جنازه رسيدم خونه
به قول مامان انگار پشه تسه تسه زده بودم . بحس و حال تا دلت بخواد . سنگين و بيجون . لعنت فرستادم به شيطون و غلط زدم و خودمو از تختخواب انداختم پايين .
رفتم ديدم همه رفتن بيرون و خودم تهنايه تهنام . گفتم يه ورزشي نرمشي چيزي بكنم بيام رو فرم . يه چند تا حركت ورزشي كه كردم دوباره تلپ افتادم و گفتم به جهنم بابا تا ساعت ۱۱ رو عشقه . بيخياله اين حرفا
تا ساعت ۱۱ تا دلتون بخواد وقتم رو بيهوده سپري كردم .
ساعت۳۰/ ۱۱ با نارضايتيه تمام آماده شدم و رفتم دانشگاه .
كلاس اولم حل تمرين بود . يكم خنديديم . اسيستنتمون اومد خوات از خودش ابتكار به خرج ۳ نفر رو برد پايه تخته . ( ۲ تا دختر و يه پسر )به دخترا گفت الگوريتم برنج پختن رو بنويسيد . به پسره گفت الگوريتم نيمرو درس كردن رو بنويس . كاش ميشد فقط من يه عكس ميگرفتم از اين الگوريتمايي كه اين نوابغ نوشتن .
پسره كه ۱۵ دقيقه وقت مشخص كرده بود تنها برايه درست كردن تخم مرغ . ۵ دقيقه تا روغن گرم شه . ۱۰ دقيقه هم تخم مرغ سرخ شه . اين تازه قسمت خوبش بود .
دخترا هم كه ديگه نگو . كارشون يه مقدار پيچيده تر بود . گند زدن به هرچي برنج و آشپزيه . جمله بندياشونم كه معركه بود . ما از اين ور مرده بوديم از خنده . هر قسمت الگوريتم رو كه مينوشتن كلاس ميرفت رو هوا
كلاس دومم ساعت ۲ تا ۴ دوباره با اسيستنتمون بود . كارگاه بود .
منو ميگي داشتم ميمردم از گشنگي . از صبح كه بيدار شده بودم جز آب فقط ۲ تا سيب خورده بودم . تويه فرصت ۱۰ دقيقه تند رفتم تريا و واس خودم يه بسته بسكويت خريدم . واي نبودين ببينيد چقد دلم ْب شد وقتي ميديدم بچه ها همبرگر و ساندويچ سوسيس و كالباس و ... ميگيرن ولي چاره چي بود . من نصف همون بسكوييتشم فرصت نداشتم بخورم .
بعد از دانشگاه هم بدو بدو رفتم يه كلاس ديگه داشتم . سرتونو درد نيارم ساعت ۷ جنازه برگشتم تويه خونه خالي . هيچكي نبود .
فك كردم واي آني اگه مثن تو يه شهره ديگه بودي چطور ميخواستي ۴ سال اين مدلي زندگي كني؟ و بعد هزار بار خدا رو شكر كردم
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جلسه معارفه و روز دختر
چاشنی این روز خوب هم جلسه معارفه مان بود
.بچه های ترم بالایی ( بخصوص ورودیهایه ۸۶) سنگ تمام گذاشتن
.بی انصافیه اگه بخوام چیزی بگم از جلسه که فک میکنم گفتن حتی یک کلمه هم میتونه اجر زحمتشونو کم کنه
از جلسه همین قدر بدونید که من که از شروع جلسه ( که البته با ۲۰ دقیقه تاخیر شروع شد و این مسئولین کلی ادا و اصول درآوردن واسه باز کردن دره سالن و ما همش تویه دلمون میخندیدیم
که حالا مثن میخوان چی کار کنن و مگه قراره برف شادی و اینا بریزن رومون که اینقدر ناز میکنن) با توجه به اینکه زمینه قبلی داشتم از جوه تیکه پرونی وسعی میکردم خیلی جدی خودمو بگیرم و میخواستم خیلی سنگین رنگین باشم بعد از رفتن اساتید از سالن و یکدست شدن تمام سالن ( همه دانشجو شدیم ) و دعوت ۸۸ ها به معارفه دلمو گرفته بودم تا آخره جلسه . ماهیچه هایه شکمم هنوزم درد میکنن تفلیا . آخرایه سالن نشسته بودم و پشته سرم همه ۸۶ بودن . دیگه خودتون بگیرین چرا نتونستم جدی باشم
.
ظاهرا جلسات معارفه گروهها و نوعشون برمیگرده به برگزار کننده هاش ( ترم بالاییهای هر گروه ) و تا اینجا خبرها حاکی از این بوده که گروه کامپیوتر ترکونده![]()
بگذریم
امروز روز دختر بود و من هدیه دختر بودنم رو از خدا ( که هر ماه بدون بهونه بهم میددش) گرفتم . ![]()
امروزم تا ساعت ۴ کلاس داشتم . از وقتی رسیدم خونه تا ساعت ۶:۳۰ مثه خرس خوابیدم . کلا خیلی خسته ام و با خودم فک میکنم کاش به این مناسبت فرخنده یه هفته همه جا تعطیل بود . ![]()
استاد هم امروز به مناسبت روز دختر فقط دخترا رو برد واسه تمرین پایه تخته
و بهونه اش رو شیرینی نیاوردن دخترا گذاشت و در مقابل چشمان مبهوت و حیرت زده ما دخترا و نگاههایه خرذوق و شیطنت آمیز پسرا هی دختر صدا کرد . ![]()
ورودیه دانشکده مون هم سوژه با نمکی بود
. یه طرفش میز درازی بود که حدودا ۳ هفته اس قرار داره و مربوط به خرید و فروش کتب دانشگاهیه که همیشه دورش شلوغه و یه طرفش یه میز بزرگ بود با یه اسپیکر قد من که داشت نوحه پخش میکرد
و کنار آقایی که پشت میز نشسته بود و با بقیه کر کر میخندید یه کلمن ۴ برابره اسپیکره ( حساب کن چقدر میشه ) شربت بود
و بالاخره بالایه سره اون آقا یه برگه آچهار بود که با یک رنگ سبز کمرنگ روش نوشته شده بود میلاد حضرت فاطمه معصومه ( س) بر همگان مبارک
و تازه اونجا بود که تو میفهمیدی اینی که داره از اسپیکر پخش میشه نوحه نیست و مدحیه است و اینا که دارن سینه میزنن در واقعا دارن دست میزنن.![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه روز معمولی
هوا فوق العاده گرم و شرجی شده . دیروز که اخبار گفت رطوبت ۹۸٪ بوده .( آبشش لازمه برایه تنفس )
باز ولی من هی راه میرم میگم خدا رو شکر که رطوبته و خاک نیست
امروز از ساعت ۱۰ تا ۶ کلاس داشتم . یه ساعتی میشه رسیده ام خونه . شیرجه زدم تویه حمام و بعد رفتم واسه خودم یه نسکافه دبش درست کردم نشستم پایه کامپیوتر . فردا جلسه معرفه گروه کامپیوتره .
حرف و حدیثا درباره این جلسه از روزی که اولین گروه جلسه معرفه شون برگزار شد خیلی زیاد شده .
درکل بنظر جلسه بانمکی میاد . فقط نباید توش سوتی داد یا نباید خیلی پتمون رو بریزیم رویه آب . مختصر و مفید به سوالا جواب بدیم و ...
قرار بود امروز برم امتحان آیینامه بدم که چون راس ۶:۳۰ باید آموزشگاه میبودم خوابم برد و نشد که برم .
مامان هم کلی غر زد که من دیشب هم بت گفتم زود بخواب و ....
خلاصه امروز روز خوبی بود . از حالا عزا گرفته ام واسه شب که قاره ربیف بزنم و دارو ها و مسکنامو یکی یکی میچینم جلوم و فک میکنم چطور بخورمشون که کمتر اذیت بشم
فردا میام و از جلسه معارفه براتون میگم ( اگه چیز گفتنی داشته باشه )
پیوست: آرش جان مرسی . شاید باور نکنی . بعد از اون بار که ۲ ساعت خواستی مخمو بزنی و نتونستی لحظه آخر یه ضربه زدی که حسابی مخمو له کرد و من یه شب درمیون در مبارزه با نفسم اون جمله اتو به خودم یادآوری میکنم و اینجور میشه که از فکر دو در کردن تزریق خارج میشم
اون لحظه آخر گفتی " میل با خودت . میخوای بزن میخوای نزن . فقط جوری تصمیم بگیر که ۱۰ سال بعد که برمیگردی به عقب به خودت نگی ای کاش ۱۰ سال پیش اون ربیف رو زده بودم "
منو متحول کردی پسر ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چیکار کنیم که یه روز بد تبدیل بشه به یه روز خیلی خوب
اول از همه باید از شب قبل با یه مسکن ( استامینوفن یا زلوفن یا چیزی در این حد ) دوپینگ کنی
دوم وقتی از خواب بیدار میشی پیش از اون که از رختخواب دل بکنی یه لبخند بزرگ بزنی و به خودت بگی امروز قراره روزه خیلی خوبی باشه
سوم دست و روتو که شستی جلویه آینه دست شویی با صدایه بلند و روی خوش به خودت سلام کنی و بگی حواست باشه امروز روز خیلی خوبیه
چهارم همراه صبحانه ات یه سرماخوردگی برزگسالان بندازی بالا تا از خطرات احتمالی ای که میتونن روزتو خراب کنن و آثارشون تویه گلوت کمی ظاهر شده پیشگیری کنی
پنجم یه آهنگ ملایم بذاری پخش شه و با نهایت آرامش ( آرامش یعنی خوش خوشکی و بدون عجله ) بری اتاقتو که رسما سره خر هم توش گم میشه یه کم مرتب کنی و بشینی مثه آدم دو کلمه درس بخونی
ششم وقتی مامان میگه میای بریم استخر با اشتیاق و کمال میل از کتابا دل بکنی و نگی وای نه من عاشق درس خوندنمو تا وقتی درسام تموم نشه جایی نمیام
هفتم تویه راهه استخر اصلن دست رد به سینه مامان نزنی و یه ۲۰ دقیقه ای بشینی پشت فرمون و آخرش بابت پارک خوشگل و مامانی ای که دره استخر میکنی به خودت یه احست بلند بگی
هشتم تویه استخر خلوت و تقریبا خالی از آدم هر مدلی که دلت میخواد حال کنی ( نرمش کنی . شنا کنی . بخوابی و خودت و بدنتو ریلکس کنی و .... )
نهم وقتی رسیدی به محض زنگ خوردن تلفن گوشیو برداری و با شنیدن صدایه کسی که ۲ ساله واسه دیدنش بال بال میزنی کلی عر عر کنی از خر ذوقی ...
دهم ناهار مامان هرچی درست کرده بود بدون غر و لند کردن و توجه به تمایلات ویار گونه این مدت که خیلی چیزا میلت نمیشه و یه سری چیزایه مسخره گاهی میلت میشه بشینی سره میز ناهار و تصور کنی داری میمیری برایه این غذا و با اشتها و لذت غذا رو فرو بریزی تویه حلقت
یازدهم بعد از ناهار وقتی حدودا یک ساعت و نیم سعی کردی مقاومت کنی دربرابره خواهش چشمات برایه بسته شدن به خودت یه فرصت نیم ساعته بدی برایه خواب
دوازدهم وقتی بعد از ۲۰ دقیقه و درحایکه تقریبا بجز ۵ دقیقه از اون فرصتی که به خودت دادی بقیه اشو نتونستی از سر و صدایه بقیه خواب بری مامان میاد بالایه سرت و میخواد بیدارت کنه خشم و ناراحتی موجود تویه بدنتو که ممکنه یهو بریزه بیرون بخوری و به خودت وعده بدی که در عوض شب خوب میخوابم
سیزده عصرونه اگه بجایه چای معمولی که اتفاقا خیلی میلت شده مامان چای سبز گذاشت جلوت رو ترش نکنی و سعی کنی یکجوری دور از چشمش سرازیرش کنی تویه ظرفشویی و خونسرد مشغول کارت بشی
چهارده سرتو بکنی تویه لاک خودت و مثه بچه آدم درس بخونی
پانزده شام هم فقط یه کاسه سوپ داغ و تند بخوری که همچین وقتی پایین میره آتیش بگیری و جیگرت اساسی حال بیاد
پیوست : به این میگن حواس جمع . این پست رو دیشب ساعت ۱۰ تمام کردم و پی ام آپ شدن وب رو گذاشتم . امروز اومده ام میبینم ثبت موقت بوده ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دو اتفاق باحال
این میشه سومین پست من در یک روز![]()
غرض از نوشتن این پست اینه که چند تا مورده باحال که از دیشب برام اتفاق افتاده و حیفم اومده نگمشون رو بگم![]()
اولیش مربوط میشه به دیشب و اون حالی که تویه ۲ تا پست قبل خدمتتون عرض کردم
منتهی قبلش باید یه مقدمه بگم
راستش حدودا یک ماهه پیش که بنده از اتاق سابقم ( اتاق برادرم ) اسباب کشی کردم و برگشتم به اتاق خودم کلی عروسک و خرت و پرت رو که خاک بدجوری احاطه شون کرده بود گذاشتم واسه شستن
از جمله این عروسکها یک خرس بود که احتمالا مشابهش رو زیاد دیدی ( از اینا که خروپف میکنن ) که اشتباهی قاطی شد و رفت تویه ماشین لباس شویی . جالبتر اونجاس که من تا سه روز بعدش هنوز متوجه نشده بودم که ماجرا چیه ؟
تازه بعد از ۳ روز یه شب موقع خواب یه صدایه خروپفی از پشت سرم اومد
. قلبم ریخت تویه دهنم
. یه چند ثانیه ای طول کشید تا بفهمم صدا از کجاس و ماجرا چیه
.
حالا برگردیم به اصل ماجرا . این خرس ما در عرض ۳،۴ هفته ی گذشته پیش میومد دو روزی یه بار یکی دوبار خروپف میکرد تا همین ۳ شب گذشته تعداد خرو پفاش در طول روز بیشتر شد
جاتون خالی دیشب تویه اون حاله خودم که نه خوابم میبرد نه شرایطم جوری بود که هوشیاری کامل داشته باشم تمام شب این خرس گنده داشت پشت سرم خر و پف میکرد
. نه دستم بش میرسید خفش کنم نه کاری از دستم بر میومد . اولش سکوت کردم و اجازه دادم خروپفاشو بکنه و بتمرگه سره جاش و خفه شه. بعد از نیم ساعت دیدم نه بابا این یارو اصن ول کن ماجرا نیست . تمام وقت داره خرناس میکشه . یه دو ساعتی که گذشت کارم به فحش و فحش کشی رسید . خداییش هرچی فحش از اول زندگیم یاد گرفته بود ( از ایرانی و محلی بگیر تا خارجکی و اونور آبی ) نثارش کردم .
انقدر که دیگه وسطایه شب از فرط استیصال مثه دیوانه ها بلند بلند قهقهه میزدم
.
اما بشنوید از بعد از ظهرم . ساعت ۲ تا ۴ کلاس داشتم . ساعت ۴ که کلاس تمام شد رفتم سره ایستگاه داشنکده مهندسی وایستادم منتظر اتوبوسهایه داخلی که تشریف بیارن و برسوننمون تا دم در دانشگاه .
چشمتون روز بد نبینه . نمیدونم چه حکمتی بود که امروز انقدر جمعیت زیاد بود . به گمونم بالغ بر ۸۰ در صد کلاسهایه دانشکده مون با هم تمام شده بودن و همه اومده بود سره ایستگاه . همینقدر در وصف اوضاع بگم که هیچ اتوبوسی جلویه ایستگاه ما توقف نمیکرد و دلیلش احتمالا همین کثرت جمعیت بود .
خودتونو بذارید جایه ما . از صبح بری کلاس و کلی سلولایه خاکستریه مغزتو بکار بندازی و بعضا کلاسایه کسل کننده و ملال آوری مثه فیزیک رو به اتمام برسونی
بعد وقتی میای که بری خونه اینجور علاف میشی . ۵ دقیقه با دوستات بگی بخندی . ۱۰ دقیقه بگی بخندی . ربع ساعت بگی بخندی . دیگه ولی به ۲۰ دقیقه اگه کشید شاکی میشی و کنترل خودتو از دست میدی
.
ظاهرا پسرایه ما هم همین اتفاق افتاده بود براشون
. یهو دیدیم یه خیل عظیمی پسر از جمعیت کنده شدن و سرازیر شدن تویه خیابون . اول کسی نفهمید چه اتفاقی قراره بیوفته . بعد یه آثاری از یه اتوبوس تویه خیابون پیدا شد . بعد دیدیم پسرا که حدودا ۴۰ نفری میشدن تویه عرض خیابون صف گرفتن . اتوبوس هی نزدیک و نزدیکتر شد . سرعتش هم هی کم و کمتر شد تا رسید به این صف انسانی . با اصرار فراوان اومد جلو و باید اقرار کنم یه ۱۰ متری هم صف رو به عقب برد . بعد یهو دیدیم ماجرا مغلوبه شد . اوتوب هی میومد عقب و پسرا هی میومدن جلو . تا اینکه روبرویه ایستگاه ما اوتوبوس شکست خورده ایستاده . سوت و کف بود که صداشون دانشکده رو پر کرده بود . درایه اوتوب که باز شد جمعیت عین قحطی زده ها هجوم بردن سمت درا . دیگه کسی براش فرقی نمیکرد از دره خانوما وارد میشه یا از دره آقایون . انقدر جمعیت زیاد بود و انقدر همه معطل مونده بودن که همه تنها انگیزه شون این بود که با این اتوبوس برن . قبلن براتون گفته ام که پسرایه دانشکده مهندسی برعکس تمام دانشکده هایه دانشگاه چندین برابره دختراشن .
همینقدر بگم که ایندفعه پسرا پاشونو از گلیمشون حسابی فراتر گذاشتن و صندلیهایه قسمت خانوما رو هم تصاحب کردن و وقتی کسی اعتراض میکرد به این ماجرا با این عبارت روبرو میشد " بیخیال بابا . خواهر برادری با موضوع کنار بیا دیگه . الان میرسیم
. " و ما هم خواهر برادری کیپ به کیپ برادران گرامی درحالیکه کلهم ام پی تری شده بودیم صب کردیم تا رسیدیم . در حاشیه بگم که راننده اتوبوس هم عاقل بود برخلاف مسیرهایه معمول که باید برن تا سمت دانشکده اقتصاد ( آخر دانشگاه ) بعد دوباره برگردن و سره هر ایستگاه توقف کنن مستقیم ما رو برد سمت درب دانشگاه . از اتوبوس هم که پیاده شدیم یه اوتوس خط واحد خالی دره دانشگاه منتظره دانشجوهایه عزیز وایستاده بود و مسیرشو داد میزد و جالب اینجا بود که همه این جمعیت تویه اتوبوس با سرعت خودشونو رسوندن به همین خط و دوباره ام پی تری شدن ( البته اینبار کاملا مجزا بوديم )
جالب تر از همه اينجا بود كه از اتوبوس هم كه پياده شديم همه يك مسير رو برايه پياده روي به سمت محل سكونتمون پيش گرفتيم . انقدر كه وحشت برم داشت و تويه دلم گفتم نكنه همه اينا بچه هم محليامونن؟![]()
اين پست رو گذاشتم كه بگم امروز حالم خوب بود .
انشالله فردا هم با انواع دوپينگي كه انجام ميدم روبراه خواهم بود![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در ادامه پست قبل
در ادامه پست قبل میگم
بچه ها این مشکل اصلا چیز تازه ای نیست
نگران هم نباشید
از ماه رمضون شروع شد و همین باعث شد دفعه قبل برم پیش دکترم . ظاهرا ماله ربیف هایه جدیده . و خب طبق متونی که من خونده ام ظاهرا تا بدن به دارو عادت کنه ۳ ماهی طول میکشه . فقط مساله ای که نگرانم میکنه اینه که من وقتی ربیف رو شروع کردم بدنم خیلی سریع بهش عادت کرد و همون مدت کمی هم که طول کشید تا با ربیف سازگار بشم هیچ وقت برام پیش نیومد که اینجوری و به این شدت حالم بد بشه .
بعلاوه اصلا دوست ندارم به این وضع ( یه روز خوب باشم و یه روز بعد ) عادت بکنم و مطمئنم راهی برایه تغییر این روند وجود داره
پیوست : لطفا تنها درصورتی کامنت خصوصی بذارید که واقعا خصوصی باشه . چون من قالبم قدیمی شده و یه نمه بهم ریخته و نمیتونم کامنتی رو تایید کنم . پس تا اونجایی که میشه کامنت خصوصی نذارید لطفا
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سه ماه باید این وضع رو تحمل کنم؟
قبل از هر چیز یه لیوان شیر عسل توپ برا خودم درست کردم و همراهش یه ژلوفن انداختم بالا .
بعد حدودا یه نیم ساعتی نرمش کردم .
هوایه خوب و دلچسبی بود . یکی از جزوه هامو برداشتم و رفتم تویه بالکن و مطالعه کردم .
ساعت ۱۱:۳۰ هم رفتم دانشگاه .( کلاس حل تمرین داشتم )
وقتی برگشتم خونه ساعت هنوز ۲:۱۵ نشده بود . ناهار که خوردم متوجه شدم برخلاف چند ماهه اخیر امروز دلم بدجوری خواب ظهر میخواد و این شد که خودمو سپردم به رختخواب و اصن نفهمیدم کی و چه جور خوابم برد . ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر بود که با صدایه مامان بیدار شدم . " انا . مگه نمیخواستی ساعت ۵:۳۰ فلان جا باشی؟ "
از خواب که بیدار شدم کمی سردم بود . با خودم فکر کردم احتمالا ماله اینه که خواب بوده ام و خبهمیشه آدم وقتی میخوابه بیشتر از زمانی که بیداره سردش میشه .
لباسامو پوشیدمو رفتم . به محل مورد نظر که رسیدم یه ۵ دقیقه ای معطل موندم نویه سالن انتظار که خیلی بزرگ نبود و یه کوار گازی توش کار میکرد و در کمال تعجب باید بگم اصلا بنظر نمیومد کسی سردش باشه ولی من واقعا از باد کولر اذیت بود .
بعد از ۵ دقیقه به یه اتاق دیگه دعوت شدم که قرار بود ۲ ساعت بعد رو اونجا بگذرونم . چشمتون روز بد نبینه . اونجا هم یه کولر روشن بود و آقایی که مسئول اون اتاق بود با بلوز آستین کوتاه جلوی من رژه میرفت . گریه ام گرفته بود . سرما به کنار . دیدنه پوشش این آقا بیش از هر چیزی برام عذاب آور بود .
تا ۲ ساعت تموم شد فکر کنم فشارم رسیده بود به ۵. وقتی اومدم بیرون و هوایه بیرون خورد به بدنم انگار که یخ آدم آب بشه چنان لذتی بردم که حد نداشت . یهو دیدم مامان وایستاده منتظرم . تعجب کردم . قرار نبود بیاد . گفت اومدم که بهم بریم فلان جا . البته رنگ و رومو که دید وحشت کرد . گفت چرا انقدر رنگت پریده؟ انگار شبهی .
خلاصه سرزتونو درد نیارم تا کارمون انجام شد و رسیدیم خونه بنده تب کرده بودم و از لرز به خودم میپیچیدم .
فکر کنید تویه هوایی که ما هنوز کولر میزنیم من جاکت پوشیده بودم . یه لحاف کار درست هم روم بود بعد داشتم میلرزیدم . یه ادات کلد هم خوردم و تا یه ساعت بعدش که این ادات کلد اثر کنه و ایندفعه از شدت گرما نفسم بند بیاد مثه بید به خودم لرزیدم .
اما از شبی که صبح کردم بگم . تقریبا همه اشو بیدار بودم . میپرسید چرا؟ نمیدونم والله . فقط میدونم اصلا خوابم نبرد .
ساعت ۷ که ساعتم زنگ زد تنها یه آرزو داشتم . اونم اینکه بزنم بشکونمش . فقط حیف که از دستم دور بود . با هر بدبختی ا که بود خاموشش کردم و انگار که هیچی نشده دوباره خوابیدم . ولی راستشو بخواید خوابم نمیبرد . بهرحال کلاس اولم ( فیزیک
که قبلن براتون توصیفش کرده ام ) رو دو در کردم .
کلاس بعدی هم ریاضیه . سرم یه کم درد میکنه و دارم با خودم کلنجار میرم که برم سره کلاس یا نه؟
دیشب همش با خودم فک میکردم آخه اینجوری که نمیشه . من همش یه روز درمیون همینه بساطم . یعنی تا ۳ ماه دیگه باید همین اوضاع رو تحمل کنم؟
نتیجه آزمایشاتم هنوز نیومده ان . به محض اینکه بیان باید برم پیش دکترم . حتی اگه هیچ مرگیم هم نباشه باید یه راهکاری چیزی بگیرم .
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این پری خانوم گاهی اساسی حال و هوای منو تغییر میده
برنامه های تلویزیونمون یک از یک مزخرف ترن
. ولی چه کنیم که از ساعت ۸ تا ۵/۱۰ یه ریز داره فیلم میزاره و کلا واسه پر کردن وقت یا کنار هم نشستن خونواده در ساعات اولیه الی آخریه شب بهونه خوبین
. بخصوص اگه خسته و کوفته از بیرون برسی و حوصله حتی حرف زدن با اطرافیانت رو نداشته باشی .
اولیش این برنامه مزخرف و آبکیه مسافرانه
که این چند وقته اساسی حال میکنم با این حماقتایه بهرام
.
دومیش دلنوازانه که کلا خوبه واسه پر کردنه وقتت موقع صرف شام و ... ![]()
سومیش اما شمس العماره اس که من اساسی مرید این پری خانم و اهل و ایال این امارت شده ام![]()
.
امروز حرفی زد پری خانم که اساسی همچین نشست رویه جیگرم و حال آوردم و یهو از حال نزار و وارفتگی و خستگی ییهو خارجم کرد![]()
اونجاش که به ظاهر داشتن با زیور یوگا کار میکردن و در باطن به حرفایه هرمز خان گوش میدادن و بعد از اینکه هرمز به زیور گفت تا اونجای که من میدونم وقتی یوگا کار میکنن همه حواسشون متمرکزه به یوگاشون و پری خانم سریع گفت: " اون که ماله مرداس . ما خانوما در یک لحظه میتونیم رویه همه چیز تمرکز کنیم و چندتا کار رو با هم بکنیم "
خداییش بنظره من یکی از بزرگترین تفاوتهایه مردا و خانوما همینه
. تا حالا هم نتونسته ام مردی رو پیدا کنم که از خصیصه مستثنی باشه و مثن در حین صحبت کردن با تلفن به حرف بغل دستیش هم گوش بده و بتونه مثن یه متن رو هم هرچند کوتاه بنویسه یا ....![]()
خلاصه که این پری خانوم گاهی اساسی حال و هوای منو تغییر میده . ![]()
![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینکه این چند روز آپ نکردم نه دلیلش مشکل جسمی یا روحی بود . نه مشغله نه فراموشی .
هر روز کانکت میشم . وبلاگایه مورد علاقه ام رو میخونم . یه چرخی میزنم تویه نت و ...![]()
ولی خداییش مطلبی برایه نوشتن به ذهنم نمیرسید . گاهی پیش میاد دیگه . ذهن آدم خالی میشه .
امروزم یه بار اومدم آپ کنم ولی حسش نبود . تا اینکه ییهو با این دیالوگ ییهو حسش پیدا شد . ![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از خودم همینقد بگم که در طول روز کلا یه مدل نیستم . اول روز خیلی خوبه و از وسطاش یهو پنچر میشم یا مثن روزم رو با کسالت شروع میکنم و یواش یواش تا آخره شب یه روز خوب برام رقم میخوره . ![]()
مامان اینا چهار روز بیشتر مسافرت نبودن ولی در همین چهار روز من یکهو ۲ کیلو کم کرده ام
که یه ذره نگرانم کرده
. اصلا عادی نیست این روند . بخصوص که مامان چند بار هی گفت "آنی رنگت چرا انقد پریده؟"یاده حرف دکترم افتاده ام که وقتی آزمایشامو دید قبل از اینکه سوالی درباره علائمم بپرسه گفت: "عفونتی نداشتی این چند وقت؟ سوزشی موقع ادرار یا چیزی مثل اینها ؟"![]()
حالا خودم هم کمی مشکوک شده ام
. آزمایشاتم رو دوباره از سر گرفته ام و چند مدله جدید دیگه هم بهشون اضافه شده تا حداقل خیالم راحت بشه .بخصوص که من درباره قضیه این عفونت ادراری و مجاری ادراری پرونده دور و درازی دارم و از ۴ سالگیم تا همین ۱۱ ۱۲ سالگیم این قضیه کش دار شد .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همین . فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاری کردم که ...
دلم براش ميسوزه . حالا كه فك ميكنم ميبينم بيچاره هيچ گناهي نداره . ![]()
تنها گناهش اينه كه اسمش بد رفته و گيره آدمايي افتاده كه خيلي بيشتر از بقيه تند تند دلشون ميگيره و به حساب همين دل گرفتگي دنبال مقصر ميگردن و ديواري كوتاهتر از ام اس پيدا نميكن . ![]()
دوست دارن گناهايه خودشون و آدمايه اطرافشون و همه عالم رو بندازن گردن ام اس . اينجوري همه دنيا رو تبرئه كنن .
دو روز بدي رو از نظر روحي پشت سر گذاشتم
تا حدي كه خودم از خودم حالم بهم ميخورد![]()
ديشب ولي به توصيه برخي از دوستان رفتم يه دوش درست و حسابي گرفتم و زيره دوش با فرود هر قطره آب رويه سرم و پايين لغزيدنش تصورم كردم انرژي منفي و تمام ناراحتي ها از بدنم داره جدا ميشه و با قطرات آب فرو ميرن تويه حلق فاضلاب
بعد اومدم نشستم جلويه آينه و چند دقيقه چشامو بستم و به چيزايه خوب فكر كردم . بلند شدم يه موسيقي آرام گذاشتم و سعي كردم كارهايه عقب افتاده ام رو انجام بدم . ![]()
آخره سر هم تلويزيون رو روشن كردم و كلي اينور و اونور زدم كانالها رو و بعد به اين نتيجه رسيدم تلويزيون نگاه نكنم برام خيلي بهتره . ![]()
و بالاخره كاري رو كردم كه يك سال و نيمه نكرده ام . خودم ربيف زدم . ![]()
![]()
( از حدوده يك سال و نيمه پيش و بعد از اينكه مامان فهميد دو هفته ربيف زدن رو پيچونده ام
و حساس شده ام نسبت به صدايه ربيجكت امره تزريق ربيف حواله شد به مامان اينا .
) ولي حالا كه مامان اينا نيستن خودم بايد تزريق رو انجام ميدادم . بماند كه چقدر وسوسه بودم دودرش كنم و بيخيالش بشم .
بهرحال خودم ربيف زدم . اونم كجا؟ جايي كه هيچ وقت توش تزريق انجام نداده ام . شكمم![]()
![]()
ممنونم آرش
. خواستم بهت بگم مخ زنيات موثر واقع شدن
. بالاخره اون خاطره نحس دوران بچگي رو بيخيال شدم و طبق توصيه ات تزريق شكمي رو انجام دادم
.
خدا رو شكر .
اولا خيلي وقت بود يادم رفته بود تزريق با ربيجكت چقدر ساده اس . دوما اصلا فك نميكردم تزريق شكمي اينقدر راحت باشه
.
البته بعد از نزريق يكم ناراحت شدم . چون به اين نتيجه رسيدم كه همواره بايد مقاديري چربي زيره پوستم باشه و بايد مانكن شدن رو بيخيال شم
. هرچند اين مدت هم اگر لاغر شده ام ارادي نبوده .
كلا الان خيلي بهترم . امروز برخلاف تصورم اصن سر درد يا حالات سرماخوردگي نداشتم
.
فقط اين بعد از ظهري يكم بيحس و حال شدم كه پا شدم واسه خودم يه ليوان بزرگ نسكافه درست كردم و با لذت جرئه جرئه نوشيدمش
.
واسه فردا به ظاهر كلاس خاصي ندارم و فقط ساعت 10 بايد برم بشينم سره كلاس معارف ولي تا دلتون بخواد كار ريخته سرم كه بخاطرشون حداقل ساعت 9 بايد دانشگاه باشم . ![]()
تصميم داشتم بشينم فردا كتاب آيين نامه رو بخونم و يكشنبه برم امتحان بدم كه ظاهرا جور نميشه . شايد هفته ديگه اين كار رو كردم . ![]()
پيوست : بچه ها هيش كدومتون نميدونه مکمل دو یک عدد باینری چطور بدست میاد؟![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روز بیخودی بود
اول بگم من شدیدا به این نتیجه رسیده ام که کاره مادر پدرا خیلی دشواره . خیلی خیلی خیلی . فک کن از خواب نازنینشون میزنن که مثن بچه ی مدرسه ایشون خواب نمونه و بره مدرسه . ۲ روزه که از ساعت ۵:۳۰ صبح دیگه خواب ندارم. بماند که شبا زودتر از ۱۲ خواب حرومه صبح یه دور ساعت ۵:۳۰ بیدار میشم . یه دور ۶ . یه دور ۶:۳۰ و یه دور ۷ صبح
حالا فک کن از ساعت ۷ پاشی پیاده و تفریحی بری تا ایستگاههای اتوبوس ( تنها قسمت خوبش اتوبوس سواریه ) بعد تا برسی دانشکده و سره کلاست بشه ۷:۴۵ ( امروز زمان بندیم ربع ساعت مشکل داشت ) بعد ۸ تا ۱۰ بشینی سره کلاس زبان که رسما همه خوابن . بعد تا ساعت ۱۲ که میرسی خونه کلی کاره بینتیجه کنی و ناهار بخوری و دوباره ساعت ۲ سره کلاسی باشه که اسیستنته اون کلاس نباشه و جاش یکی دیگه بیاد که هیچی بارش نیست و تا ساعت ۳ برات کلی شر و وره تکراری و بدرد نخور بگه و دوباره ساعت ۳ برگردی خونه .
از وقتی رسیدم خونه تا ساعت ۴:۳۰ بیهوش بودم . یهو نگا ساعت کردم یادم اومدم برادرم کلاس زبان داره و باید بفرستمش کلاس ( نکه فک کنی بچه اس ا . نه . ولی اصولا خدایه جیم زدنه همیشه . منتظره یه بهانه یا فرصته که نره . مامان هم که حسابی به من سپرده حواست باشه زیرش نزنه . ) خلاصه دوباره کلی سر و کله زدم باهاش و ساعت ۵ فرستادمش رفت .
همش ۴۸ ساعت از رفتن مامان اینا نمیگذشت ها ولی خونه رو میگی حسابی به گند کشیده بود . تصمیم گرفتم در یک عملیات انتحاری و بیشتر جهت رویه فرم اومدن خودم خوش خوشانه خونه رو تمیز کنم .
خونه که تازه شکل خونه به خودش گرفت نگا کردم دیدم تازه ساعت ۶:۱۵ شده . کتاب کتوبامو از تویه اتاق آوردم بیرون چیدم دوره خودم و تا برادرم اومد از هرکدوم یه نوکی زدم .
بعد از ظهرم دلچسبتر بود ولی درکل روزه بیخودی بود . امیدوارم فردا بهتر باشه
نسبت دخترا به پسرا یا پسرا به دخترا
امروز صبح انقدر تراکم جمعیت زیاد بود سمت خانوما که سرویس اول که رفت کیف یکی از دخترا لایه دره اوتوس گیر کرد .![]()
![]()
تازه قشنگتر اینه که نصف صندلی آقایون رو هم خانوما اشغال میکنن . طفلیا دیگه نمیدونن جاشون کجاس.![]()
درست عکس این قضیه داخل دانشکده مهندسی دیده میشه . یعنی شما وارده دانشکده ما که میشین احساس میکنین اومدین تویه یه دبیرستان پسرونه که گاهی یکی دو تا دختر توش رفت و آمد میکنن . اینجا هم فک کنم نسبت پسرا به دخترا ۵ به ۱ باشه .
پیوست ۱:لذت میبرم وقتی زنگ میزنه و میگه آنی اگه به تو بگن با خمیر بازی فلان حس رو منتقل کن چه طرحی میدی؟ یا مثن وقتی میگه استادمون گفته فلان چیز رو درست کنین . حالا نظره تو چیه؟![]()
شاید اگر کس دیگه ای جای من بود و یکی از صمیمی ترین دوستاش که تمام چهارسال دبیرستان رو پا به پای هم و با یک رویای مشترک سر کرده بود و دوستش به هدف مشترکشون میرسید و خودش جا میموند و دست روزگار اونو عقب مینداخت با شنیدن وقایع و موضوعات کلاسی که شاید خیلی سال برایه نشستن سره نیمکتاش برنامه ریزی کرده بود خیلی حسرت میخورد و حتی ممکن بود از شدت حسادت یک جاییش آتتش بگیره . ![]()
ولی من نه تنها ناراحت نیستم از این موضوع خیلی هم خوشحالم
که مثن نوشین برام تعریف میکنه چه خبر بوده و چی میگذره بهش
. لذت میبرم وقتی منو هم وارده تصمیماتش میکنه و گاهی نظری ازم میخواد . ![]()
لذت میبرم چون این انتخابی بود که خودم کردم . انتخابی که هرچند سخت و شاید غیرقابل برگشت بود ولی با دیده باز صورت گرفت
. با توجه به تمام جوانب موضوع و حالا خوشحالم . خوشحالم که من کامپیوتر میخونم و نوشین معماری
. خوشحالم که اگر خودم به رویام نرسیدم دوستم به آرزوش رسید . خوشحالم که انقدر وقت دارم که وقتی از بی وقتی و پرکاریش میناله میتونم بهش پیشنهاد بدم که کاری بکنم براش
. خوشحالم که امروز از ساعت ۵ بعد از ظهر تا همین الان که نوشین رفت ( ساعت ۱۰:۳۰ ) هر چه از دستم بر میومد براش کردم تا بتونه یه شیت خوب تحویل استادش بده فردا
.
این خوشحالی تنها برایه نوشین نیس . برایه خودم هم هست . خوشحالم که با این کوچکترین کار روح خودم رو ارضاء کردم ![]()
پیوست ۲: شرمنده . پیوستم بیشتر شد
فیزیک 1
میخندم
. والله جلسه معارفه اش که ۲ ساعته کامل بود . جلسه گذشته هم تنها سه چهار دقیقه از ۲ ساعت کم داشت . این یکی رو نمیدونم .
سرمو آروم برمیگردونم عقب و یه نگاه میندازم به بقیه . دخترا که کلا بنظر میاد سرگرم ور رفتن با کیف و وسایلشونن و دایم فک میزنن . پسرا هم تقریبا کلهم اجمعین دراز کشن رویه زمین و دارن خواب هفت پادشاه میبینن. ![]()
خم میشم روش میگم : چقد خوشحالم اینا رو از دوم دبیرستان خونده ام . وگرنه هیچی سره کلاس یاد نمیگرفتم . ![]()
میخنده : چه حسی بت دست میده اگه بگم شنیده ام این دیگه بهترین استاده موجوده؟![]()
تنم میلرزه
. چطور؟![]()
- میگن تنها کسیه که یکم دستش تو نمره دادن بازه![]()
یه نفس عمیق میکشم .میگم : بایدم نمره بده
. با این طرزه درس دادن کسی چیزی یاد بگیره باید شام بده . من ترسم از اینه که همینم که بلدم یادم بره . ![]()
کلاس ۲ ساعت تمام طول کشید
و آخراش بچه ها خودشونو به در و دیوار میکوبیدن ![]()
پیوست : سره کلاس مبانی یه دختری پا شده با کلی فیس و افاده از استاد میپرسه ببخشید استاد برایه مبانی دفتره چند برگ بذاریم؟ ![]()
![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گاگولتر از خودم خودم بودم
کلاسایه عمومی هم کلا قروقاطیه و از همه رشته هایه مهندسی تویه هر کلاس آدم پیدا میشه پس نمیشه براحتی کسی رو که سره کلاس بوده پیدا کرد
کلاس اولم ( ۸ تا ۱۰) زبان بود . جون کندم تا تموم شد
. بعد بدو بدو رفتم طبقه دوم و تویه بردها دنبال آدرسی برایه کلاس این اندیشه اسلامی پیدا کنم
بماند چقدر احمقانه از این برد به اون برد میپریدم و میگشتم دنبال کلاسایه گروه معارف و چقدر مضحك بود وقتی دیدم دو سه تا پسره سال اولی هم مثه خودمون سرگردونن و فهمیدم این درد مشترکیه بین همه ترم اولیا و چقدر تابلوییم تویه دانشکده ![]()
بالاخره بعد از حدود ۳۰ دقیقه پرس و جو فهمیدم کلاسه اندیشه اسلامی ام تویه دانشکده علوم ریاضی و کامپیوتر برگزار میشه
با خودم فک کردم حالا همه کلاسا همینجاس این گروه معارف فقط افتخار نداده تشریفشو بیاره در خدمت باشیم؟![]()
خلاصه با کمی سوال و جواب از نظره جغرافیایی مکان دانشکده ریاضی رو شناسایی کردم و یا علی گفتم و راه افتادم به سمت دانشکده ریاضی . سرتونو درد نیارم هرجا که رفتم و از کسی سوال میکردم کدوم ور برم به سمت راست اشاره میکرد و منه ابله هم با خوش خیالی همچنان پیش میرفتم و با خودم فک میکردم من یه عدد پت هستم که داره دنباله مت دربدر میگرده .حدوده ۲۰ دقیقه پیاده روی کردم دیدم مکان آشنا شد . یه ذره رفتم جلوتر دیدم دره دانشکده خودمونم .احساس کردم گاگول تر از خودم فقط خودمم تویه این دانشگاه گنده![]()
به مهسا زنگ زدم گفت دیوانه خب زنگ میزدی تاکسیه خوده داشنگاه میگفتی ببردت دره دانشکده ریاضی . با خودم فک کردم دیدم فکره بدی نیس
. ولی راستشو بخواید دیگه اصن حسش نبود
. اولا خسته شده بودم . دومن اصن دلم نمیخواس جلسه اول از وسط کلاس وارده کلاس شم و هیچ پیش زمینه قبلی ای نداشته باشم . سوما کاره مهمتره دیگه ای داشتم که باید واس خاطرش میرفتم معاونت آموزشی . ![]()
با مهسا قرار گذاشتم و با هم رفتیم معاونت . جاتون خالی عینه ... ضایع شدیم
و دست از پا درازتر راهی خونه شدیم
. جلویه استگاه اتوبوس هم پایه بنده رفت تویه گل و چون کفشم رو باز بود جورابم و همه بساطم به گند کشیده شد
. مهسا گفت این واسه این بود که کلاس اندیشه رو دو در کردی![]()
همین دیگه. اینم از روزی که گذشت
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میخواهم یاد دخترک بیاورم ...
طفلی گناهی هم ندارد . انسان است و نسیان کار
این پست رو مینویسم تا دخترک بیاد بیاورد هرچه دارد و ندارد از لطف خدایش دارد یا ندارد
این رو مینویسم تا یاد دخترک بیاندازم اگر گاهی در برهه ای از زمان به بعضی از آزروها و اهدافش دست نیافت یا با عبور از چندین چاله و دسنداز و سختی و در مدت زمانی طولانیتر از آنچه در ذهنش گذرانده بود به این آمال رسید ، بهانه نگیرد که همین هم از سرش زیادی است و خیلی چیزها هست که نمیداند و در این دنیا چیزهایی هست که بهشان میگویند خیر و صلاح و حکمت که ممکن است تا آخره عمر هم درکشان نکرد
مینویسم تا دخترک اگر فراموش کرد یادش بیاورم تمامه این آرزوها و اهدافی که در سرش پرورانده از صدقه سرو مرحمت خدایی است که خلقش کرده و قوه تخیل و تفکر را در اختیارش گذاشته که اگر جز این بود تفاوتی با جانوران و گیاهان و سایره موجودات تویه این کره خاکی که میخورند و می آشامند و در میامیزند و از سره غریزه کارهایی میکنند تفاوتی نداشت
این پست رو مینویسم تا رویه صفحه خاطرات دخترک حک بشود غروب پنجشنیه یکی از هفته هایه تاریخ ،درحالیکه چند تنها چند دقیقه از عبورش از مقابل مکانی که به ضم خودش دروازه رسیدن به تمامه آمال و آرزوها و اهدافش بود میگذشت و دلش لرزیده بود و به افکاره منفی اجازه ورود به ذهنش را داده بود ، رویه دیواره یک مغازه فکسنی و از تویه قابی قدیمی این جملات در مقابل چشمانش پررنگ شدند:
در لحظات شادی خدا را ستایش کن
در لحظات سختی خدا را جستجو کن
در لحظات آرامش با خدا مناجات کن
در لحظات درد به خدا اعتماد کن
و در همه لحظات خدا را شکر کن
جلسه اول آزمایشگاه کامپیوتر
خوشم اومد از کارگاه کامپیوترمون
مدرسمون همون استاده حل تمرینه مبانیه . همون هشتاد شیشیه . ![]()
بچه ی خوبیه . جلسه اول بیشتر معارفه بود و جمع آوری اطلاعات . چه از طرف ما چه از طرف اون . ۵ دقیقه اول راجع به کارگاه گفت و کارهایی که قراره ترم اول توش بکنیم .
بعدش خواست بدونه هرکدوم چه چیزایی از کامپیوتر میدونیم و خودمون فکر میکنیم چقدر حالیمونه .
نمیدونم چی گفتیم که خیلی خوشش اومد . هی گفت " واوو. من باید بشینم شما بهم درس بدین"![]()
البته بنظرم این تیکه اش یه مقدار اغراق بود . تا اونجایی که من لیست رو نگاه کردم اغلب سطح آشناییشون با کامپیوتر بیشتر از word و net اونم در حده رفعه نیاز نبود . حالا یه چند نفری از پسرا اومدن کلاس بذارن گفتن با vb هم کار کردیم . راستش منم اول دوم دبیرستان کار کرده ام ولی هیچی یادم نمیاد .
یه چند دقیقه هم از خودش گفت و اینکه در همه حال آماده خدمت رسانیه و اغلب تویه سایت بروبچز کامپیوتر میتونیم پیداش کنیم و چند تا نصیحت دوستانه کرد
.
۴۰ دقیقه هم صرف پرسش و پاسخ شد . یعنی خودش هی میگفت هر سوالی دارید بپرسید . ما هم از هر دری سوال پرسیدیم
. از کلاس خودش و حل تمرین و استاد مبانی و نمره دادنش بگیر تا کلاسایه عمومی و چه جور درس خوندن و ....![]()
خوبیش این بود که مدله خودمون بود . بقول خودش از جنسه خودمونه . دانشجوئه ![]()
بهمون گفت با کدوم استاد چجور رفتار کنید و با کدوم فلان چجور حرف نزنین .
فلان استاد اخلاقه گهی داره و این استاد این مدلیه . اون استاد هیچی بارش نیست و شانش اوردید فلان استاد امسال نیست .
گفت سعی کنید با فلان استاد حتما کلاس بگیرید و تا میتونید با فلانی دم خور شید .
گفت مثن من امسال فلان اشتباه رو کردم شما حواستونو بدید از این کارا نکنید
حتی از وضعیته تقلب و چگونگی انجامش هم برامون حرف زد . ![]()
سعی کرد خیلی دلسوزانه همه تجاربش رو در اختیارمون بذاره
( ما دو تا سایت داریم که متعلق به کل دانشگاه چمرانه . دانشکده مهندسی یه سایت داره که ماله بچه هایه دانشکده است و خوده گروه کامپیوتر یه سایت داره که فقط ماله بچه هایه کامپیوتره ) . گفت وقتایی که کلاس ندارید سعی کنید بیشتر تویه سایته بچه هایه کامپیوتر باشید .به چند دلیل :
اولا حتی اگه کاری نداشته باشید بچه ها تویه سایت با هم حرف میزنن . از بین ۱۰ کلمه ای که میگن یکیشون بدره تویه نوعی میخوره
دوما با بچه هایه گروه آشنا میشی
سوما خدا رو شکر جوه بچه هایه گروه خیلی خوبه و همه هر جوری شده بهم کمک میکنن . حتی اگه نشناسنت ازشون کمک بخوای بهر نحوی شده کارتو راه میندازن
چهارما شما هشتاد و هشتیا دیگه از اعضایه گروهه مهندسیه کامپیوتر دانشکده مهندسی دانشگاه چمران محسوب میشین .![]()
وسطاشم خواست برامون یه کامپیوتر باز کنه که چون شک داشتن ممکنه ماله یکی از اساتید باشه ریسک نکردن و ترجیح دادن بذارن واسه هفته دیگه![]()
یک ساعت و ۳۷ دقیقه ی دلچسبی بود
. به من که کلی حال داد . ![]()
امیدوارم تا آخرش همینجور بمونه ![]()
پیوست : با مامان پنجشنبه و جمعه داریم میریم دزفول . یه ۲ روزی نیستم
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کلاس زبان
امروز خیلی شنگولم![]()
دیشب ربیف زدم و طبق معمول اصلا خوب نخوابیدم و انتظار داشتم طبق معمول روزه گهی رو پشت سر بذارم .
صبح که از خونه زدم بیرون یه بسته ژلوفن انداختم تویه کیفم که سره بزنگاه بندازم بالا![]()
ساعت ۸ کلاس زبان داشتیم . جلسه اولش شنبه بود که من نرفته بودم![]()
استاد سره ساعت ۸ وارده کلاس شد . کلاس هنوز خالی بود تقریبا ![]()
جاتون خالی بود . من مدتها بود ندیده بودم کسی این مدلی انگلیسی حرف بزنه
. بزور میخواست لحجه دار باشه . مدله حرف زدنش هم کاملا ( آی ام ا استیودنت بود )
استاده بیچاره هی زور میزد با نمک باشه . سره کلاس اغلب بچه ها خواب بودن . وسطه حرفاش هی میگت " اکی؟ " و در جوابه بچه ها که همه ساکت بودن خودش میگفت " حداقل بگید اکی که بگم یه چیزی فهمیدین "
فقط یه نمونه از تیکه هاشو میگم اینجا بمیرید از خنده از شدته بینمکی . به انگلیسی پرسید " اتم اکسیژن چند تا پروتون داره " همه یکصدا گفتن ۸ تا . تند گفت " آفرین. تاریختونم که خوبه . "![]()
من آخره کلاس نشسته بودم و داشتم فکر میکردم این بیچاره رو هر چقدر هم بذارن تویه آب نمک ذره ای طعم به خودش نمیگیره . بعد یهو خنده ام گرفت به این بیمزگیش و با وجوده تمامه تلاشم نیشم تا بناگوش وا شد. این خنده من مقارن شد با سکوت طولانیه جمع برایه جواب دادن به یکی از سوالهاش . همین نیشه بازم کافی بود تا گیر بده که تو میخندی پس حتما جوابی داری برایه گفتن .
کلاس که تمام شد با مهسا با اتوبوس اومدم خونه . خیلی این اتوبوس سواری هم حال میده ها!
بخصوص که بین محل توقف اتوبوس تا خونه ما یه پل هست که از رویه کارون میگذره و تویه فصل پاییز و بخشی از زمستان یکی از بزرگترین لذتهایه من عبور از سره این پل و غذا دادن به پرندگان مهاجره . وای باید ببینید چقدر قشنگ یه تیکه نونی رو که میندازی براشون از رویه هوا میقاپن .
ساعت ۲ هم آزمایشگاه کامپیوتر دارم و موقع برگشتن دوباره با اتوبوس میام و از این مسیر میگذرم . هنوز برایه رفتن یاد نگرفتم از چه خطی باید استفاده کنم . انشالله اونم یاد میگیرم![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اسکول ها
کلاس ساعت ۱۰ تشکیل نشد ( قربونش برم ) با مهسا بلند شدیم اومدیم خونمون . البته کلاسه مهی اینا ۱۰ دقیقه استاد رو به چشم خودش دید
یه ۴۰ دقیقه ای میشه نشستیم پایه نت داریم سرچایه بسیار مفید و بدرد بخوری میکنیم . کلی از بروبچ دانشکده و هم رشته ایمونو پیدا کرده ایم . خلاصه منتظره فرصتیم تا یه جوری خودمونو بهشون بشناسونیم و تویه فیس بوکمون ادشون کنیم .
با اجازه تون مامان غذا گذاشته میریم میل کنیم . ساعت ۲ کلاس داریم .
تا بعد
گزارسی از روزه اول دانشگاه
ديروز ( يكشنبه ) براي اولين بار بعنوان يه دانشجو نشستم پشت ميز و صندلي هايه كلاس رياضي پايه 1 .
كلاس ساعت 10 صبح بود .
جاتون خالي از ساعت 9:50 دقيقه تا ساعت 10:10 دقيقه داشتم طي يكسري عمليات گاگولينگ سال اولي در بدر دنبال كلاسم از طبقه اول دانشكده مهندسي تا طبقه سوم بالا و پايين ميرفتم و بالاخره كلاس مورد نظر رو در ابتداي يكي از راهرو هايه طبقه اول پيدا كردم . البته بعد 4 ، 5 بار عبور از جلوش
كلاس تركيبي بود از بچه هاي نرم افزار و برق و الكترونيك و شايد چند رشته ديگه كه بنده متوجه نشدم .
حدودا 40 دقيقه اي نشستيم و پشه پرونديم تا بالاخره مهسا از كلاس بقليمون كه اتفاقا مثه خودمون رياضي 1 داشتن اومد بيرون گفت كلاس تشكيل نميشه .
همه خندان و خوشحال از كلاس بيرون اومديم . دوستان قديم و جديد و اينا همه دوره هم جمع شديم و بحث كرديم كه حالا چيكار كنيم .
مهسا از لحظه ي اول گفت بريم بوفه رو پيدا كنيم . خنده ام گرفت . مهسا مانكن در حال بيسكويت خوردن ، روزه اول دنبال بوفه ميگرده .
شبنم گفت بريم كتابخونه .
يكي گفت بريم آموزش ببينيم كلاس 2 تا 4 تشكيل ميشه يا نه . اگه نميشه كه نيايم .
در نهايت رفتيم اتوبوس سواري . سوتيامونو نميگم اينجا چون هم زيادن هم بسيار ضايع . فقط بدونين خيلي معلوم بود ترم اولي هستيم . از دور هر كي ميديدمون با يه نگاه ميتونست تشخيص بده
ساعت 1:30 هم دوباره اومدم دانشكده . كلاس مباني كامپيوتر و برنامه نويسي داشتيم .
دوباره كلي گشتم تا كلاسم رو پيدا كردم .
ايندفعه استاد اومد.
اولش سرفصلايه دروس رو نوشت و اينكه اين ترم چي ميخونيم و هركدوم چقدر اهميت دارن و اگه فلان چيزو گرفتي كه گرفتي اگه نگرفتي تمامه اين 4 سال كلات پسه معركه اس و اينا .
بعد استاده حل تمرين رو معرفي كرد . از بچه هاي 86 بود .
اونم واسمون كلي رفت رويه منبر و هم صدا با استاد ، هر چي استاد ميگفت يه 10 ، 20 تا مثال از تويه آستينش در مياورد ميذاشت رو ميز برامون .
استاد ميگفت نمره نميدم . اون ميگفت استاد نمره خيلي بد ميده . ترم قبل اينجور كرد و اونجور نمره داد
استاد ميگفت ميندازم اون ميگفت استاد رحم نداره و ترم قبل انقدر نفر افتاده ان از كلاسش
استاد ميگفت من خودم حوصله تمرين حل كردن ندارم اون ميگفت استاد هر ترم حل تمرين رو ميده به بچه هايه سال بالايي
استاد ميگفت من حوصله پروژه گرفتن ندارم اون ميگفت از حالا به بعد خودم در خدمتتونم واسه پرروژه ها
استاد ميگفت حوصله ي ...
( تويه دلم گفتم استاد شما تشريفتو ببر بيرون بذار اين استاده حل تمرين كه حوصله داره كارا رو بكنه )
خلاصه بعدش 5 دقيقه نصيحت كرد و اينا و رفت تا جلسه بعد بگه چه روزايي واسه حل تمرين در خدمتمونه
جناب حل تمرين كه تشريفشونو برد ، استاد تريپ صميمي برداشت و رفت رويه يكي از ميزا نشست و يكي يكي بلندمون كرد و اسم و فاميل و معدل ديپلم و مدرسه مونو شهرمونو از زيره زبونمون كشيد بيرون
بعد بهر بهونه اي سعي كرد يكي يكي از زيره زبونمون حرف بكشه بيرون تا مثن كلاس خشك نباشه و بتونيم با هم بيشتر تعامل كنيم و آشنا بشيم .
خوبيه اين كلاس اين بود كه همه بچه هايه هم رشته ايه خودم بودن و ميتونستيم اونجا همديگه رو بشناسيم .
دركل 2 ساعت بدي نبود برايه جلسه اول
2 ساعت بعد ( 4 تا 6) كلاس فيزيك پايه 1 بود . دوباره كلي گشتم تا بالاخره كلاس رو پيدا كردم .
ماشاالله . فكر كنم يه 50 نفري بوديم سره كلاس .
بعد از حدوده 20 دقيقه يه استاده 30 ، 35 ساله ي لاغر و خشك و جدي و حوصله سر بر اومد داخل .
يك ساعت و نيم حرف زد و ده دقيقه درس داد .
از لحظه اول گفتم كي بشه اين كلاس تموم شه . اصلا بهم نچسبيد
گزارشات رسيده تا بدين لحظه حاكي از اين بوده كه استادايه رياضي و فيزيك پايه چمران در نمره دادن بسيار ناخن خشك تشريف دارن و ظاهرا هر ترم 10 ، 11 تا افتاده رويه شاخشه .
تويه برد رو هم كه نگاه كرديم با مهسا به نمرات ترم قبل بچه ها ، اغلب نمرات تويه رنج 11 ، 12 بودن و تنها نمره بالايي كه تويه يكي از ليستها ديديم 18 بود . بنظر ميرسيد بالاترينشون بوده
ميگن استاده مباني هم با ظاهره انعطاف پذيرش اصلا راحت نمره نميده و خيلي سختگيره .
احتمالا برنامه بعدي شناسايي و ايجاد ارتباط با بچه هايه سال بالاييه برايه گرفتن يه راهكار.
شما چه راهي رو برايه پسرخاله شدن باهاشون پيشنهاد ميكنين؟
فردا آپ میکنم
تازه رسیده ام خونه . خسته ام . فردا یه آپه مفصل میکنم ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نیو جنریشنهای ربیف
من در حال حاظر ۶ بسته ربیف تویه یخچال دارم
هرچی هم فکر میکنیم یادمون نمیاد که چی شد که شدن ۶ بسته ![]()
این معنیش اینه که بنده در حال حاظر دارم از بسته ی ۶ ماه پیشم استفاده میکنم . یعنی بسته اسفند ماه
دیشب تماس گرفتم با پزشکم
تمام حالات و مشکلاتی که برام پیش اومده رو توضیح دادم . سریع گفت ببینم رویه پوکه ها یا بسته ی داروت ننوشته new generation ؟
"
يه نگاه كردم به بسته و گفتم نه! و بعدش ماجرايه اين بسته ها رو گفتم
سريع گفت پس تو بايد بسته ي خريداري شده ي اسفند ماهتو باز كرده باشي . نه؟
"
بعد توضيح داد تمام اين حالات كه ميگي اعم از خستگي . تب و درد عضلاني . حالاتي شبيه به آنفولانزا و اختلال در نظم قاعده گي و... مربوط ميشن به اين سري از دارو ها . گفت سري ای که اسفند و مرداد ماه توزیع شدن همچين عوارضي داشتند و من با بيمارايه زيادي مواجه شدم كه اين مشكل رو داشتن . با شركت كه تماس گرفتم گفتن اين بسته ها new generation هستن و مثل اوايل دوران مصرف حدودا سه ماهي طول ميكشه تا بدن باهاشون خودشو وفق بده .
ماجراي کم خونيمو همگفتم و نتايج آزمايشاتم رو پشت تلفن خوندم براش . گفت از اونجايي كه همه چيز نرماله و فقط هموگولوبينت پايينه اين ماجرايه كم خوني هم برميگرده به همون ربيف
گفتم دارم دارو ميخورم براش . فرفوليك
گفت فرفوليك خودش سوءهاضمه مياره و معده رو دچاره مشكل ميكنه
گفتم اتفاقا يكي از مشكلات اخيرم هم همينه . معده ام بدجوري بهم ريخته. حالا بايد چيكار كنم؟ ![]()
گفت شنبه بيا مطب برات يه قرص بنويسم . اسمشم گفت ها . الان يادم نيست . ظاهرا مثل ويتامين ميمونه . تركيبيه از آهن و اسيد فوليك و ويتامين C که یه گفته دکترم انرژی میده به آدم و اصولا آدم رو میاره روی فرم
گفتم یه مشکل دیگه هم دارم . جدیدا خیلی زود تغییره مود میدم . همین الان میگم و میخندم
. دو دقیقه بعد میشم برج زهره مار
.
گفت اینم میتونه ماله عوارض دارو باشه . کم خونی هم میتونه تشدیدش کنه . البته اینم بگم . خودتو نگا نکن که همیشه پر انرژی هستی و روحیه ی خوبی داری . کلا خستگی و این تغییر مود مربوط به خوده ام اسه که دارو ها بیشترشون میکنن و احتمالا این دور از داروها باعث شده ان که در تو هم این علائم دیده بشه ![]()
تویه دلم گفتم نه والله .از خودم که بپرسی میگم از ۲۴ ساعت روز ۱۲ ساعتشو برج زهره مارم و با یه من عسل که نمیشه خوردم هیچ همه عسلایه دنیا رو هم تلخ میکنم
. حالا این داروها اون ۱۲ ساعت رو تبدیل کرده ان به ۱۸ ساعت
با خودم فكر كردم من تابحال دچاره عوارض اينچنيني اي نشده بودم . تا بحال از زبون بقيه چيزهايي شنيده بودم و شايد حتي گاهي تويه دلم مواخذه كرده بودم ناشكريه بقيه رو و فكر كرده بودم شايد بهتر باشه بجايه ريز شدن به مشكلاتشون به امكانات و نعمتايي كه در اختيارشونه فكر كنن . ![]()
حالا ولي با خودم ميگم آنا خانوم . اگه خيلي زرنگي خودت شكر گذار باش بجايه اينهمه آبغوره گرفتن و ريز شدن رويه حالاته بوجود اومده . ![]()
شكر كن خدا رو كه در دوره و زمونه اي زندگي ميكني كه ام اس يه بيماريه شناخته شده است و علم ، روز به روز پيشرفتش درباره اين بيماري بيشتر ميشه . شكر كن خدا رو که در نقطه اي از دنيا زندگي ميكني كه با همه كم و زيادها به اين بيماري توجه ميشه و داروي مورده نيازت در دسترست قرار ميگيره . شكر كن خدا رو كه بدنت به دارو جواب داده و 3 سالي ميشه كه هيچ حمله اي نداشتي . شكر كن خدا رو كه ....![]()
از صبح هم كه بيدار شدم بعد از خوردن صبحانه و كمي كمك به مامان رفتم كلي نرمش و ورزش كردم و حدوده 40 دقيقه اي رويه ترد ميل پياده روي كردم و دويدم و بعدش رفتم دوش گرفتم و زيره دوش آب گرم بدنم و عضلاتم رو ماساژ دادم و اومدم بيرون و نشستم جلويه آينه و واسه خودم كلي خط و نشون كشيدم و كلي با عزيزم جونم سعي كردم اين كودك درونه ييهوييم رو سره عقل بيارم .
تا حالا روزه خوبی رو پشت سر گذاشتم . امیدوارم بقیه اش هم خوب باشه
پیوست۱ : قسمت درباره وبلاگ وبم مشکی شده و تا وقتی سلکتش نکنی نمیتونی بخونیش . کسی میدونه چطور میتونم درستش کنم؟
پیوست ۲ : ایمیلی دریافت کردم که به ظاهراز طرف یکی از سایتهایه معتبره فیل . تر شده اس . میذارمش تویه ادامه مطلب شما هم بخونیدش . خیلی جالبه . کی به کی میگه خائن . خدایا به دادمون برس . شما باور میکنین که متن از طرف شخصیه که آخر متن اسمش گذاشته شده؟ بنظره من این متنیه که قرار بوده وقتی میر حسین رو گرفتن بدن دستش تویه دادگاه بخونه ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عجیب شده ام :O
دیشب حالم اصلا خوب نبود . دل پیچه وحشتناکی داشتم و تمام عضلات بدنم گرفته بودن .![]()
صبح اما به طرزه عجیبی سرحال و خوشحال بودم
. اصلا هم نمیدونم اینهمه خوشحالی واسه چی بود.![]()
انقدر رو فرم بودم که از ساعت ۸ صبح تا ۱۱ رفتم دنبال یه سری کاره اداری ![]()
چه کنیم دیگه . بهرحال باید از یه جایی شروع کرد ![]()
جالب بود درکل . کلی بیاده برره افتادم و توی دلم کلی خندیدم
و البته کلی متاسف شدم
ظهره دلچسبی داشتم . گرچه دل دردم همچنان بطور خفیف آزارم میداد خیلی گرسنه ام بود و بعد از مدتها با اشتها ناهار خوردم .![]()
بعد از ظهر هم با مامان رفتم آرایشگاه
. ساعت ۷ بود اومدیم بیرون و هوا تاریک شده بود .
نشستم تویه ماشین و به آدمایه تویه خیابون خیره شدم . نمیدونم دقیقا چه موقع و در اثر چی یهو یه بغض گنده و غیر قابل مهار نشست تویه گلوم
. بی اختیار اشک نشست رویه گونه هام و تا اومدم به خودم بجنبم دیدم دارم هق هق گریه میکنم
.
مامانه بیچاره ام اول فک کرد دارم شوخی میکنم ( فک کنم ندیده بود تا حالا دخترشو اینجوری گریه کنه ) بعد که بنظرش ماجرا جدی شد زد کنار و با دستپاچگی هی میگفت " آنا مامان چی شد؟ چیزی دیدی که اذیتت کرد؟ یاده چیزی افتادی که ناراحت شدی؟ "![]()
تویه اون هین و بین که نفسم بد اومده بود از شدته گریه خنده ام گرفت
. یهو گفتم " مامان یه چی میگی ها ! دیگه تا این حد لوس و جلف نیستم
" دوباره زدم زیره گریه
.
طفلی مامانم شکه شده بود . گازه ماشینو گرفت و راه افتاد و تمام طول راه بیصدا اجازه داد من خوب گریه بکنم .
فکر کنم داشت با خودش فکر میکرد که باید با یه روانشناسی متخصصی چیزی حرف بزنه ببینه من چه مرگم شده . ![]()
حالا من تویه اون حال داشتم با خودم فکر میکردم نکنه دوباره قراره پریود شم؟
نکنه دارم آنفولانزایی چیزی میگیرم و سیستمه بدنم کلهم مختل شده؟
نکنه ....![]()
بگذریم . تا رسیدیم خونه دوباره تمامه عضلاتم منقبض شده بود و از شدته سردرد آرزویه مرگ کردم .
از وقتی هم رسیده ام یه ژلوفن و یه دیکلوفناک و کلی کوفت و زهره مار انداخته ام بالا شاید یه فرجی بشه .
از اینورم داداشم هی راه میره تیکه میندازه بم . همه میخندن . خودمم خنده ام میگیره ولی تویه دلم کلی فحش بارش میکنم بابته وقت نشناسیش و اینکه الان تویه وضعی نیستم که بخندم
.
این بود حکایته روزی که گذروندم . اصلا دلم نمیخواد دوره جدید زندگیم رو این مدلی شروع کنم . دوس دارم سره حال باشم و پرانرژی استارت بزنم
.
پیوست : عذر میخوام از کسایی که اینمدت با خوندنه پستام پر میشن از انرژیه منفی . فکر کنم این حقو داشته باشم که تویه وبلاگم اونجوری که هستم جلوه کنم و اونجور که میخوام بنویسم . اصلا دوست ندارم به کسی موج کنفی بدم و سعی میکنم تا اونجایی که میتونم مثبت بنویسم . ولی شرمنده . این روزا نمیدونم به چه دلیل هیچ نیرویه مثبتی در خودم جس نمیکنم که بخوام ساطع کنم . امیدوارم این دوره هر چه زودتر به پایان برسه .
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ممنون از كمكتون
عیده گذشته ی همتون مبارک ![]()
واسه عید فطر برنامه ها داشتم ولی خب این بلاگفایه لعنتی نذاشت پیاده شون کنم ![]()
صبح روزه عید راهی شیراز شدیم و امروز یعنی چهارشنبه ساعت ۳ ظهر رسیدیم خونه . سفر خوب و بجایی بود![]()
راجع به انتخاب رشته بگم که اگه خدا قسمت کنه قراره نرم افزار بخونم . دلایلش زیادن و یه جورایی از زبان من قاصره بیان کردنشون. مهمترینشونم همونه که خودتون میدونید . دوری از خونه
بخصوص این چند وقت با این تب و لرزایه شدید و غیر قابله پیش بینی و زود به زودم عزمم جزم تر از قبل شده .
راستشو بخواید اگه همین الان بیان و دو دستی معماریه چمران اهواز رو بهم تقدیم کنن دیگه خودم نمیرم . چون به چیزی بنام حکمت و مصلحت ایمان دارم . و تمامه این ماجراهایه بعد از انتخاب رشته و دردسراشو حکمت و مصلحت میدونم .
واقعا از همتون ممنونم بابته راهنماییها و نظراتتون . شاید خودتون فکر نکنین ولی باید بگم خیلی بهم کمک کردن . ![]()
از خودم بگم كه اصلا شرايط روحي و جسمي متعادلي ندارم . يه روز توپم . يه روز بد . يه روز دلم از همه چيز بهم ميخوره و حوصله خودم رو هم ندارم يه روز عاشق دنيا و آدماشم . يه روز سرحال و قبراق و رو فرمم و يه روز خموده و كسل و بيحال . شرايط دلچسبي نيست ولي دارم باهاش مبارزه ميكنم . بايد دوباره برم پيش دكترم و معاينه بشم ولي فكر نميكنم چيزه خيلي مهمي باشه . احتمالا مربوط بشه يا به بهم خوردگي خوابم يا تزريقاتم يا خوراكم .
البته اينم بگم حدودا دو هفته اي ميشه كه الگوي خوابم رو اصلاح كرده ام و همين باعث ميشه اين مورد رو از ليست احتمالاتم خط بزنم
تغزيه ام رو هم راستشو بخوايد خيلي دسته خودم نيست . كافيه در روز يه وعده غذا بخورم تا در طول ۲۴ ساعته بعد حال تهوع و رو دل داشته باشم .
اما تزريقاتم . راستشو بخوايد خودم اصلا راضي نيستم از برنامه اشون . دم به دقيقه تغيير ميكنه . مثن امروز تصميم ميگيرم روزايه زوج تزريقاتم رو انجام بدم . فردا يادم مياد كه اتفاقا امروز كه روزه زوج بوده تزريق انجام نشده و دوباره ميوفته تزريقم برايه روزايه فرد و ...
پس از همين الان ميتونم پيش بيني كنم پزشك معالجم چي بهم ميگه . " داروهاتو منظم و به موقع مصرف كن !
"
بگذريم . از حرف زدن درباره اين شرايط هم حالم بهم ميخوره . فك كنم اين روزا تبديل ميشن به يه لكه ي كدر و مات تويه نقشه ي خاطرات ذهنم . مثه تمام لحظات بد زندگيم.
يه سوال : روز اول كه ميريم دانشگاه بايد چي با خودمون ببريم؟ ![]()
پيوست : نخندين بهم ها ! اون روز كه بلاگفا قاط زد خيلي دلم ميخواست لينك بدم به اين پست نيما دهقاني . ولي خب اساسي خورد تويه ذوقم . از اون روز با خودم عهد كردم تويه اولين آپم از خجالته اين پست درآم .![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()