خریدار زیاد داره

 

رفتیم لباس زیر فروشی

دنبال گن و خرت و پرتای این مدلی میگشت 

سرمو برگردوندم و اطرافو برانداز کردم 

انواع لباس زیر بالاتنه و پایین تنه ، در و دیوار رو پوشونده بودن 

رنگای مختلف ، طرحهای مختلف

نگاهم روی یکی قفل شد 

سرمو انداختم پایین ... صحبتش با فروشنده قطع شده بود . 

ظاهرا از من سوالی پرسیده بود که اصلا متوجهش نشده بودم . 

هر دو زل زده بودن بهم تا چیزی بگم . 

نمیدونستم از چی حرف میزدن . افکار من روی بند نازکی که با سنجاق روی دیوار ایستاده بود و روش تیکت قیمت " 86.500" چسبیده بود  ، ایست کرده بود .

با سر اشاره میکنم به بند مذکور . 

 خنده همه ی صورتمو پر کرده بود . " ببخشید اینو دقیقا کجاشون میذارن ؟ "

فروشنده سرخ میشه از خنده . " راستش منم نمیدونم کجاشون میذارن ولی خریدار زیاد داره "

.

.

.

خریدار زیاد داره .

سوال : واقعا این مدل خریدارا که خیلیم زیادن ، میدونن 86.500 هزار تومن رو برای چه چیزی میدن و آیا واقعا میدونن چطور قراره از اون چیز استفاده کنن ؟

و اینکه آیا کسی هست از بین اون خریدارا که بتونه به من توضیح بده چطور یک خانوم از یک بندبعنوان لباس زیر پایینتنه استفاده میکنه ؟ 

آنارام باشید

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393 ساعت 19:25 توسط آنارام |

گاهی ، دیوانه که میشوم ، از این کارها هم میکنم

پالس سوم ، امروز در خانه سرو شد

انژیوکت دیروز را از دستم در نیاوردم و گذاشتم تا امروز در خانه محتاج بیدار شدن این و آن نباشم یا نخواهم در گرمای بالای 50 درجه از خانه بیرون بروم

طبق معمول چند شب اخیر و بخاطر حضور دایی و خانواده اش ، با بچه ها شب را تا دیروفت بیدار ماندیم و دیر خوابیدیم

ساعت 6 ، سِرُم را آماده کردم و روی تختم ، جلوی باد یخ کولر لم دادم و استارت ماجرا را زدم .

از آنجاییکه اصلا برای خودم کم نمیگذارم و باید در این مواقع سلطنتم حسابی مبسوط و دل آب کُنَک باشد ، نوشیدنی خنک فوق انرژی زایی را که برای خودم آماده کرده بودم ( یک چیزی میان اسموتی و لاسی موز و انبه بود . پر یخ ، کم شیرین با شیر و ماست و زنجبیل ) در حال تماشای فیلم ، به هنگام دریافت پالس نوشیدم . بعدش هم دوباره حال دادم به خودم و یک چهارم یک آناناس متوسط را زدم توی رگ .

نوشیدینی اول صبح ، حرارت بدنم را که به دلیل مصرف کوتن بالا برده ، کمی تقلیل میبخشید  و درعین حال صبحانه ی مغذی و خوبی وکاملی بود و آناناس ، تلخی طعم بزاقم را که ناشی از مصرف کورتن در دوز بالا بود ، کاهش داد

بعد هم که دارو به اتمام رسید ، سِرُم و آنژیوکت را درآوردم و همانجا مثل خرس خوابیدم تا زمانیکه تماس لبهای دختر داییم بر روی گونه هایم بیدارم کرد که برای خداحافظی داشت میبوسیدم .

نزدیک به ظهر بود و بچه ها بیدار شده بودند و قرار بود همه بازگردند اصفهان

برادرم هم بهمراهشان از خانه خارج شد و من تنها ماندم

کورتن به سرعت در بدن اثر میگذارد و حداقل برای مدتی احساس قدرت به آدم میدهد

همین قدرت آنی است که مرا دیوانه میکند و در شرایط نامتعارف به کارهای عجیب غریب وا میدارد

در چنین مواقعی ، که تواناییم نسبت به سایر اوقات بالاتر میرود ، تمایلم برای انجام اموری که بعدا راحت نمیتوانم انجامشان بدهم بیشتر میشود و حالا تنها بودنم در خانه و دور از نگاههای مراقب و نگران بودن ، جراتم را صد چندان کرده بود .

با راه رفتن روی پنجه ها شروع کردم و وقتی خیالم راحت شد ، روی پنجه  ها مشکلی ندارم ، پاشنه ها و و بعد کناره های داخلی و بیرونی پا را امتحان کردم . لرزش و عدم تعادلم کمتر شده بود و بیشتر مشکلم اسپاسم بود

حرکت بعدی لی لی بود . لی لی های آرام و کم ارتفاع و همراه با ترس که به تدریج به سرعت و ارتفاعشان افزوده شد

ار آنجاییکه بی جنبه ام و تا بخواهید جو گیر ، از اینجا به بعدش بی عقلی مطلق بود

هر حرکتم میتوانست به راحتی باعث پیچش مچ پا ، تاندونیت ، شکستگی ، افتادن و هر اتفاق ناجور دیگری بشود . چنان چه تا جاییکه میخوردم ، خودم را به درو دیوار کوباندم و حسابی دستها و پاهایم را کبود کردم

هم دویدم ، هم رقصیدم ، هم پرید هم هر حرکت عجیب غریبی را که در خوابم هم انجامشان نداده بودم ، انجام دادم . بعضا به سختی و به همراه درد اما انجام دادم و مرتب زیر لب زمزمه کردم " این شرایط تغییر باید بکند "

یک ساعت و خرده ای از دیوانگی هایم که گذشت ، عرق ریزان و خسته وسط پذیرایی ولو شدم و بی جهت شروع کردم به خندیدن .

من گاهی حسابی عقل از سرم میپرد و موجود بی رحم و خطرناکی میشوم .

یک آن به یاد آوردم ، شدت این حرکات ، آن هم در چنین شرایطی ، هرچند درحال دریافت پالس هستم ، به راحتی میتواند اسپاسم عضلاتم را بیشترکند و در نهایت از پا درم بیاورد

اینبار هم نبوغ من درآوردی احمقانه ام به کار افتاد

کلی قالب بزرگ یخ در آوردم و در یک لگن بزرگ انداختم و آب سرد را گرفتم سرشان و توی حمام پاهایم را با آب سرد ماساژ دادم

سرما ، یک ریلکس کننده ی فوق العاده ی عضلات به حساب می آید

بعد از دوش آب یخ ، خوابیدم . آنقدر که تمام بیخوابی ها خستگی های ناشی از حمله و مصرف کورتن از جانم بدر آمدند

امروز از حال و روز خودم خیلی بیش از روزهای دیگر راضی هستم

اسپاسم و لرزش در اندامم همچنان باقیست امام اصلا با روزهای قبل قابل مقایسه نیست

فردا باید قبل از دریافت دوز چهارم ، پزشکم معایه ام بکند .

شاید تصمیم گرفت بجای 5 پالس ، به همان 3پالس بسنده کند

راستش من همچنان وحشت زده ام و ترچیح میدهم تعداد بیشتری پالس دریافت کنم ولی اثری از این علائم جدید باقی نماند درعین حال ، احتاط پزشکم هم قابل درک است

باید صبر کرد و دید که چه پیش میاید

التماس دعا

آنارام باشید

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393 ساعت 22:8 توسط آنارام |

طعم یک لذت جدید

یکی از لذات جدیدی که درحال چشیدن طعمش هستم این روزها ، بودن برادر کوچکترم و حمایت همه جانبه اش است

اینکه هر روز بهمراه برادرم و نه تنها و یا بهمراه بابا ، برای دریافت پالسهای کورتون میروم و تمام کارها و امورات اداری و غیر اداری ام را اوم میکند و نمیگذارد آب در دلم تکان بخورد

اینکه همه جوره حواسش را میدهد تا در معرض گرما و نور آفتاب قرار نگیرم - این جور حواس جمعی ها را بابا همیشه داشته و حالا ، این روزها برادرم بعنوان جانشین بابا ، تمام و کمال مسئولیت را به عهده گرفته - زیاد راه نروم ، خسته نشوم ، کلا نگران نباشم و همه چیز را بعهده ی او بسپارم 

مرد شده و میخواهد من هم این مرد شدنش را ببینم و احساس کنم . 

خدا حفظش کند ، از جان مایه میگذارد . 

نخندید . واقعا از جان مایه میگذارد . خب هر کس از جان مایه گذاشتنش با دیگری متفاوت است . برای برادر من ، مثلا از خواب زدن آنهم در شرایطی که تمام شب را بیدار بوده و فیلم میدیده، یکجور از جان مایه گذاشتن به حساب می آید . یا مثلا همین که تمام طول مدت یکساعته ی دریافت پالس با حوصله کنارم میماند و حرف میند برایم تا حوصله ام سر نرود ، در حالیکه خودش خسته است و اگر بگذارنش روی زمین بیمارستان ولو میشود و میخوابد ، یکجور از جان ماسه گذاشتن است 

یا مثلا برای پسری که در طول روز بکشیدش هم حاظر نیست پایش را از اتاقش بیرون بگذارد چه برسد از خانه تا مثلا مایحتاچ خانه را تهیه کند ، این روزها دوندگی میکند و برای دریافت دارو ها و کارهای بیمارستانی ام با حوصله وقت میگذارد و نه تنها غرولند نمیکند که در مقابل غرولند ها و بی طاقتی های من هم سعهصدر نشان میدهد و به آرامش دعوتم میکند . خب تمام اینها به نظر برای فردی با خصوصیات اخلاقی برادرم ، یکجور از جان مایه گذاشتن به حساب می آیند 

امروز 2 بار از روی پله های بیمارستان ، که خودم اصرار داشتم برای دسترسی به طبقات بالاتر یا پایینتر ازشان عبور کنم و از آسانسور استفاده نکنم ، افتادم . یکبار پایم لیز خورد و بار دیگر یکهو زیر پایم خالی شد و نشستم روی پله ها . در این شرایط اغلب خنده ام میگیرد . به مانند دیوانه ها . در مقابل بهت و حیرتم برادرم خم هم به ابرو نیاورد و سعی نکرد تا نظرم را تغییر بدهد تا سوار آسانسور بشویم . در عوض با یکدست آن دستم را که نرده ی پله گرفته نبود با قدرت فشرد و دست دیگرش را بروی شانه های گذاشت و با متانب قدم های آهسته ام را هدایت کرد . 

من لبخند میزدم و تمام تلاشم را میکردم تا نگذارم قطرات اشکی که از شادی در پشت پررده چشمانم حلقه زده بودند را کنترل کنم تا برروی گونه هایم نلغزند

نه اینکه حمایت ندیده باشم یا بچه ی سوسولی باشم ، احساس بودن برادرم در کنارم ، به این شکل برایم تازگی داشت. یک تازگی شیرین و دلچسب

به خواسته ی پزشکم دیشب دوبار ام آر آی گرفتم . برای اولین بار در طول 8 سال گذشته کنجکاوی کردم و از پزشکم درباره ی تعداد و کیفیت پلاکهای توی معزم سوال پرسیدم .

حافظه ام آنقدر ها هم بد نیست . یکچیزهایی در گذشنه در ذهنم بود و حالا مطمئن شدم درباره شان . 8 - 9 پلاک هستند که اکتیو نیستند و کاری به کارم ندارند و من نیز به آنها کاری ندارم

اما 4 تا پلاک هست که هم خیلی بزرگ هستند و هم فعال . 2 تاشان در مغزند ( که یحتمل مسئول مشکلات بینایی و حسی ام میباشند ) و دوتاشان در مخچه . که این علائم جدید ( تعادل و حرکت ) احتمالا بدلیل حضور و فعالیت آنهاست . 

تعداد و مدت زمان چالسهایم بیشتر شد وقتی دکترم ام آر آی جدید را دید . 

میگفت اگر این پلاکهای مخچه نبودند ، یک یا نهایت دو دوز پالس برایت تجویز میکردم . چون هم فینگولید ( داروی قبلی ) ، سیستم ایمنی بدنت را ضعیف کرده و هم تایسبری ( 4 هفته ی اول مصرف تایسبری سیستم ایمنی صعیف میشود ) و هم کورتن سیستم ایمنی را ضعیف میکند و ضمینه ی شروع عفونت در بدنت به شدت بالا میرود . اما پلاکهای مخچه ات ، شوخی بردار نیستند و باید فعالیتشان مصدود بشود

من که از زمان شروع علائم جدید به شدت نگران و دلواپسم ، گفتم " هیچ چیز به اندازه توقف فعالیت پلاکهای مخچه ام در حال حاظر برایم اهمیت ندارد . میخواهم متوقف بشود و اصلا دوست ندارم عوارض نو ظهور ماندگار بشوند "

پزشک اصلی من ، یک زن است . یک مادر 

احساس مادرانه اش را همواره در کنار خودم ، روند درمان و تصمبماتش حس میکنم . 

فقط یک مار میتواند به انسان حس اطمینان و آرامش خاطر را منتقل کند 

از بودنش درکنارم در لحظات ناآرام زندگیم ، خوشحالم 

خدا را شکر

آنارام باشید

 

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393 ساعت 14:17 توسط آنارام |

مردی که میپرستمش و میدانم او نیز مرا میستاید

- مگه حالش بد شده که آمپول زده ؟

برای پدربزگرم ، من ، یکی از مقدسترین موجودات عالم به حساب می آیم

مردی است 80 ساله و تاکید میکنم مرد است و نه پیرمرد ، چرا که هنوز که هنوزه ، کارهایی را میکند که از پس پسر جوانی به سن و سال برادرم هم بر نمی آید .  خدارا صد هزار مرتبه شکر ، فعال است و نه تنها برای خانواده که برای جامعه فردیست بسیار مفید و قابل احتمام و دوست داشتنی

من ، چهارمین نوه از باقی  و دومین  نوه دختری از لحاظ جنسیت به حساب می آیم و به اعتقاد خیل عطیمی از اعضای خانواده محبوبترینشان هستم 

خوب یادم هست که 1تا 2 سال سن داشتم که به دلیل در شرف تغییر بودن شهر زندگیمان و شرایط کار و تحصیل پدر و مادرم ، 1 سالی را همراه مادرم ، در شهر محل زندگی مادر پزرگ و پدربزرگم ، در منزلشان ساکن بودیم

آنروزها پدر بزرگم که یکی از بهترین دبیرهای زبان خارجه ی نسل خودش به حساب میامد ، تازه بازنشسته شده بود و از آنجایی که هیچ وقت یکجا نشستن با روحیه اش سازگار نبود ، خانه میساخت و سخت مشغول بود . 

آنروزها یک وانت دو کابینه ی امریکایی زیر پایش بود که به گفته ی دوستان و رفقای خودش ، آرم این وانت من بوده ام که تمام وقت برروی صندلی کنار راننده سرپا می ایستاده ام و تمام روز بهمراه بابا بزرگ اینور و آنور میرفتن

همان روزها بود گمان میکنم که عشق و علاقه ی عاطفیمان به یکدیگر عمیق و عمیق تر شد 

-          بابا جورابت رو دربیار . بخاطر اینه که هی سر میخوری و نمیتونی راهت راه بری

پدر بزرگم آدم تیزبین و باهوشیه .

کمتر میپرسد  و حرف میزند و بیشتر میفهمد و متوجه میشود

زحمتهایی که از دوران طفولیت تا بحال برای من ، سرنوشت و زندگیم کشیده ، کم از زحمتهای پدر و مادرم نبوده

پدر بزرگم یک مرد دختر دوست به معنای واقعیست که این دختر دوستی ( که خصیصه ی اغلب مردان دنیا بالاخص ایرانیان است ) در جنریشن نوه ایش هزاران برابر شده

نمیپرسد ولی نگاههای نگران و دقیقش به طرز حرکتم ، بازگوی تمام احساسات انقلابی درونش است .

من لبخند میزنم و باروی باز و خندان جواب میدم

-          نه بابایی. خوبه ، راحتم .

دایی کنارم روی زمین چمباتمه میزند و به ظرف میوه ای که برایشان میچینم نخانک میزند . زیر چشمی به اندام ولو شده ام بر روی زمینم مینگرد و از گرفتگی عضلات پاهایم میپرسد که شاید باعث اینگونه پهن شدنم شده .

میخندم " نه بابا . اینظوری راحنتتره "

بابا بزرگم به سرعت خود را میرساند و میگوید " زمین خانه شان لیز است . این دختر هم جورابهایش را در نمیاورد . احتمالن برای همین اس "

میدانم بهانه می آورد تا از زیر جواب دادن در بروم ولی خودش هم مبهوت مانده که چظور 3 روزه به این وضع درآمده ام

من ولی میدانم که ماجرا در 3 روز رخ نداده و تنها 3 روز است که بروز بیرونی دارد و توجه دیگران را به خود جلب میکند

مدتهاست ( قریب به 10 روز ) که پاهایم سنگین هستند و عضلاتشان از فرمان من پیروی نمیکنند . به مثابه کودکان لچ بازی میمانند که برای پیروی نکردن از مادرشان ، وزنشان را افزایش میدهند تا جدا کردنشا از زمین سخت بشود

دروغ چرا . تنها چشمان مامان ، بابا ، بابا بزرگ و اطرافیانِ متوجم نیستند که نگرانند . من نیز میترسم . میخندم . بیدلیل و عجیب غریب میخندم . شاید چون اگر نخندم ، شدت نگرانی و اضطراب ، باعث شود تا نتوانم جلوی گلوله های اشکم را بگیرم .

خندان بودن را به گریان بودن ترجیح میدهم

دوز اول پالس را دیشب ساعت 3 گرفتم و آن زان پدربزرگ خواب بود و متوجه نشد . دوم را ولی بعد از انجام ام آر آی و معاینات دوباره پزشک و صلاح دیدش احتمال دارد بزنم

تا وقتی اوضاع حسمی ام اینگونه نامشخص است به شدت از ارتباطات اجتماعی معذب هستم

تلاش برای فیلم بازی کردن اینبار خیلی سخت شده .

پدر بزرگ هم گرچه تا بحال جوابی جز : کمی اذیت بود " از زبان مامان نشدنیده اس " متوجه این موضوع هست و این روزها ،با حضورش در خانه مان تا میتواند آبی است بر آتش درونم

پدر بزرگم

مردی که میپرستمش و میدانم او نیز مرا میستاید

 

 

نوشته شده در جمعه سوم مرداد 1393 ساعت 18:13 توسط آنارام |

جاش خالیه ...

امتحانات برادر گرامی تا حدود اواخر ماه رمضان طولانیه !

اگر ماجراهای غیرمترقبه ی ترم من رخ نمیداد ؛ یحتمل ، من هم حداقل تا اواسط ماه رمضان درگیر امتحاناتم و تحویل پروژه هام باید میبودم

امسال اولین ماه رمضانیه که من تنها بچه ی خونه ام و داداشم نیست ....

راستش رو بخواین اصلا ماه رمضان بدون داداشم مزه نمیده 

از اول ماه لونه کرده ام توی اتاقش و بیاد شبها ی ماه رمضون سالهای گذشته ، تا سحر فیلم میبینم و حسابی جاشو خالی میکنم

حالا نه اینکه فکر بکنید رابطه ی عاشق معشوقی ای بینمونه ها ! نه . وقتی که باشه هم حسابی مثه سگ و گربه توی پر و پای همدیگه میپیچه ولی وقتی نباشه هم یه چیزی کمه !!!!

من از ماه رمضان ها بیشترین و لذت بخش ترین خاطراتم مربوط میشن به شب تا سحر بیدار بودنامون و لذت های کوچیکی که از این ساعات با هم میبریم !!! به سفره های سحری که هر دو با قیافه های خوابالو و خنده دار و بعضا با چشمای بسته در حال جویدن سحری توی دهنمون !!!!به 2 ساعت مونده به اذون مغربایی که هر دو با بیحالی روی مبلای هال ولو شدن و نق نق کردنامون !!!

این چند وقت که برگشته ام خونه ، به اندازه ی یه دختر یکی یه دونه ی 4 ساله ، کوچیک شده ام 

میگم 4 ساله ، چون من فقط 4 سال یکی یه دونه و تنها بچه ی خونه بوده ام .

دیر بیدار میشم . کارتون میبینم . غذای افطار رو من اورد میدم که چی باشه . کانال تلویزیون رو من تعیین میکنم . شب ها بابا برای خاطر نگاههای ملتمسانه و لوس من ، هنوز لباسش را عوض نکرده ، ماشین رو روشن میکنه و توی خیابان آنقدر دور دور میکنه تا خسته بشم و بخوام برگردم به خونه و ...

بگذریم . 

احساس نوشت مختصری بود از روزهای فعلیم

در رابطه با پست قبل و پستهای قبل تر و کلا تمام آنچه که در این وبلاگ طی این 8 دسال و اندی ثبت شده ، لازم دونستم بگم :

من نه الان نه هیچ وقت دیگه ای با ام اسم مشکل نداشته ام . هیچ وقت بعنوان یه مشکل لاینحل و مساله ساز توی زندگیم ندیده امش و نخواسته ام بی دلیل بزرگ جلوه بدمش

تمام تلاشم رو کرده ام که نه برای شما بعنوان خواننده های نوشته های صدتا یه غازم که برای خودم ، برای باور و روحیه ام ، مثبت بنویسم . فیلم بازی نکنم ولی فاجعه هم تولید نکنم

سعی کرده ام وقتی خوبم ، انرژی دارم ، خوشحالم ، ذوق دارم و .... بنویسم . نه فقثط برای اینکه شما بخونید و هی بگین وای چه دختر فوق العاده ای که برای ثبت در وبلاگی که حکم دفتر خاطراتم رو داره دیگه و حک شدن در ذهنی که عجیب قدرت نوشته ها رو میفهمه و باور میکنه 

من وقتی خوب نیستم نمینویسم . حداقل تلاش میکنم تا جاییکه بتونم ننویسم . 

نه بخاطر اینکه بعدا یه وقت نگین پر از یاس و اندوهه نوشته هاش و غصه بخورین و ... که چون نوشتن ، موندگاری میاره . واسه من حداقل . 

پست قبل بیشتر به جهت حال و احوالاتم ، در دوران مصرف داروی قبلم نوشته شد که چون بنظر میومد تمام دو سال گذشته بیماریم ، کنترل نشده بوده ، حال و روز روحیم خیلی به سامان نبود . نه اینکه چون با ام اسم درگیر هستم .

ام اس واسه من مریضی نیست . شعارم نمیدم . میگم هدیه اس . نه اینکه چیز خوبیه . نه . چون فک میکنم یه امتحانه که باید توش نمره ی خوب بگیرم . من اینجور امتحانا رو کادو میبینم . چون میخوام از بابتشون ، کادو بگیرم 

این تیکه ی آخر از به بهانه ی کامنت یکی از دوستان که میدونم به من خیلی لطف داره ، نوشته شد .

کامنتشو تایید نمیکنم ولی دوس دارم بدونه ، خونده ام و بابت توجهش ممنونم .

آنارام باشید

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393 ساعت 1:25 توسط آنارام |

حسابی هیجان دارم

یادمه حوالی سال 88 بود که زمزمه ی داروی خوراکی ام اس و قرص و این حرفا بطور جدی مطرح شد

اون موقع کنکور داشتم

ربیف میزدم و تزریقای روزانه حسابی امونمو بریده بود 

سطح استرسم که بالا میرفت ، حساسیتم نسبت به صدای ربیجکت و سوزن باریکی که هنوز حتا وارد پوستم نشده بود هم بیشتر میشد . یه وقتایی انقدر که قدرت عمود گرفتن ربیجکت رو نداشتم و حتا اطمینان نداشتم از اینکه دارو وارد بدنم شده یا قبل از تخلیه ی سرنگ دستم ربیجکت رو رها کرده

اون سال تا میتونستم تزریقو جک میزدم و اگر حواس جمعی مامان نبود کلا تزریق نمیکردم . 

بعد از کنکور که بدنم کلا نسبت به ربیف حساسیت نشون داد و دچار حمله ی کلیوی شدم و باتوجه به اینکه کلا دومین کیس ریپورت دنیا بودم که اینترفرون روی کلیه ام عارضه داده بود ، دکترا حسابی وحشت کردن و مصرف هر نوع اینترفرونی رو برام ممنوع کردن ( ظاهرا از اونوقت تا حالا انقدر این نوع کیس ها زیاد شده ان که آزمایشهای مربوط به آنزیم های کلیوی مثل آنزیم های کبدی برای مصرف کننده های اینترفرونها اجباری شده )، بعد از از اون من حوالی 4 ماه تنها کورتون در دوز پایین گرفتم 

اون موقع بجز اینترفرونها توی ایران ، آپشن واسه مصرف زیاد نبود 

توی این مدت خیلی به دارو خوراکی فکر میکردم

تصویر یه قرص بزرگ و یه آدم خندون و عبارت "ام اس + خوراکی " رو روی کلی کاغذ در ابعاد مختلف ثبت کرده بودم و به تمام گوشه و کنار اتاقم چسبونده بودم . 

1 بهمن همون سال اولین تزریق تایسبری رو داشتم 

وقتی بخاطر خطر عارضه ی پی ام اس دکتر گفت که باید تایسبری قطع بشه ، دلم گرفت .

تایسبری فوق العاده بود 

اینبار واسه تعریض دارو ، دستمون باز بود . بجز اینترفرونها ، گزینه های زیادی روی میز بود 

بابا نمیخواست من دوباره به روند تزریق برگردم و خودم هم اصلا دوست نداشتم به روزای قبل برگردم

11 بهمن 91 اولین دور جلنیا ( نمونه ی خارجی قرص خوراکی ام اس ) رو مصرف کردم و بدنبال از 92.9.9 فینگولید ( نمونه ی ایرانی این قرص ) رو 

حدود یک سال و سه ماه مصرف این دارو ، بطول انجامید

یک سال و سه ماه پر استرس ، یکسال و سه ماه پر تنش ، یک سال و سه ماه پر لرزش ، یک سال و سه ماه پر حمله

تعارف نداریم

توی این مدت پلاکا نه تنها خاموش نبودن که بسیار هم پر تحرک فعال بوده ان . 

قراره دوباره تایسبری مصرف کنم 

از حالا خودمو آماده کرده ام و میدونم که تا جناب تایسبری توی خونه ی جدیدشون قشنگ جا بیافتن و کنترل سیستم ایمنی بدن منو به طور کامل بعهده بگیره ، احتمالا 6 تا 8 ماه زمینه های عفونت و انواع و اقسام عارضه های پوستی فراهمه که خب در مقایسه با اتفاقات خوب دیگه اصلا قابل ملاحظه نیست 

اولین تزریق احتمالا هفته ی آینده اس 

من حسابی هیجان دارم و دعا میکنم روزای خوبی رو در پیش رو داشته باشم

آنارام باشید

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 13:24 توسط آنارام |

تابســــــــــــتون

سر سفره ی سال نو دعا کردم که سال خوبی داشته باشم . یه سال متفاوت با سال قبلش . آروم باشم و شاد .

دو چیزی که توی سال قبل کمتر در اطرافم حسشون کردم .

حس خوشبختی همه ی وجودمو پر کنه و غم و ناراحتی از فکرم و قلبم و زندگیم دور باشه .

فک کردم خوشبختی یعنی آروم بودم . یعنی شاد بودن

 سلامتی خواستم و موفقیت

و باز فک کردم آدمای سالم و موفق هم آرومن هم خوشحال

سال که نو شد نشستم به نوشتن عهد و پیمانای جدید با خودم توی سال جدید . اینکه چیکار بکنم و چیکار نکنم

سال نوی امسال با سالای قبل فرق داشت .

از 3 روز قبل از تحویل سال تا روز 14 ام ، زراس بودیم . بجای اینکه ما بریم  به فک و فامیل سر بزنیم یا با همه عازم سفر بشیم ، همه اومدن پیش ما

اگه بپرسید عید من چیکار کردم ؟ یحتمل همه ی فک و فامیل میگن " با تاب ازدواج کرد " و شاید شوهر خاله ام بگه ، "بچه و نوه اش هم بدنا اومدن روی تاب "

بعد از تموم شدن تعطیلات ، اولین کاری که کردم ، رفتن پیش روانپزشک بود .

شدت طوفانهای درونی و لرزش دستام و یه سری مسائل مزمن دیگه که پیشینه اشون به بالای 11 سال میرسه ، اینبار دیگه به وحشت انداختم .

طبق معمول اغلب اوقات ، پزشک مربوطه از ظاهر خندون و پر انرژیم ، نتونست باور کنه ، توصیفاتم رو و وقتی در نهایت یکهو بغضم ترکید ، به صداقت حرفام ایمان آورد .

برای 50  روز بهم دارو داد . گفت قبل از هر چیزی باید استرست رو پایین بیاریم و بعد یواش یواش مشکلات دیگه ات رو کنترل کنیم .

داروی خیلی باحالی  بود. وقتی میخورمش ، بعد از 3 دقیقه ، تمام عصلات بدنم شل میشن و از کنترلم خارج . حال و روزم کاملا مثل حال و روز کاراکتر " جردن بلفورد " توی فیلم " wolf of wall street  “  بعد از مصرف لود 417 لیمویی ، میشد  و بدنبالش حتما باید میخوابیدم وگرنه از شدت خمیازه کشیدن آرواره هام از جا در میرفتن

کلا حرکاتم رو هم کمی کند کرده بود و از این بایت نسبتا خوشحال بودم .

هنوز نصف 50 روز هم نگذشته بود که تقریبا ترمم رو حذف کردم.

در جواب نگاههای پرسشگر شونه بالا انداختم و توی ذهنم زندگی بعد از فارق التحصیل شدن رو متصور شدم و لبخند  زدم به تصمیمم

عصر یکی از روزهای هفته ی پایانی یهار ، که تازه از عالم خواب و بیدار قیلوله جدا شده بودم و با لَختی به سمت هال قدم بر میداشتم  بالاخره مهمونای عزیز کرده ام سر رسیدن .

هم آروم بودم هم شاد

غصه هام رفته بودن . نه خستگی بود نه بی حوصللگی . نه آه و نا امیدی تو دلم جا داشت نه اخم و اعصاب خوردی

یادمه دوش گرفتم . دوش آب سرد . زیر قطرات آب به پهنای صورت میخندیدم

دوو روز بعدش علائم چشمی و تاری و دوبینی هم اضافه شدن تا گواهی بدن این مدت ماجرا از چه قرار بوده

روز آخر بهار 93 بود که دکتر با دیدن ام آر آیم آه از نهادش بلند شد و تصمیم گرفت دارومو عوض کنه

من از فرط خوشحالی پر کشیدم

اونروز از صبح تا عصر توی استخر باغ با بچه ها دیوونگی کردیم. جیع کشیدیم. قهقهه زدیم.

به پیشواز تابستون 24 سالگی رفته بودیم

فرفری موهام زیر نور مستقیم آفتاب خودنمایی میکرد و دوستام رو به وجد آورده بود

من شاد و سرخوش میخندیدم و به تابستون پیش روم فکر میکردم

تابستونی که قسمت شد از اولش تابستون باشه و عچیب یادآور تابستونای بی دغدغه ی 14 سال اول زندیگمه !!!

آنارام باشید

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393 ساعت 18:27 توسط آنارام |