تبليغاتX
ام اس من

خودت قضاوت کن

هی میام حرفی نزنم ، نمیشه

اینقدر این چند وقت خبرایه فوق العاده و جدید میشنوم که واقعا حیفم میاد چیزی راجع بهش نگم

حتما مستحضر هستید که امسال برایه ورود داوطلبین به دانشگاه ها سهمیه ی بومی بودن اعمال شده و ضریبه این سهمیه 80 به 20 یعنی 80 درصد ورودیهایه هر دانشگاه از بومیهایه همون منطقه و استانه ( که البته اعلام شد امسال فقط تونستن 60 درصده این سهمیه رو اعمال کنن و به لطف ایزد منان ساله دیگه تمام و کمال این سهمیه ی به 80 درصده میرسهََ )

.

.

.اما حالا فلسفه این سهمیه بندی از روزه اول چی بوده؟

.

.

.

هیچوقت چهره ی پسره لرستانی رو که تویه گزارشه خبریه شبکه ی خبر نشون داد ، فراموش نمیکنم . مثه بارون اشک میریخت و میگفت  : " من 12 سال زحمت کشیده ام و تلاش کرده ام تا تونستم رتبه ی زیره 200 بیارم و حالا به من میگن سهمیه بندی شده و میتونی بری دانشگاهه ایلام و در بهترین رشته  تحصیل کنی .

آخه یه نفر به من بگه ، یعنی من با کسی که تهران زندگی میکنه و رتبه ی 4 رقمی میاره شانسم برابره؟ بمن بگید مدارسه تهران با اون همه امکانات با مدارسه ایلام که بعضا تخته و نیمکته درست و حسابی ندارن یکین ؟آخه به من بگین شانسه من تویه دانشگاهه ایلام واسه بورسیه شدن و احیانا بدونه پارتی استخدام شدن  مثه شانسه همون کسیه که با رتبه ی بیشتر از من تویه دانشگاه هایه تهران درس میخونه؟ "

.

.

.

حالا هدف چیه؟

بالا بردنه سطحه علمیه دانشگاه هایه شهرستانها؟

.

.

کمبوده خوابگاه و جلوگیری از ایجاده خانه هایه مجردی و انواعه فساده داخلشون؟

.

.

یه نظریه دیگه هم هس!

.

.

 

بقیه اش دیگه مهم نیس !

.

.

.

نکته ی جالب

.

.

حالا خودتون قضاوت کنین !

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 9:0 توسط آنارام |

آرومم میکنه

ملودیش مثه قطره هایه بارون چیکه چیکه میباره روی گوشم و آهسته میشینه تویه ذهنم

          " با کلید عشق قفل عقله بسته میشه وا شه ..... "

آرومم میکنه

لینک دانلود

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 10:30 توسط آنارام |

بی فکره قبلی

قبل از هر چیز بذارین بگم

این پست کاملا غبره منتظره و بدونه فکر قبلی نوشته میشه.

این روزا بارها قصده نوشتن داشتم . کلی هم نوشتم و بطوره موقت ثبت کردم ولی آخرش این شد

از اوله هفته بگم یا وسطش یا آخرش؟

راستش از اوایلش به لطفه حافظه توپم خیلی خبر ندارم

فقط میدونم اوضاع جسمیم خیلی روبراه نبود

در ادامه همون پسته دوست دارم بدونم امشب قراره چت بشه  باید بگم اونشب دچاره کیپیه گوش شدم و تا به امروز گوشه سمته چپم کیپه

اولاش مهم نبود ولی بعد با درد همراه شد و از اونجایی که چشمه راستم هم تار شده رسما کوری و کری رو با هم تجربه کردم که بنظره خودم تجربه ی فوق العاده ایه برایه دونستنه قدره سلامتی.

بعد از چکاب فهمیدم شکره خدا اینبار هم تاریه چشمم بخاطره بهم خوردنه نظمه خواب و تغذیه امه و حمله نیست . و البته از اونجایی که تقریبا میشه گفت تنها عضوی که هیچ ارتباطی به ام اس نداره گوشه ، فهمیدم مشکله گوشم بخاطره ام اس نیست و مشکل بهم خوردنه تعادل هوا در شیپوراوستاژه گوشمه و باید تا قبل از جمع شدنه آب پشته گوش و احیانا عفونت رفع بشه .

از اونجایی که تویه پسته قبل در مورده تزریق و آمپول زدنایه پیاپی ناشکری کردم خدا گفت : آره؟ هفته ای ۳ بار تزریق زیاده ؟ حالا شبی دو تا بزن تا حسابه کار دستت بیاد .

منم که بنده ی ناچیز و ناتوان .گفتم چشم

حالا هر شب یه آمپوله بی کمپلسکس و یه شب در میون ربیفم رو واسه تزریق دارم . ( برو حالشو ببر )

من آدمه سوسولی نیستم و تا اونجایی که ذهنم یاریم میکنه از ۴ سالگی بدنم مورده حمله ی هر نوع آمپول و تزریقی قرار گرفته و طاقتم در تحمله درد بعضا تعجبه همگان رو برمی انگیخت.

ولی خدا نصیبتون نکنه این بی کمپلکسه این چند شب پدرمو درآورد  و دیشب هم اشکمو جاری کرد.

اما بشنوید از تاثیرات این دارویه کمرشکن .

 بعد از یه ماه دارم مثه آدم و بدونه درد زندگی میکنم.

صبا از ساعته ۵ بیدارم تا ۱۲ . ۱۲ تا ۲ یه چرت میزنم و دوباره تا ۱۰ شب در عالمه بیداری بسر میبرم . زندگیم رواله عادیشو طی میکنه و خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم که اگه دردی داده بهم

اولا درده ناچیزیه و

دوما حالا که درد داده درمونشم گذاشته جلوم

دیشب تویه اوجه درد  با خودم فکر کردم خدا رو شکر که در عوضه این ۲ دقیقه درد و سوزش ۲۴ ساعت میتونم مثه آدم بدونه سر درد و گوش درد سر کنم.

حتما خبر دارید که سه شنبه اینجا طوفان اومد و شهر در خاموشیه کامل فرو رفت و بعدا اخبار اعلام کرد ۴ نفر جونشونو از دست دادن و چند نفرم زخمی شدن .

ولی احتمالا خبر ندارین که اینجا بعد از ۸ ماه بارون اومد . یه بارونه عجیب

پارسال تویه اوجه سرما در حالیکه ابرها مرتبا بارور میشدن و هر لحظه منتظره بارندگی بودیم  یه موج گرد و خاک میومد و تمامه ابرایه بارور رو با خودش میبرد و ما سهممون از اونهمه ابر و سرما فقط گرد و خاک بود

سه شنبه در حالیکه دو روز بود که هر از چندی یه ساعت هوا طوفانی میشد و در حدوده یه تن خاک در همون یه ساعت پایین میومد و هممون منتظر هوایی کثیف و وحشتناک بودیم بعد از حدودا ۱۰ دقیقه بارشه خاک ، طوفانه خاک تبدیل شد به بارونی شدید و طولانی

جوری که تمامه درختایه ۸ ماه آب ندیده رو سیراب کرد و زمینا رو شست

من که از شوق گریه ام گرفته بود و همش فکر میکردم چقدر چیزایی که بنظره ما غیره ممکن و نشدنین برایه اونی که اون بالاس ساده و پیشه پا افتاده ان . حداقل تا اونجایی که سنه من قد میده اهواز این موقعه سال به خودش بارون ندیده بود .

از سه شنبه به اینور هوا کاملا پاییزی شده و آدم بیشتر فکر میکنه اواخره مهر ماهه .

شکر

آنارام باشید

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 14:41 توسط آنارام |

خبر خوب

یه خبره خوب

دکترم این خبره خوب رو بهم داد

گفت :

" البته وقتی به خودمم این خبر رو دادند بهم گفتند خانم دکتر خیلی کارشکنی ها میشه برایه عملی نشدنه این پروژه .بخصوص بعد از پاسخگوییه فوق العاده ی سیوونکس تویه بازاره جهانی و تامینه بازاره کشورهایه خاورمیانه ( مثله پاکستان و سوریه و بحرین و کویت و ....) که اتفاقا یکی از بزرگترین بازار مصرفه دنیا رو تشکیل میدن شرکتهایه بزرگ دارویی اروپایی و امریکایی که تامین کننده بازارهایه خاورمیانه بوده ان خیلی سعی دارن که این اتفاق نیافته .

ایران تونسته به فرموله ساخت داروی خوراکی ام اس برسه و قراره تا پایانه بهمن ماه همین سال به بازار عرضه اش بکنه . این درحالیه که شرکته نمیدونم چی ( اسمش یادم نیست فقط میدونم بزرگترین شرکت دارویه دنیاس که تویه اروپاس ) این دارو رو سال ۲۰۱۰ عرضه میکنه . "

گفتم 

" اینم از اون حرفا بود که بهتون زدن ها ! اصلا واسه چی باید کارشکنی کنن؟ "

" مگه تویه تولیده سیوونکس کم کارشکنی شد؟ بعدم که بعد از کلی دردسر و بیچارگی وارده بازار شد تا تونستن بد نامش کردن . جوریکه اکثر پزشکا از جمله خود من از تجویزش امتنا میکردن.

بعدم صحبت از کلی پوله . میدونی تامین بازاره داروییه خاورمیانه یعنی چقدر پول؟ معلومه که نمیخوان کسی این بازار رو تصاحب کنه. "

" حالا واقعا سیوونکس جواب داده؟ "

" فوق العاده بود . اگه از آوونکس بهتر نبوده مطمئنا کم هم نداشته "

 

من که از صمیم قلب آرزو میکنم هر چه سریعتر ایران بتونه  این دارو رو عرضه کنه

چون

اولا >>> هزینه خریده داروهای خارجی واقعا کمرشکنه

دوما >>> واقعا از تزریق آمپول خسته شده ام و گاهی حس میکنم دیگه بدنم کشش اینهمه تزریق رو نداره ( هرچند ناشکریه و با خودم کلی کلنجار میرم که بهش فکر نکنم و بجاش به این موضوع فکر کنم که شکره خدا بیماریه من بیماری ای قابله کنترله و روز به روز داروهایه بهتر و پیشرفته تری براش به بازار عرضه میشه و در برابره بیماریهایه دیگه خیلی ناچیزه و زمان هایه تزریقم هم فقط هفته ای ۳ باره که این در برابره زمان هایه تزریقه بسیاری از بیماری ها پیش پا افتاده اس . )

بهر حال اگه هر کدومتون خبره کاملتری در این باره داره ممنون میشم منو هم در چریان بذاره

 آنارام باشید

i

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 9:40 توسط آنارام |

دوست دارم بدونم امشب قراره چت بشه؟

دیشب بعد از تعویض ویندوز و کارهایه جانبی ولو شدم رویه تخت

با خودم فکر کردم واسه فردا 3 تا درس مهم داریم و خدا رو شکر که قبلا همه ی درساشونو خونده بوده ام وگرنه اصلا وقت نمیکردم امروز بخونمشون

خنده ام گرفت به اینکه درس طبقه اولویت بندیم بعد از عوض کردنه ویندوز قرار گرفته

فکر کنم طرفایه 11:40 دقیقه بود که درحالیکه با خودم میگفتم "کاش یه چیزی بشه که فردا نرم مدرسه " به خوابی بس عمیق فرو رفتم

با پیچش و درد شدید شکم از خواب بیدار شدم

هوا تاریک تاریک بود

اینقدر درده شکمم وحشتناک بود که نمیتونستم تکون بخورم

با هر بدبختی و جون کندنی که بود خودمو رسوندم به توالت

گلاب به روتون اسهال گرفته بودم و مزاجم بد جوری ریخته بود بهم.

تا ساعت 1:30 کارم شده بود با بدبختی کشوندنه خودم به توالت

دیگه آخرش تصمیم گرفتم همونجا دره دستشویی بمونم.

هرچی فکر کردم مگه چی خورده بودم که اینطوری شده چیزی به ذهنم نرسید.

تازه شانس آورده بودم که روزه بودم و نیمه بیشتره روزو شکمم خالی بوده.

صبح که برایه سحری بیدار شدم و بقیه فهمیدن چی شده ، گفتن اگه حالت بده روزه نگیر

گفتم الان با هر بدبختی ای که باشه روزه بگیرم بهتر از اینه که بعد از ماه رمضون قضاشو به جا بیارم. بعدم الان چیزیم نیست . خوب میشم

هرچی مایعات و غذاهو مواده سفت کننده مزاج (نمیدونم بهشون چی میگن؟ )دستشون اومد ریختن تویه معدم و در آخر هم بابا اعلام کرد بخاطره اوضاعه مزاجم لازم نیست برم مدرسه و ختمه جلسه اعلام شد

به جانه خودم از ذوق و خوشحالیه این تیکه ی آخرش خوبه خوب شدم

ساعت ۹:۳۰ که از خواب بیدار شدم دیدم مهسا اس ام اس زده که ظاهرا امروز مدرسه رو هوا بوده و خودشم برگشته خونه. ( احتمالا چون امروز روزه آخری بود که تا قبل از مهر میرفتیم مدرسه )

الان حالم بهتره. البته هنوز کاملا رو به راه نیستم.

درکل شده ام جکه خونه.

داداشم راه میره تیکه میندازه و میگه دوست دارم بدونم امشب قراره چت بشه؟

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 19:37 توسط آنارام |

خوابه نرفته چشایه پف کرده؟

اوصافه هوا و احوالمونو که تویه پسته قبل گفتم

حالا بشنوید از دیشب

طبقه معموله هر شب ساعته ۱۰:۳۰ بود که بابا از سره کار اومد و داشت شام میخورد

منم به خودم آنتراکت دادم و کتاب متابا رو بیخیال شدم و به محفله گرمه خانواده پیوستم

بعد از حدوده ۲۰ دقیقه کشتی و دعوا ( البته از نوعه کاملا غیره جدیش ) با داداشمو عرق ریختنه بسیار تصمیم گرفتم برم حمام

همینکه من گفتم میخوام برم حمام ییهو برقا پر

خنده ام گرفت با خودم گفتم خوبه دیگه . همه اش نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه ( آخه بخاطره اوضاعه هوا سعی میکنن ما کمتر بیبرقی بکشیم )

نیم ساعت گذشت ولی هنوز برق نیومده بود

دمایه خونه هم دم به دم بالاتر میرفت ( راستشو بخواید از اولشم بالا بود چون مامانه سر به راهه من تنها کولریو که تویه خونه روشن میذاره ماله پذیراییه و البته تا وقتی روشنه دما مطبوعه ولی وای به حاله اونوقتی که به هر دلیلی بسته بشه )

خلاصه که بعد از اون عرق ریختنها و حالا قطعیه برق داشتم آتیش میگرفتم

با نوره ضعیفه چراغ شارژی به ساعت نگاه کردم . حدوده ۱۲ بود و دیگه واقعا باید میخوابیدیم تا صبح میتونستیم بلند بشیم 

یادم اومد خیلی وقته این ربیفه بیچاره رو واسه تزریق در آورده بودم و باید قبل از خواب ترتیبه اونو میدادم

واسه همین با فکره اینکه میرم و از تویه اتاقم چراغ قوه برمیدارم و نیازی به نوره چراغ شارژی ندارم تویه تاریکی تاتی تاتی رفتم بسمته اتاقم ( همونجور که قبلا هم گفته ام اتاقه فعلیه من کمپلت از همه خونه دور تره )

وارده اتاقم شدم . چون پرده کاملا کشیده بود و از هیچ روزنه ای نور به داخل نمیتابید کوره کور بودم

سعی کردم با استفاده از حسه لامسه چراغ رو پیدا کنم ولی فایده ای نداشت

واسه همین تصمیم گرفتم برگردم تویه حال و از داداشم بخوام چراغ شارژی رو برام بیاره تا چراغ قوه رو پیدا کنم

تا چارچوبه در حدوده ۳ قدم بیشتر فاصله نداشتم

هنوز یه قدم برنداشته بود که صدایه داده خودم گوشمو کر کرد

صدایه فریاد و سوزش  چشام با هم ادغام شدن و منو از پشت پرت کردن رویه تختم

بابا با سرعت خودشو رسوند تویه اتاق و پرسید چی شد؟ بعدش داداشم و مامانم

هنوز توانه جواب دادن رو در خودم نمیدیدم

از طرفی از درد به خودم میپیچیدم و نمیتونستم تشخیص بدم خیسیه زیره انگشتام از عرقه یا گریه یا خون؟ ازطرفی از فکره اینکه چه اتفاقی افتاده خنده ام گرفته بود.

 گفتم: اومدم تویه اتاق چراغ قوه رو بردادرم بعد که دیدم پیداش نمیکنم . اومدم برگردم چراغ شارژی رو از شما بگیرم و چراغ قوه رو پیدا کنم . نگو در پشته سرم یه مقدار بسته شده بود من با کله رفتم تویه لبه در

نمیدونم چطور گفتم که داداشم زد زیره خندهو تا تونست مسخره ام کرد و بهم تیکه انداخت

مامانم یه آیس پک بهم داد  که حدودا یه ساعت رویه چشم بود 

ساعت حدوده ۱ صبح بود و دیگه تقریبا هممون داشتیم از شدته گرما و خواب بیهوش میشدیم که برقا اومدن .

رفتم جلویه آینه تا ببینم چه گلی زده ام به سرم.

به به. ببین چه خبره

پشته چشمم به اندازه ی یه گردو باد کرده بود .

انگار تازه از یه خوابه عمیق و طولانی بیدار شده بودم

تویه دلم گفتم خوابه نرفته چشایه پف کرده؟

فقط خدا کنه کبود نشه

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 12:2 توسط آنارام |

آبششم کجا بود؟

هیچوقت دمایه واقعیه هوایه اینجا رو تویه تابستون اعلام نمیکنن.

چون طبقه قوانین اگه دمایه هوا از ۵۰ درجه بیشتر شد باید همه ادارات و سازمانهایه دولتی و ... رو تعطیل کنن و از اونجایی که از اوله تير تا اواخره مهرماه  اغلب روزا دما بالايه 50 ميره بيشترين دمايي كه اعلام ميشه از رسانه ها ( اونم تويه شرايطه اضطراري) 43 يا نهايتا 45 درجه اس

هرچند همه مون از دماسنجهایه تویه ماشینها و ادارات و .. خوب میدونیم دما گاهی با بالایه ۶۵ هم میرسه

ببين دیروز چه خبر بوده كه دمایی که از اخباره سراسری اعلام شد ۴۸  و طبقه گذارشاته خودشون رطوبته هوا ۹۸ % بود.

بقوله نوشين بايد با آبشش نفس ميكشيديم

گفته ان تا آخره شهريور حداقل هفته اي يكي دوبار اوضاع بهمين شكله

صبح مامان اومده بيدارم كنه . ميگه : آني پاشو ببين بيرون عجب هوايه جالبيه. همه جا رو مه گرفته و جوريه كه وقتي با سرعت تويه هوايه آزاد حركت ميكني يه نسيم ملايمه خنك ميوزه

خنده ام گرفت  ( آخه مگه كسي تويه اين هوا بدونه ماشينه كولردار هم بيرون ميره كه بفهمه موقعه حركت بادي كه ميوزه خنكه يا داغ )

گفتم : مامان دلم واست ميسوزه .

 گناه داريم ما بخدا. ببين در چه حاليم كه نميتونيم هوايه جالب رو از هوايه افتضاح و حالگير تشخيص بديم

امروز رطوبت هوا خيلي بيشتر از ديروز بود

فكر كنم 100% رو بالا زده بود

مدرسه زنگه اول بيكاري بود و كلاسا از ساعته 9 شروع ميشدن

زنگه دوم هم ادبيات بود و از رده خارج .و اغلب دو در

زنگه آخر اما فيزيك بود.

ساعت 11 رفتم مدرسه

تا ساعته 11:45 به حضور غياب و متفرقات گذشت و همه اش از ساعته 11:45 تا 12:30 درس بود . اونم چي دوره جلسات و دروسه گذشته.

نصفه كلاس غايب بودن

ديگه نميدونستم بخندم يا گريه كنم؟همش بخاطره اين 45 دقيقه دوره رفتم مدسه . اونم تويه اين هوایه فوق العاده.

اونا به جهنم

حيفه پولي كه دادم آژانس .

 

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 13:33 توسط آنارام |

یه قدرت نماییه دیگه !

دیشب خیلی حالم خوب نبود. کلی بیحوصله و دمق بودم . نمیدونم چرا؟

از خودم کلی عصبانی بودم

همه ی وجودم نیاز به خواب داره و من شبا دیگه خیلی بخوام هنر کنم ساعته ۱:۳۰ میخوابم

با بیحالی ولو شدم رویه تخت و سعی کردم یه ریلکسیشنه درست و حسابی بگیرم تا خوابم عمیق باشه

نفهمیدم چطور خوابم برد

فقط دیدم زمین میلرزه و من حالا وسطه این تکونا دارم فکر میکنم برم لایه چارچوبه در وایستم تویه زاویه یا شایدم تویه کمدم؟ حتما زیره میز تحریر هم میتونه جایه خوبی باشه. اصلا مامان اینا کجان؟

خدایا چرا اتاقم اینقدر از کله خونه دورتره؟

حالا وایستم اینجا پناه بگیرم یا برم پیشه مامان اینا؟

اصلا من خوابم یا بیدار

دره تاقم وا شد

مامان یه نگاه بهم کرد

نفهمید خوابم یا بیدار

شاید مثلا مامان داشته میدویده بعد در اثر دویدنش زمین لرزیده و من تویه خواب فکر کرده ام زمین لرزه اس؟

ولی آخه مامان مگه میدوه تویه خونه؟ اونم نصفه شب در حالیکه همه همسایه ها خوابن؟اصلا مگه چه اتفاقه مهمی باید افتاده باشه که مامان بدوه؟

اصلا ببینم الان نصفه شبه؟

بیخیال بابا . احتمالا هر چی بوده تو کمی توهم قاطیش کردی. مگه میشه زلزله اینقدر طولانی باشه؟

بگیر بخواب

صبح که بیدار شدم مامان میگه خدا رو شکر که خواب بوده نفهمیدی زلزله اومد .

پس زلزله بود؟ آخه خیلی طولانی بود

اوهوم . نزدیک به یه دقیقه ی تمام

آخه یعنی اینقدر شدید بود؟

( چون ما معمولا زلزله هم که بیاد متوجه نمیشیم . بارها پیش اومده مردم گفته ان زلزله بوده ولی ما نفهمیدیم . این دیگه ببین چی بوده که ما فهمیدیم)

خدایا شکرت

اینبار هم شاهده قدرت نماییت بودیم

هرچند همه هستی عرصه ی قدرت نماییته

کمکمون کن قدرشونو بدونیم

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 9:39 توسط آنارام |

روزگارم ...

 

روزگارم آروم میگذره

میرم مدرسه و میام

درس میخونم و میزنم تویه سرم که تا شنبه تمامه برنامه هفته ام رو تموم کنم تا جلویه آقایه مشاور کم نیارم یه وقت فکر نکنه درس نمیخونم و همش "به به" "چه چه" کنه و بگه "آفرین به این درصدایه عالیت"

ناگفته نمونه که تا حالا درصده ۲ تا از درسام رو که از بدیه روزگار نرسیده بودم تستاشون رو بزنم به دروغ اعلام کرده ام که عذابش تمامه وجدان و وجودم رو پر کرده . با تمامه وجود سعی میکنم بینه بقیه برنامه ها جایی واسه اون دروس وا کنم

این روزا عجیب هوایه نسیمه ملایمه پاییزی و نمه بارون رو کرده ام

اصلا حس نمیکنم تابستونه و تمامه مدت بیاده روزایه اوله مهر و درس خوندنم تویه بالکنه خونمون و نگاه کردن به ویویه رودخونه و درختایه دور و برشم

ولی حیف که هوایه این روزا شرجیه و تا ساعته ۶ غروب نفس کشیدن تو هوایه آزاد غیره ممکن

 خونه ها ولی شکر خداخنکن و بعضا سیبری میشن و هیچ نقطه ای از خونه رو پیدا نمیکنی که بری و از گزنده باده سرده کولر در امان باشی ( هر چند که ما تنها یه کولر روشن میکنیم )

اوضاعه روحی و جسمیم رو براهه و میخوام سعی کنم به همین شکل بمونه

شبها یه قاشق شربته پرومتازین میخورم برایه کنترله تیکایه ریزه تویه صورتم و البته تنظیمه خوابم

میخوام ذهن و فکرم رو از حواشی و متفرقات پاک ولی بیشتر حس میکنم همه فکر و ذهنم سطحی شده و به هیچ چیز بطوره عمیق اختصاص نداره. مثه خوابیه که فقط میبینی و هیچ فکر و کاری درباره اش نمیکنی

بنظرت عادیه این؟

آنارام باشی

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 1:53 توسط آنارام |

بالاخره طلسم شكست

اونم چه شكستني

مداله طلايه هادي ساعي شادي و شور و هيجان رو به كاروانه ورزشيمون برگردوند.

البته دير بود ولي همين يه مدال عجيب دله همه رو شاد كرد

خودم به شخصه ميتونم بگم تويه پوسته خودم نميگنجم

جالب بود ۳ دقيقه بعد از پيروزي تلفنه خونه زنگ زد

داداشم گوشي و برداشت و گفت الو سلام . تبريك ميگم بفرماييد؟

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت 17:52 توسط آنارام |