تبليغاتX
ام اس من

بعد از ازدواج عشق میمیره؟

پنجشنبه هفته پیش در حدوده ساعته 1:30 ظهر سره ناهار داداشم شبكه 3 رو گرفت.

يه برنامه جديد به اسمه اگه اشتباه نكنم گلبرگ رو داشت پخش ميكرد

ظاهرا برنامه درباره ي مسائل زندگي زناشويي و ... بود

بعد از ناهار بلند شدم كه برم تويه اتاقم كه يه جمله اي از مهمونه برنامه نظرمو به خودش جلب كرد

( اگه ديده باشيد دختر و پسري كه عاشقه هم ديگه ان به محضه اينكه صيغه بينشون خوانده شد و به هم محرم شدن ، ديگه عاشقه هم نيستن و فقط همديگه رو دوست دارن )

اولش خنده ام گرفت

با خودم گفتم چه بي مزه. اگه اينطوره هيچوقت ازدواج نكنيم . شايدم منظورش اينه كه روابطه نامشروع خالصانه تر از ازدواج و زندگيه مشتركه

از اونجايي كه اين مباحث به درده من و همسن و سالايه من ( البته از نوعه خودم ) نميخوره بيخياله موضوع شدم و رفتم تويه اتاقم.

ولي تا شب فكرم درگيره همين يه جمله بود.

كمي كه بيشتر رفتم تويه بحرش ديدم عجب نكته اي بود ها!

راست ميگه

. عميق ترين عشق ها اونايين كه عاشق و معشوق بهم نميرسن. مثه شيرين و فرهاد. ليلي و مجنون و....

واقعا چرا؟

شايد چون اصيل ترين عشق كه تويه وجوده همه آدماس عشق آسماني و الهيه كه وصالشم هميشه با خوف و رجا همراهه و عشقه زميني فقط نمودي از اونه و وقتي به وصال ميرسه چون ديگه اون خاصيته ارتجاعيه عشقه آسموني رو نداره از بين ميره!

شايد

آنارام باشید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 12:0 توسط آنارام |

سبک شدم

از سره خيابون ميشه پرچين و باغچه ي خشك و نامنظمه خونه رو كه نشوني از بي حوصلگيه صاحبشه با اون تاب زنگ زده ي توش تشخيص داد

كمي طول ميكشه تا در رو باز كنن

پسره جوون و خوش قيافه اي كه تويه اين ۶ ماه تبديل شده  به يكي از خوش تيپ ترين مردايي كه تا بحال ديده ام ، با يه شلواركه تا سره زانو و يه ركابيه مشكي جلويه در ظاهر ميشه

چند دقيقه خيره ميشه بهم و سعي ميكنه تصاويره گم شده ي منو از صندوقچه ذهنش بيرون بياره و با چيدنشون كناره هم با تصويره روبروش تطبيق بده

لبخندي حاكي از آشنايي رويه لباش ميشينه و از جلویه در كنار ميره و تعارفم ميكنه برم تو

راه رو بلدم

وارده اتاقه هميشگي ميشم

تويه اين ۶ ماه اتاق تغييره چنداني نكرده .

هنوز هم چند تا قاليه قرمزه ماشيني با ۴ تا پشتي سبزه يشمي كه تكيه داده ان به ديوار و يه مبله قديميه چرم روبرو و كتابايه انبوهه اطرافش و ۲ تا whiteboardكه به مبل تكيه داده شده ان كتابخونه كوچيك و دربه داغوني كه كتابايه زيادي رو با بينظمي تويه خودش جا داده و گلدونايه متعددي كه رديف شده ان پايه پنجره .چند تا تابلويه بدونه قابه رنگه روغن نه چندان زيبا و حرفه اي و بويه مبهمه سيگار دكوره اتاق رو كه با بي سليقگيه تمام چيده شده ، تشكيل ميدن

خيلي طول نميكشه تا هيكله روسي و مردونه مانندش رو( با قده بالايه 170 و وزني در حدوده 150 ) با لبه كوچيكه قرمز و بينيه قلمي اي(كه منو ياده بينيه ميشاييل بالاك  بازيكنه تيم فوتباله آلمان ميندازه) و دو تا دكمه آبي سبز زيره ابروهاش که کمی از رنگه موهایه طلاییش پررنک ترن و به زیتونی میزنن در حاليكه طبقه معمول يه ردايه سفيد مشكي رويه تي شرت و شلوارش پوشيده تويه چارچوبه ببينم.

با صدايه زمخت و مردونه اش سلام و احوال پرسي ميكنه و ميگه تويه اين ۶ماه خيلي تغيير كرده ام و حالا از ديدنم خيلي خوشحاله ...

در جواب ميگم منم خيلي دلم واسه خودش و البته خونه اش تنگ شده بود خيلي دوست داشته ام زودتر بيام ولي فرصتشو نداشته ام .

بهم ميگه بشينم و خودش چهارزانو ميشينه رويه مبله روبرو و يكي از  whiteboard ها رو برميداره و بعد از كشيدنه چند خط ميذاردش جلومو و ميگه كه داره move ميكنه به يكي از خونه هايه بزركتره شهركشون و اين نقشه محله خونه اس و جملاتي رو پشته سره هم ميگه كه دقيقا نميفهمم معنيشونو ولي ميتونم حدس بزنم از سختيا و مشكلاته اسباب كشي داره شكايت ميكنه

ميخندم و بهش ميگم من آماده هر جور کمکیم

درحاليكه مشغوله كپي برداري از نقشه رويه يه برگه كاغذم از اتاق ميره بيرون . صداش مياد كه به كسي دستوراتي درباره شيريني هايه تويه فر ميده و بعد بر ميگرده .

ياده كريسمسه پارسال مياوفتم كه بهم يه سبده پر شيرينيه دستپخته خودشو داد و يه كادويه كوچيك واسه داداشم فرستاد

بعدم داداشم اومد پيشش و دستوره تمامه شيرينيها رو ازش قاپوند و هر وقت يكيشونو درس ميكرد برايه نمنه چند تايي رو به اون ميداد و نظرشو ميپرسيد

دوباره روبروم ميشينه و كتاب داستاني رو باز ميكنه و ازم ميخواد فقط گوش بدم و برايه باره دوم كه خوند تكرار كنم

قصه درباره دختربچه ايه كه با يه جانور شناس آشنا ميشه و همراهش بدنباله كفش دوزك ميگرده و در آخر بطوره اتفاقي كفش دوزك استثنايي اي رو پيدا ميكنه كه 5 تا خال رويه كمرش داره

زمان خيلي سريع ميگذره و وقته رفتن ميشه.

با ناراحتي ازش خداحافظي ميكنم و قرار ميشه هر هفته يكشنبه ها صبح بهش سر بزنم.

 چلويه گيته خونه يه ماشين منتظرم وايستاده .سوار ميشم و آدرسه خونه رو ميدم

راننده پسره جوونيه كه صدايه ضبط رو تا ته بلند كرده و تويه خيابونا با سرعته بالا ويراژ ميده

در حالته عادي از سوار شدن تويه همچين ماشيني اونم ساعته 10 شب ميترسم ولي حالا ...

حسه سبكيه عجيبي دارم

فکر کنم قصه كاره خودشو كرده . ذهن و تخيلاتم رو تسخير كرده و اجازه وروده هر چيزه ديگه اي رو به داخلشون نميده

فرقي نميكنه اون قصه رو خودم خوندم يا كسه ديگه اي واسم خونده

فرق نميكنه اونو با زبونه مادريه خودم خونده و شنيده ام يا با زبونه مادريه زنه اجنبيه درشت هيكل و موطلايي

مهم اينه كه قصه بوده و منو به اجبار از تمامه افكار غيره دور كرده و برايه مدتي هر چند كم ذهنم رو به فكر كردن و پيدا كردنه لينكه كلمات و جملاته درونش اختصاص داده  

مهم اينه كه قصه بوده ....

 آنارام باشید

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 10:0 توسط آنارام |

واسه خاطره دلم

واسه خاطره دله اون نه!

واسه خاطره دله خودم

میدونم تا حدیش ضروریه . ولی مئسله اینه که من تا حالا همون حده ضروریش رو هم نداشته ام

حالا میخوام داشته باشم

واسه خاطره خودم .

واسه خاطره دلم

میگه : نه به اون بی نمیکی . نه به شوریه حالات . آنا تو چرا اینقدر عوض شدی؟ حالت خوبه؟

خنده ام میگیره

-  بهتر از این نمیشم

- ایشالله خودا بهت عقل بده

- عقل بده یا نده . فرقش چیه وقتی تو رو دارم؟ همین که تو رو بده کافیه. فقط تو

-  خودتی؟

- اوهوم

 دوست دارم

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 12:52 توسط آنارام |

چه سنگین

 

چه روزایین این روزا

خوشم

 ولی بی دلیل ناخوشم

دلیل نمیخواد که !

این ناخوشیا ماهی یه بار بیدلیل میان میوفتن تو جونه آدم

البته نه هر آدمی

آدم از نوعه مؤنثش

خیلی دلم گرفته

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 11:0 توسط آنارام |

سینا یا ...

سره قضیه مسعود خیلی بچه بودم و تویه باغ نبودم

فقط یکی دوبار اسمشو میشنیدم و ساده از کنارش میگذشتم

وقتی حرف علی به میون اومد از پچ پچها و گاهی اخم و تخما متوجهه یه چیزایی میشدم

خودش چیزی نمیگفت ولی گاهی یه چیزی از دهنش در میرفت و منو بیشتر کنجکاو میکرد

وقتی بهم زدن تازه منو وارده دور کرد و گفت جریان چی بوده.

میدونستم عاشقش بوده ولی به این نتیجه رسیده که علی از نظره روحی آدمه سالمی نیس.

البته اینم بگم کسی که بهم زد علی بود و شاید اگه علی خودشو کنار نمیکشید اون هیچ وقت تن به این دوری نمیداد

بعدش داستانه اریک شروع شد که از همون اول خودشم میدونست این رابطه خیلی طول نمیکشه و به هرحال دیر یا زود باید تماسشو با اونم قطع کنه و اون بیچاره رو هر بار به خرج نندازه که پاشه بیاد ایران

البته اریک هنوزم واسش میل میزنه ولی دیگه قضیه سره ازدواج و دوستی و این حرفا نیس

دو سال پیش بود که پایه سینا اومد وسط

از همه نظر ایده آل . یعنی حداقل تویه موقعیته اون

هرچند که فکر نمیکنم هیچ وقت خونواده اش تویه خوابشونم میدیدن که دختره عزیز و نازشون با اون همه هوش و استعداد و ادب و شخصیت و زیبایی که از ۱۷ سالگیش خواستگارایه پروپا قرصی و توپی داشته حالا بعد از ۹ سال ایده آل ترین کاندیدایه زندگی مشترکش یکی مثه سینا باشه

آخه رشته ای که واسه تحصیل تویه دانشگاه انتخاب کرد بکلی رونده زندگیش و تصوراته خانواده از آینده اشو بهم زد

دروغ چرا؟ من از سینا خوشم میاد

اول بخاطره اسمش

دوم بخاطره اخلاقش

البته در حدی که دیده ام

ولی خوب در مورده اون سینا بیشتر برایه دوستی خوبه نه ازدواج و زندگی مشترک

حالا هر دو پاشونو کرده ان تویه یه کفش و دارن به هر مصیبتی که هست برایه رسیدن به هم تلاش میکنن.

با تمامه وجود دعا میکنم اگه این ازدواج به صلاحشونه انجام بشه و در غیره این صورت خدا خودش یه جوری که ناجور نشه خودشونو سره عقل بیاره

....................................................

آنارام باشید

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 22:50 توسط آنارام |

تو هم مثه منی آیا؟

گاهی چقدر دلم هواتو میکنه

با خودم میگم یعنی میشه منم تویه همین لحظه ُ همین ساعت ُ تویه همین ثانیه هایی که دارم بهت فکر میکنم و دلتنگتم ُ یه اپسیلون از ذهن و فکرت رو اشغال کرده باشم؟ 

يعني ميشه؟

مگه نميگن دل به دل راه داره؟

يعن ميشه دله منم به دلت راه داشته باشه؟

 

كلي وا‍ژه و كلمه حبس شده تويه اين دله صاب مرده كه پيشه هيچ كس جز تو نميتونم به زبون بيارمشون.

كلي وا‍ژه كه چاشنيشو يه هوا ترس و دلهره پر كرده كه موقعه ادا كردنشون مجبورم ميكنه كمي سبك سنگين كنم جملاتمو كه بگمشون يا نه؟ احتمالا عكس العملت چيه در مقابلشون ؟ با خودت چي فكر ميكني راجع بهم وقتي ميشنويشون؟

واسه تولدت كارت تبريك فرستادم.

ولي جوابي ازت نرسيد

نميدونم. شايد اصلا نرسيده به دستت يا وقت نكرده اي ايميلاتو چك كني! شايدم وقت نكردي جواب بدي؟ يا حتي بنظرت چيزه خاصي نبوده كه بخواي جواب بدي!

اما نه !

با توجه به شناختي كه ازت دارم كوچكترين محبتي رو بيجواب نميذاري!

بهرحال من مشتاقانه منتظره جوابتم

باورت ميشه اگه بگم هر بار كه كانكت ميشم اولين كاري كه ميكنم ، چك كردنه ايميل باكسمه؟يه اميده ديدنه يه كلمه از تو!

ديشب خوابتو ديدم. موضوعه جديدي نبود. فقط يادآوري گذشته و لحظه هايي كه كنارم بودي . سينه ام پر بود از عطره نفسات و نگام غرق شده بود تويه عمقه نگات.

كاش ميشد برگشت به عقب و مثه يه فيلم ، اون لحظه ها رو متوقف كرد و نذاشت در برن

كاش... 

........................................................................................................

یه توضیح:

منظوره من از نوشتنه این متن حسرت خوردن نبود

فقط دوست داشتم لحظها هایه قشنگی رو که داشتم نمیرفتن

این هیچ ربطی به افسوس و غصه خوردن نداره

خیلی خوشحالم که یه همچین لحظه هایی رو تویه زندگیم داشته ام که حالا با به یادآوردنشون دلتنگشون میشم

 

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 15:42 توسط آنارام |

استراحت (:/

سلام

بالاخره فرصتی واسه کانکت شدن پیدا کردم

شنبه صبح امتحانام تموم شدن (۲۵ خرداد یعنی هفته پیش ) .

همون شب رفتیم عروسی. عروسیه خوبی بود و من شدیدا بهش نیاز داشتم

فردا صبحش هم راهی تهران شدیم

سفره مفید و خیلی خوبی بود. براتون گذارشها رو نوشته ام و بعدا میذارمشون تویه وب.

اسمش استراخت بود ولی انگار یه هفته رفته بودم کتک خوری

راستش هرگونه حرکتی برام شده کابوس

تمامه بدنم کوفته شده. از گردن و کتف بگیرید تا تک تک انگشتایه پا

عضلاتم به شدت ضعیف شده ان و تمامه روز سرم درد میکنه

جالبتر از همه اینه که به محض رسیدن به خونه مشغول جابجا کردنه اتاقم شده ام.

آخه اتاقه داداشم آرامشش بیشتر از اتاقه منه و چون یه جورایی دورافتاده تر از همه اتاقاس واسه درس خوندن بهتره

باورتون نمیشه اگه بگم وسایله اتاقم از وسایله کله خونمون بیشترن

پدرم در اومده

تویه این دو روز ۱۲ ساعتو هم به زور خوابیده ام. هنوز بیش از ۶۰ ٪ وسایلامو نتونستم جابجا کنم

پشته دستام و یه قسمت از پسه سرم بی حسه بی حسن.

از شدته پا درد تویه موقعه راه رفتم میلنگم

مامان میگه از خستگیه و مرتبا بهم میگه بسه برو کمی استراحت کن

ولی دیگه کارم از استراحت گذشته

اینقدر فکر تویه مغزم وول میخورن که عملا میبینم بعد از یه هفته استراحت ( خیره سرم) خسته تر هم شده ام

از چهارشنبه هم دوباره کلاسام شروع میشن

آنارام باشید

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 1:44 توسط آنارام |