سال نو مبارک
چه خبره![]()
هنوز که ۳چهار روز مونده![]()
من تازه اومدم که فکر کنم واسه سال تحویل چه آپی بکنم.![]()
بازم رو دست خوردم![]()
احتمالا این آخرین پسته من در سال ۱۳۸۷ ه![]()
از صمیم قلب آرزو میکنم تک تکتون سالی پربرکت همراه با سلامتی و موفقیت داشته باشید و امیدوارم تک تکه روزایه زندگیتون عید باشه.![]()
امیدوارم سال هشتاد و هشت برایه منم سالی سرشار از موفقیت باشه
و بتونم این مرحله از زندگیمو با پیروزی پشت سر بذارم و سال ۸۸ بشه واسم یکی از بخاطر موندنی ترین سالهایه عمرم.![]()
![]()
لحظه تحویل سال منو از دعا فراموش نکنید .![]()
![]()
آنارام و سرافراز باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خونه تکونی
بعد از دو ماه و نیم که اتاقم ( طی یک اتفاق بی سابقه )حتی یه جارو هم توش کشیده نشده بود
شد مثه گل![]()
![]()
بعد از کلی کل کل کردن با مامان بالاخره تونستم دکور خونه رو تغییر بدم
( مشکل من اینجاس که مامان خودش تویه این مقوله صاحب نظره و سلیقه اشم خداییش فوق العاده اس )
ولی از اونجای که منم دختر همین مادرم
حرفایی دارم واسه گفتن.
بطوریکه بعد از اتمام تغییر دکوراسیون این مامانه که اقرار به اشتباهش میکنه ![]()
بعد از دوش و حمام هم رفتیم آرایشگاه
. از تویه راه با مامان شرط کردم راجع به من لطفا اظهار نظر نکنه و بذاره نظر خودم اعمال بشه
( آخه بچگیام اعصابم خرد میشد با مدلایی که مامان ارائه میکرد و بدبختی اینجا بود که آرایشگر به من میگفت باشه تو بشین زیره دستم هر چی خواستی برات انجام میدم . ولی دست آخر اون چیزی میشد که مامان میخواست
)
خلاصه که مو هامو کوتاه کردم.
.البته نه خیلی . دوره گردنمو میگیرن هنوز. مامان هم مشغول کار خودش بودو بقوله خودش حتی نگام هم نکرد ![]()
بعد از اتمام کار رئیس آرایشگاه رو کرد طرف آرایشگری که من زیره دستش بودم و گفت بابا عجب سری درست کردیا. انگار کلاه گیس سرشه
. ( تو دلم گفتم دلمو خون کرد تا اونجور که میخوام کوتاه کنه
)
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
18 سال ندارم
مادر جونم ( مامان بزرگم ) زنگ زده میگه قدم نو رسیده مبارک![]()
کلی فکر کردم تا دوهزاریم افتاد نو رسیده منم![]()
میخندم میگم ایشالله فردا دم دمایه ظهر قدم رنجه می فرماین .![]()
میگه این نو رسیده همینجوریش دو هفته زودتر اومد . حالا 12 ساعتم روش![]()
خلاصه که 12 و ربع ظهر روز 22 اسفند ( حدودا 12 ساعت دیگه ) میشه مقارن میشه با اتمام 18 مین سال زندگی من و شروع 19 میش.![]()
شدیدا اصرار دارم نگم 18 ساله میشم چون فکر میکنم این اصلا حرف درستی نیست که بگم 18 سال دارم.
شاید بهتر باشه بگم 18 سال ندارم .![]()
18 سال از کفم پرید
هنوز نمیدونم واسه فردا چه چیزایی در انتظارمن؟
امشب تنها تلفنهایی از دور داشتم واسه تبریک. ولی سکوت و بی اعتناییه بقیه حاکی از یه خبراییه![]()
هرچند دارم از کنجکاوی میمیرم ولی ترجیح میدم خیلی مشتاق جلوه نکنم .![]()
خداییش چه وقتی بهتر از این موقعه سال واسه تولد خوبه؟
آخره سال و شور و شوقه سال نو و تق و لقی مدارس و دانشگاهها و....
بهتر از همه امسال روزه تولدم مصادف شده با آخرین روزی که بعنوان یک بچه مدرسه ای قراره برم سره کلاس درس .![]()
این روزا خوشحالم در حد تیم ملی![]()
دلایلش بسیارن. همین بس که امروز تولدمه![]()
آنارام باشین
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
9 روز تعطیلی
فکرشو کن.![]()
از جمعه هفته گذشته تا شنبه همین هفته که میاد (فردا) ما تعطیلیم.![]()
![]()
شنبه ها که کلا روز تعطیل خودمونه ![]()
یکشنبه و دوشنبه هم بخاطره خاک تعطیل شد . ![]()
سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه هم تعطیل رسمی بودند.![]()
جمعه هم که ذاتا تعطیله![]()
شنبه هم دوباره روز تعطیل خودمونه![]()
برو حالشو ببر.![]()
شد همونی که تویه پست پیش گفتم. همیشه بعد از عید .... ![]()
سیستم خوابم بدجوری بهم ریخته![]()
مثل تاستون درس خوندنم از ساعت 9 شب شروع میشه تا حوالی 5 صبح. 5:30 اونورا میخوابم تا ساعت 12 ظهر. دوباره از 1 ظهر تا 6 ،7 عصر کار و درس خوندن و روزمرگی . بعدش تا 9 لالاو ...![]()
البته نه که فکر کنی تمام این مدت رو میخونم ها! نه . ![]()
برنامه ام به خوندنه. ![]()
![]()
تویه این فکرم که بعد از عید رو چیکار کنم؟![]()
از تویه خونه موندن خسته شده ام.![]()
مدرسه با تمام بدیهاش و با وجود اشتیاق سرشارم برایه هرچه سریعتر تموم شدنش
این خوبیو داره که حال و هوایه آدم رو از این رو به اون رو میکنه.![]()
آدم از خمودگی و کسالت در میاد . یه 4 تا آدمه متفاوت رو میبینه
. با چند نفر کلکل میکنه
. یه جاری ، یه جنجالی ....![]()
خلاصه که این 9 روز تعطیلی حسابی مخمو هم تعطیل کرده.![]()
![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()