هفته ی عجیبی بود این هفته
هیچ موقعه تویه عمرم به اندازه ی این روزها و دقایقه اخیر در برابره قدرته خدا احساسه عجز و ناتونی نکرده ام.![]()
مامان یه هفته تویه تب سوخت و زمینگیر بود. یه هفته خونه ی ما فلج بود![]()
نمیدونم پیش اومده واستون یا نه . امیدوارم هیچ وقت تجربه اش نکنید . بقوله مهسا وقتی مامانه خونه چیزیش میشه آدم میگه خونه ای جود نداشته باشه سنگینتره .![]()
بعد از ۵ یا ۶ روز بدنش دونه درآورد . یه چیزی تو از خانواده ی مخملک و سرخک و سرخچه . البته هیچ کدوم از این ۳ تا نبود . ولی ماشالله اینقدر این خانواده بزرگه که تشخیصشون از همدیگه سخته . تنها چیزی که بهش مطمئن شیدیم این بود که از انواعه عفونیش نیست و فقط ویرووسیه .
مامان سعی میکرد منو داداشمو از خودش دور نگه داره تا ما هم مبتلا نشیم .این وسط من با افتخار راه میرفتم میگفتم هفته ای ۳ بار واکسیناسیون ( ربیف زدن منظورم بود ) واسه باده هوا نیست که . اگه اینجا بدرد نخوره پس بدرده لایه جرز هم نمیخوره.![]()
تو گیر و داره مریضیه مامان یه روز بعد از ظهر زنگه در رو زدن و یکی از آشناهایه نه چندان دورمون اومد خونه. استیصال از سر و روش میبارید . فکر کردم اومده عیادته مامان و تویه دلم به اینهمه نگرانیش خنده ام گرفت . ولی خبری داد که مو به تنم سیخ کرد . من اون لحظه نشنیدم و فقط از اتاقه مامان صدایه گریه اشو شنیدم رفتم تویه اتاقم تا راحت باشه . در حدوده ۱ ساعته بعد که از اتاق بیرون اومدم دیدم رفته و مامان تنها نشته روبرویه تلویزیونو صورتش برافروخته اس . هرچی پزسیدم چی شده جواب نداد . احساس کردم نفسش بند اومده و بغض تویه گلوشو گرفته . ۱۰ دقیقه بعد خودش با صدایه آرومی گفت واسه ... (پسره همین آشنامون ) تشخیصه جنون داده ان .
![]()
-چی؟ یعنی چی؟ جنون دیگه چه صیغه ایه؟![]()
- دیوونگی . ![]()
خشکم زد . آب دهنم خشک شد و نفسام به شماره افتادن .![]()
![]()
![]()
-یه مدت بوده که خیلی چرت و پرت میگفته . توهماته عجیبی داشته . بدجور قاطی میکرده و کارش حتی به خودزنی هم رسیده بوده . میبرنش دکتر. فکر میکردن موادی قرص روانگردانی چیزی مصرف کرده . اولشم دکتر غیره مستقیم یه چیزایی بهشون میگه و دارو میده . آرامش برقرار میشه ولی با دوباره شروع شدنه این حملات دکتر دیگه مستقیما بهشون میگه ماجرا رو .
اینجایه قصه مامان به پهنایه صورت اشک میریزه
زیره لب میگه وای خدا نصیبه هیچکی نکنه بهش بگن بچه ات یه همچین مشکلی داره .
حس میکنم یه چیزی رویه سینه ام داره به قلبم فشار میاره . نمیتونم درست نفس بگشم.![]()
مامان . ...چند سالشه.؟
۲۰ سال
خدایه من .![]()
حالا چی؟
هیچی اومده بود التماسه دعا که یه دکتره خوب بهش معرفی کنیم تا تشخیصه دکتر اولیه رو رد کنه . میگفت تمامه این مد که دارو مصرف میکرده دعا میکردیم داروها جواب ندن تا ثابت بشه تشخیص اشتباهه . ولی تا حالا دارو ها جواب داده ان .![]()
دو روز بعد ( اولین روز که تبه مامان آروم شد و تونست از خونه خارج بشه ) یه خبره تکون دهنده ی دیگه تمامه موهایه تنمو سیخ کرد .![]()
یکی از منشیهایه بابام داشته با شوهرش تویه خیابون قدم میزنه. تویه اون ضلعه خیابون یه ماشین به یه موتورسیکلت میزنه و در میره . موتوره پرت میشه اینطرفه خیابونو با ضربه ی نه چندان محکمی به پا یه بدنه این دختره بیچاره میخوره. دختره با شدت پرتاب میشه و در اثره شدته پرتاب مهره هایه گردنش جابجا میشن و نخاعش آسیب میبینه .![]()
اولش وخامته اوضاع معلوم نبود ولی ظاهرا نخاش از مهره ی c7 قطع شده.![]()
دیگه این یکی نوره علی نور بود . دختره جوونه زیبایه زبر و زرنگی که کمتر از دو سال از زندگی زناشوییش میگذره و بخاطره روابطه اجتماعیه بالاش همه دوسش دارن حالا تویه کمتر از چند ثانیه در اثره یه اتفاقه باور نکردنی معلوم نیست چی به سرش میاد.
این چند روزه هر کی رو میبینم به پاش میوفتم که تو رو خدا براش دعا کن. هنوز میشه امیدوار بود که نخاع قطع نشده باشه و نها یه آسیبه جبران پذیره . تا حا ۳ تا عمل روش انجام شده و احتمالا ۲ سه تا دیگه درپیش داره.
خواهشا شما هم واسش دعا کنین که انصافا نیازمنده دعاس![]()
خلاصه اتفاقایی که تویه هفته ی اخیر افتاد بدجوری بهمم ریخت . اتفاقایی که آدم هیچ توانی در برابرشون نداره .![]()
مامان مرتب بهم میگه تو برو . لازم نیس تو فکرتو درگیر کنی . ولی آخه مگه میشه دوروبره آدم یه همچین اتفاقایی در جریان باشه و آدم بیتوجه از کنارشون رد شه؟![]()
ببخشید اگه بهتون سر نمیزنم
. باور نمیکنین اگه بگم واسه همین دو خط نوشتنم چقدر با ودم کلنجار میرم . دیگه یه وقتایی واقعا حس میکنم اگه نگم وننویسم منفجر میشم و اونوقته که میام و وقت میذارم واسه نوشتن. ![]()
( الانم شرمنده ام اگه متنم پر از غلط غلوطه تایپیه . وقت ندارم تصییحش کنم
)
ولی خداییش با دیدنه نظراته تک تکتون تکتکه سلولایه بدنم از شدته خوشحالی جشن و پایکوبی میکنن و عجیب نظراتتون بهم انرژیه مثبت میدن
.ممنون از اینکه بهم سر میزنینممنون . ایشالله جبران مینکنم
( اینم جزوه همون لیسته کارایه بعد از کنکورمه
)
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم تنگیده
خوبید؟
بیخوابی زده به سرم
. واسه چک کردنه نتایجه مرحله اوله آزمونه سنجش کانکت شدم که وقتی دیدم نتایجو نزدن یهو حوس کردم یه اپ بکنم![]()
فردا امتحانه شیمی دارم و پس فردا دیفرانسیل![]()
برنامه ی روزانه ام پره پره و فرصته فکر کردن به چیزایه دیگه رو ندارم![]()
شکره خدا خیلی استرس ندارم و سعی میکنم آرامشمو حفظ کنم![]()
هرچند یه مواقعی واقعا نمیتونم خودمو کنترل کنم![]()
هفته ی پیش اتفاقث افتاد که هنوز که هنوزه نمیتونم باورش کنم![]()
زنگ تفریح تویه راهرویه مدرسه و جلویه همه بچه ها و ضایعتر از همه درمقابله دبیره دیفرانسیلمون که اتفاقا مرد هم هست درحال صحبت درباره ی موضوعی که شدیدا بهم فشار آورده بود گریه ام گرفت
و ناخوآگاه مثه بارون اشکام جاری شدن و هرکاری کردم نتونستم جلوشونو بگیرم ![]()
بعدا بچه ها گفتن جدا از حیرت انگیز بودنه دیدنه گریه کردنت
و میخکوب کننده بودنه حرفات
اشک ریختنت دله آدمو ریش ریش میکرد![]()
سرتونو درد نیارم آخرش کم مونده بود مرده گنده بشینه کنارم زار زار گریه کنه![]()
چند شب پیش نشستم کارایی رو که میخوام بعد از کنکورم انجام بدم رو لیست کردم
(حتما خودتون تجربه اشو دارین . امسال همه زندگیه آدم موکول میشه به بعد از کنکور
. منم هرچی میشه میگم بعد از کنکورم فلان کار رو میکنم یا فلان کلاس رو میرم و ...
)
جاتون خالی نبودین کمی بخندین
. تخمین زدم اگه از همین الان شروع کنم به رفتن کلاسا و انجام دادنه کارا تا ۳۰ ساله دیگه ممکنه بتونم سه چهارمشونو به یه جایی برسونم ![]()
![]()
خب دیگه باید برم که صبح بتونم بیدار شم![]()
بازم برمیگردم( به زودی)![]()
دلم تننگیده بود![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()