یه تصمیم سخت
هر اتفاقي ، تقديري ، سرنوشتي نياز به گذر زمان داره تا بتونه هضم بشه
روزي كه نتايج نهايي كنكور داده شدن ، خيلي اميدوار بودم كه جلويه اسمم ببينم نوشته شده " مهندسي معماري فلان شهر " شايد چون بيش از 4 سال ميشه كه اين رويا رو تويه سرم پروروندم
و شايد همين باعث شد كه حدودا 10 دقيقه اي طول بكشه تا از شوك خارج بشم و فك كنم چرا اين عبارت جلوي اسمم نوشته نشده و بعد هم شايد 3، 4 روز طول كشيد تا بتونم خودم رو قانع كنم حتما خير و صلاحي بوده كه اين اشتباه رخ داده .
و شايد بشه گفت كمتر از دو روز بعدش اميدهايه تازه اي در دلم زنده شد و اين اميدها تا جايي قدرت گرفتن كه حتي بيخيال ثبت نام دانشگاه آزاد شدم و به خودم گفتم: مگه هركي هركيه؟ الا و بلا بايد سراسري معماري درآي
و حالا 2، 3 روزي ميشه كه با اطمينان ميتونم بگم معماري دانشگاه سراسري چمران ( شاخه ي شمالي ) رو ميتونم برم و نمره ام ميرسه .
خدا بيامرزه پدر و مادره تمام امكاناتي كه در اختيارم قرار گرفتن رو كه اگه نبودن شايد الان مشغول خوندن برايه سال بعد بودم فقط بابت يه اشتباه مزحك .
حالا درحاليكه تنها چند ساعت از اعلام نتيجه ي نهايي بهم ميگذره فهميده ام باز هم در اثر يه غفلت نه چندان اتفاقي ( ديگه بعد از دو بار نميتونم بيدليل بدونمش) من درواقع تنها دو انتخاب در پيش رو دارم كه تازه يكيشم خودم جلوي رويه خودم گذاشته ام نميدونم واقعا ميشه بش رسيد يا نه؟ كه اگه بخواد بشه بايد كلي رو زد به اين و اون زورمون رو داد به التماس كه من از اين تيكه اش متنفرم.
يا بايد برم نرم افزار دانشگاه شهيد چمران يا معماري دانشگاه شهيد چمران ( شاخه شمالي )
يكيشون رو دوس دارم و عاشق ديگري ام .
يكيشون تويه شهره خودمه با تمام امكانات در اختيارم و يكيشون در فاصله نسبتا كمي از شهرم ( تو مايه هايه تهران كرج) قرار داره .
ممكنه بعدها عاشق يكيشون بشم و ممكنه حسرته يكي ديگه اشون بمونه به دلم تا آخره عمر .
يكيشون بيسيكه و ممكنه بعدها برايه ورود به هر رشته اي ( از جمله اوني كه من تويه روياهام دارم ) كمكم كنه و يكيشون تخصصيه و خودش مبنايه رسيدن به روياهاس
يكيشون پر از حساب و كتاب و دروس خشك و محضه و يكيشون هنري و پر از ذوق و شور
يكي ميگه ممكنه چند ترم ديگه بتوني رشته اتو تغيير بدي و بياي همين معماري چمران كه چشمم اصلا آب نميخوره و يكي ميگه شايد بتوني يكي دو ترم ديگه با استفاده از پرونده پزشكيت انتقالي بگيري تويه رشته ي معادل و بتوني بياي معماري چمران
شايد تا يه هفته ي پيش اگه اين دو انتخاب رو پيش روم ميذاشتند با اطمينان ميگفتم دومي رو ميخوام ولي حالا دلم بدجوري ميلرزه . شايد چون تويه اين يك ماهه اخير هر وقت دلم رو به چيزي خوش كردم يه جوري خورده تويه ذوقم و تا چند روز پهنه زمينم كرده .
بهر حال گرچه تا شنبه وقت دارم برايه تصميم گيري ولي يه جورايي تهه دلم ميگه ريسك نكن و برو نرم افزار . برايه ادامه خيلي بدردت ميخوره . شايد اصن قراره نري معماري و صلاحت در اين بوده . شايد بعدها نرم افزار بيشتر بدردت خورد برايه ادامه تويه رشته ي مد نظرت . شايد ....
از طرفي يه وحشت بزرگ افتاده به جونم كه ممكنه تا عمر داري خودت رو بابت انتخابت مواخذه كني و حسرت معماري رو بذاري به دلت . خدا رو چه ديدي؟ شايد بعد از يكي دو ترم بيارنت همين اهواز و باز ....
فکر میکنم شاید این هم تقدیر و سرنوشت من باشه ! و با خودم میگم اصلا دوس ندارم جوری تصمیم بگیرم که بعد ها بابته سرنوشتی که جلو راهه خودم گذاشته ام خودم رو مواخذه کنم . میخوام با یه فکره باز تقدیرم رو رقم بزنم . شاید اینطوری زمان کمتری برایه هضمش صرف بشه!
ميخواستم اين پست رو صبح بذارم ولي خوابم نبرد . با اينكه سرم داره ميتركه از درد ولي فكر كردم شايد اگه الان آپ كنم بهتر باشه .
دوست دارم بهم كمك كنيد . فقط اينكه نظراتتونو بدونم برام كافيه . يا اگه خودتونو بذاريد جاي من و تصميم بگيريد و علت انتخابتونو بم بگيد . اينجوري شايد بتونم بهتر تصميم بگيرم
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سهمیه ها !!!
اما مسئله اینه که من اصلا نفس کنکور رو ناعادلانه میدونم . میگی چرا؟ میگم خدمتتون
ببینید یه بنده خدایی که خودم هم میتونم باشم ۱۲ سال زندگیشو درس میخونه تا برسه به مرحله ای که بتونه کنکور بده . از این ۱۲ سال این ۴ سال آخری که خونده براش حکم زندگی رو پیدا میکنن و باید برایه قبولی این ۴ سال رو خورده باشه .
قسمت ناعادلانه اش برمیگرده به اینجا که مجبوره تویه ۴ ساعت تمام این ۴ سال رو پس بده . حالا شما فکرشو کنید حالش بد بشه یا مشکلی براش پیش بیاد . تویه فرهنگ و جامعه ما این یعنی یه فاجعه بزرگ و اگه بخوایم ساده تر نگاه کنیم حروم شدن یک سال زندگیه اون آدم .
بعدم شما ببینید همین بنده ی خدا اگه حتی در کمال آرامش و خونسردی جلسه رو پشته سر بذاره باید چند ماهه برزخی رو طی کنه ( با فاکتور گیری از مسائل جانبیش) تا بفهمه درنهایت چه گلی زده به سرش . نمونه اش خوده بنده.
حالا برمیگردیم به قسمت سهمیه ها!
فکرشو کنید . بنده یه دختر شهرستانی هستم . هر نمره و رتبه ای که بیارم اگه بخوام تشریفمو بیارم به استانهایه دیگه ( بخصوص اگه تویه منطقه یا قطبم نباشن ) باید از کلی سد رد بشم
اولیشم یه سده بزرگ ۸۰ به ۲۰ یا تویه بعضی رشته ها ۶۰ به ۴۰ ه . که بهش میگن سهمیه ی بومی .
بعد حالا فرضا تونستم از این سد رد بشم . یهو میخورم به سهمیه ۶۰ به ۴۰ دیگه ای بنام سهمیه ی بسیج و شهدا و جانبازان و ...
بازم فرض کنید این هم رد شده باشه .
قسمت بعدی باز هم یه سده ۶۰ به ۴۰ ه به نام سهمیه دختر پسر .
قشنگ شد نه؟ ![]()
راستشو بخواید من با این سهمیه ی آخر فی النفسه و به تنهایی مشکلی ندارم . بهرحال باید قبول کرد پسرها نمیتونن یا بهتره بگم حوصله ندارن مثه دخترا درس بخونن و همین باعث میشه همیشه راندمان دخترا بیشتر باشه و در نهایت دخترامون تحصیلات عالی میکنن و پسرا جا میمونن و بعدتر ها دخترا تن به ازدواج و این شرو ورها نمیدن با این پسرا و کلا سیستم بهم میریزه . پس بد نمیدونم این سهمیه رو ( این نظره منه )
اما درباره دو سهمیه ی بالا
سهمیه جانباز و شهید و ... تقریبا میشه گفت نامردی محض میدونم . من میگم درسته اگه آدم پدر یا مادری رو از دست بده یا پدر یا مادرش نقص عضو داشته باشن دچاره مشکل میشه ولی این رو اصلا توجیه خوبی برایه این سهمیه نمیدونم . درعوض فکر میکنم شاید بهتر بود بجایه این سهمیه ی کت و کلفت واسه کنکور امکانات رفاهی و درسی رو در دوره هایه قبل براشون فراهم کنن . مثن این مدارس شاهد مدارس خیلی خوبین . میتونن سطح علمی رو در این مدارس افزایش بدن و امکاناتی از این قبیل مثل کلاسهایه کنکور خوب و ... در اختیارشون بذارن . مطمئنا هیچ شهید یا جانبازی نجنگیده تا در آینده به بچه اش سهمیه بدن . معامله اش با خدا بوده .
درباره بسیج هم باید عرض کنم انده بی عدالتیه![]()
حالا بریم سراغ سهمیه اول . راستش خیلی منصفانه نمیدونمش . حالا ممکنه تاحدی به نفع دخترا باشه ( که اونو هم فکر میکنم خدا عقل داده به همه و آدم میتونه خودش صلاح خودش رو تشخیص بده ) ولی راجع به پسرا اصلا منصفانه نمیدونمش . مشکلات پسرا خیلی کمتر از دختراس وقتی میرن تویه یه شهر غریب درس میخونن
بگذریم که از کلی سهمیه ی دیگه اینجا فاکتور گرفته شد . اصلیتریناش همینا بودن .کلا مثن یه دختری مثه من باید خیلی رتبه و نمراتش توپ شده باشن تا بتونه فکره درس خوندن تویه دانشگاه سراسری بخصوص تویه تهران رو داشته باشه . که البته بد نیست بنده رو هم با پسرا به حساب بیارن . چون بعضا حوصله ام از اونا هم کمتره برایه این یک امر
حالا فکرشو کنین من جایی زندگی کنم که از نظر سطح علمی دانشگاههاشم مالی نباشن . چه شود!
خدا رو شکر که دانشگاه چمران اهواز یکی از ۶ دانشگاه برتره کشوره . البته بنده که هنوز پا درهوا مونده ام و تکلیفم معلوم نیست . دیگه هم جز این سهمیه ها رو نمیخورم .
فقط جهت اطلاع عرص میکنم . امسال تا اونجایی که بنده خبر دارم تویه رشته دامداری دانشگاه علوم پزشکی اهوازکف رتبه دخترا به ۳۰۰۰ کشیده و پسرا به ۶۰۰۰
التماس دعا . ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خبره خاصی نبود
ديروز هم خودم آرام بودم هم روزه آرامي بود . ![]()
خبره خاصي نبود . منم راستش خودم خيلي دنبال خبر خاصي نگشتم
سعي كردم كمي به ذهنم استراحت بدم .
برايه رهاييه ذهنم پناه بردم به كتاب خواني . ( يه جايي تويه فيلم لاست ، يكي از شخصيتايه فيلم به اسم ساوير كه خيلي كتاب ميخونه ، ميگه كتاب ميخونم تا بتونم فكر كنم . منم سعي كردم كتاب بخونم تا فكرم باز بشه و بتونم درست تصميم بگيرم
)
شب خيلي زود خوابم برد
. مامان اينا بيرون بودن و تا جايي كه يادمه ساعت 10 بود كه رفتم تويه تختم . خيلي زود خوابم گرفت .
صبح ساعت 8 بود كه بيدار شدم . يه جورايي حس كردم يه شاخ گنده رويه سرم پديدار شده
. غافلگير شدم از اين سحر خيزيم .
با خودم فكر كردم برم بازار بزرگ كامپيوتر و چندتا خرده ريزه كه ميخوام و هميشه چون دير بيدار ميشم و بعدشم چون روزه ام و خسته و پشته گوش ميندازمش و نميخرمشون، برم بگيرم .
ساعت 9 بود كه از خونه رفتم بيرون . اگه بخوايم آفتاب رو فاكتور بگيريم هوا اونجورا هم كه فك ميكردم گرم نبود
.
رسيدم خونه سريع شيرجه زدم تويه حمام . دوش آب يخ رو باز كردم و چند دقيقه فقط سعي كردم با ريزش قطرات آب يخ رويه بدنم ريلكس بشم![]()
فك كردم من امسال تابستون كلا چند بار رفتم استخر
؟ 3 بار؟ 4 بار؟ 5 بار؟ امسال تنبلي كردم اساسي . كلا تابستون همش يا فيلم ديدم يا پايه نت بودم يا .... نه كلاس زبان رفتم . نه كلاس نقاشي . نه ورزش . نه استخر . ![]()
چرا خب . رانندگي رفتم ولي همونو هم هنوز به خودم زحمت نداده ام كتاب آيينامه رو بخونم و برم زودتر امتحانشو بدم و به يه نتيجه اي برسونمش
.
كاملا برزخي گذشت اين چند ماه !![]()
پيوست 1 : بابا پريروز صبح رفت سازمان سنجش . ظاهرا امسال مثه سالايه قبل رسيدگي نميكنن به همچين مشكلايي . كلي اين در و اون در زديم تا يه پارتي گير آورديم كه به كارمون رسيدگي كنه . هنوزم خيلي معلوم نيس چي بشه . گفتن تا هفته ديگه يه جواب درس حسابي بمون ميدن. بازم خدا رو شكر اين يه نفر پيدا شد . چي بگم والله . واسه نفس كشيدنم اينجا يه پارتي لازمه
پيوست 2 : نا اميد نيستم . اميدوارم
. اساسي هم اميدوارم . شنيدي ميگن در نااميدي بسي اميد است . حالا ماجرايه منه . پررو تر از اين حرفام كه بخوام به همين سادگي از ميدون بدر بشم
. التماس دعا![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سطح تحریکم خیلی پایین اومده
میخوای بفهمی چقدر سطح تحریکم پایین اومده ، بد نيست بدوني ديروز از ترس چجوري 3 بار گوش فلك رو كر كردم ![]()
اولين دفعه اش نشسته بودم تويه اتاقم و داشتم وسايلم رو يكي يكي ميذاشتم سره جاهاشون تويه يكي از كمد ها . نگو مامانم اومده تويه اتاق و پشت سرم رويه تخت نشسته . يهو رومو برگردوندم و از دیدنه مامان چنان جيغي كشيدم كه از صداي جيغ من و غير منتظره بودنش مامان هم جيغش بلند شد
.
جالب اينجا بود كه ايندفعه مامان شاكي ميشه ميگه " چته؟ ترسونديم
"
درحاليكه سعي ميكنم جلويه خنده امو بگيرم
ميگم " مامان اين چه طرزه ورود به اتاقه
؟ خب يه آهاني ، يه اوهوني ، چيزي بد نيستا
! "
ميخنده ميگه " مگه اينجا دستشوييه؟"![]()
![]()
بار دوم هم نيمه هايه شب بود . داشتم تويه تاريكيه پذيرايي ميرفتم به سمت اتاق برادرم . به دره اتاق كه رسيدم يهو در باز شد و برادرم از اتاق اومد بيرون . از ترس چنان جيغي كشيدم كه فك كنم تا 7 خيابون اونورتر از صدام پريدن
.
داداشم ميگه " چته؟ چرا جيغ ميزني
؟ "
ميگم " بد نيست يه ندايي بدي ها
! "
ميگه " رو تو برم . تو داري مياي سمته اتاقه من ، بعد من ندا بدم
؟ آني همين يه اخلاق بده دخترونه رو نداشتي كه ظاهرا اونم كسب كردي . من از دخترايه جيغ جيغو متنفرم
"
باره سوم نزديكايه صبح بود . تازه ميخواستم برم بخوابم . مسواك كردم و داشتم دست و رومو ميشستم كه يهو سرمو بلند كردم و داداشمو از تويه آينه ديدم كه وايستاده تويه چارچوب دره دستشويي .
بازم يه جيغ بنفشي كشيدم كه ايندفعه گوش خودم هم درد گرفت و احساس كردم پرده هايه حنجرم پاره شن
.
داداشم گفت " لولو ديدي مگه
؟ "
ميگم " يه چيزي اونورتر از لولو . اتفاقا ايندفعه اينجا دستشوييه . بايد يه ندايي ميدادي . جيگرم بريد
"
پیوست : بچه ها واقعا متشکرم از راهنمایی ها و کمکهاتون . چه اونایی که برام کامنت گذاشتن چه اونایی که تویه مسنجر باهام چت کردن . از شما چه پنهون خیلی کمکم کردن .دوستون دارم خیلی ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تويه لجنم
گیجه گیجم . موقع راه رفتن به سختی تعادلم رو حفظ میکنم که با مخ نرم تو زمین
خوابم کاملا بهم ریخته . اصلا بهتره بگم خوابی ندارم . تا چشام میان برن رو هم نمیدونم چی میشه که یهو بیخواب میشم .
یه بغض بزرگ نشسته تویه گلوم و نمیذاره نفس بکشم
بابا امروز رفت سازمان سنجش . شکایتمونو نوشت . گفتن رسیدگی میشه ولی خیلی دیر . باید بره کمیسیون و کمیسیون هم خیلی امیدی بش نیست
يكي از دوستان زنگ زده ميگه همين آمار رو برو تا اواخر مهر كه كارنامه رو ميدن و ميفهمي چي قبول شدي تغيير رشته بده . حلم خراب ميشه . برم آمار؟
نه . آزاد صدهزار شرف داره به آمار سراسري .
چه روزايه گهي . تا زانو فرو رفتم تويه لجن .
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بساط دیروز ما
اسباب کشیه اتاق منم که به این سادگی نیست . یه انداز یه خونه ی نود متری تویه اتاق وسیله دارم
. مامان هی میگه " دوست دارم بدونم این وسایل چطور تویه اتاقت جا میشن که اصلا وجودشون حس نمیشه؟
"
از طرفی هم کار با برادرم مصیبته
. فرق اساسسیمون اینه که من خیلی وسیله و خرت و پرت دارم و البته همه چیز مرتب و سرجایه خودشه و برادرم چیزه زیادی نداره ( در مقایسه با من ) و البته خیلی شلخته و نا مرتبه
.
برنامه این بود که دوتامون وسایلمونو از اتاقا بیرون بیاریم . بعد که اتاقا کمپلت خالی شد اتاقا رو تمیز و دکورا رو بچینیم و آخره سر بساطمونو ببریم توشون
.
با اجازتون فقط ۳ روز طول کشید تا برادرم وسایلشو برد از اتاق بیرون
. من اما تخلیه ام سریع بود
. چون همه چیز مرتب بود
.
از دیشب هم که شروع کرده ایم به تمیز کردنه اتاقا و بردنه وسایلا داخلشون . اتاق قبلیه من کلا تمیز بود . چون هر جا من باشم تمیزه
. چیزه اضافه ای هم توش نبود .
اتاق برادرم اما چشمتون روزه بد نبینه . اولا که تقریبا ۸۰٪ وسایل رو گذاشت و رفت و گفت بقیه همه آشغالن
! ( آخه یه آدم چقدر میتونه آشغال دوره خودش جمع کنه؟
)
دوما اتاقش حال بهم زن بود
. چون اجازه نمیده کسی تمیزش کنه . خودشم قربونش برم هیچ زحمتی نمیکشه برایه تمیز کردن .
فکر کن من بساطم پهنه پذیرایی بود و از پریشب دارم اتاق رو تمیز میکنم . جونم دراومد .
دیروز هم که خودم حالم خوب نبود . مامان هی راه میرفت میگفت" آنی . اینقدر خودتو خسته نکن . تو کلا خستگی برات بده . چه برسه به اینکه تا حالا تب داشتی و ضعف هم کردی "
من اما گوشم بدهکار نبود . اصولا وقتی کاریو شروع میکنم تا تموم نشده ازش دست نمیکشم . البته اینم بگم تا تونستم غر زدم بجونه مامانم که" این چه بچه ایه تربیت کردی ! اینم شد اتاق . اینم شد کاره گروهی؟ این که حتی به خودش زحمت نداد آشغالاشو دور بریزه . همه رو انداخت بجونه من "
مامان هم هر دفعه میگفت " ول کن مامان . درست میشه . بعدم اینقدر حساسیت بخرج نده ! بابا مردا همشون همینجورن . البته استثناهایی هم دارن ولی اغلب بینظم و شلخته ان . اگه بخوای پسفردا بری تویه زندگیه مشترک اینجوری برخورد کنی که ظرف یه هفته کارتون به جدایی میکشه ! "
با خودم فکر کردم اگه یه موقع قصد ازدواج داشتم باید اول از نظم و ترتیب یارو مطمئن بشم . نه؟ ![]()
مریض شدم
تبم زده بالا . میگن ۲/ ۳۹ درجه اس .سرم داره از وسط دو نیم میشه.چشام از حدقه داره میزنه بیرون ![]()
عجیبه . اوایل فکر میکردم وقتی خوابم بهم بخوره یا کم باشه بعدش بخوام ربیف بزنم چون ایمنیه بدنم اومده پایین این حالات بهم مستولی میشه . ولی الان با این تئوری هم نمیتونم خودمو توجیح کنم . چون درواقع بنده کمپلت خوابم از ساعت ۶ صبح به بعده و اتفاقا کامله . نمیتونم درک کنم چرا این مدلی شده ام . تازه تبم از همیشه بیشتره . ![]()
لرزی رو که دیشب داشتم هیچ شبه دیگه ای تجربه نکردم . فکر کن کولر بسته بود . من جاکت تنم بود . رویه پاهامو با یه پتو پوشونده بودم و یه لحاف روم بود
. ولی داشتم از سرما میمردم
. صدایه بهم خوردنه دندونام انقدر زیاد بود که ترسیدم کسی بیدار بشه . ![]()
عجیبتر از همه اینه که من تویه کمتر از سه هفته دوباره پذیرایه مهمان ماهانه ام شده ام . مامان میگه شاید بخاطره شوکی باشه که پریشب بهت وارد شد . ممکنه؟![]()
هیچ کدومتون ( ام اسی ها ) تا بحال این تجربه رو داشتین؟ چیگار باید کرد حالا؟![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چیزی به بزرگی خانه مان رویه سرم خراب میشود
هنگ کردم وقتی دیدم درمقابل اسمم نام رشته ای ثبت شده که اصلا تا بحال چشمم هم نخورده بود بهش .
با تعجب از سایت خارج شدم و دوباره اطلاعاتم را وارد کردم . باز هم همان بود که بود
چشمانم بیشتر و بیشتر از حدقه در آمد . آخر مگر دانشگاه آزاد بود که اگر ۶ رشته اول را در نمیامدیم خودش برایت یک انتخاب هفتمی درنظر میگرفت؟
با عجله تمام احتمالات موجود را در ذهنم ورق زدم
یعنی میشود کدی اشتباه وارد شده باشد؟ نه . ما ( من و برادرم ) بارها و بارها تمام کدها و رشته ها را چک کردیم با هم . امکان ندارد
سریع پرینت آخر انتخاب رشته را که نام رشته ها و محلهایشان در آن ثبت شده را در میاورم . نگاهم را سریع رویه رشته ها قل میدهم . ناگهان چیزی به بزرگی خانه مان رویه سرم خراب میشود .
این دیگر کجا بود که من ندیدمش؟ عجب اشتباهه فجیع و مضحکی .
لابلایه مهندسیهای معماریه روزانه شهرهایه بالا درست در بین انتخابهایه اولم نوشته شده :
" امار دانشگاه خليج فارس -بوشهر"
خدایه من . این دیگر چه نوعش است ؟ از جایم بلند میشوم و لابلایه برگه ها و دفترچه انتخاب رشته ام سریع برگه ی چک نویس رشته هایه انتخابیم را خارج میکنم تا منبع اشکال را پیدا کنم.
نه . انجا هم اشکالی نیست . همه چیز درست است .
کد رشته ی جابجا شده را در میاورم . میفهمم یک ۷ ،۲ ثبت شده . مغزم سریع میچرخد بین احتمالات .
من کد را اشتباه وارد کرده ام؟ آخر چطور ؟ ۲ و ۷ که اصلا نزدیک بهم نیستند رویه صفحه کیبورد . بعدم من و برادرم کدها را دوبار چک کردیم .
شاید برادرم برایم کد را اشتباه خوانده! آخر چطور؟ عدد ۷ تویه برگه کاملا واضح و خواناست . اصلا شکل ۷ نه قوس دارد و نه شبیه به ۲ است . بعلاوه ما ۲ بار آخره سر باهم چک کردیم کدها را!
کسی از پشت سر میگوید " یعنی حتی آخره سر چک نکردید ببینید نام رشته هایی که زده اید چه بوده؟"
چیزی قلبم را مچاله میکند و نفسم را به تنگ میاورد . چرا!یادم هست آخره سر هم با هم نام تک تک رشته ها را چک کردیم . پس چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
دیگر اختیار مغزم با من نیست . اصلا از من دستور نمیگیرد . هرجا که خودش دلش میخواد میگردد و جولان میدهد . جولان میدهد و کنکاش میکند و سعی میکند مو را از ماست بیرون بکشد . ولی نه مویی پیدا میکند و نه حتی ماستی میبیند
دفتر چه را میاورم . کد رشته ی درآمده ام را در میاورم . روزانه است و تا شعاع ۵ سانتی اطرافش من هیچ رشته ای انتخاب نکرده ام.
هرچه فکر میکنم نمیتوانم درک کنم گه این از کجا پیدایش شد؟
چیزی گرم رویه گونه ام میلغزد و پیش از آنکه بخواهم فکری به حالش کنم سر میخورد پایین . سرتاپایه وجودم را خشم و استیصال فراگرفته .
با خودم فکر میکنم اصلا دیگر میشود کاری کرد؟
برادرم از گوشه اتاق سکوت سنگین حاکم را میشکند " آنا ! مگر خودت نگفتی میخواهی بروی معماری آزاد تهران؟ خب حالا چه فرقی میکند که سراسری چه در آمده ای؟ "
شعله های آتش را میبینم که در اطرافم گر میگیرند .
به آرامی به خودم میگویم " نه . حالا دیگر این مهم نست که چه میخواهم . حالا دیگر یک جاییم سوخته که از سوزشش حتی نمیتوانم نفس بکشم "
یک جاییم اساسی سوخت
با من سخن نگوييد . سرزنشم نكنيد . نگوييد اشك نريزم .
ميدانم . عجيب است . تا چند دقيقه پيش پشيزي اين نتيجه برايم مهم نبود چون خيالم از بابته جايه ديگري راحت بود .
ميدانم تا چند دقيقه پيش ميخنديدم و سرخوشانه و با خيالي راحت سرم را به عقب مياندختم و در مقابل چشمانه نگران شما آسوده و ريلكس قدم ميزدم و لطيفه ميگفتم و برايه فردايم نقشه میکشیدم .
ميدانم . اين نتيجه برايم اصلا مهم نبود
ولي حالا يك جاييم سوخته كه از سوزشش حتي نميتوانم نفس بكشم يا حتي دهان باز كنم و فرياد بزنم .
ميدانم شما هم عصباني هستيد . دلتان ميخواهد سرم را بكوبيد به ديوار . خشمتان را فرو ميخوريد و به اشكهايه من كه از شدته خشم سرازير ميشوند خيره ميشويد .
ميدانم شما هم مثله من مات و متحير مانده ايد .
ميدانم شما هم مثل من فكر همه چيز را ميكرديد غير از اين .
ميدانم شما هم مثل من فكر ميكنيد كه حالا چه بايد كرد .
شما هم ديگر برايتان مهم نيست كه برنامه هايم چه بوده و هست . حالا برايتان مهم است اين افتضاحي كه به بار آمده را به نحوي سرپوش بگذاريد .
ميدانم قيافه ام مزخرف شده است . دماغم از شدته سوزش قرمز شده . وضع ترحم انگيز و چندش آوري است .
ببینم شما هم مثل من حال تهوع دارید؟
چه زجری میکشد ...
"خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است"
خدا پدرتو بیامرزه دکتر . این شبا برایه آرامش روحت خیلی دعا میکنم
این شبا و روزا وقتی یاده اتفاقاتی که داره در اطرافم بوققوع میپیونده میوفتم با خودم فکر میکنم شاید بهتر بود نمیگفتی در این دنیا که فکر میکنم تویه اون دنیا هم داری زجر میکشی چون انسان بودی و از احساس سرشاز.
وقتی میبینم چقدر ساده دارن یکی یکی مردم رو میکشن و خفه میکنن و تنها افراده دادرس رو حبس میکنن و تنها مدارک ظلم رو نابود میکنن و حافظه تاریخی ملت رو پاک میکنن و تویه این مراسم و اون مراسم از موقعیت مکانی و زمانی سوء استفاده میکنن و پادوهاشون میان و واسه سلامت و طول عمره باعث و بانیه تمام این بدبختیا مردم رو به دعا تشویق میکنن و همه چیز رو عکس نشون میدن با خودم فکر میکنم چه زجری میکشد دکتر که انسان بود و از احساس سرشار بود .
دکتر برامون دعا کن . دعا کن انسان باشیم و بمونیم رویه انسانیتمون . دعا کن به جرم سرشار از انسان بودن زیره پا له نشیم و مورده سوءاستفاده قرار نگیریم .
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دعا plz
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وحشت کردم
وقتی گفت احضار شده وزارت اطلاعات وحشت کردم . ![]()
پرسیدم" واسه چی؟ واسه رای نداده ات؟"![]()
گفت "نه . واسه هم اتاقیای دوران دانشجوییم . دو سه تا بچه ی صاف و صادق که فقط سرشون کمی بویه قرمه سبزی میداد . "
گفتم" چرا الان یادشون اومده؟ نکنه کاری کرده ان؟ هنوزم باهاشون در ارتباطی؟"![]()
گفت" نه . ۹ ساله ندیدمشون . دورادور اطلاع دارم از وضعشون . بیچاره ها تا اونجایی که میدونم با بدبختی دارن زندگیشونو میچرخونن ."
گفتم" اذیتت کردن ؟
"
گفت "نه . ولی تمامه اون ۲ ساعت که چشامو بسته بودن و از این اوتاق به اون اتاق میبردنم و فقط صدایه کسی رو از تویه بلندگو میشنیدم که میگفت برو مرحله بعد و حس میکردم دارم پلی استیشن بازی میکنم و دعا میکردم زودتر گیم اور بشم و تمامه لحظاتی که دو نفر پشته سرم مو به مو و جزء به جزء لحظات دانشجوییمو تکرار میکردن با خودم فکر میکردم چی کشیده ان اون بزرگ بزرگایی که بعد از انتخابات گرفتنشون ."![]()
گفتم" از کجا مو به مویه دوران دانشجوییتو میدونستن؟"![]()
گفت" نمیدونم والله . ولی از من میشنوی به هیچ کی اعتماد نکن . واسه هیچ کی حرف نزن . بخصوص از عقایدت تویه این روزگار هیچی رویه حساب و کتاب نیس".
وحشت کردم . ![]()
ساواک که اینقدر بدشو میگن و ازش فیلم میسازن هم همینجور بوده نه؟ یا اینا بدترن؟![]()
خدایا خودت رحم کن!![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مهمونیمون تموم شد
شرمنده از تاخیر بوجود اومده
. راستشو بخواید از صبح هی میام پای کامپیوتر که آپ کنم تا دو خط مینویسم حوصله ام سر میره و موکولش میکنم به بعد . دیگه بیخیال پسته نیمه کاره ای که آماده کرده ام شدم و تصمیم گرفتم بعدا ( هر وقت حسش بود) مفصل یه آپ خوب بکنم![]()
حالم خوبه .دیشب مهمونیمون برگزار شد . شبه خوبی بود
. مهمونا از هر سال کمی کمتر بودن . همونجور که گفتم من تیپم سراسر سفید بود . از بالا تا پایین . با اینکه صبحش دیر بیدار شده بودم و تقریبا تا از زیره انجام هر کاری در میرفتم تا آخره شب جونم از تویه بینیم بیرون کشیده شد
. کلا خوش گذشت
. جای همه شما خالی .
کلی کیفور شدم از دیدنه بعضیا و کلی هم خدا رو شکر کردم که نتایج سراسری هنوز نیومده ان . یه نمه هم خجل شدم از برخورده بعضیا با شنیدنه نتایجه آزادم . اینجوری >>>![]()
کلی هم خندیدم
. بی دلیل . موقع پذیراییه میوه کلی تمامه مدت نیشم باز بود و کمی هول کردم . به دختر خاله ام گفتم "مثن فرض کن روزه خاستگاری بگن آنا خانوم یه سینی چای بیار
". وای که سوژه ای بشه ![]()
![]()
دیشب خیلی دیر خوابیدم . صبح خیلی دیر بیدار نشدم .
یکم بیحوصله ام . کلا بی حس و حالم و نمیتونم تشخیص بدم زوره روزه و ماهه رمضانه که امسال حسابی زیاد شده یا خستگیه یا خودم یه مرگیمه . ![]()
فضایه خونه خیلی سرده با اینکه هیچ کولری روشن نیس . دیشب هم خیلی سرد بود که البته کولر روشن بود. مهمونا نمیدونستن باید به کجا پناه ببرن از سرما .آخرایه مهمونی که کولر رو خاموش کردیم همه یکصدا گفتن آخيـــــــــــــــــــش . تویه دلم گفتم لعنت به اون کسی که بگه خوزستان گرمه هوا
. ما که اینجا فریز شدیم . ![]()
پریشب بعد از افطار با خودم فکر میکردم با این سکره بعد از افطار فردا چطور میخوایم مهمونی رو اداره کنیم و امشب با خودم میگم با این سکره بعد از افطار دیشب چطور مهمونی رو اداره کردیم؟ ![]()
خلاصه که شب دلپذیری بود .
پیوست: مشکله ما با مادربزرگام فراتر از این حرفاس . یکیشون از ۲۰ سالگیش مشکله قلبی داره من براش در جایگاه نوه اول بعد از داشتن سه تا پسر و هیچ دختری بعنوان کاملترین و بینقصترین دختر دنیا محسوب میشم و فقط خوده من میدونم اگه حتی یه بار پشته تلفن صدام کمی ضعیف باشه اون حالش از اونوره خط چطور میشه . خنده داره ولی باید شرایط آدما رو هم درک کرد . اون یکی مادرجونم هم که حالا مورده بحثه ماست با وجوده ظرفیته بالا و تیزی و روپا بودنش ( ماشالله ) فکر کنم تویه زندگیش انقدر دل نگرانی و دل فکری هایه بزرگی داشته باشه که حالا نخوام این حقو به خودم بدم که بخشی از نگرانیاشو صاحب بشم .
بابام میگه "وقتی هی قایم کنیم ازش به خودمونم این امر مشبه میشه که واقعا خبریه . ولی وقتی بدونه و ببینه تو داری زندگیه عادیتو میکنی برایه اونم این قضیه حل میشه" . حرفه کاملا منطقی ایه . ولی فکر میکنم دیگه جایه این یه قسمت رو نداشته باشه . هرچقدر هم فکر کنم چیزی نیست تهه دلمون میدونیم به هر حال یه مشکل محسوب میشه و این برایه بخصوص یه مادر بزرگ که نوه هاشو حتی بیشتر از بچه هاش دوست داره یه دلفکریه بزرگه .
نمیدونم تونستم درست تفهیمتون کنم یا نه ولی بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کی میتونم....؟
نشسته بودم رویه تخت و داشتم بهش شیر میدادم . تو هم وایستاده بودی جلویه آینه و متفکرانه خودتو نگاه میکردی ![]()
-
آنا مامان به چی فکر میکنی؟
-
مامان؟ من چند سال دیگه میرم مدرسه؟
- دو سال دیگه مامان
- بعد اونوقت چند سال دیگه دیپلم میگیرم؟
- ۹ سال دیگه ایشالله
- بعد اونوقت کی لیسانس میگیرم؟
-
ایشالله ۱۴ سال دیگه
-بعد اونوقت کی میتونم مرد بگیرم؟ ![]()
- ![]()
اینهمه سوال پرسیدی واسه اینکه ببینی کی میتونی مرد بگیری؟ همین الانم اگه کسی پیدا بشه میتونی مرد بگیری ![]()
- جدی میگی مامان ؟ میگم فلانی خوبه؟
نه خیلی بزرگه . فلانی چطور؟
نه هی آب بینیش آویزونه
مامان فلانی خوبه؟ نه خیلی بد اخلاقه . همش یا داره گریه میکنه یا داد میزنه
آها . فهمیدم . فلانی خوبه؟
-
خوبه مامان . ولی اممکنه اون راضی نشه
-
مامان مامان تو قبول کن . اونو خودم راضیش میکنم ![]()
![]()
-ااا. یعنی میخوای بذاریمون بری؟ ![]()
-نه . نگران نباش . من یه بچه میارم . بهدش مرئمو میفرستم بره . اونوقت با بچه برمیگردم پیشتون ![]()
![]()
![]()
-![]()
پیوست: سوال جواب کردم . من معماریه آزاده تهران رو براحتی میتونم برم . بابا که هیچ وقت در این رابطه اظهار نظر نکرده امروز خیلی جدی به مامان میگه بنظرم سراسری هرجا درآد اینو باید بره . مامان میگه "چرا؟خب اهواز دراد که خیلی بهتره" سریع بابا جواب میده " نه میخوام بره . اولا از وابستگیش به ما کم بشه . دوما یاد بگیره خودش گلیمشو از آب بکشه بیرون" . سریع گفتم " بابا من ربیف میزنم . کلی هم گانگستر بازی درآوردیم که مادرجون نفهمه من ام اس دارم . مادر هم خیلی تیزه . کلی روش کار کردیم تا شکشو برطرف کنیم . حالا من پاشم برم تهران تویه بقلش و اون نفهمه ماجرا چیه؟" . سخت شد ماجرا . باید حالا چـــــــــــــــــــــه کار کنم؟ ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تنبل خونه شاه عباس
با دختر عموم لباسامونو پوشیدیمو کلی تیپ زدیم
و تا سره کوچه رفتیم و نتایج آزمایشه دومم رو گرفتیم و برگشتیم خونه
.
زنعموم هم دمه غروب تلفن زد و با دختر عموم داشت صحبت میکرد و از روزی که گذرونده بودیم میپرسید که دیدم دختر عموم بهش میگه با آنی رفتیم پیاده روی امروز.![]()
خداییش تنبل خونه شاه عباسه اینجا .![]()
![]()
واسه افطار هم ایندفعه خاله ام اینا اومدن بالا خونه ما
. به داداشم میگم دچاره روزمرگی شده ام . همش یا ما پایینیم یا خاله اینا بالا
.
بعده افطار هم یه شویه لباس گذاشتیم من و مامان و من یکی از لباسایه توپه مامان رو صاحب شدم .
شنبه مهمونیه هرساله مامانه . مامان هر سال میلاده امام حسن افطاری داره و یه جشنه کوچولو . کوچولو که میگم بطوره متوسط مهمونا ۱۰۰ نفرن . امشب تصویب شد یه لیاسه سراسر سفید بپوشم اون شب . ![]()
کسی میدونه نتایج سراسری رو میدن؟
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نتایج آزاد رو دادن
هیچی به اندازه ی این سوال جوابا و کنجکاویا به آدم استرس وارد نمیکنه . دو شبه خوابم منقطع شده و وسطش هی از جام میپرم . و تقریبا هر بار خوابه دادنه نتایج رو میبینم . بعد تمامه تنم به لرزه میوفته
. فکر میکنم از سرمایه باده کولره ولی تهه دلم میدونم هیچ ربطی به سرما نداره . با خودم فکر میکنم من که اینقدر سوسول نبوده ام. خب قبول نشدی که نشدی . به جهنم . دوباره میخونی . زوره سربازی که پشتت نیست . قرار هم نیست شوهرت بدن . خیالت تخت . اصن بهتر . بذار کمی درس خوندن رو تویه آرامش و بدونه استرسایی که مدرسه وارد میکنه تجربه کنی
.
![]()
دیروز به لطف هدا بالاخره طلسم شکست و تونستم برم برایه کارتکس ثبت نام کنم
. امروز هم میرم معاینه چشم
. شبش خیلی کم خوابیدم . بعدشم خوابم نبرد اصلا . تمامه روز منگ بودم .
دیشب هم از سر درد تا ساعته ۴ صبح بیدار بودم . ساعت ۹بود که با صدایه مامان بیدار شدم که با مهسا حرف میزد . بهش میگفت "مبارک باشه . هر وقت بیدار شد باهات تماس میگیرم .
"
بعد آروم اومد بالای سرم بهم گفت "بیداری؟مهسا زنگ زده میگه نتایج آزاد رو سایته . میگه برو چک کن ."
چسبیده ام به تخت . اصلا دوس ندارم بلند شم . با صدایی که خودمم بزور مشنوم میگم " حالا بیدار که شدم چک میکنم . عجله ای نیست . فکر نکنم قبول شده باشم "
صدایه مامان میاد میگه " من دارم میرم . نتیجه رو که دیدی باهام تماس بگیر "
عصبی میشم
. داد میزنم " چرا فکر میکنی خبری هست؟ انتخاب اوله من تهرانه که تقریبا شانسم صفره برایه قبولی . نهایتا انتخابه دوم هم یکم شانس داشته باشم . دیگه برایه انتخاب سوم دانشگاه آزاد واسه هیچ کی شانسی وجود نداره .
"
صدایه در میاد که بسته میشه . سعی میکنم بخوابم . خوابم نمیگیره . از این دست به اون دست میچرخم . چشامو رویه هم فشار میدم . سعی میکنم ذهنمو پاک کنم از افکاره منفی .
صدایه آیفون میاد . بلند میشم . پستچیه . بالاخره سفارشم رو میاره . کلی ذوق میکنم
.
لعنت میفرستم به شیطون و به خودم میگم" مرگ یه بار شیون یه بار . برو چک کن . "
کانکت میشم . آدرسه سایت رو وارد میکنم . مهسا زنگ میزنه . میگه "من گوشی دستمه تا نتیجه رو ببینی" . نمیتونم نتیجه امو ببینم . میگم "مهی قبول نشده ام . اینجا نوشته کسی با این اطلاعات یافت نمیشه . "
صداشو جیغ میکنه میگه " وای آنی . دیوونم کردین تو و نوشین . شماره شناسنامه اتو بده خودم برات پیدا کنم . من اگه شماره شناسنامه اتو داشتم منتظر نمیموندم بیدار شی . خودم نتیجه رو بهت میگفتم "
لج میکنم " من اصن دوس نندارم کسی قبل از خودم نتیجه امو ببینه
" بازم چرخ میزنم تویه سایت . متوجه میشم اصن جایی که اطلاعاتم رو وارد کرده ام ماله ساله ۸۷ ه . میپرسم " دقیقا کجا باید بریم؟ من که اصن پیدا نمیکنم "
میگه "شماره شناسنامه اتو بگو" دیگه حوصله کل کل ندارم . تند تند بهش میگم . چند دقیقه ای طول میکشه . پشته گوشی آواز میخونه . اعصابم بهم میریزه . بدنم شروع میکنه به لرزیدن . هوایه این اتاق خیلی سرده . ![]()
یهو داد میزنه . نتیجه امو میگه . انتخاب سوم رو در اومده ام
. درصدامو میگه با رتبه ام . فکر میکنم اگه دوتا انتخاب اولم تهران نبود حتما انتخاب اول در میومدم
.
هنوز گیجم . تلفن میزنم به مامان . بهش میگم . با جزئیات . بدونه فکر کردن مثه رادیو کلمات رو پشته سر هم میچینم . مامان میگه " پس واسه تکمیل ظرفیت شانست بالاس !"
تکمیل ظرفیت؟ کیه؟ چه جور میشه فهمید؟ چیکار باید کرد؟![]()
دوباره برمیگردم تویه رختخواب . سعی میکنم بخوابم . شاید ۵ دقیقه فقط ادایه آدمایه خواب رو درمیارم . تلفنا یکی یکی شروع میشن . دلم میخواد جواب ندم . فکر میکنم اگه الان جواب ندم اونوقت واسه سراسری دیگه اینقدر فوضولی نمیکنن .
با خودم فکر میکنم قبول شدن تویه رشته مورده علاقه ام تویه دانشگاه آزاد تویه یه دانشگاه خوب خیلی برام مهم نیس . من نگرانه نتایجه سراسریم . ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا چه حد اجازه دخالت دارم؟
وقتی صداش میکنم میگه " آنی ۵ دقیقه صبر کن و میام . "
نمیدونم کیه اون وره خط . به من هم ربطی نداره که کیه؟ ولی عجیب این تماسهایه طولانی و جیم شدن از با هم بودن و تویه جمع حضور پیدا کردن برام آشناس .
به شوخی بهش میگم " خجالت بکش . خیره سرت اومدی مهمونی . حالا من چیزی نمیگم تو خودت نباید به خودت یه تکونی بدی؟ بگی کمکی چیزی نمیخوای؟ ۱۰ روز میخوای بخوری و بخوابی؟"
میگه " من به زن عمو گفتم . گفت نه عزیزم تو برو راحت باش "
اخم میکنم میگم " نه . پس میخواستی بگه آره بیا یه دستی به سره آشپزخونه بکش . اتاقا رو هم جارو کن . گرد گیریم دیگه کاره خودته؟ ."
میگه " حالا کاری هست کمک کنم؟ "
میخندم" بله الیزابت کویین . بیا یه لطفی کن به این کوزته بیچاره کمکش سالاد درست کن . "
کمک نمیخوام ولی به این فکر میکنم که آخر و عاقبته اینقدر تلفن صحبت کردن چی میشه .اون هم تویه این موقعیته سنی . دنباله بهانه ایم برایه توقفه این روند هرچند برایه مدته ناچیزی باشه .
فکر میکنم مصاحبش هرکسی که باشه چقدر میتونه وقت و فکرشو به خودش مشغول کنه و چقدر این دو سال میتونه براش حیاتی و سرنوشت ساز باشه .
مطمئنم اگه خونه خودشون و در کنار مامان و باباش بود روزش رو به این شکل نمیگذروند ولی حالا...
با خودم فکر میکنم اصلا به من ربطی هم داره؟ چطور میتونم نگرانیمو بهش بفهمونم و چقدر میتونم و اجازه دارم پامو جلوتر بذارم؟
پیوست: بخدا قصه قرتی بازیا از این چیزا نیست . مسئله اینه که موقع افطار اینقدر تشنه ام میشه که تا بیام تشنگیمو رفع کنم معده ام پر شده از مایعات و جایی واسه غذا و .. نداره . در عوض سحر اشتهام حسابی بازه .
. فقط چون خوابم میاد خیلی حوصله غذا خوردن ندارم ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گواهینامه گرفتن لیاقت میخواد
قابلیت گواهینامه شدن رو ممکنه داشته باشم ولی لیاقتش رو ندارم
. هر وقت تونستم بینه ساعته ۷ تا ۸:۳۰ صبح روزهایه زوج از خواب بیدار شم اونوقت لیاقتش رو خواهم داشت ![]()
امروز هم خواب موندم
. یعنی میدونی چیه؟ تا ۶:۴۵ دقیقه هوشیار بودم ها! ولی نمیدونم چجور شد که یهو دیدم ساعت شده ۹ ![]()
اصن میدونی چیه؟ ایراده اصلی از این آموزشگاههاس
. آخه آدمایه عاقل بی دلیل که ساعته کاره اداره ها و بانکها رو تغییر نداده ان که
. خب چه تون میشه شما هم یه ساعت ساعته کاریتونو بکشین عقب؟![]()
اما از روزی که گذشت بگم براتون . با اجازه تون خودمو چشم زدم
. سحری تقریبا به جز دو قاشق غذا خوری برنج ( اونم خالی خالی ) با البته یه چند قاشق ماست هیچی از گلوم پایین نرفت
. ظهر هم نا مردی نکردم نزدیک ۲ ساعت رویه ترد میل بودم
. بر خلاف روزهایه قبل تویه حمام هم گرسنه ام نشد
. ولی چشتون روزه بد نبینه که از ساعته ۶ به بعد رسما جنازه تشریف داشتم
.
یکم هم ناله میکردم داداشم تند میگفت : " خوبت شه
! تا تو باشی از این قرتی بازیا در نیاری
. ( ادامو در میاورد :گرسنه ام نیس اشتها ندارم
) " ![]()
دختر عموم هم از تهران اومده خونمون قراره چند روزی پیشمون باشه
.از وقتی هم که یادمه با داداشم حسابی شاخشون تویه هم بود
. هنوزم که هنوزه با اینکه دو تا شون نره غول شده ان عوض نشده ان و از وقتی چششون بهم افتاده به رسمه قدیم شروع کرده ان
.
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باز هم رانندگی
اگر ۵ دقیقه اول پشته فرمان نشستنم را که صرفه عادت کردن به فرمان و گاز و ترمز و کلاچ ماشین جدید شد نا دیده بگیریم رانندگیم به طرزه چشمگیری خوب بود .
در حدی که بابا مرتب زیره لب میگفت : "آفرین . عالی بود "
به خانه هم که رسیدیم بابا در جوابه مامان که پرسید" دیگه قابلیته گرفتنه گواهینامه رو داره؟" با رضایت سری تکان داد و گفت :" آره . امروز کارش خیلی خوب بود"
برای افطار هم مهمان داشتیم . مامان حسابی سنگ تمام گذاشته بود . من عصبانی بودم اما از اینهمه تنوع غذا . بارها به مامان گفته ام سفره غذا بخصوص سفره افطار نباید از یک نوع ( نهایتا دو نوع ) غذا تجاوز کند . چرا که این معده بیچاره ما هم حقی دارد و با اینکار هم خودمان و هم معده مان دچار سرگشتگی مشویم این چیزی جز ظلم به نفس نیست .
خلاصه من هم خیاله خودم را راحت کردم و کلا یه استکان آب جوش و ۵ لیوان دوغ و ۲ لیوان آب و یک بشقاب سوپ فرستادم بالا و در آخر وقتی چشم غره هایه مامان را دیدم یک تکه گوشت هم فرستادخم بالا . بعد هم آنقدر معده ام از حجم مایعات وارد شده پر بود که از دیدنه هر نوع غذایی حاله تهوع بهم دست میداد .
متوجه نکته ای شده ام : من برایه سحر بیش از هر زمانه دیگری اشتهایم باز میشود
تولده مهسا
خوشبو بود . خودم که باهاش حال کردم![]()
من یه قانونی دارم واسه خودم : میگم یا کادو به کسی چیزی نده یا اگه میدی یه چیزه درست و حسابی و بدرد بخور بده . چیزی که اگه به خودتم دادن ازش لذت ببری . ![]()
شب خوبی بود
. خیلی هم یاده قدیما کردیم
. اون موقع ها که کنکوری بودیم
. به به
!
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برایه بابام موبایل خریدیم
ديشب با داداشم رفتم برايه بابام موبايل خريديم. ( ساعت 6 تا 7 )![]()
جونم براتون بگه اين باباي ما يه گوشيه D500 سامسونگ داره كه حدودا 5 ساله پيش بعد از گم كردن و دزديده شدنه 2 فقره گوشي برايه تولدش خريده بوديم . يه چند وقتيم ميشه صدايه گوشيش گوشش رو اذيت ميكنه و به فكر خريده يه گوشيه تازه افتاده . ![]()
از اونجايي هم كه 2 هفته ي ديگه تولدشه ما گفتيم بذار واسش يه گوشي بگيريم . منتها ديديم مشكلش با گوشش و گوشيش روز به روز داره وخيم تر ميشه و اگه زودتر اقدام نكنيم خودش ميره گوشي ميخره و همه نقشه هامون نقش بر آب ميشن
. واسه همين ديروز من و داداشم رفتيم و كار رو يكسره كرديم . ![]()
بعد از كلي مشاوره و مذاكره و جر و بحث و دعوا و يه نمه زد و خرد بالاخره زورم چربيد و يه نوكياي N86 خريديم براش
.
افطار هم مهمون بوديم خونه خاله ام اينا و تا رسيديم خونه 1:30 صبح بود ( چقدر زود شب ميشه ها!
) و بعدم من و داداشم پايه اين گوشيه تازه بابام بوديم ( طفلي خودش تنها چند دقيقه تونست فقط لمسش كنه
) و داشتيم چيك و پوكش رو در مياورديم و حدوده ساعت 2:30 بود كه بنده گوشي رو واگذار كردم به داداشم و خودم رفتم تويه رختخواب چون قرار بود ساعت 7 با دختر خاله ام كه مثه من ميخواست امتحان رانندگي بده بريم آموزشگاه برايه گرفتن كاردكس
. فكر كنم تنها نيم ساعت از خوابيدنم گذشته بود كه از سرما و لرز از خواب بيدار شدم
. شرايطم جوري بود كه حتي نميتونستم از تخت بلند شم و كولر رو خاموش كنم . با بيچارگي كولر رو خاموش كردم ولي تا ساعت 5 كه داداشم اومد واسه سحر بيدارم كنه داشتم ميلرزيدم
.
موقع سحري خوردن هم مامان سه دقيقه اي يه بار دستشو ميذاشت رويه پيشونيم و دستم و حرارته بدنم رو چك ميكرد و هر دفعه ميگفت " بميرم . چقدر گرمي . ميخواي امروز روزه نگيري؟
" و من هر بار سرم رو به علامت منفي تكون ميدام و ميگتم " نچ " . آخرشم كاشف به عمل اومد دليله عمده لرزم بخاطره مصرفه بيش از حده مايعات موقع افطار بوده . ( راستشو بخواين خودم كه فكر ميكنم فقط مايعات فرستادم بالا . شايد حالا دو قاشق برنج و يه زولبيا هم خورده باشم
)
آخرش داداشم به مامان ميگه " مامان اين دخترت يه چيزيش ميشه ها! سنسوراش كلا داغونن
. نميتونه تشخيص بده هر چيز رو چه موقع و چقدر بخوره . پيشنهاد ميكنم از حالا به بعد خودت به ذره ذره مواد غذايي اي كه وارده بدنش ميشه حواستو بدي . يه وقت ديدي صبح پا شديم ديديم مرده بعد پزشكي قانوني بگه علت مرگ نخوردنه آب به مدت يكي دو هفته بوده ها!
حاليش نيس كه ! "
خلاصه ساعت 5:30 بود كه خوابيدم . ساعته گوشيم سره 6:30 صداش در اومد . بيدار شدم و زنگ زدم به دختر خاله ام كه بيدارش كنم با هم بريم ديدم گوشيش خاموشه . نفهميدم چي شد كه يهو يه دستي اومد رويه پيشونيم . يهو پريدم ديدم مامانه كه داره ميره بيرون . گفت " نرفتي آموزشگاه؟ ". سريع ساعتو نگاه كردم . ساعت 8 بود . گفتم " اه . خواب موندم " بعد ماما ن گفت " اشكال نداره . بخواب
" و باز نفهميدم چي شد كه صدايه آيفون اومد و چشامو باز كردم ديدم ساعت 12:30 شده .![]()
بعد از ظهر هم رفتم آرایشگاه . موهامو کوتاه نکردم . مرتبشون کردم
تا این مدل بز خوردگیشون که بعد از دو ماه از خودكفاييم خودشو نمایان کرده بود مرتب شه . خشگل شده ام امروز
!
پيوست 1: جالبه . من پنجشنبه دو هفته پيش يه بسته سفارش دادم از اينترنت ، تازه دو روزه پيش آماده ارسال شد . بعد پنجشنبه هفته ي پيش از يه سايت ديگه يه بسته ديگه سفارش دادم ، 3 روزه پيش آماده ارسال شد . و همين يكشنبه يه بسته ي ديگه سفارش دادم از يه سايته ديگه ، امروز رسيد دستم . جالبه نه؟![]()
پيوست 2: فردا تولده مهساس و مامانش واسه افطار دعوتمون كرده . درواقع تولده ديگه . نميدونم واسش چي بگيرم
. پيشنهادي ندارين شما؟
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داداش سیا ضایع شد
ديروز رفتم تست آزمايشي دادم . ساعت 3:30 ظهر . خيلي مسخره بود .
مسئول آموزشگاه كه همه حاجي صداش ميكردن اومد واسه تست . من تويه ماشين آماده بودم . كمربند بسته . صندلي تنظيم . ماشين تويه حالت استند باي و خلاصه همه چي رديف بود
. حاجي اومد در رو كه باز كرد سرشو آورد تو و گفت" جان خودت خراب نكن كه اصلا حوصله ندارم ." منم با رضايت تمام با سر علامت اكي دادم و پام رو روي كلاچ نگه داشتم
. حاجي در حال نشستن توي ماشين بود ( هنوز يه پاش بيرون بود ) كه گفت" حركت كن بزن دنده دو" .
منم تا در رو بست حركت كردم و زدم دنده دو . 3 متر نرفته بود ماشين كه يهو گفت "بزن كنار" و تازه داشتم نزديك ميشدم به جدول كه گفت "دور بزن"
. سريع راهنما زدم و با در نظر گرفتن پشت سر و جلوم دور زدم . دوباره هنوز 3 متر نرفته بودم كه گفت" همين بقل پارك كن" . بنده هم طبق معمول با تعجب امرشون رو اطاعت فرمودم و منتظره دستور بعدي وايستادم كه ديدم گفت ماشين رو خاموش كن و پياده شو .
(
يعني تموم شد؟
)
حاجي پرونده امو بهم داد و گفت برو بدش داخل . هنوز هاج و واج مونده بودم كه چي شده؟ قبول شدم يا نه؟ داخل كه رفتم ديدم پروندمو گرفتن و چند برگ زدن تا ييهو مهر حاجي رو ديدم كه نوشته بود " قبول شد "![]()
بعدش منشي بهم يه برگه كوچولويه 3 سانت در 2 سانت داد كه مدارك لازم براي كاردكس رو نوشته بود . گفت چهارشنبه ساعت 7 صبح با مداركت اينجا باش . تويه كارت 2 تا شماره حساب بانك ملي هر شعبه اي رو داده بود كه بايد تويه يكي 4000 تومان و تويه اون يكي 500 تومان پول واريز ميشد .
وقتی رسیدم خونه به مامان گفتم "ماما بنده خودم میخوام برم پول واریز کنم
. داداشه فسقلیم هم بلده بره بانک بنده بلد نیستم
. "
مامان هم گفت : چی بهتر از این . بعد از ظهر برو
گفتم : مگه بعد از ظهر هم بازه بانک
مامان گفت : آره . اظافه کار که میمونن گاهی تا ساعت ۸ شب هم هستن .
گفتم: الان ماه رمضونه ها ![]()
گفت : خب تا ساعت ۶ هستن لابد ![]()
منم با یه دودو تا چهارتای ساده به این نتیجه رسیدم ساعت ۴ برم بهترین وقته . ![]()
ضمیمه میکنم به فاصله کمتر از ۲۰ متر از خونه ما خزانه بانک ملی اهواز قرار داره و فقط کافیه اراده کنی تا با یه چشم بر هم زدن تویه بانک باشی
. ظاهرا بانک دو تا در داره . یه درش که دقیقا از تویه بالکن خونه ما قابل رویته ماشین روئه و ظاهرا برایه عبور و مرور ماشین های گنده و مشکیه حامل پوله . یه دره دیگه اش هم که تا اون موقع ندیده بودمش (دقت نکرده بودم) برایه همینجوری رفتنه
منم با کلی افه و کلاس تیپ زدم رفتم دره بانک
. دیدم که بعله درش بسته است. بازم با کلی افه و کلاس رفتم تویه دفتر نگهبانی
( خوده این دفتره نگهبانی اینقدر بزرگ و با کلاس بود که آدم ممکن بود با خوده بانک اشتباه بگیردش ) . نگهبانه هم با دیدنه یه خانومه متشخص از پشته میزش بلند شد و گفت "بفرمایید ؟ "منم قیافمو کنجکاو کردم و گفتم "ببخشید ساعات کار بانک رو میشه لطف کنید؟" (
آخه ساعات کار لطف کردن دارن؟
) دیدم دو تا نگهبان تویه بانک بهم نگاه کردن و یه خنده گنده رو قورت دادن و نگهبان هم صحبت منم گفت "ساعت ۷:۳۰ تا ۲ بعد از ظهر" . ( خاکه عالم اینا رو تویه اخبار هم گفته بود
) . بگذریم که چقدر سعی کردم خودمو نبازم و خودم اون وسط به خودم نخندم و همونجو که رفتم داخل برگردم بیرون . ![]()
امروز صبح ساعت ۱۱ از خواب بلند شدم . دوباره کلی تیپ زدم رفتم بانک
. ( هنوز نمیدونستم بانک دوتا در داره ) از در رفتم داخل . وسطایه حیاط بودم که یهو یه نگهبان داد زد" خانوم کجا؟" منم از رو نرفتم و با یه قیافه حق به جانب گفتم" میرم بانک دیگه!" . یارو گفت " از اون در بفرمایید". تویه دلم گفتم داداش سیا ضایع شد .
میدونستم وارده بانک که میشم باید دنبال یه جایی بگردم که وقتی دکمه اشو میزنم بهم یه برگه میده که شماره نوبتمه . وارده بانک که شدم کلی اینور و اونور رو نگاه کردم ولی چیزی ندیدم . دیدم خیلی ضایع اس که دمه دره بانک وایستم و هی در و دیوار رو نگاه کنم . دلو زدم به دریا و رفتم سمته یکی از باجه ها . خودمو کشیدم بالا و صدامو آوردم پایین و گفتم : ببخشید میشه کمکم کنید؟ من اولین باره که میخوام پول واریز کنم .
مرده سرشو بلند کرد و پرسید: حساب شخصی یا دولتی؟
گفتم "فکر کنم مال راهنمایی رانندگی باشه" . بعد بهم یه دونه از قبض درازا رو داد که سه تا جای نوشتن داره . دو تاشو من باید پرکنم . سومی هم به من ربط نداره .
خوشحال شدم تویه دلم گفتم خوبه دیگه . ۴۰۰۰ هزار تومنی رو تویه بالایی مینویسم . ۵۰۰ تومنی رو هم تویه پایینی . فرم رو پر کردم رفتم که بشینم یهو اون چیزه رو که باید دکمه شو فشار بدیم تا شماره نوبتمون ازش دراد رو دیدم . دکمه رو زدم و شماره ۳۳۷ رو بهم داد . آخرین شماره ای که از بلندگو خوانده شد ۲۱۰ بود .
سرتونو در نیارم یک ساعت و نیم نشسته بودم منتظر که دیدم بابام اومد تویه بانک و وقتی چشمش خورد بهم خندید و گفت "هنوز کارت تموم نشده؟گ گفتم "نه . ۴۰ نفره دیگه مونده ". بابام گفت" بیا دنبالم" . بعد بردم سمت یکی از باجه ها . مرده تا بابامو دید بلند شد و کلی خوش و بش کردن . بابام گفت "آقایه فلانی دخترم امروزاومده پول بریزه بانک . میخواد یاد بگیره". ( تویه دلم گفتم بابا من خودم امرو کم ضایع نشدم . دیگه تو واسه چی میای همه چی رو میذاری کف دستشون ؟
) مسئول باجه خندید و گفت" چی رو یاد بگیره؟ معطلی رو ؟" بعد هر دو خندیدن .مسئول باجه گفت" حالا حساب شخصیه یا دولتی ؟" گفتم "دولتی" . اومد بهم دوباره از همون قبضا بده که سریع گفتم" نه خودم گرفته ام. تویه نوبتم ". مرده گفت"خب زودتر میومدی خودتو معرفی میکردی کارتو راه مینداختم" . لبخند زدم . ( تویه دلم گفتم تو رو خدا منو قاطیه این پارتی بازیا نکن . هنوز خیلی برام زوده
.ولی بازم دوباره یه چیزی تویه دلم سکم داد که بهتر . بذار زودتر کارمو راه بندازه برم . دیگه حوصله ندارم
)
قبضم و پولا رو گرفت و شروع کرد به وارد کردن اطلاعات تویه کامپیوتر . بعد چند دقیقه گفت" خب قبض ۵۰۰ تومانت؟"
گفتم: دادم که!![]()
گفت: کجا؟ این که یکیه!![]()
گفتم: چرا دیگه . اون پایینیه . ![]()
گفت: اشتباه وارد کردی که . باید یه قبض دیگه میگرفتی . تویه دو تا شون باید اطلاعات یه حساب رو بنویسی . ![]()
(
دوباره داداش سیا ضایع شد
)
قبض اول رو خودش برام درست کرد . یه قبض دیگه هم داد که خودم برایه اون ۵۰۰ تومنیه بنویسم . خلاصه انقدر لفتش دادم تا تویه بلندگو شماره خودمو اعلام کرد . اینجوری حداقل عذاب وجدانش کمتر ود
. بنده هم قبض آخر رو دادم و خدا رو شکر ختم به خیر شد این تیکشم .![]()
پیوست :دیشب مامان برام دو سیخ جگر درست کردم . قیافمو موقع خوردن جگر که دید آتیش از سرش شعله زد
که " قرصاتو که نمیخوری . غذا هم که نمیخوری . دو لقمه ای هم که میخوری همش آشغال خوریه . نه کیفیت داره غذات نه کمیت . هموگولوبینت رویه ۹ بود . من خودم که دیگه انده کم خونیم تا حالا هموگولوبینم از ۵/۱۰ پایینتر نیومده . چه معنی داره این ادا اصولا؟"
بهش میگم "حالا هیچی نبود جز جگر؟
"
دود رو خداییش ایندفعه دیدم که از سرش بلند شد
"هیچی به اندازه جگر خون ساز نیست . از حالا تا دو ماه هم کمه کمش باید دو سیخ بخوری . شده خالی خالی . فکر کن دواس ."
-
هاه ؟حالا خونم کم باشه چی میشه؟
-![]()
داداشم میگه " هیچی . فقط ما بیچاره میشیم با این اخلاقه گندت
. مامان من تعجب میکنم شما از رفتارش نفهمیدید کم خونه؟
"
خلاصه روزی دو سیخ جگر رو افتادیم
.
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رانندگی (روز نهم و دهم )
یه پست آماده کرده بودم دیروز بذارم نشد .
خلاصه گزارش جمعه تا امروز رو میگم .![]()
روزای خوبی رو پشته سر گذاشتم . سره حال و قبراق بودم . ![]()
جمعه بعد از ظهر با بابا رفتم رانندگی . پیشرفتم خیلی چشم گیر بود
( این رو میشد از گکم بودن تعداد تیکه هایی که داداشم میندازه فهمید
) . شب هم مهمون بودیم نشد آپ کنم
شنبه روز خیلی خیلی خوبی بود. کلاس رانندگیم عالی بود
. مربیم گفت " فکر کنم دو روزی یه بار کلاست کنسل بشه ازت یه راننده کاردرست ساخته شه ها!
" منم توی دلم گفتم " هنره بابامه دیگه . هر وقت باهاش میرم تمرین بعدش چند لول رانندگیم پیشرفت میکنم
" . بعد از کلاس هم سرم کمی شلوغ بود و کلی اینور و اونور رفتم دنبال چند کار. شب هم دوباره مهمون بودیم خونه یکی از دوستان نزدیکمون .
دو تا خونواده بودیم که دعوت بودیم . اون یکی دوستمون که دعوت بود دخترش تازه ازدواج کرده بود و داشت با شوهرش میرفت امریکا و درواقع مهمانی پاگشاش بود . شب خوبی بود
. ماشالله به این عروس داماد . عروس که خودش انگار عروسکه صد برابر خوشگال تر هم شده بود . داماد رو هم که بنده اولین بار بود میدیم به چشم برادر خواهری به قوله نوشین حورالعین بود
. ماشالله کناره هم که وایستاده بودن انگار داشتی یه کارت پستال میدیدی و این دونفدر مدل بودن
. باز هم شب دیر برگشتیم و فرصت نشد آپ کنم.
امروز اما صبح رفتم کلاس رانندگی . کلاس خوبی بود
. جلسه آخرم بوداگه خدا بخواد . بعد از ظهر هم میرم آموزشگاه که یه تست آزمایشی بدم و اگه اکی بود و مسئول آموزشگاه برام جلسه اضافه رد نکرد برم دنبال کارای دیگه .![]()
پیوست۱ : ۵ شنبه دو هفته پیش یه بسته سفارش دادم از اینترنت . قاعدتا باید تا ۷۲ ساعت بعدش به سفارشم رسیدگی میشد . جمعه رو از ۷۲ ساعت کم کردم . بیخیال خوده پنجشنبه هم شدم و از سه شنبه هر روز میرفتم تویه سایت تا ببینم چی به سره سفارشم اومد . تمام مدت اعلام میکرد سفارش شما همچنان در وضعیت معلق قرار دارد . مرتب هم شماره موبایلی رو که تویه خود سایت زده بود میگرفتم تا بالاخره بعد دو روز خاموش بودن گوشی و در دسترس نبودن و قادر به پاسخگویی نبودن یارو گوشی رو برداشت . کی ؟ پنجشنبه هفته پیش
. توضح دادم که فلان روز فلان جنس رو سفارش داده ام و هنوز رسیدگی نشده به سفارشم. قرار شد شنبه صبح زود به سفارشم رسیدگی بشه و مشکلش حل شه .شنبه ( دیروز ) ساعت ۱۱ دوباره رفتم تویه سایت و دیدم همون آشه و همون کاسه
. دوباره شماره رو گرفتم و کلی خدا خدا کردم گوشی رو برداره که دعام مستجاب شد و گوشی رو جواب داد . تا خودم رو معرفی کردم شناختم و با کلی عذر خواهی سرچ کرد تویه کامپیوترش تا ببینه مشکل کجاس؟
بهم میگه " متاسفانه شماره شما اینجا درست درج نشده واسه همین بچه ها نتونسته ان با شما تماس بگیرن که سفارشتونو بفرستن" . گفتم "من شماره رو درست درج کرده ام . تویه سایت هم که میرم شماره ام درست ثبت شده ". میگه " نه ببینید ۰۹۱۶ شماره اومده آخر . ولی خب اشکال نداره ما امروز به سفارشتون رسیدگی میکنیم . "
تویه دلم میگم میخوای بهونه بیاری حداقل یه چیز دیگه بگو. اولا من ۲ تا شماره داده ام . خب زنگ میزدید خونه . دوما فرضا ۰۹۱۶ افتاده باشه آخر شماره . یعنی اینقدر iq تون پایین بود که نتونستید تشخیص بدید باید بیارینش اول؟![]()
پیوست ۲ : باید جای پیوست ۱ رو با پست اصلی عوض کنم![]()
پیوست ۳: جواب آزمایش CBC ام رو گرفتم . طبق معمول همه چیز خراب شد رو سره خودم
. مشکلی نبود جز همون کم خونیه همیشگی که بخاطره سهل انگاریه خودم تویه خوردن قرص خودشو نشون داده بود . مامان چشم غره رفت
و گفت :" هم ضعیف شدنت هم قود رفتن زیره چشمات و کبود شدنشون بخاطره همینه . اگه من نیام و قرصاتو با یه لیوان آب یدم دستت تو خودت عینه خیالت نیس
"
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()