تبليغاتX
ام اس من

سلام

بچه ها سلام

خوبيد ايشالله

شرمنده دير اومدم.

راستش رمق كانكت شدن نداشتم.

اما گاهي كه دلم ميگرفت براتون يه چيزايي مينوشتم تا بعدا كه آن شدم ، آپ كنم.

خب الان ميخوام دو تا از اون نوشته ها رو بذارم.

 

كلاس دوم راهنمايي كه بودم يادمه تويه يكي از كادراي بنفش مخصوص نكات نگارشي نوشته بود " يكي از راههاي تمرين در نويسندگي نوشتن رويدادهاي روزانه اس"

از اون وقت به بعد من هميشه سعي كردم حتي اگر شده يه جمله براي هر روزم بنويسم.

البته اين يكي دو سال اخير خيلي تنبل شده ام تويه نوشتن و گاهي پيش مياد كه دو هفته هم يك بار لاي دفترمو وا نكنم.

اين 2،3 هفته اخير اوضاع روحيم خيلي رو به راه نبود.

هرچند كه مذبوحانه تلاش ميكردم چيزي به روي خودم نيارم و بيخيال باشم.

شايد بشه وضع خودمو با گذاشتن بخشهايي از نوشته هام توصيف كنم

 

سه شنبه : 18/10/1386

امروز مثه ديروز از ساعته 5:30 صبح بيدار بودم.

مثه بچه مثبتايه گل گلاب ورزش كردم.

صبحونه خوردم و از ساعت 6 شروع كردم به خوندن هندسه.

بيشتر جزوه رو ديروز تموم كرده بودم ولي اون مقدار كمي هم كه ازش مونده بود رو تا ساعت 8 تموم كردم.

 از ساعت 8 شروع كردم به حل تمرين . طبق برنامه ريزيم تا ساعت 5 بعد از ظهر بايد همه تمرينارو حل ميكردم اما تا ساعت 8 طول كشيد.

فكر كنم واسه اينكه بعضي از تمرينارو جندين بار حل كرده ام .

از ساعته 8 هم نشستم به حل كردن سوالات امتحاني.

امپراطور دريا رو نديدم .

به هر حال.

تا 10 همه چيز تموم شد.

ساعت 11.

چشام داره آلبالو گيلاس ميچينن.

هي آنــــــي.

تو فردا امتحانتو 20 ميشي.

همه چيزو خوندي.

آماده ي آماده اي.

خوب بخوابي عشقه من.

 

 

پنجشنبه:20 /10/1386

نميدونم از كجا شروع كنم.

از حاله خرابم يا امتحانم؟

حدود ساعت 7:30 بود كه رسيدم مدرسه.

كلي مسأله با بچه ها حل كردم و يكي دو تا از اشكالايه بچه ها رو بر طرف كردم. البته كلي از اشكالايه خودمم رفع شد

سره جلسه با اعتماد بنفس بالا نشستم و به ياري خدا شروع كردم به خوندن سوالا.

5 تاي اول جا خالي بودن .

روي جا خاليها بايد دقت ميكردم كه يه دفعه چيزي رو اشتباه ننويسم.

بنابراين ترجيح دادم بذارمشون آخر سر.

سوال دو . ايول اينو كه 2 بار حل كرده بودم. تويه صفحه 13 دفترم با رنگ بنفش و نارنجي بصورت نكته حلش كرده ام  ( من تمام دفترامو صفحه بندي ميكنم كه اگه يه دفعه مشكلي داشتم بتونم از طريق آدرسش راحت مشكلمو پيدا كنم)

دو مرحله اول يعني مشخص كردنه فرض و حكم رو رفتم.

مرحله سوم رو هم تا حدودي پيش رفتم . ولي....

خب اشكال نداره آنا جون. برو بقيه رو حل كن تا اينم يادت بياد.

سوال سه هم مثه سواله دو شد.

4 و 5و 6و 8و 10 هم همينطور.

فقط 6 و 9 رو كامل و درست جواب دادم.

خب حالا يه نفس عميق . برميگرديم از اول .

.

.

.

.

.

10 دقيقه بيشتر تا پايانه وقت نمونده.

خيليا برگه هاشونو داده ان .

امتحان خيلي ساده اس.

همه سوالارو بارها و بارها حل كرده ام .

همه آشنان . ولي من ...

قفل كرده ام .

قبلا هم تجربه اشو دارم.

وقتي استرسم بالاس اينطور ميشه.

هي آني . تو نگراني؟ استرس داري؟

 

نه به خدا. خيلي خيلي ريلكسم.

باشه . اشكال نداره . با اين حال بيا با هم چندتا از تكنيكهاي كاهش استرسو انجام بديم.

 

حالا ديگه شك ندارم كه ماجرا استرسو اين حرفا نيست.

هي آني . فكر كن. تو همه رو بلدي

 

خانوما وقتتون تموم شد.

واي نه!

من كلي سواله حل نشده دارم.

حداقل ۸ نمره اش مونده.

 

وقت تموم شد.

من از سره جلسه اومدم بيرون.

نگاههايه همه خندون و شادابه. همه خوب داده ان. اما من..

نفهميدم چطور رسيدم خونه. از قيافم معلوم بود كه خوب ندادم.

 مامان بيمقدمه گفت : اشكال نداره. تو زحمتتو كشيدي. بقيه اش مهم نيست. خوب نشده كه نشده.

اشك تويه چشام جمع شده. آروم  گفتم : فقط 12 نمره جواب داده ام . تازه 12 نمره شر و ور.

 

تويه دلم بارها تكرار كردم به جهنم.

ميخوام صد سال امتحانمو خوب ندم. غصه نداره.

سره ناهار مامان پرسيد فكر ميكني دليلش چي بوده؟

چيزي برايه گفتن نداشتم.

 شب كه بابا از سره كار اومد و قيافه زاره منو ديد و فهميد اوضاع از چه قراره با آرامشه هميشگيش گفت: اشكال نداره بابا. نشد كه نشد . اگر اطمينان داري كه استرس نداستي ، پس حتما MS attention defeciet بوده . بعدم در جواب نگاه پرسشگرم گفت: يعني مخچه ِ سمت راست نميتونه سريع اطلاعات رو به مخچه سمته چپ برسونه و اين ميشه كه آدم قفل ميكنه.

يكهو حس كردم يه چيزي قلبمو از اون داخل مچاله كرد.

چشام مسوختن و ميتونستم گرمي اشكامو رويه پلكام حس كنم.

بازم چيزي به رويه خودم نياوردم و اشكامو حبس كردم.

حدوده ساعت 12 بود كه رفتم تويه رختخواب.

با مرور اتفاقايي كه تويه روزم افتاده بود اين بغض لعنتي بزرگ  بزرگتر شد.

تا ساعته 3 صبح تويه كمده لباسام زار زدم.

دلم خيلي شكسته بود. چرا؟ نميدونم.

صبح هم امتحان زبان داشتم . خوب دادم . ولي اصلا رويه فرم نيستم.

ساعته 8 شب مامان اينا رفتن مهموني . به بهمونه درسام نرفتم باهاشون . با خانم دكتر آزادي تماس گرفتم.

باورم نميشد يه روزي پشت تلفن اينطوري گريه كنم . دسته خودم نبود. خودش ميريخت.

وقتي حرفامو كامل زدم و نوبت اون شد كه آرومم كنه تلفن قطع شد و ديگه هم تماس برقرار نشد.

طفلي خانم دكتر هم خيلي نگران شده بود. اينقدر كه مجبور شد شماره مامانو بگيره و ازش حالمو بپرسه.

با اينكه خانم دكتر حرفي راجع به مشكله من باهاش نزده بود ولي مامان سريع دوهزاريش افتاده بود كه اوضاع از چه قراره.

از مهموني كه برگشت كلي باهام حرف زد.

از خيلي چيزا. حرفاش تكراري بود . ولي خيلي آرومم كرد.

هي آني. هيچكي مامانه آدم نميشه. نه؟

 

 

چهارشنبه: 3/11/1386

 

هرچي فكر ميكنم نميتونم درك كنم چر اينطور شد؟

فكر ميكردم بهترين امتحانم شيمي بوده. با خودم گفتم ديگه خيلي گم بگيرم ميشم 19

خدايا

خسته شدم.

خيلي خيلي خيلي خسته شدم

تمامه امتحامامو گند زدم.

حوصله نفس كشيدن هم ندارم ديگه.

حالم از هر چي درس و مشق و مدرسه اس بهم ميخوره.

ميخوام صد سال درس نخونم وقتي اينقدر بهم فشار وارد ميكنه.

 

هي آني. كي باورش ميشه تو انقدر گريه كني؟

همه فكر ميكنن داري مسخره بازي درمياري.

به جهنم هر چي ميخوان بگن ، بگن .

جون من حبسش نكن .

ده داري خفه ميشي.

 

 

 

ميدونم شايد حوصلتون سر رفته باشه با خوندنه اين پرت و پلا ها و خوندنه كلنجارايه من با خودم.

ولي اين روزا تا ميخوام چيزي بگم يا چيزي بنويسم ، اين حرفا تويه ذهنم شكل ميگيرن و نميذارن به چيزه ديگه اي فكر كنم.

 

بهر حال ببخشيد

 

 

 

وايي....

نگاه كن آنا

ببين امروز چه روزه فوق العاده ايه!

فكر كنم هر روز همينطوره. تو گاهي رو به راه نيستي نميبيني.

هي آنا ! تو خوشبخت ترين دختره رويه زميني.

خدا جونم شكرت. ممنونم

واسه همه چي ممنونم.

واسه تك تكه لحظه هام ممنونم.

واسه خوب و بدش. واسه تلخ و شيرينش.

واسه اين چيزايه خوبي كه بهم دادي.

واسه اينكه صبحا اينقدر هوشيار هستم كه بفهمم بيدارم و هنوز دارم نفس ميكشم.

شكرت واسه اينكه گوشام و حس شنواييم ايتقدر قوي هست كه صداي بابا رو بشنوم كه از لاي چارچوب در صدام ميكنه و بهم ميگه : "آنا بابا پاشو . صبح شده."

 شكرت واسه اينكه اينقدر قدرت دارم كه پلكام رو باز كنم و اينقدر بيناييم قوي هست كه بتونم پرتو هايه نوري رو كه از لابه لايه پرده اتاقم ميخزن داخل رو ببينم .

شكرت واسه اينكه اينقدر توان دارم كه از جام بلند بشم و سره تختم بشينم.

تختي كه خودم محلشو با ذوق و شوق مثه همه چيزايه موجود تويه اتاقم انتخاب كرده ام.

اتاقي كه اينقدر بزرگ هست كه بتونم توش يه تخت و يه ميز تحرير و يه كتابخونه پر از كتابايه مورده علاقه ام بذارم.

خدا جونم شكرت واسه اينكه جايي زندگي ميكنم كه توش اينقدر آب پاك هست كه بتونم دست و صورتم رو بشورم و مسواك بزنم .

خدا جونم شكرت كه تويه كمد لباسهام يه مانتو و شلوار  واسه رفتن به مدرسه پيدا ميشه و كيفم اينقور بزرگ هست كه بتونم برنامه درسيه روزانه ام رو داخلش جا كنم.

خدا جونم شكرت كه تويه خونه اينقدر غذا هست كه بتونم صبحا يه لقمه نون و پنير همراه با چاييم بخورم.

خدا جونم شكرت كه دوستايي دارم كه با ورودم به مدرسه ازم استقبال ميكنن با لبخند جواب سلامم رو ميدن.

خدا جونم شكرت كه اينقدر توان فكر كردن دارم كه سره كلاس بتونم به مسأله هايي كه دبيرام سره كلاس ميدن فكر كنم.

شكرت كه اينقدر توان دارم كه بتونم در عين تمركز رويه درس سره كلاس با بچه ها نامه نگاري كنم و باهاشون به تركه ديوار هم بخندم.

خدايا شكرت كه اينقدر نشاط و شادابي تويه وجودم هست كه وقتي زنگ خونه ميخوره و دمه در مدرسه منتظره سرويس هستم ، با بچه هايه ديگه به پسرايه مدرسه بقلي كه از جلومون رد ميشن موشكافانه نگاه كنم و گاهي زير زيركي به تيپ و قيافشون بخندم و وقتي اونا بطوره تصادفي چششون بهم ميافته واسشون رو ترش كنم كه چرا بهم نگاه ميكني؟

خدا جونم شكرت كه اينقدر قوه غرايزم قوي هستم كه وقتي ميرسم خونه با استشمامه بويه غذا دلم ضعف بره و ۳ لپي غذا رو ببلعم.

خدا جونم شكرت كه روزانه ميتونم بعد از ناهار كمي استراحت كنم و شرايط اينقدر مساعد هست كه بتونم در آرامش درسام رو بخونم.

خدا جونم شكرت كه اينقدر توان دارم که بتونم واسه خودم برنامه ريزي كنم  جايي واسه تفريحاته روزانه داشته باشم و شبا قبل از خواب يه قلم و دفتري هست كه بتونم خودم روشون تخليه كنم.

خدا جونم خداييش معركه اي

مرسي 

 

آنارام و سرافراز باشید

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 21:36 توسط آنارام |