکید ، صدای گریه ام همه جا رو گرفت 

از در و امید و همه دور شدم ... امید دنبالم اومد 

" تو رو خدا اینجور نکن ... نمرده ام که "

صدای هق هق من اوج گرفت 

" بخدا اینجوری کنی نمیرم "

کاش نمیرفت 

خداحافظی سخته .... خیلی سخت 

دلم واسش لک میزنه 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن 1393 ساعت 19:5 توسط آنارام |

فرفری

 

-سشوار بکشم یا همینجور بذارمشون ؟

-همینجور قطعا !!!

-چرا ؟

-فرفری جذاب تره .

-چرا ؟

-کمه خانوم جان . مو فر فریا کمن  . فرفریای مشکی کمن 

تو هم فرفری هستی هم مشکی 

.

.

.

پس چرا من یه عمر بابت فری فری و مشکی بودنشون ناراحت بودم ؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393 ساعت 23:52 توسط آنارام |

عاشق شبایی ام که ...

عاشق شبایی ام که هوا سرده و برق میره

نور شمع به من انرژی میده 

دیدن شعله های کوتاه اجاق گاز که به آرومی زیر کتری روشن ان به من انرژی میده

من با اینچیزای کوچولو احساس زنده بودن میکنم

تا جایی که یادم میاد ، همیشه ، شبایی که برق میره ، همه از از خلوت خودشون دست میکشن و از گوشه کنار خوشونو میرسونن به سمت هم

میشنن توی یه محفل روشن با نور کم یکی از شمع های روشن و با هم حرف میزنن

معمولا خاطره میگن

خاطره میگن و استیکانای کمرباریکشونو پر میکنن از چایی خوش عطر و طعم توی قوری

اینجور مواقع یاد نقاله خوانی و قصه سرایی های قدیمیا میوفتم

برق که میره ، هر بار فکر میکنم ، بعدا برای نوه ها و نتیجه هام ، خاطره ی این شبا رو میگم 

از مامان بزرگ بابا بزرگایی میگم که پر بودن از خاطرات شاد و غمناک جور واجور از روزگاران دور 

شاید از قصه هایی بگم براشون که یه شبایی مامان بزرگشونو به وجد آورده ان و باعث شده ان فک کنه ، کاش هیچ وقت برق نیاد

گاهی بی برقی چقد خوبه

آنارام باشید

آنارام باشید

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393 ساعت 19:57 توسط آنارام |

صبحای بارونی ... قوای بچگی

صبحایی که از خواب بیدار میشم و میبینم هوا بارونیه ، بطرز عجیبی دلم کارتون نگاه کردن میخواد

از اون مدل کارتونای دوره ی بچگیم

چنگ میندازم به کانالای تلویزیون و هر جا کوچکترین ردی از دوران خردسالیم پیدا کردم ، آویزونش میشم

این روزا شاید کمتر از اون رد ها پیدا بشه . 

چقدر خوشحالم که دپارتمان تام و جری ، هنوز هم مشغول ساخت سری های جدیده 

این موقع ها معمولا دوست دارم با موهای ژولیده و صورت نشسته ، دراز بکشم جلوی تلویزیون و خیره بشم به به جعبه ی جادو و محو بازی رنگها روی صفحه ی مانیتور بشم و بذارم بچگی با تمام قوا وجودم رو تسخیر کنه

امروز از اون روزا بود ...

ابر ... بارون ... صدای قطره ها ... تام و جری 

آنارام باشید

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 ساعت 11:59 توسط آنارام |

دنبال رقم خوردن لحظه های خوب در روزهای آینده ام

 

میرم کلاس یوگا بعد از اِن سال

دنبال آرامشم

دنبال دستایی که نلرزن 

دنبال پاهایی که روی خط راست راه برن

دنبال اندامی که از صاحبش پیروی کنه 

دنبال همون آدمی که چند سال پیش بودم

هفته ی پیش عروسی پسر داییم بود 

بعد از سالها رفتم آرایشگاه 

موهامو شنیون کردم. یه شنیون ساده و خیلی شیک 

فک کردم لازم نیست همیشه همه کارها رو خودم انجام بدم و بد نیست که بعد از سالها یه سری مسئولیت ها رو بدم به بقیه و یکم مثه همه ی خلق الله قرتی بازی دربیارم 

هرچند فرم ناخنای خودم بنظرم زیبا تره ، دلمو زدم به دریا و ناخنامو فرنچ کردم . 

آرایشگر اول با تردید به ناخنام نگاه کرد و گفت " ناخن های خودت خیلی خوشگلن . چیکارشون کنم ؟ " 

گفتم " هر کاری که واسه بقیه میکنی برای ناخنای منم بکن " و بعد مثل دختر بچه ها با هیجان به قلموی لاک که با آرامش روی سطح ناخنم کشیده میشد خیره شدم

راست میگفت . ناخنهای خودم خوشگل تر بودن اما خب همیشه قرتی بازی واسه خوشگلی نیست . متفاوت بودن هم بهونه ی خوبیه 

این ترم طرح برنداشتم . چون ترم پیش طرحمو حذف کرده بودم فک میکردم طرح بعدیو نمیشه برداشت . نگین گفت میشه برداشت و با کلی خواهش و التماس برام طرح ور داشت و بردم توی کلاس خودش . 

کلاس بانمکیه . 

دوست پسر سابق نگین که تازه با یکی از دخترای کلاس مزدوج شده ، همراه با خانومش و دوست پسر سابق خانومش همه کلا دور هم توی کلاس هستن و بطرز خنده داری از هم فرار میکنن . 

90% جذابیت کلاس دیدن حرکات این 4 نفر توی آتلیه است و توی دل خندیدن بهشونه 

خوشحالم از اتفاقی که افتاده . ترم رو با خیال نداشتن طرح ، ریلکس شرو کرده ام و همچنان آرامم

آخر هفته قراره برم سمینار we can  دکتر آزادی

نه فقط بخاطر موضوعش و اتفاقاتی که قراره توش بیوفته . که بخاطر دیدن یکی از تاثیر گذار ترین افراد زندگیم که دلم براش یه ذره شده

دارم روی مخ نوشین هم کار میکنم که بیاد . 

از بعد از فارق التحصیلیش بشدت افسرده شده و نه تنها حاضر به پذیرش شرایط جدید نیست که بشدت در مقابل تغییر مقاومت میکنه 

توقغم پایین آوردم که بهش دست پیدا کنم . به هفته ی پیش روم نگاه میکنم و دنبال رقم خوردن لحظه های خوب در روزهای آینده ام

 آنارام باشید

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393 ساعت 7:8 توسط آنارام |

هنوز کمی بی اعتماده

حال دختر کوچولوم این روزا بهتره 

ترسش کمتره 

لرزشش کمتره

خوشحالیش بیشتره 

لحظه های آرومش بیشتره 

هنوز کمی بی اعتماده 

دارم باش صحبت میکنم 

دوس دارم مثه قبل ، وقتی شب باشه ، بهش بگم چقد آفتاب تند میتابه ، باور کنه که روزه و چشاش اشتباه کرده 

دختر کوچیکه میخنده ، خوشحاله ، ولی خب گاهی توی خودش فرو میره 

گاهی فک میکنه به چیزایی که اتفاق افتاده . به چیزایی که خلاف وعده هایی بوده که قبلا بهش داده بودم

کمی زمان میبره تا بتونم دوباره اعتمادشو بدست بیارم 

التماس دعا

آنارام باشید

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393 ساعت 0:19 توسط آنارام |