تبليغاتX
ام اس من

سال نو مبارک

وایی

چه خبره

هنوز که ۳چهار روز مونده

من تازه اومدم که فکر کنم واسه سال تحویل چه آپی بکنم.

بازم رو دست خوردم

احتمالا این آخرین پسته من در سال ۱۳۸۷ ه

از صمیم قلب آرزو میکنم تک تکتون سالی پربرکت همراه با سلامتی و  موفقیت داشته باشید و امیدوارم تک تکه روزایه زندگیتون عید باشه.

امیدوارم سال هشتاد و هشت برایه منم سالی سرشار از موفقیت باشه و بتونم این مرحله از زندگیمو با پیروزی پشت سر بذارم و سال ۸۸ بشه واسم یکی از بخاطر موندنی ترین سالهایه عمرم.

لحظه تحویل سال منو از دعا فراموش نکنید .

آنارام و سرافراز باشید

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 16:34 توسط آنارام |

خونه تکونی

دیروز خونه تکونیمون زورهایه آخرشو زد و بعد از یه هفته بالاخره تکمیل شد

بعد از دو ماه و نیم که اتاقم ( طی یک اتفاق بی سابقه )حتی یه جارو هم توش کشیده نشده بود شد مثه گل

بعد از کلی کل کل کردن با مامان بالاخره تونستم دکور خونه رو تغییر بدم ( مشکل من اینجاس که مامان خودش تویه این مقوله صاحب نظره و سلیقه اشم خداییش فوق العاده اس )

ولی از اونجای که منم دختر همین مادرم حرفایی دارم واسه گفتن. بطوریکه بعد از اتمام تغییر دکوراسیون این مامانه که اقرار به اشتباهش میکنه

 بعد از دوش و حمام هم رفتیم آرایشگاه . از تویه راه با مامان شرط کردم راجع به من لطفا اظهار نظر نکنه و بذاره نظر خودم اعمال بشه ( آخه بچگیام اعصابم خرد میشد با مدلایی که مامان ارائه میکرد و بدبختی اینجا بود که آرایشگر به من میگفت باشه تو بشین زیره دستم هر چی خواستی برات انجام میدم . ولی دست آخر اون چیزی میشد که مامان میخواست )

خلاصه که مو هامو کوتاه کردم..البته نه خیلی . دوره گردنمو میگیرن هنوز. مامان هم مشغول کار خودش بودو بقوله خودش حتی نگام هم نکرد

بعد از اتمام کار رئیس آرایشگاه رو کرد طرف آرایشگری که من زیره دستش بودم و گفت بابا عجب سری درست کردیا. انگار کلاه گیس سرشه . ( تو دلم گفتم دلمو خون کرد تا اونجور که میخوام کوتاه کنه )

آنارام باشید

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 9:31 توسط آنارام |

18 سال ندارم

مادر جونم ( مامان بزرگم ) زنگ زده میگه قدم نو رسیده مبارک

کلی فکر کردم تا دوهزاریم افتاد نو رسیده منم

میخندم میگم ایشالله فردا دم دمایه ظهر قدم رنجه می فرماین .

میگه این نو رسیده همینجوریش دو هفته زودتر اومد . حالا 12 ساعتم روش

خلاصه که 12 و ربع ظهر روز 22 اسفند ( حدودا 12 ساعت دیگه ) میشه مقارن میشه با اتمام 18 مین سال زندگی من و شروع 19 میش.

شدیدا اصرار دارم نگم  18 ساله میشم چون فکر میکنم این اصلا حرف درستی نیست که بگم 18 سال دارم.

شاید بهتر باشه بگم 18 سال ندارم .

18 سال از کفم پرید

هنوز نمیدونم واسه فردا چه چیزایی در انتظارمن؟ امشب تنها تلفنهایی از دور داشتم واسه تبریک. ولی سکوت و بی اعتناییه بقیه حاکی از یه خبراییه

هرچند دارم از کنجکاوی میمیرم ولی ترجیح میدم خیلی مشتاق جلوه نکنم .

خداییش چه وقتی بهتر از این موقعه سال واسه تولد خوبه؟

آخره سال و شور و شوقه سال نو و تق و لقی مدارس و دانشگاهها و....

بهتر از همه امسال روزه تولدم مصادف شده با آخرین روزی که بعنوان یک بچه مدرسه ای  قراره برم سره کلاس درس .

این روزا خوشحالم در حد تیم ملی

دلایلش بسیارن. همین بس که امروز تولدمه

آنارام باشین

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت 0:11 توسط آنارام |

9 روز تعطیلی

 

فکرشو کن.

از جمعه هفته گذشته تا  شنبه همین هفته که میاد (فردا) ما تعطیلیم.

شنبه ها که کلا روز تعطیل خودمونه

یکشنبه و دوشنبه هم بخاطره خاک تعطیل شد .

سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه هم تعطیل رسمی بودند.

جمعه هم که ذاتا تعطیله

شنبه هم دوباره روز تعطیل خودمونه

برو حالشو ببر.

 شد همونی که تویه پست پیش گفتم. همیشه بعد از عید ....

سیستم خوابم بدجوری بهم ریخته

مثل تاستون درس خوندنم از ساعت 9 شب شروع میشه تا حوالی 5 صبح. 5:30 اونورا میخوابم تا ساعت 12 ظهر. دوباره از 1 ظهر تا 6 ،7 عصر کار و درس خوندن و روزمرگی . بعدش تا 9 لالاو ...

البته نه که فکر کنی تمام این مدت رو میخونم ها! نه .

برنامه ام به خوندنه.

 

تویه این فکرم که بعد از عید رو  چیکار کنم؟

از تویه خونه موندن خسته شده ام.

مدرسه با تمام بدیهاش و با وجود اشتیاق سرشارم برایه هرچه سریعتر تموم شدنش این خوبیو داره که حال و هوایه آدم رو از این رو به اون رو میکنه.

آدم از خمودگی و کسالت در میاد . یه 4 تا آدمه متفاوت رو میبینه. با چند نفر کلکل میکنه. یه جاری ، یه جنجالی ....

خلاصه که این 9 روز تعطیلی حسابی مخمو هم تعطیل کرده.

آنارام باشید

 

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 2:29 توسط آنارام |