تبليغاتX
ام اس من

میخوام آپ کنم ولی واقعا حال و حوصله اشو ندارم

امروز کارنامه ها رو دادن و من نتیجه یک ساله تحصیلیمو گرفتم

انصافا بیشتر از حقم بود ولی طبقه معمول حسرت میخورم که چرا امسال هیچ تلاشی برایه درس خوندن نکردم؟

همیشه همینطوره. ولی حسرت و افسوسم چیزی رو پیش نمیبره.

خدا رو شکر که مامان بابایه منطقی و منصفی دارم و منو تحته فشار نمیذارم.

ولی شاید همین یکی از عوامله عذابه وجدانمه.

به هر حال خدا رو شکر. چون واقعا بهتر از پیشبینیه خودم بود.

حالا دیگه بسه

 

 

 

                       

 

خودش قبلا سرطانه سینه داشته

به من گفت : دکترا بهم گفته بودن حداکثر 3 ماهه دیگه زنده میمونی.

گفت من واسه زندگی جنگیدم

گفت نزر کردم اگه زنده بمونم تا 10 سال برایه بیمارایه سرطانی مجانی کار میکنم ( الان12 ساله )

به من گفت اگه میخوای درست زندگی کنی باید با بیماریت دوست باشی.

پا به پاش راه بیای.(د  بیا )

نه جلو تر بری که اون جا بمونه و فراموش بشه

و نه بذاری اون جلو بیافته و مسیره زندگیتو تعیین کنه.

گفت : نباید به بیماریت بصورته یه لطمه نگاه کنی

بهم گغت اینقدر قوی باش که وقتی کسی اسمی از این بیماری آورد تویه صورتش بخندی و بگی من که از پسش بر اومدم

گفت : با بیمارایه زیادی برخورد داشته ام .

خیلیاشون بیماریشونو پذیرفته ان و باهاش کنار اومدن . مراعاتش کردن و در عین حال نذاشتن تویه زندگیشون تصمیم گیرنده باشه. حالا هم دارن راحت زندگیشونو میکنن و احیانا خوب هم شدن

خیلیاشونم باهاش کنار نیومدن و همیشه تویه زندگیشون یه آسیب دیدنش . و اون بیماری مثه یه زگیل چسبید بهشون .

بهش گفتم : من هیچ وقت به ام اس بصورته یه آسیب نگاه نکرده ام (رجوع شود به۱۲ پسته قبل)

گفت : پس به خودت افتخار کن و رویه دیواره اتاقت بزرگ بچسبون : ( من به خودم افتخار میکنم که ام اس رو یه لطمه تویه زندگیم نمیبینم)

خنده ام گرفت

گفتم : حالا اون بماند.. من دچاره ناتوانیه جسمی نیستم . اونایی که ناتوانی دارن چی؟ اونا هم باید بگن هیچیم نیست و زود میگذره؟

بهم گفت: اینکه آدم از بیرون به ماجرا نگاه کنه و بگه every thing is ok که هنر نیست

هنر اونه که آدم تویه عمقه ماجرا قرار بگیره و بگه خدا رو شکر . همه چیز روبراه و به میله منه .

هنرمند باش

 حتی اگه تمام بلاها و مصیبتهایه دنیا روسرت خالی بشه. چون اونوقته که میبینی جهانه هستی یکی یکی درایی رو بروت باز میکنه که تویه خواب هم نمیدیدی.

انسان موجودیه که اگه عزم به انجامه کاری بگیره هیچ چیزو هیچ کس جلو دارش نیست. پس هیچ چیز نشد نداره

حالا دســــــــــت

 

اینو خیلی وقته پیش آماده کرده بودم که بذارم ولی نشد.

حالا گذاشتم

آنارام و سرافراز باشید

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 21:48 توسط آنارام |

سلام

آقا مرسی از نظراتون

راستش من موقعه کتاب خوندن گرسنه ام نمیشه که اونوقت پام بخاطره گرسنگی پیچ بخوره

ولی تا دلتون بخواد وقتی موقعه کتاب خوندن صدام کنن عصبی میشم بخصوص اگه کتابه جذبم کرده باشه

فکر کنم واسه همین پام پیچ خورد

خیلی حرصمو در میاره کتابه. کتابه خیلی توپیه.

باورتون نمیشه اگه بگم اوت تاریه چشمم که دیگه داشت از بین میرفت این دو سه روزه اخیر از شدت عصبانیت دوباره ظاهر شده.

حال میکنم با کتابایی که اینطور روم تاثیر میذارن

این چند شب هم همش داشتم خوابه حرمسرایه دولته عثمانی رو میدیدم.

آخه کتاب راجع به حرمسرایه دولته عثمانی و دسیسه های یکی از زنایه حرمسراس.

درمورده برنامه چیدن واسه تابستون هم باید بگم هیچ برنامه آنچنانی نریخته ام .

پارسال کلی نقشه کشیدم و برنامه ریزی کردم که واسه تابستونم فلان کلاس برم و فلان کار رو بکنم ولی نه تنها برنامه اجرا نشدن اصلا تابستون نداشتم.

بنابراین امسال تابستونمو گذاشتم آزاد و هیچ برنامه خاصی نچیدم

فقط میخوام حالشو ببرم. هرچی شد (خدا بزرگه)

درباره شوخی کردن هم باید عرض کنم آدمه بیجنبه ای نیستم و میتونم شوخی رو از جدی تشخیص بدم . بنابراین اگه شوخی ای میکنین لازم نیس دم به دقیقه عذرخواهی کنین . (اونوقت مزه شوخی از بین میره )

بعدم حسام جون هم آیدیاتون زیر نظراتون نوشته شده هم آدرسه وبلاگاتون الحمدلله.

خب برو ببین شهریار و سحر کین؟

خب من برم

آنارام و سرافراز باشید

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 19:17 توسط آنارام |

سلطانه و پایه من

کتابه تاثیرگذار تا حالا زیاد خونده ام.

اصولا کتاب زیاد میخونم و رویه کتابام بیشتر از تمامه وسایلم حساسم

اینقدر که یه بار تمامه مبحثه صحبتم با خانم دکتر آزادی کتابام بود.

داشتم میگفتم

کتابه تاثیرگذار زیاد خوندم ولی هیچ کتابی تا این حد حرصمو در نیاورده بود

4شنبه بعد از ظهر رفتیم دزفول .

 منم کتابه سلطانه رو که همراهه کلی کتابه دیگه  از قبل از امتحانام واسه تابستونم خریده بودم رو برداشتم و با خودم بردم.

5شنبه ظهر تویه اتاق نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم که واسه ناهار صدام زدن.

اصولا بدم میاد موقعه کتاب خوندن صدام کنن. اصلا موقعه کتاب خوندن کسی جرات نداره از پرم بگذره.

خلاصه واسه ناهار صدام کردن و منم تویه اوجه خوندن از جام بلند شدم و همینجور که داشتم کتاب میخوندم یکهو پام پیچ خورد و محکم خوردم زمین

از شدته درده پا چشام سیاهی رفتن و صدام از تویه گلوم در نمیومد

فقط جلو دهنمو گرفتم که صدام بیرون نره.

نا خودآگاه صورتم پر شد اشک.

باشدت قوزکه پامو جوری فشار دادم انگار میخوام خفه اش کنم تا دردش در نیاد.

چند دقیقه وسطه اتاق نشستمو به خودم فرصت دادم تا بتونم کنترلمو بدست بگیرم.

فقط خدا خدا میکردم نشکسته باشه

بعد از چند لحظه یکیو صدا زدم بیاد ببینه چی شده.

خلاصه پامو که حالا به اندازه یه بالشت ورم کرده بود گذاشتن تویه یه لگن پر از آب و یخ.

از شدته سرما درد قوزک یادم رفت و ایندفعه پاهایه بیچاره ام از سرما جیغشون در اومد.

بعد ازظهر رفتم رادیولوژیو از قوزکه پام عکس گرفتم.

خدا رو شکر نشکسته ولی تاندونه پام کشیده شده.

به هر حال 5شنبه و جمعه من زمینگیر بودم .

ولی درعوض تا دلت بخواد حالا واسه خودم سلطنت میکنم.

به کلاسایه تابستونمم آسیبی نرسیده. فقط باید بیخیاله باشگاه بشم و تویه خونه ورزشه معلولین بکنم.

بعدم به احتماله زیاد تا 10 روز باید فیزیوتراپی برم.

درکل باید تا یکی دو ماهه آینده مراعاتش رو بکنم.

ولی خدا وکیلی این سلطانه معرکه اس.

یه چیزه دیگه

 

فردا تولده خانم دکتر آزادیه.

 

خب دیگه. برم

آنارام و سر افراز باشید

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 16:16 توسط آنارام |

تابستونم مبارک

نشستم پشته میز تحریرم و به فضایه تازه اتاقم نگاه میکنم

امروز امتحانام تمــــــــوم شدن

بعد از امتحان ۵ نفری (با بچه ها) رفتیم دنیز (یه کافی شاپه) و تموم شدنه امتحانا رو جشن گرفتیم

بعدش من اومدم خونه و افتادم به جونه اتاقم

کتابایه بیچاره رو ریختم رویه زمین و یکی یکی بر اساسه اهمیت و بدرد بخور بودنشون دسته دسته گذاشتمشون تویه کارتون و یه جایی ته کمدم دفنشون کردم و تا آخره تابستون هم قصد ندارم برم سراغشون.

بعدم با داداشم یه حاله اساسی دادیم به اتاقم و دکور رو عوض کردیم.

الان دیگه اتاقم با کلی مرتب کردن و گرد گیری و جارو زدن با ۶ ساعته پیش کلی فرق داره

بعد از ناهار هم رفتم حمام و یه دست لباسه تازه و نو پوشیدم

حالا هم منتظرم زودتر غروب بشه و نوشین و مهسا (دوستام) بیان و شب با هم باشیم.

البته من خودم بنا دارم واسه فردا ظهر هم نگهشون دارم .

با مامانم هم قرار گذاشتم ناهاره فردا رو ۳ تایی ( من + مهسا و نوشین ) درست کنیم.

(میگن آشپز که ۲تا بشه غذا یا شوره یا بینمک . حالا اگه ۳تا بشه چی مـیشه؟)

خوشـحــالم

چون :           

۱) امتحانام تموم شدن (خدا رو شکر)

۲)چشمم خیلی خیلی بهتر شده (خدا رو هزار مرتبه شکر)

۳)حسه تابستون و تعطیلات وارده اتاقم شده و یاده تابستونه پیش افتادم (بازم شکر)

۴)امشب قراره با بچه ها تا صبح بیدار بمونیم و حال دروکنیم 

خدایا شکرت

آنارام و سرافراز باشید

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 18:17 توسط آنارام |

گاهی نابود مي شی

 

 می دونی؟

گاهی حس میکنی هر چی که کاشتی  نيست و نابود شده

اون وقته که هر نفرين و نا سزايی که بلدی نثاره اونی می کنی که باعث و بانی اين نابوديه

دلت مي خواد نباشه هر چی داره نابود بشه

 دود بشه بره هوا

هر چی به سرت آورده به سرش بياد

نه !

دوست داری همه ی بلاهای دنيا يه جا بيان سراغش

آره خيلی سخته خيلی سخته وقتی

 می بينی زندگيت داره نابود می شه .هيچ می شه

ولی تو همون اوج بِيچارگيت يکی هست که به دادت می رسه

يکی که بهت نويد ميده که زياد طول نمي کشه

 همه چيز درست ميشه

اون وقت ديگه هيچ کس جلو دارت نيست .

ميری و ميری

زياد طول نميکشه        می شی خوشبخت ترين آدم دنيا

اون تو قلبته .

صداش کن !

 دردتو بهش بگو  بدون که تو هم داريش

 اگه اون نبود تا حالا مرده بودی

خودشه. بلندتر . داد بزن. بهش بگو که نيازش داری

حالا تو هم  پيداش کردی از ته قلبت بيرون کشيديش آورديش رو

اشکاتو پاک کن . يه نفس عميق بکش . سرتو بالا بگير  و هر چی خراب شده از نو بساز

        فقط دوباره امـیدتو از دست نده

                                                         "يا علی"

 

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 13:40 توسط آنارام |

نمیدونم چیکار کنم؟

دیگه نمیدونم چی کار کنم که استرس نداشته باشم

هر وقت میگم دیگه ریلکسه ریلکسم از یه جایی استرسه میزنه بیرون

دیشب مامانم گریه اش گرفت

گفت تو پارسال وسطایه امتحانه ترمه ۲ بود که ام اس ات خودشو نشون داد

وسطایه امتحانه ترمه ۱ امسال دوباره حمله داشتی و مجبور شدیم داروتو عوض کنیم .

حالا هم که وسطه امتحانایه ترمه ۲ یه حمله دیگه

بهم گفت تو تازه ۲ ساله سنگینو پیشه رو داری . اگه قرار باشه واسه هرچیزی اینجوری بهت آسیب برسه اصلا نمیخوام صد ساله سیاه درس بخونی

قسم خورد که ساله دیگه نمیذاره تویه این مدرسه بمونم

گفت من از این مدرسه جز بالا رفتنه میزانه استرسه تو هیچ نتیجه ای ندیده ام

 

 

آنارام و سر افراز باشید

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 13:23 توسط آنارام |

آرزوهام

 

سلام

خوبین همگی؟

نمیخواستم تا دوشنبه که امتحانام تموم میشن آپ بکنم ولی چه کنم که نمیتونم

زهرا پرسید کامپیوترم چش شده بود؟

راستش زهرا جون اولا که هیچ فایله صوتی ای رو نمیخوند . یعنی پخش میکرد ولی بیصدا .( صداش هم مشکلی نداشت چون صدایه خاموش و روشن شدن و دینگه ارورها به گوش میرسید )

دوما وقتی به اینترنت وصل میشد بعد از ۳ دقیقه هیچ نشونی از وصل بودن بروز نمیداد و هیچ صفحه ای رو وا نمیکرد و مسنجرم همش خواب بود. در نهایت یه جورایی هنگ میکر.

فکر کردم ویرووسی شده و با بیچارگی به خودم گفتم بعد از این همه آنتی ویرووس و کوفت و زهره مار آخرش ویرووسی شد

بردمش پیشه یکی از دوستان که ببینه چه مرگشه؟ و یه فکری بکنه به حالش.

کمی چکش کرد و گفت : تو که این بیچاره رو پره پر کردی. اصلا جایه نفس کشیدن واسش نذاشتی. تازه باید ازش ممنون باشی که برات کار میکنه و فقط برایه خوندنه فایلایه صوتی و وصل شدن به نت ناتوانی داشته.

برو کمی سبکش کن ببین چه جور واست کار میکنه

خلاصه جریان این بود

TinyPic image

اما....

آرام منو به بازیه آرزوها دعوت کرده

تویه این چند روز کلی فکر کردم. اینا به ذهنم رسیدن:

آرزو دارم

۱) تویه زندگیم بتونم راهه درست رو پیدا کنم

۲) بنده خوبی باشم

۳)بتونم همونطور که تویه سمیناره   we can 1  ( همون سمیناری که بخاطرش رفتم تهران ) به خانم دکتر و بچه ها گفتم :

تا پایانه ساله ۱۳۸۶ تمامه مشکلاتی رو که مانعه رسیدنه من به سلامتیم هستن رو کنار بزنم (استرس - عصبانیت - فشارهایه عصبی و...)

۴)آدمه مفیدی تویه جامعه باشم ( دوست دارم وقتی مردم اینقدر واسه مردم ارزش داشته باشم که با خبره مرگم برام آرزویه آمرزش بکنن و بگن آدمه خوبی بود)

۵)مامان بابام و کسایی که دوسشون دارم عمره بلند و با عزتی داشته باشن

بقیه شونم چرت و پرتن و به شما ربط ندارن

و اما ۵ نفر بعدی

۱) مهسا

۲)سحر

۳)کامبیز

۴)زهرا

۵)رها

 

اما یه چیزه دیگه.

من التهابه چشمم نخوابید و دکترم گفت ما اگه التهابی ثابت بمونه یه حمله حسابش میکنیم(گوره باباش) و با وجوده اینکه آزمایشات همه اکی بودن و بجز آزمایشه میدانه دید هیچ کدوم چیزه خاصی نداشتن بهت دوباره دارو میدیم

امروز رفتم بیمارستان و یه آنژوکت به دستم زدم و یه ساعت زیره سرمه سولومدرول (یه نوع کورتونه) بودم

خیلی حال داد

داداشم اینقدر مهربون شده بود که نگو . هرچی میگفتم میکرد

جاتون خالی تا ۵ روز که قراره کوتون بگیرم چیزایه خوشمزه تا دلتون بخواد میخورم( یکی ندونه فکر میکنه از آفریقا اومدم)

من برم

TinyPic image

آنارام و سرافراز باشید

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 22:43 توسط آنارام |

این چند روز

تویه این چند روز که کامپیوترم ویرووسی شده بود کلی مطلب آماده کرده بودم و برنامه داشتم تویه آپایه بعدیم بنویسمشون

اما چند چیز باعث شد که فعلا از گذاشتنه اونا صرفه نظر کنم . شاید اون مطالب رو با آپایه بعدیم یه جورایی قاطی کردم

میخواستم درباره خانم دکتر آزادی  بنویسم

کلی مطلب هم آماده کردم. میخواستم راجع به سرطانش و اینکه دکترا بهش گفته بودن نهایتا تا ۳ ماهه دیگه بیشتر زنده نمیمونه بنویسم. میخواستم بگم که چه جوری با بیماریش جنگید و تونست بهش غلبه کنه. و اینکه الان ۱۰ سال از اون ۳ ماه گذشته و اون حالش خوبه خوبه.

بعدشم میخواستم راجع به حرفایی که به خودم زد حرف بزنم (البته واسه اونا فعلا فعلانا وقت هست اگه خدا بخواد )

اما...

۱) کامپیوترم قاطی کرد

۲)امتحانایه سختم شروع شدن

۳)ظاهرا آثاره حمله قبلیم دوباره ظاهر شدن و من دوباره دچاره تاریه دید شدم

۴) آرام  منو به بازیه آرزوها دعوت کرد

همه اینا باعث شدن تا من تویه این آپ از اون مطالبی که آماده کرده بودم نذارم

اول از همه میخوام از خدایه خوبه خودم یه تشکره جانانه بکنم که کامپیوترم درست شد و من یه بار دیگه فرصته آپ کردنه این وبو پیدا کردم ( خدا جونم مرسی )

دوم از همتون بخوام برام دعا کنید امتحانام خوب شده باشن

بعدم از آرامه گله عزیزم تشکر کنم واسه دعوتش و ازش بخوام اجازه بده تویه آپه بعدیم آرزوهامو بگم

و در آخر یه چیزه جالب بگم .

آقا من چند وقت پیش وارده وبلاگه یکی از دوستان (حسام) شدم و پستاشو خوندم خیلی رفتم تویه فکر که اگه الان به من بگن تا چند وقته دیگه بیناییتو از دست میدی چیکار میکنم؟

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و به خاطر آوردنه حمله آخر که آسیبش رویه بیناییم و تار شدنه چشمم بود

یاده خانم دکتر آزادی افتادم و با خودم گفتم : از دست دادنه بینایی که بدتر از مردن نیست. وقتی یکی تونسته خودشو از مرگ نجات بده حتما آدم میتونه جلویه از دست دادنه بیناییشو بگیره.

سخت هست ولی شدنیه و بطوره قطع وقتی یه لخته تویه مغزه آدمه آدم باید سعی کنه فشارایه عصبی رو رویه خودش به حداقل برسونه و نذاره بهش آسیب برسونن . بعدم از ته دل واسه دوسته گلم دعا کردم که ایشالله خدا کمکش کنه .

 من ۳ - ۴ روز بعد از اون ماجرا دوباره دچاره تاریه دید شدم

و وقتی دکترم منو دید گفت : این احتمالا هنوز آثاره حمله قبلیه و باید بری یه  VEP دیگه از چشمت بگیری ( VEPیه جورایی واسه اینه که بفهمن عصب چشم چقدر میتونه نور و اینجور چیزا رو دریافت کنه و قدرته بینایی چقدره )

دیروز صبح قبل از رفتن به بیمارستان و گرفتنه آزمایش از چشمم با خانم دکتر آزادی تماس داشتم

راجع به مساله چشمم باهاش حرف زدم .و تقریبا اواخره صحبتام از وبلاگ . نوشته هایه همون دوست گفتم .

به محضه اینکه در این باره حرف زدم ازم پرسید :

ببینم جریانه چشمت قبل از خوندنه اون نوشته ها بود یا بعدش؟

گفتم : ۲ - ۳ روز قبلش بود

بعد خانم دکتر گفت :بهت قول میدم تو از نظره جسمی هیچ مشکلی نداری. قضیه چشمت روانیه . تو وقتی اون نوشته ها رو خوندی خودت رو گذاشتی بجاش

تایید کردم

خانم دکتر گفت: ببین . استرس و اضطراب و فشارهایه عصبی همیشه و واسه همه وجود دارن . مهم اینه که براشون اهمیت قایل نشی

تو الان وسطه امتحاناتی و خود به خود استرست بیشتر از همیشه است .

تو یه جورایی به ضمیره ناخودآگاهت فرمان دادی که استرس رو چشمت تاثیر بذاره . شاید باور نکنی ولی شک نکن تو از نظره جسمی مشکلی نداری.

جالب اینجا بود که آزمایشه نشون داد که من از نظره جسمی حالم بدتر نشده و وضعیته چشمم ثابته ثابته .

طولانی شد .

آنارام و سرافراز باشید

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 1:16 توسط آنارام |