سوءاستفاده از ام اس
امروز از ساعت ۵ صبح بيدار بودم (گرسنه ام بود
)
بعدم رفتم دانشگاه . كلاس ۱۰ تا ۱۲ ام انديشه اسلامي بود كه دو هفته اي ميشد دو درش ميكردم
. موقع حضور غياب استاد گفت دو جلسه غايب بودي
( يعني يه جلسه ديگه فقط اجازه غيبت داري
). آخره كلاس هم يه اشاره كرد كه اگه مشكلي داريد بيايد بم بگيد كه موقع حضور و غياب حواسم رو بدم
.
ييهو يه چيزي در درونم شروع كرد صحبت كردن باهام
كه "آني بابا چقدر خري
. همه عالم و آدم دارن از اين نعمت بديع خدادادي استفاده ميكنن
تو سه سال و انديه داري تريپه اين بچه مثبتا هي ناديده ميگيري اين امتيازو؟
يه نمه جربزه به خرج بده برو حالشو ببر
. "
اين شد كه در يك نبرد بسيار دشوار بالاخره اون درونه وسوسه گرم غالب شد و من رفتم پيش استاد
. اول يه دور تريپه گربه شرك به خودم گرفتم
بعد مودبانه ( درحاليكه سرم پايينه و چونه ام چسبيده به سينه ام و چشام خيره شده رويه موزاييكايه كف
) گفتم " ببخشيد استاد . راجع به غيبتام ميخواستم يه مطلبي رو باهاتون درميون بذارم
"
اونم با كنجكاوي و لحني پدرانه گفت " بفرما
"
با يه نگاهه معصوم و دل ريش كن گفتم " استاد راستش من يه مشكل جسمي دارم
. واسه اين چند جلسه غيبت داشتم . راستش بخاطره بيماريم و خب حساس بودن بدنم هفته هايه گذشته مجبور شدم غيبت كنم
. فك كنم غيبتام زياد شده ان
!"
طفلي با يه دلسوزي اي خيره شد
بم و گفت " آها . اسمت چي بود
؟ من اينجا كنارش تيك ميزنم كه حواسمو بدم غيبت رد نكنم.حالا بيماريت چيه
؟"
دوباره موش شدم
و گفتم " ام اس استاد
"
چند دقيقه زوم كرد تو چشام و گفت " فراموشيه؟![]()
"
خداييش اين يه تيكه رو گفت نتونستم جلو خودمو بگيرم . سريع تغيير حالت دادم
. سرمو بلند كردم و با يه لبخند گنده
كه نميدونم چي شد يهو نشست رويه صورتم گفتم " نه استاد
. ام اس يه بيماري ايه كه سيستمه عصبي بدن برعليه خودش شروع ميكنه به تخريب ميلينايه مغز
. " بعد يه دور كلاس ام اس گذاشتم واسه استادمون كه ام اس اصن چيه و چند مدل داره و....
. آخرشم نگذاشتم نه برداشتم گفتم " استاد خدا رو شكر من زود فهميدم و بيماريم الان كنترل شده
"
![]()
شانس آوردم يكي صداش زد و وقت نكرد بپرسه پس چه مرگت بود اومدي گفتي غيبتامو موجه كن![]()
. تو كه از منم سالمتري![]()
خلاصه كلي كيفور شدم
. تا حالا از ام اسم سوءاستفاده نكرده بودم .![]()
ظهر هم يه ناهار سبك خوردم و خزيدم زيره پتو . وايه چقدر اين فصل خوابيدن مزه ميده
. اصن رختخواب دعوتت ميكنه و تويه آغوش خودش فرو ميبردت و نميذاره از جات جم بخوري![]()
ساعت ۵:۳۰ بود رفتم آزمايشگاه و دور دوم آزمايشاتم رو دادم . نتيجه دور اول رو گرفتم .
شكر خدا همه چيز رو به بهبوديه
. هموگلوبينم داره يواش يواش به ۸ ميرسه
. كراتينينم رسيده به ماكزيمم مقدار مجاز ( رويه ۵/۱ )
خلاصه كه دكتر كليه ام تيپر كورتن رو شروع كرده از اين هفته ( قرار شده هفته اي يه قرص رو كم كنم . يعني اگه تا حالا روزي ۶ تا قرص ميخوردم حالا از اين هفته روزي ۵ تا قرص ميخورم ) تا انشالله بعد از يك ماه و نيم يواش يواش كلن قطع بشه كورتنم . ![]()
بعد از آزمايشگاه هم رفتم مطب دكترم . معاينه ام كرد ( آخه هم خيلي وقت بود نديده بودم و هم يه سري علائم مشكوك داشتم . هم خب الان دو سه هفته اي مشه كه داروم قطع شده
)
همه چيز اكي بود
. گفت "ديگه ريسك نميكنه و بعد از مشاوره با دكتر صحراييان و دكتر لطفي به اين نتيجه رسيده ان كه ديگه نندازنم سره آمپول ."
گفتم " يعني چي؟ پس چيكار ميكنيم؟"![]()
گفت" ميندازيمت سره قرص. "![]()
كپ كردم
. گفتم كدوم قرص؟
يعني وايستم تا قرصايه جديد وارد اروپا شن و بعد كلي صب كنم تا وارد ايران شن؟ تويه اين مدت چيكار كنم؟
"
گفت " نه . ميبريمت رويه قرص ....(اسمش يادم رفت) كه ضعيف شده همون داروييه كه قراره بياد اروپا
. تفاوتش اينه كه اون قرص رو ۳ ماهي ۵ دونه ميخورن . اين كه ميخوايم بت بديم روزي يكيه.
"
خوشحال شدم
. بعد تند گفت " البته فعلن بت نميدم
. هموگلوبينت بايد بياد بالايه ۱۰ "
امروز روز خوبي بود
. جدا از خودم و وضعم .
يه دوست ام اسي گل پيدا كردم و قرار شد حضورشو اين طرفا پررنگ ببينم و دعوتش كردم تا به جمع بروبچ ام اس سنتر اضافه شه ![]()
كلن ديدن آدمايه تازه برام نشاط بخشه . بخصوص اگه ...![]()
خلاصه كه اينجوريا بود امروز![]()
فردا امتحان فيزيك دارم . از ۸ فصل . آكه آكم . هنوز حتي راج بش فك نكرده ام . ![]()
ديگه برم كمي برسم به داد درسام
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز من خيلي تنهام
پوششم نست به ۴،۳ روز گذشته دستخوش تغييرات زيادي شده
امروز تيپم سراسر آبيه . بلوز و شلوار و لاك آبي با گردنبند فيروزه اي، همه و همه باعث شده ان وقتي نگام ميكني ياد زمستون بيوفتي
روز آرامي رو پشت سر گذاشته ام .
به كاراي شخصيم رسيدم و سعي كردم تا جايي كه بشه به كاراي عقب افتاده ام سر و سامون بدم
ميدوني يكي از بدترين اتفاقايي كه ممكنه برايه يه آدم بيوفته چيه؟
اينه كه دلش بحاله خودش بسوزه و غصه خودشو بخوره.
چند وقته (۶ ماهي ميشه) كه به دلايلي گريبانم رو گرفته و بدجوري دارم باهاش دست و پنجه نرم ميكنم .
ولي گاهي واقعا در مقابل اين حس گه كم ميارم و با وجود تمام انري مثبتي كه به سمت خودم ساطع ميكنم نهايتا اون پيروز ميشه
مثه همين ۲ ،۳ روزه اخير كه البته علت اصليشم برميگرده به همين تغييرات هورمونيه بدنم كه به رسم ماهيت جنسيم ماهي يه بار سراغم مياد .
دلم گرفته خيلي . از صب چشام هي پر از اشك ميشن و زور ميزنم جلوي سرازير شدنشون رو بگيرم .
توي اينجور مواقع خوبه با كسي حرف بزني و خودتو تخليه كني و احيانن گريه كني و چه ميدونم از اين مزخرفات .
من ولي اصلن دلم نميخواد كسي رو دخالت بدم و تويه احساساتم شريك كنم . ترجيح ميدم بذارم تا به مرور زمان اين دوره هم بگذره و اين حالت فروكش كنه .
هرچند ميدونم اين قضيه تازه اولشه و سرپوش گذاشتن فقط ماجرا رو وخيم تر ميكنه .
امروز من خيلي تنهام
رفتم سينما
ساعت ۹:۳۰ رفتم آزمايشگاه و بعدش كمي تويه خيابون پياده روي كردم .
ساعت طرفاي ۱۲ بود يهو به سرم زد بريم سينما
. مامان گفت ساعت ۲ تا ۴ ميتونم بات بيام . منم سه سوته تلفن زدم هماهنگ كردم و خلاصه ۶ نفري ( من و مامان و نوشين و مهسا و دو تا دختر خاله ام ) با هم رفتيم سينما . فيلم كتاب قانون![]()
قسمت جالب اينجا بود كه اول نوشين دره كيفشو وا كرد ديدم كلي تخمه تعارف كرد
. بعد يكي از دختر خاله هام چيپس و پفك توزيع كرد
. بعد اون يكي كلي لواشك و كاكائو داد
. بعد ديدم مامي هم از تويه كيفش ويفر كاكائويي درآورد
(بچه مثبته ديگه
). كفم بريد![]()
![]()
. حساب كردم فقط ۲ ساعت و نيم وقت ميخام كه اينهمه چيز رو بخورم
. مدت فيلم كوتا بود.![]()
بعد از فيلم هم من خودم كلاس داشتم . سره كلاس تمام وقت خميازه ميكشيدم
و فك كنم اساسي به معلمم موج خواب منتقل كردم
. چون آخراش چشاش قرمز شده بود و هي همه چيزو اشتباه مينوشت![]()
بعدشم رسيدم خونه . لباسامو عوض كردم رفتم مهموني . ![]()
روز خوبي بود . ولي عالي هم نبود . ![]()
مهمونه ماهيانه ام در راهه و خب همين كمي كسلم كرده . هرچند دارم تلاش ميكنم خيلي بش رو ندم
. يه نمه فكره امتحان فيزيك يكشنبه ام ذهنمو درگير كرده و تويه كوچكترين فرصتها سعي ميكنم يه گريزي بندازم به حجم سنگين درساي نخونده ام
.
آها يه چيزي
. اون قضيه سفر بود كه بهتون گفتم؟ قرار شد من پنجشنبه شب به اين گروه ۱۱ نفره بپيوندم و شده ۲۴ ساعتم شده ولي برم
. بليطش رو هم رفتم امروز گرفتم
. تا ببينم خدا چي ميخاد . من كه دلمو بدجوري صابون زده ام . ![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همه چی تکمیل بود ...
دلمو زدم به دريا و رفتم پشت بوم . باد داشت ميبرد منو
. يه باد خفن . همه شهر ميلرزيد . صدايه باد مثه صدايه رگبار گلوله ميپيچيد تويه گوشم . مامان اولش بام اومد كه خيره سرمون با هم قدم بزنيم . چند دقيقه بعد گفت "من ديگه دارم ميترسم . ميرم تو هم زياد نمون .
"
خلاصه مامان رفت . من ولي يه ساعت تويه باد قدم زدم
. موهامو وا كردم و اجازه دادم باد هرجور كه دلش ميخواد برقصوندشون
و خودم با صدايه بلند شروع كردم آواز خوندن .
" خيلي وقته ديگه بارون نزده .
رنگ عشق به اين خيابون نزده
خيلي وقته ابري پرپر نشده
دل آسمون سبكتر نشده
...."
بعد سرمو بلند كردم گفتم "خدايا بيا يه مردونگي كن و امشب درايه رحمتت رو به رومون وا كن
. باور كن دلم پر پر ميزنه واسه يه قطره آبي كه بچكه بياد از آسمون پايين
. "
خلاصه بعد از يه ساعت برگشتم خونه . ساعت حدوداي ۱۰ شب بود كه عزم خواب كردم . همونطور كه گفتم شب قبلش همه اش ۲ ساعت خوابيده بودم و بيخوابي بدجوري بم فشار آورده بود .
نميدونم چقدر خواب بودم كه با صدايه مهيب آسمون از جا پريدم
. باور كردني نبود
. آسمون شيهه ميكشيد . نعره ميزد . زجه ميزد . ميغريد و همه اهالي شهر رو ميلرزوند . ساعت ۱۲:۳۰ بود . بدو بدو رفتم تويه بالكن . از اون بارونايه وحشي و معروف اهواز بود . البته بارون كه نميشد گفت . چاك آسمون وا شده بود و شر شر آب بود كه ميريخت پايين
.از شدت خوشحالي نميدونستم بايد چيكار كنم. قطرات كج ميزدن و من خودم رو در معرضشون قرار داده بودم . خيس تليس شده بودم ![]()
ديشب فك نكنم كسي تويه اين شهر بود كه از صدايه رعد و برقا و بورون خوابش برده بود
. رسما شهر رفت زيره آب
. داداشم ميگه "هيچيمون مثه آدم نيس . خدا هم مثه بقيه خلق الله رو سرمون بارونو نميباره .
"
خلاصه تا ساعت ۲:۳۰ كه آسمون با سر و صدايه بسيار خودنمايي كرد . بعدشم تا ساعت ۴ كه بنده بيدار بودم داشت ميباريد . ![]()
البته امروز تقريبا بطور پيوسته آروم و ريز تا ساعتای ۴ بعد از ظهر نم نم بود . (حالا يه دقايقي بند ميومد ولي غالبن داشت آروم میزد)
از ديشب دمايه هوا بنظر ميرسه ۷ يا ۸ درجه پايينتر اومده . جون ميده واسه پيادهروي و عشق و حال . تا دلتون بخواد همه جا تميز و همه رنگا خوشگل و شفافن
. آدما سره حال و خوشحال به نظر ميرسن و خب فكر ميكنم دلايل آدم برايه داشتن روزي خوب و لذتبخش تكميلن![]()
امروز روز خوبی داشتم ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بخند تا دنیا به روت بخنده
کچلم کردن![]()
منم نا مردی نمیکنم تا میتونم آب میخورم و با اجازه اتون تا میتونم میرم دستشویی . ![]()
دیشب سره جمع ۲ ساعت خوابیدم یا نخوابیدم . همش تویه تردد بودم دستشویی بودم
. طرفایه ساعت ۴ دیگه گریه ام گرفته بود . ![]()
میخواستم جامو بندازم درب توالت بخوابم![]()
آخرین بار که نیگا ساعت کردم ۴:۱۵ بود .![]()
ساعت ۶ هم که بیدار شدم خیره سرم روونه دانشگاه شدم . ![]()
صورتم پف کرده بود و چشام از هم وا نمیشد . تمام مدت سره کلاس منگ بودم . بعد از کلاس اول خواستم برم تریا نسکافه بخورم دیدم اصن حسش نیس . بیخیال شدم . جون کندم تا کلاس ریاضی هم تموم شد .
آخرشم استاد بهم یه کادوی توپ داد
تاریخ امتحان میان ترم رو گذاشته ان دقیقا روزی که من برنامه سفر دارم . اول گفتن ۵ امه امتحان . بعد گفتن ممکنه ۱۲ ام باشه . منم خوش خیال واسه ۱۹ ام برنامه چیدم . حالا امتحان افتاده ۱۹ ام . ![]()
اونم چی؟ سفری که دو ساله واسه رفتنش بال بال میزنم . حالا هم کلی آدم از نقاط مختلف ایران هماهنگ کرده ان با هم اونجا باشیم . بعد یهو ...![]()
رفتم پیشش گفتم "اگه نیام چی میشه؟" گفت" ۸ نمره پایانی پر
" . گفتم "بخدا مشکل دارم" . گفت "دست من نیست . اگه امتحان خودم بود برات کاری میکردم . ولی الان هماهنگه و آموزش کنترل میکنه و غایب باشی ۰ برات رد میشه ."![]()
دیدم اصن در وضعی نیستم که بمونم تا ساعت ۲ تویه دانشگاه . تاکسی گرفتم و روونه خونه شدم . داشتم میمردم از گشنگی ( صبحونه هم حتی نخورده بودم)![]()
کسی خونه نبود . نفهمیدم چطور ولو شدم رویه تخت که با صدایه مامان از جام پریدم که گفت "آنی مامان ساعت ۱ و ربعه . مگه ۲ کلاس نداری؟ بیا ناهار حاظره
"
خواب رو بیخیال شدم و به عشق خوردن یه ناهار خوشمزه رفتم بیرون
. اول سالاد خوشمزه و رنگاوارنگ رو که دیدم کلی ذوق کردم
. با اشتها سالاد خوردم . بعد منتظر غذا شدم . وای مامی غذا رو که گذاشت جلوم آه از نهادم بلند شد![]()
. ماهی![]()
اول رومو کلی ترش کردم
. بعد گفتم بیخیال . بخور دیگه . ![]()
بجون خودم ماهی بودنش به کنار . نمیدونم چه حکمتی بود که امرو انقدر بدمزه و خشک بود ماهی
. با هر زوری بود چپوندمش تویه حلقومم و تند آماده شدم . تاکسی گرفتم و روونه دانشگاه شدم . بازم از شانسم یه راننده هالو به تورم خورده بود
. هرچی بش میگفتم ۴ ساعت بعد میفهمید . خودم دیرم شده بود اونم تا دلتون بخواد منو گردوند
. قیافه امم که دیدن داشت . با صد من عسل قابل خوردن نبودم .![]()
در دانشکده پیاده شدم . سلانه سلانه پله ها رو طی کردم و رفتم کنار مهسا نشستم .
اونم روز جالبی رو پشت سر گذاشته بود
. مانتوش جر خورده بود
. امتحان فیزیک داشت ( از ۸ فصل ) در حالیکه شب قبل هیچی نخونده بود وقتشو گذاشته بود پایه کتاب آیین نامه . صبح هم یه فجعه ای بدتر از مال من براش پیش اومده بود
و خلاصه به قول خودش شک روحی بهش وارد شده بود و آیین نامه رو رد شده بود![]()
دو تامون مثه پت و مت نشسته بودیم و از قشنگیای روزمون میگفتیم که استاد اومد.![]()
۴۵ دقیقه اول خیلی بیحوصله بود . استادی که همه اش موج مثبته و انرژی امروز حوصله سوالایه بچه ها رو نداشت و چندین بار به بچه ها در جواب سوالشون گفت این مشکل خودته
. من حوصله ندارم تک تک بیام اینا رو حالیتون کنم . ![]()
وسط مطایه کلاس بود که یه نیگا به خودم انداختم و گفتم " آنی حداقل موج مثبت ساطع نمیکنی موج منفی نفرست
. خب هرکی قیافه تو رو ببینه براش کافیه تا بشه برج زهره مار . یه نمه به لبات قوس بده ( زورکی ) که حداقل ادا لبخند رو درآورده باشی
. به جون خودت اونوقت قیافه ات خیلی باحال میشه . هر کی ببیندت میفهمه داری زور میزنی بخندی خنده اش میگیره
. "
آقا من اینو گفتم . ۵ دقیقه بعدش استاد شد همونی که بود
. نه یه چیزی اونورتر
. اصن کلاس بقیه اش همه اش خنده و شادی شد
.
به خودم شک کردم
. به مهیا گفتم " ببینم این حسه منه یا واقعا جوه کلاس عوض شده؟
" در حاله خنده گفت
" نه بابا ! اول کلاس که خیلی بد شروع شد . الان خوب شده "![]()
بعد از کلاس هم دوباره آژانس گرفتم . منتظر آژانس تویه محوطه دانشکده قدم زدم و سعی کردم فک کنم به اینکه چقد هوا خوبه و چقدر دانشکده محیط دلچسبی داره
(خیلی سعی کردما! فک نکن ساده بود با اون حاله من به این چیزا فک کردن). تاکسی اومد . این راننده ۲ روز پیش هم منو رسونده بود خونه . سرخط آدرس رو نگفته خودش یه سوته رسوندم دمه در . ![]()
![]()
تویه راه به این فکر کردم بد نگفته ان قدیمیا که بخند تا دنیا به روت بخنده ها!![]()
چه میکنه این موج مثبت . ![]()
خسته ام ولی با تمام قوا سعی میکنم اگه موج مثبت هم نمیدم حداقل از نوع منفیش رو ساطع نکنم .
هیچ غلطی هم نمیکنم . فقط سعی میکنم لبخند بزنم . به این باور رسیده ام حتی زورکی ظاهر خوب رو به نمایش گذاشتن روزه آدم رو تغییر میده ![]()
الانم هوا یه باده خنک و وحشتناکه . دعا میکنم بارون بیاد . خیلی میچسبه آدم تویه این هوا بره بیرون قدم بزنه . به سرم زده برم پشت بوم و با لباس راحت و بدون مانتو روسری یه چند ساعت بگردم واس خودم . ![]()
بش فک میکنم
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سراسر عشق ...
امروز سراپايه من عشق بود و لطافت![]()
![]()
دم دمايه غروب رفتم تويه بالكن نشستم رويه لبه و حدود دو ساعت موزيك گوش دادم و به افق و نماي دور دست و رودخونه و درختا و آدما و ماشينا و خيابونا خيره شدم . ![]()
فك كردم![]()
حس كردم
. عشق ورزيدم![]()
امروز من سراسر عشق بودم و لطافت
. عشق و لطافتي كه سرتاپاي وجودم رو فرا گرفته بود و از تك تك ذارت وجوديم ميباريد![]()
از نگاهم . زبانم . لبخندم . فكرم . پوستم . بدنم و ....![]()
امزوز بار عاطفي وجود من خيلي بالا بود![]()
اين بار عاطفي و احساسي زماني به نقطه عطف خودش رسيد كه فيلم محبوب و مورد علاقه من با عشق و محبت و صميميت و دوست داشتن به پايان رسيد
و من از تهه دل داد زدم "اي ول
. به اين ميگن فيلم
.دمشون گرم . "
امروز من سراپا عشقم.![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
3 ماه دو درش كردم اينم روش
از جام بلند ميشم . يه كش و قوص حسابي ميدم به هيكلم . ![]()
تا ساعت ۵:۴۵ كارامو ميدم
. يه ليوان شير ميخورم
. آماده و حاضر بي سرو صدا از خونه ميام بيرون
. هوا هنوز تاريك تاريكه . باد خنكي مياد . راه ميوفتم به سمت آموزشگاه . قدم ميزنم و با خودم فك ميكنم "چه حالي ميده يكي بياد بدزددم
". خنده ام ميگيره و در جواب به خودم ميگم" هيچ دزدي اينقدر آيكيوش نميرسه كه ممكنه تويه تاريكيه صبح هم دختري تنها تويه خيابونا پرسه بزنه
."
ساعت نزديك به ۶ شده . ميرسم آموزشگاه . اسمم رو رويه برگه اي كه رويه در چسبيده مينويسم كه نوبتم حفظ بشه .
ميشينم رويه يه صندلي و كتاب آيين نامه رو كه صبح تويه تاريكي انداخته ام تويه كيفم در ميارم . احتمالن يه ساعتي وقت دارم . ![]()
خيلي وقته لاشو هم باز نكرده ام . تند تند سعي ميكنم مطالب مهم رو گزينش كنم و بخاطر بسپارم
ساعت ۷:۴۵ صبحه . هوا روشن شده و مسئول آموزشگاه داره يكي يكي اسامي رو ميخونه كه بريم امتحان بديم . تويه اين دو ساعت يك سوم كتاب رو ديد زده ام . بقيه اش رو هم بيخيال شده ام
. با خودم فكر كرده ام من كه ۳ ماه اممتحان دادن رو دو در كرده ام . نهايتش اينه كه مردود ميشم . بشم . چه فرقي داده . ميتونم تصور كنم اصلن نيومده ام
.
اسمم رو ميخونن . ميرم تويه كلاس و در كنار ۳۹ نفر ديگه ميشينم تا برگه ها توزيع شن
ساعت ۸ صبحه . سرهنگ ميگه ۳۰ تا سواله . ۲۰ دقيقه وقت دارين . تا ۴ تا غلط قبولين.![]()
سوالا رو نگاه ميكنم و تند تند جواب ميدم![]()
ساعت ۸:۷ دقيقه اس. كامل جواب داده ام . سرهنگ ميگه ۳ دقيقه وقت دارين . با خودم فك ميكنم . مگه نگفت وقتش ۲۰ دققه اس؟
چرا يه شد ۱۰ دقيقه؟
چه دقيق هم گقت ۳ دقيقه وقت دارين . فك كنم كرنومنت داره
.
برگه رو برميگردونم و سعي ميكنم تويه ۳ دقيقه باقي مونده يه دور ديگه سوالا رو بررسي كنم
.
ساعت ۸:۱۰ دقيقه اس . برگه ها رو ميگيرن . تويه ۳ دقيقه اضافي خوشبختانه ۳ تا از سوالا رو كه اشتباه زده بود با تيپكس پاك كردم و درستشون كردم![]()
ساعت ۸:۳۰ دقيقه اس . برگه هاي آقايون كاملن تصيح شده . همه مردود
.( آقايون ۲۷ نفر بودن )
ساعت ۸:۳۴ دقيقه اس . اولين خانم هم مردود شد
. برگه دومين نفر درحال تصيحه .
۸:۳۵ دقيقه اس . اسمم رو صدا ميزنه سرهنگ . كپ ميكنم
. تويه كلاس همهمه ميشه . دستمو بالا ميگيرم . بم ميگه بيا دخترم . صدا ها رو ميشنوم پشت سرم كه همه ميگن "ايول . بالاخره يكي قبول شد
". با افتخار ا جام بلند ميشم
و ميرم به سمت سرهنگ كه پشت ميز داره برگه ها رو صحيح ميكنه. صداها پشت سرم اوج ميگيرن .
۸:۳۶ دقيقه اس . سرهنگ برگه رو ميگيره جلوم . رويه قسمتايه تيپكس خورده اشاره ميكنه . تند ميگم "ببخشيد نميدونستم نميشه از غلطگير استفاده كنم
" . نگام ميكنه . سرشو تكون ميده ميگه" اولش درست زده بوديشون . الان اشتباهشون كردي
"
۸:۳۷ دقيقه اس . آه از نهاد همه بلند شده
. سرخورده و ناكام برميگردم سره جام
. با ۵ تا اشتباه ( كه ۳ تاشونو خودم با دستايه خودم در دقايق آخر غلط كردم) رد ميشم
۸:۵۰ تنها دو نفر از ۴۰ نفر قبول ميشن .
۸:۵۵ تويه راه خونه ام و دارم از تهه دلم ميخندم![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چقدر خوبه بدون حاشیه و مقدمه یه تصمیم رو عملی کنیم ...
خیلی وقتا همین مقدمات و حواشی ناشی از تصمیماتی که کلی بابتشون برنامه ریزی میکنی و تویه ذهنت شکل میدی برات مشکل ساز میشن و نمیذارن لدت عملی کردنه تصمیمتو اونجور که میتونی و بایدبچشی
مثال میزنم .![]()
قرار میذاری با کسی بری جایی . از دو هفته قبل فک میکنی چی بپیوشم
؟ چطور باشم؟ چطور رفتار کنم؟ کجا برم؟ و ....
بعد تویه دو هفته تماما فکرت میره سمت اون موضوع
. ممکنه هزار بار تغییره عقیده بدی . هزار بار فک کنی نه اگه اینطوری بکنم بهتره . ![]()
![]()
بعد از دو هفته وقتی میرسی به زمان قرار یا تصمیمتو گرفتی یا پریشون و سردر گم دنبال انتخاب یکی از کاندیدا هایی.
اگه تصمیم نگرفته باشی که دمه آخر کلی هول میکنی و دقیقه نودی یه چیزی از توش در میاری که خیلی احتمال میره بعدها به خودت بگی کاش فلان میکردم
. اگرم تصمیم گرفته باشی که بازم در لحظه آخر هی دنبال ایراد و اشکال و چه میدونم راهی برایه بهتر بودن میگردی
.
بعدم سره قرار تمامه وقت ذهنت تویه حاشیه اس که چه جوری باشی و چیکار کنی که همه این برنامه هات درست اجرا شن یا مثن یه دفعه کاری نکنی که تویه محاسباتت نبوده باشه و ...![]()
اینا اصلن بد نیست
. فقط گاهی همونجور که گفتم یه سری لذت ها رو از آدم میگیره
خوبه گاهی سریع و بدون مقدمه در مقابل اولین پیشنهاد سر فرود بیاری و راحت و بدون تشریفات (همونجور که هستی) ظاهر بشی و اجازه بدی ( به خودت و طرفت ) دقایق و ساعات بدون تکلف و خودمونی ای رو بچشین
.
اینجور وقتی روزت تموم میشه و بهش نگا میکنی احساس رضایت و سبکی میکنی . هم آرامشتو برهم نزدی هم تونستی لدتتو ببری.
ممنونم بازم بابته پیشنهاده ناگهانیت . بهم اساسی حال داد ![]()
پیوست: اهواز یعنی اینقدر دوره ؟ ![]()
چرا تا میگم اهواز همه کپ میکنن؟![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پف کرده ام
فک کنم چون خیلی پایه کامپیوتر بوده ام و بعلاوه خواب کمی داشته ام تویه ۲۴ ساعت گذشته![]()
روزه خوبی رو پشت سر گذاشتم . یه روزه پرخنده.![]()
بابا ناهار درست کرد . چه ناهاری. ![]()
![]()
داداشم و من فقط نشسته بودیم دلامونو گرفته بودیم که داشت میترکید
خداییش این مردا رو میدون بدن بهشون یه سری استعداد هایه نهفته همچین ور میقلمبه ازشون . ![]()
بهرحال انقدر خندیدیم که سیر شدیم . ![]()
(قصه اش طولانی بود . هر کاری کردم نتونستم ماجرا رو جوری که از ارزشش کم نشه بنویسم . ببخشید .شما همینطور که میخوندیم الکی بخندین دلم نسوزه![]()
)
مامان بعد از ظهر اومد . تا دیدم گفت" آنی باد کردیا !
"
وحشت کردم اولش
. تند رفتم سره وزنه . گفتم" مامان بخدا از وقتی رفتی وزنم اضافه نشده
"
گفت " نه . معلومه ماله کورتنه . همه اش پفه![]()
"
خنده ام گرفت
. فکر کن آدم پف پفی باشه .یاده اسفنج افتادم ![]()
امشب هم اپرکس تزریق دارم . به مامان میگم " عجب داروییه ها
! از وقتی تزریقش میکنم تا ۴۸ ساعته بعد نا خود آگاه نیشم بازه
. "
سریع میگه" تو همینجوریشم بدونه اپرکس ناخودآگاه و خودآگاه نیشت بازه
. کیه که نیشت بسته باشه؟
"
آقا یه چیزی . من خستگیم در رفت
. فک کنم حتی نوشتن راجع به این اپرکس هم بهم نیرویه دو چندان میده
. بد نیس اگه یکی راجع به این موضوع تحقیق انجام بده ها!
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعضی وقا انگار روزا و دقایقه آدمن
هر جا ميرم ميبينم بحث از ازدواجه و ام اس يا حالا هر ناتواني و بظاهر محدوديت ديگه . ![]()
تويه فيلم شمس العماره (تنها فيلم اين رسانه ميلي كه دوسش دارم حسابي) هم خواستگار آخر ليلا (فرهاد) اين قضيه ي بيماري و ازدواج رو پيش كشيد .
تنها تويه اين دو هفته بيش از ۲۰ تا پست و تاپيك راجع به اين موضوع خونده ام
. با مزه اس نه؟![]()
خلاصه که فکرمان مشغول شده اس حسابی![]()
آقا چه حالی میده مامان نباشه ها
! نیس من بدنم چیزایه مقوی میخواد
. بابامم که اصولن میخواد سنگ تموم بذار. جاتون خالی ظهر یه صفا سیتی ای راه انداختیم تویه بالکن خونه که بیا و ببین جگر و مخلفات و از این حرفا
. داداشم میگفت" از قوانین این صفا سیتی اینه که الان اگه صدا مامانو شنیدین باید سه سوته همه این بساط رو جمع کنیم![]()
".
کلن بعضی وقا انگار روزا و دقایقه آدمن . شایدم این برمیگرده به خوده آدم و حسش در اون روزها و دقایق![]()
بطوره مثال امروز بعد از ظهر . ساعت ۵ بود رفتم کلاس داشتم جایی. هوا حسابی دلچسب بود و میطلبید تویه راه همینجور که ماشین با سرعت میره یه آهنگ خوشگل پخش بشه
از اسپیکرایه ماشین که به لطف سلیقه راننده این مهم به انجام رسید
و من تمام طول راه غرق در اشعار و ملودی آهنگ چشامو بستمو اجازه دادم باد خنک بوزه به صورتم . ![]()
از کلاس هم که اومدم بیرون و منتظره آژانس بودم بیان دنبالم بطرزه قشنگی ماشینایه خوشگل خوشگل با آهنگایه خوشگل خوشگلتر از روبروم رد میشدن
و بدجوری داغ بی آهنگ موندم رو تویه دلم تازه کردن
. ( قابل توجه بعضیا !
) >>> آقا من آهنگ باحال و پرانرژی و توپ جدید میخوام.![]()
امشب فست فود پارتي نداشتيم ( بابا خونه بود . )بجاش بابا ظاهرا برايه فردا برنامه ها داره . حالا عرض ميكنم خدمتتون بعدن![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
محدودیت غذایی برداشته شد
پریشب بالاخره مجوزه خوردن همه چیز رو دریافت کردم
( البته خودم تویه خوردن نمک نهایت وسواس رو بخرج میدم
.)
دیروزم مامان رفت تهران . شب خیلی دیر رسیدم خونه . حدودا ۹ ساعتی میشد چیزی نخورده بودم و بدجوری داشتم میمردم از گشنگی
.
دل رو زدم به دریا و تلفنی کلی چک و چونه زدم با مامان که بذاره غذا از بیرون بگیرم
. اولش کلی دعوا کرد که "بذار دو روز بگذره بعد
. بدنت الان چیزه سالم و مقوی میخواد
و ..." . منم قبول کردما
. ولی داداشم طبق معمول گوشیو گرفت و سه سوته مخ مامانو زد
.
جاتون خالی کلی سیب زمینی سفارش دادم
و یه چیز برگر
. سیب زمینیا رو با لذت بلعیدم
( انگار که اصن به عمرم سیب زمینی نخورده بودم
) بعد نوبت چیزبرگر شد . با اجازه اتون یک سومش رو هم کامل نخوردم ( حرص بیجا زدم
) . داداشم ترنیبه باقیشو داد
.
امروزم از بیرون رسیدم . دیدم فرصت غنیمته در یه تصمیم ناگهانی دوباره غذا از بیرون گرفتم
. شانس آوردم بابا خونه نبود وگرنه ...![]()
وقتی هم رسید هی پرسید "غذا خوردی؟ درست خوردی؟ بدنت الان نیاز به پروتئین داره
. درحال سوخت و سازه و ..." منم بدونه اینکه بگم چی خورده ام هی گفتم " آره بابا
. کلی خوردم .خیالت تخت دارم میترکم
"
خلاصه که اگه دیدین خبری ازم نیست بدونید کار از کجا خرابه
. نیس فقط ماهی یه بار (اونم تازه اگه بشه ) فست فود میخورم ![]()
پیوست: تا اطلاع ثانوی برایه جبران کم خونیم تزریق یه آمپول میزنم ( سه بار در هفته ) به اسم اپرکس اگه اشنبا نکنم . بعد جالبه که بعد از نریقش حسابی شنگول میشم.![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مختصر و مفید
۱) سره حالم![]()
۲) خوشحالم![]()
۳) کلی امیدوارم![]()
۴) عاشق دنیا شده ام![]()
۵) به طرزه شگفت آوری خوش اخلاقم ![]()
![]()
۶)میو میو شده ام خلاصه![]()
* نگو چقدر ملونه این دختر
. نیست قلب پاک و صاف و ساده ای دارم
. واس خاطره همینه اینقدر زود مشکلات و ناراحتی ها رو کنار میزنم میشم آنیه خوشپال![]()
![]()
تویه ۲۴ ساعت گذشته چیزی کمتر از ۳ ساعت خوابیده ام واسه همین امیدوارم امشب کورتن خیلی حرفی واسه زدن نداشته باشه و بتونم راحت بخوابم![]()
پیوست ۱ : د آخه اگه میخواستم اسم مخاطب پست قبل رو لو بدم که این مدلی نمینوشتم
. بعدم مخاطب این پست هر کسی میتونه باشه . من که از اولش گفتم هر ام اسی ای جاش باشه همین جوریم .
پیوست ۲ : الان خسته ام . فردا میشینم نظراتتونو یکی یکی بررسی میکنم و جوابتونو میدم . ![]()
پیوست ۳ : تو رو خدا تا جایی که میشه نظره خصوصی نذارین برام
. بابا جان قالبه وبم مشکل داره . نمیتونم نظر تایید کنم. ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ام اس يه زنجيره محكمه كه ...
فكر كردم با خودم كه اگه كسه ديگه اي جايه تو بود باز هم همين جور بودم؟ همينجور پريشون و دلواپس دوره خودم ميچرخيدم؟ فك كردم اصن مگه من تو رو چند وقته و تا چه حد چقدر ميشناسمت؟اصن ميشناسمت؟
فك كردم چند باره ديگه اين مدلي بوده ام؟ ياد تمام لحظاتي افتادم كه تويه اين ۳،۴ سال وقتي ميخوندم يكي از بچه ها تويه بحرانه يا ميفهميدم حال مساعدي نداره چقدر دلوواپس ميشده ام و خداييش تا زمانيكه خبره خوبي ازش به دستم نميرسيد تويه فكرش بودم .
ميدوني؟ به يه نتيجه اي رسيده ام. البته نميدونم اين ماجرا چقدر عموميت داره . فقط واسه منه يا همه ما ام اسيها اين مدلي ايم؟ يا شايد همه اونايي كه به هر بهانه اي يه مارك و برند خاص ميخوره رويه پيشونيشون اين مدلين!
به اين نتيجه رسيده ام كه ام اس يه زنجيره خيلي قوي و قدرتمنده كه عجيب ما ام اسي ها رو بهم ربط داده . بدونه اينكه هم رو بشناسيم يا ببينيم بهم گره خورده ايم و برايه هم حسابي مهم شده ايم . شايد چون از جنس هميم و خيلي خوب هم رو ميفهميم . حالا يكم يشتر يا كمتر .
يادته وقتي ديدمت بت گفتم رفتارت جوريه كه اصلن آدم حس نميكنه باره اوله كه ميبيندت؟ يه جورايي خيلي آشنايي؟ خواستم بگم فك كنم شايد اين هم مربوط بشه به همون خصوصيات مشترك .
ميدونم عصبي هستي الان . حالت گرفته و بدجوري از زمين و زمان شاكي اي . ميدونم خيلي داري سعي ميكني بيتوجه باشي و بگي گوره بابايه دنيا و بيخيال ولي تهه دلت آشوبه و نميخواي اين آشوب رو به بقيه منتقل كني تا يه وقت آب تويه دلشون تكون نخوره .
ميخوام بگم اين دوره هم ميگذره . همه مون ميدونيم ميگذره . حالا يكم زود يا يكم دير . يكم سخت يا يكم آسونتر . مهم گذريه كه ما مكنيم . گذري كه ميتونه همراه با آسيبهايه جدي باشه يا با حداقل ضرر طي بشه .
حالا نگي تو كه لالايي بلدي چرا واس خودت نميخوني . خب هميشه واس بقيه لالايي خوندن راحتتره . عوضش واقعا دركت ميكنم .
ميخوام بگم مراقب خودت باش . من همچنان منتظره خبرايه خوبتم .
آنارام باشي دوست من
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکم نگرانم
روز بدی نداشته ام تا اینجا درکل . ولی افکار منفی ای که از ساعت ۱۱ صبح ذهنم رو به خودش مشغول کرده بدجوری داره آزارم میده![]()
یکم نگرانم ![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه گزارش دیگه از اوضاع فعلیم
.
یعنی میدونید چیه؟ کم خونی شدید بدجوری بیحوصله و بیرمق و بیجونم کرده![]()
خیلی سریعتر از حده عادی خسته میشم . دو متر راه میرم به نفس نفس میوفتم و جونم به لبم میرسه . فوق العاده خوابالو شده ام و تقریبا تمامه روز تویه خلصه ام ( البته همه اش عذابه ها . چون نه خوابم میگیره نه میتونم هوشیاریه کاملی داشته باشم ) و خب بقیه هم میگن خیلی رنگ و رو رفته ام
.
دو هفته ای میشد که میخواستم اتاقم رو مرتب کنم . (از بعد از عقد دختر خاله ام ) و حتما میتونید تصور کنید تویه اتاقی که هزار تا دختر و خانوم توش رفت و آمد داشتن و پاتوقشون بوده برایه خودآرایی و اینا چه وضعیه
.
ولی واقعیتش اینه که اصلن نمیشد
. هرکاری میکردم توان مرتب کردنه اتاقم رو نداشتم
.
دیروز ولی دیگه حالم از خودم و حاله خودم بهم خورد
. سه روز بود حمام نرفته بودم و حسه فوق العاده بدی بم دست داده بود
.
تویه یک تصمیم انتحاری ( درست نوشتم؟ ) افتادم به جونه اتاقم
. نه که فک کنی مثه بلدوزر کار کردما ! نه . از ساعت ۲ تا ساعت ۶ یواش یواش اتاقمو کردم مثه گل
.
بعد رفتم حمام و لباس نو پوشیدم
.اومدم جلویه آینه و کمی به سر و وضعم رسیدم و یه آرایش ملیح ( همرنگ لباسم ) نشوندم رویه صورتم
.
بعد یه نیم ساعت دراز کشیدم رویه تختم و عمیق خوابیدم
.
از خواب که بلند شدم به خودم گفتم" آنی ! بطالت و خستگی دیگه بسه . یکم به خودت بیا . تا خودت نخوای هیچی عوض نمیشه . سعی کن و تلاش کن تا خوب بشی
"
نیم ساعت نشده بود که بابا تماس گرفت از سره کار و گفت جواب آزمایشات صبحم اومده ان . بالاخره کراتینینم رسید به ۲
. ( یعنی کلیه ام داره به حال عادی برمیگره ) و جایزه ام این بود که یه روز ( یعنی امروز ) دیگه لازم نبود برم آزمایش بدم
.
البته bun ام ( اوره خون) خیلی بالا رفته و رویه ۴۰ رسیده و هموگلوبین همچنان پایینه و داره سیره نزولیشو طی میکنه . >>>>> همه اش برمیگرده به مصرف کورتن.
این کمی کارمو سخت کرده . رژیم غذاییم کلی محدودیت داره فعلن .
نمک رو که به حداقل رسونده ام . ظاهرا باید از خوردن هر نوع گوشت ( چه سفید و چه قرمز) و حبوبات و لبنیات و خلاصه هر چیزه پروتئین دار به شدت پرهیز کنم . و خب درواقع چیزه زیادی واسه خوردن باقی نمیمونه . ( داداشم میخنده میگه آنی چند دونه برنج برایه ناهار و یه کف دست نون با روغن واسه شام غذایه مقوی و سالمیه برایه تو . خیلی هم بخوایم اشرافی بت غذا بدیم یه سیب زمینی پخته هم میذاریم کنار بشقابت
)
امروز هم از صبح رفتم پیش یه فوق تخصص خون .( فک کنم خون بود ). اونم برام کلی آزمایش نوشت و کلی دارو داد و باز کلی رایزنی صورت گرفت که دارو ها برام مشکلی پیش نیارن .
ظاهرا فعلن قضیه تزریق خون منتفیه ( بخاطره ام اس ) و باید از طریق داروهایه جانبی هموگلوبینم برگرده سره جاش.
دکتر گفت تحرک زیاد نکن
. راه زیاد نرو
. خودتو خسته نکن
( غیره مستقیم استراحت مطلق
) که به قلبت فشار نیاد
.
درکل امروز از دیروز و دیروز از روزایه قبل حالم خیلی بهتر بود .![]()
بعد نوشت: دره اتاقم رو آروم باز میکنم و مثه دزدا تویه تاریکیه شب آسه آسه قدم برمیدارم و میرم سمته آشپزخونه. ساعت نزدیک به ۲ نیمه شبه و تقریبا ۲ ساعتی میشه تویه رختخواب دارم از گرسنگی غلت میزنم . دره یخچال رو باز میکنم و یه سرک میشم لابلایه کشو ها و ظرف و ظروفا . چیزی بابه میلم پیدا نمیکنم . برمیگردم و تویه نوره کمرنگ ماه رویه میز رو بررسی میکنم . با دیدنه جعبه خرما صدایه شکمم بلند میشه . نفسم رو حبس میکنم . خودشه . جعبه رو باز میکنم و یه خرما برمیدارم و با لذت میخورمش . خنده ام میگیره از تصوره صجنه ای که داره اتفاق میوفته
. یاده حرف مامان میوفتم که گفت :" آنی جدیدا خیلی لوس شدیا ! مثه زنایه حامله هی حوس یه چیزی میکنی و از یه چیزی حالت بهم میخوره . " فک کردم این دزدانه رفتن سره خوراکی ها هم خیلی شبیه زنایه حامله اس . چه کنیم دیگه . پیش میاد گاهی ![]()
![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روزایه قشنگین این روزا
وای که چقدر مزه میده آدم تویه این هوایه دلچسب تا لنگه ظهر بخوابه![]()
همه چیزم عکسه ملته ها ! مردم کورتن مصرف میکنن خواب از سرشون میپره و سره حال میشن من کورتن مصرف میکنم هی میخوابم
. کراتینینم همچنان داره کم میشه
و این کلی مایه ی خوشحالیه . هر چند هموگلوبینم هم خیلی کم شده و رسیده به ۶ ( درست میشه
) . مامان میگه "تو یه مرده متحرکی . باید بت خون تزریق کنن ". بش میگم" کجاشو دیدی؟ من تازه میخوام خودم برم خون بدم
". ( رو که نیست )
دیروز رفتم با مسئول آموزش گروهمون صحبت کنم و درباره غیبتام و اینکه احتمالا بعضی روزا و سره بعضی کلاسا نمیتوم بیام ( کلاسایه الکی رو نمیرم
) حرف بزنم که خانم مرخصی تشریف داشتن
. ولی خیالی نیست . درسش میکنم
.
هوا خیلی ماه شده ( اگه چشش نزنم ) . روزا روزایه قشنگین
. خوشحالم![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گزارش کلی از اوضاع فعلی
بالاخره بعد از ۵ روز با قطع دارو ها و مصرف کورتن دکترا تقریبا به تشخیص اصلی رسیدن
( چیزی که خودم از روز اول هی زدم تویه سرم و گفتم
)>>> ربیف هایه جدید به کلیه ام آسیب زده ان![]()
اسکنه کلیه ام نشون دهنده نارسایی حاده کلیوی بود . ( دو نوع نارسایی وجود داره . یکی مزمن و دیگری حاد . نارسایی هایه مزمن که معمولا همراهن با تغییر سایز کلیه نشون دهنده اینن که کلیه مدت طولانی ای درگیر بوده و نارسایی هایه حاد به این معنی هستن که کلیه به تازگی و بشکل حاد درگیره )
البته آزمایشات مشخص نمیکرد که چی شده و داره چه اتفاقی میوفته و کدوم قسمت بافت کلیه به چه شکلی درحاله تخریبه. تنها چیزی که دیده میشد بالا رفتن به سرعته کراتینین بود که همه رو نگران کرده بود و من اینو میتونستم تویه چشمایه پزشکا و پدر و مادرم به وضوح ببینم.![]()
امروز ولی آزمایشاتم رنگ تازه ای به خودشون گرفت . اگر خدا بخواد سیر پیشروی کراتینینم متوقف شده و امروز نسبت به دیروز ۲۴/۰ کاهش داشت
. بعلاوه بقیه ی آزمایشاتم هم نسبت به روزهایه قبل بهتر بوده ان . هرچند این بهبودی در مقابل تخریب روزایه پیش ناچیز بود ولی واسه هممون فوق العاده مهم بود . ![]()
دوز کورتنی که میگرفته ام از امشب ۳ برابر شده
. ظاهرا کورتن رو تنها برایه جلوگیری از حملات ام اس تجویز نکرده ان . اینجور که من فهمیده ام این افزایش دوز برایه ترمیم بافتهایه کلیه اس
.
دیروز که مامان میگفت رنگ و روتم وا شده ولی امروز حرفشو پس گرفت![]()
. درکل من الان خیلی خوشحالم . چون خوشحالی بقیه رو میبینم و فک میکنم یه مقدار از نگرانیشون کاسته شده . ![]()
تنها دو تا مشکل کوچولو هست .
بابا میگه فعلن نمیخواد بری دانشگاه . ( صبح هم نمیخواست بذاره بدم . تریپ بچه خر خونی درآوردم رفتم . دیدم خبری نیست برگشتم
) چون سیستم ایمنی بدنم بخاطره مصرف کورتن پایین اومده و خب آنفولانزا و بیماریهایه اینطوری خیلی شایعه و خیلی مهمه تویه این شرایط بدنم از این جور مرضا در امان بمونه . میگه برات مرخصی استعلاجی میگیرم . سوالم اینه . مرخصی استعلاجی شبه امتحان واسم نمره میشه؟![]()
دومین مشکل پف کردگی ها و اثرات بعد از مصرف کورتنه . اول که دوزش پایین بود مشکلی نبود . ولی حالا با این دوزه کورتن از اضافه وزن و تجمع آب تویه بافتهایه بدنم وحشت دارم
. بخدا من خیلی خوشحالم که این مدت بهر دلیلی وزن کم کرده ام
. نمیخوام دوباره همه اش برگرده![]()
دیگه که حال عمومیم اصلن با روزایه قبل قابله مقایسه نیست . هم پر انرژی ترم هم کمتر خسته میشم و در یک کلام فک میکنم اوضاع داره خوب پیش میره![]()
ممنون که به یادمین و همراهم هستین
. این همیاریتون دلگرمی فوق العاده خوبیه و این حس که تنها نیستی و دوستایی داری که میفهمنت و به فکرتن خیلی به آدم کمک میکنه![]()
دوستون دارم . خیلی زیاد![]()
![]()
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گزارشي كوتاه
اين دو روز به اندازه ي يك ماه اتفاق عجيب و تازه افتاده و هر لحظه اين شكلش عوض شده
فعلن همين قدر بگم روزانه دارم آزمايشاتم رو تكرار ميكنم . هر روز صبح پيش از صبحانه ميرم آزمايش خون . بعد از صبحانه آزمايش ادرار . بعدش سونوگرافي و دوباره تكرار و تكرار .
از ديروز كراتينينم خيلي بيشتر شده . آخرين آزمايش اعلام كرده كراتينينم رویه ۳ و خرده ايه . اين نشونه خوبي نيست . ظاهرا اگه همينجور بخواد بيشتر بشه بايد بستري شم . )
تويه اين ۲ ماه ۷ كيلو كاهش وزن داشته م . بخصوص از ۴ روزه پيش تا بحال ۲ كيلو كم كرده ام كه اينم اصلن خوب نيست .تمام داروهام قطع شده . حتي ربيف هم نميزنم . به جاش روزي ۲ تا قرص پردنيزولون (كورتن در دوز پايين ) ميگيرم .
امروز بايد برم واسه تكراره اسكن كليه ام . ظاهره كليه ام نرماله نرمال بوده تا حالا
. نميشه تشخيص قطعي داد . چون علائم شفاف نيستن . آزمايشات ميگن يه تخريب با سرعت زياد داره انجام ميشه تويه كليه ولي هنوز نتونسته ايم بطوره قطعي اثباتش كنيم.
ظاهرا دوزه بالايه مسكني كه ميگرفته ام ( ژلوفن و بروفن ) هم بينقش نبوده ان تويه تشديد و سرعت تخريب .
اميدوارم اين رونده مخرب هر چه سريعتر متوقف بشه و با قطع داروها و مصرف كورتن همه چي به حال اولش برگرده .
بازم معذرت بابته اينكه نگرانتون كرده ام
. واقعيتشو بخواين خودمم قاط زده ام اساسي . دقيقا نميدونم داره چي ميشه .
نميخوام هم خيلي برم تويه نخش و به خودم استرس وارد كنم . همه تلاشم رو ميكنم كه هر كاري كه بايد انجام بشه .نتيجه با من نيست.![]()
بقول يكي از دوستان "همیشه اتفاق به ظاهر بد واقعا بد نیست شاید شروع یه اتفاق خوب باشه" . ![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گریه
دلم میخواد گریه کنم .
فقط همین
هموگلوبينه 7/7 و كراتينينه 1/2
از پريروز مامان ميگه شنبه يا دو شنبه با هم ميريم اسكنه كليه .
امروز ظهر يهو يادش اومد از چهارشنبه نتايج آزمايش خون يكشنبه ام داده ميشه و نميدونم چي(احتمالا حسه مادري) باعث شد سريع سه سوته بره جوابو از آزمايشگاه بگيره . رنگش پريده بود وقتي در رو باز كردم از حالته قيافش فهميدم تويه اين آزمايشات كوفتي يه خبري هست![]()
ديدم بي حرف رفت پيش بابا و گفت" هموگلوبينش از دفعه قبل هم پايينتره . دفعه پيش ۹ و خرده اي بود حالا ۷/۷ . اراتينينش هم بالاس
"
واژه کراتيينن برام آشنا ود . دفعه قبل كه آزمايشاتم رو به دكترم نشون دادم گفته بود"کراتینینت كمي بالاس . نه اينكه غير استاندارد باشه ولي تويه رنجه بالاييه. عفونتي چيزي نداشتي اخيرا؟ كليه ات مشكلي نداره؟ سوشز ادراري چيزي نداري؟"
وقتي ديدم با شنيدن اسم كراتينين بابا رنگش قرمز شد
و سريع برگه ها رو از مامان گرفت و بررسيشون كرد و بعد بيصدا گذاشت رفت سره كار فهميدم ماجرا از كجا آب ميخوره .
رفتم تويه اتاقم و سعي كردم بيخيال جلوه بدم
. لحظه آخر اشك تويه چشايه مامان جمع شده بود . صدايه تلفن اومد . مامان گوشي رو برداشت . فك كنم بابا بود . بعد ديدم مامان با دسگاه فشار خون اومد تويه اتاقم و فشارمو گرفت . پرسيدم "كراتينين چيه مامان ؟بالا بودنش يعني چي؟
"
گفت " يعني يه جايي داره تخريب سلولي صورت ميگيره . معمولا هم ماله كليه اس"
گفتم" يعني كليه ام عفونت كرده؟"
گفت"علائمت به عفونته كليه نميخورن ولي بعيد نيست . اين رنگه فوق العده پريده و زردت . اين بيحالي و خستگيت. اين كم خوني كه معلوم نيست چرا با مصرف دارو همچنان داره بيشتر ميشه ..." گريه اش ميگيره![]()
ميخندم
ميگم" بابا بيخيال . حالا مگه چي شده؟ بت قول ميدم چيزه مهمي نباشه و زود خوب بشم
"
عصبي ميشه
. ميگه "هميشه همينجوري . اگه زودتر آزمايشاتت رو انجام ميدادي شايد كار به اينجا نميكشيد. كليه شوخي بردار نيست" و ميذاره ميره
![]()
بايد اعتراف كنم بدجوري جلويه خودمو گرفتم كه اشكام پايين نيان
. ناراحت نيستم واسه آزمايشام . خدا بزرگه . من از ۴ سالگيم اين چيزا رو تجربه كرده ام و تجربه بم ثابت كرده نبايد با اين بالا پايين شدنا بالا و پايين شد ولي بدجوري دلم ميگيره وقتي ميبينم اطرافيانم اينجوري راجع بهم قضاوت ميكنن . فك ميكنن بيخيالمو برام مهم نيست چيزي . درجاليكه نميگم يا دير ميگم يا برويه خودم نميارم كه اونا نگران نشن و كمترين فشار رو متحمل بشن . شايد اگه انقدر به نگفتن ادامه نداده بودم و مثه همه خلق الله راحت هرچي تويه دلم بود رو ميريختم بيرون ديگه اصن ام اس نداشتم
ساعت ۵ بود كه بابا تماس گرفت و گفت سريع برين فلانجا هماهنگ كرده ام برايه اسكن كليه . ساعت ۵:۳۰ بود كه تزريقم انجام شد و قرار شد ساعت ۹ برم برايه عكس برداري.
توكل برخدا . نگران نيستم . فقط اميدوارم كار به اسكن مثانه كشيده نشه كه واقعا از اين آزمايش به تمامه معنا متنفرم ![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عقد دختر خاله ام
بالاخره وقت شد و تونستم بيام و دو كلمه پست بنويسم![]()
پنجشنبه جمعه ي خيلي خوبي رو پشت سر گذاشتم ![]()
پنجشنبه صبح ساعت ۹ بود بيدار شدم . ساعت ۱۰ زيره دست آزايشگر بودم . ساعت ۱۲:۳۰ كارم تموم شد و به خيلي عظيم نيروهايه تداركات پيوستم . عروس ساعت ۳ از آرايشگاه اومد.![]()
ماه شده بود
. تا عاقد اومد و عقد رو جاري كرد و عروس داماد محرم شدن ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر بود . ![]()
بعد كه عاقد رفت من تازه شدم اوني كه قبلا توصيفش كردم
. فوق العاده خوش گذشت
. قسمته شيرينتره ماجرا اونوقتي بود كه دكترم رو ميون جمعيت ديدم![]()
و از شدت خوشحالي يه جيغ نيمه بلند سر دادم . ![]()
بعد ديگه آني رو كسي لابلايه جمعيت نميديد
. چون آني نشسته بود جفت دكترش و يه ريز داشتن با هم حرف ميزدن
. خلاصه تا ساعت ۱۱ خوش گذرونديم و طرفايه ساعت ۱۲ بود كه اومدم بالا خونه خودمون
. از شدت خستگي ديگه خوابم نميبرد . البته ناگفته نماند اين آلرژي كوفتي جونمو به لبم رسوند
و از بس سرفه كردم ديگه صدام بالا نميومد و تمام حضار با ترحم سعي ميكردن راهكار ارئه بدن .. امرو هم كه كمپلت صدام گرفت.![]()
امروز گرچه از ساعت ۸ صبح بيدار بودم ولي تا ساعت ۹:۳۰ غلت زدم و به خودم زحمت بلند شدن ندادم . ظهر هم دوباره پايين بوديم خونه خاله ام اينا تا به همين الان ( يعني ساعت ۶ بعد از ظهر )![]()
يكشنبه امتحان فيزيك ۱ دارم . هيچي نخونده ام
. مامان و خانوم دكتر هر دو ديگه تهديدم كردن و قرار شد فردا بعد از ظهر برم سيتي اسكن واسه كليه ام(احتمال ميره اين حالات بوجود اومده ارتباطي با كليه و مثانه و كلا مجرايه ادراري داشته باشه )![]()
نميدونم كي قراره واسه امتحان بخونم
. راستشو بخواين اصنم حسش نيست . در عينه حال اينو هم خوب ميدونم تنها قسمتي كه ميشه خيلي راحت ازش نمره آورد همين ۴ فصله . ببينيم چي ميشه . توكل بر خدا . يهو ديدين فردا نرفتم و نسشتم ضربتي خوندم . ![]()
دعا كنيد فقط حس درس خوندن كمي در وجودم جريان پيدا كنه![]()
پيوست : عيد گذشته تون هم مبارك ![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روزايه بخاطر موندنيه من
صبح گرچه کمی با کسالت از خواب بیدار شدم ( که البته این کسالت ماله تزریق ربیف دیشبم بود ) ولی تا رسیدن به دانشگاه با وجود انواع دوپینگ هایه موجود رویه فرم اومده بودم![]()
کلاس زبانم خیلی کوتاه و در عین حال خسته کننده طی شد و تمام مدت سمفونیه سرفه هایه من تویه کلاس طنین میانداخت![]()
بعد کلاس زبانم دوستی رو دیدم که گرچه از مدت آشناییمون خیلی نمیگذره ولی بسیار مشتاق دیدارش بودم . ساعات خوبی رو باش طی کردم . و دوست داشتم بش بگم من حتي يه لحظه هم احساس نكردم باره اوليه كه ميبينمش و اين راحتي و بيتكلفيش باعث شد احساس كنم مدتهايه طولاني ايه كه ميشناسمش
. امیدوارم مراتب تشکراتم رو از همینجا بطور مفصل بابت وقتی که گذاشت و لطفی که به من داشت و بقیه چیزایی که خودش میدونه بپذیره![]()
![]()
تا ساعت ۴ هم کلاسایه حل تمرین و کارگاه کامپیوتر داشتم . تا رسیدم خونه ساعت نزدیک ۵ بود . تند تند دوش گرفتم و یه لقمه ناهار خوردم
و سه سوته آماده شدم رفتم پایین خونه خاله ام اینا ![]()
امروز یه نینی ۶ ماهه دیدم
که با مامانش برایه این عقد کنون تازه ۳ روزه از خارجه رسیده و همه رو حسابی سوپرایز کرده
و من که شخصا دیوانه شدم پاش . تپل . خوش اخلاق . خوشبو . نرم . چسبناک و کلا یه پا نینیه درست حسابی![]()
![]()
كلا فضا اينورا حسابي شلوغه و همه خوشحالن و درتكاپو ان كه فردا واقعا خوش بگذره![]()
. منم كه ديگه خدمتتون سربسته گفتم
.
البته اين نكته رو هم بگم بابا بخدا بچه گونه نيس تيپما
. حالا چون گفته ام قرمز و عروسكي خيال نكنين قراره يه دختر بچه در سايز بزرگ باشم . ![]()
جهت اطلاع عرض ميكنم اين رنگ قرمز مده
. بعدم لباسم خيلي هم شيك و شكيله
. همه بم ميگن بپا ندزدنت ![]()
![]()
خلاصه كه دستمون تو كاره خيره
. مبارك باشه ايشالله.......![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نزولات آسماني منو هم نمك گير كرده
اين نزول آسماني برايه بنده سرفه به همراه آورد و با اجازه تون از ديشب تا حالا تمام رفتگانم رو به چشم ديدم
هر لحظه احساس ميكنم الان تمام محتويات تويه شكمم رو ميارم بالا و با سرفه بعدي انشاالله كمپلت حنجره ام از دست ميره . صدامم انقدر تابلو شده . مثه خروس![]()
امروز كلاس رياضيم رو ول كردم برگشتم خونه . چون ديگه انرژي اي برام باقي نمونده بود بسكه سرفه كردم. سره كلاس فيزيك ۵ نفر بوديم با هم ريتم گرفته بوديم و سرفه ميكرديم . انقدر اين ريتم بامزه بود كه بقيه كلاس هم خوششون اومد شروع كردن به سرفه كردن و همين باعث شد اين استاد خشك و خسته كننده خودش ۱۰ دقيقه آنتراكن داد![]()
۵ شنبه هم كه عقده دختر خاله امه . هي ميگم خدايا اين مدلي نمونم فقط . ![]()
يكي دو مورد ديگه هم هستن كه اصن دوس ندارم حداقل روز پنجشنبه گريبانم رو بگيرن .
مثن اين خستگيها و از پا دراومدن سريع اين چند وقتم ( هرچي باشه عقده و خب تحرك آدم بالاس ديگه
)
نكته ديگه سردردمه كه اميدوارم با مسكن ماجرا حل و فصل بشه ![]()
بقيه چيزا رو هم فعلا بهشون نميخوام توجه كنم حداقل تا بعد از پنجشنبه
برايه پنجشنبه يه لباس خيلي خوشكل دارم ولي ميترسم برام بزرگ شده باشه
. آخه اين چند وقت هر چي ميپوشم برام بزرگ شده![]()
يه دامن كوتاه قرمزه( از اين قرمز كارتوني ها) با يه بلوز تقريبا شيريه آستين تقريبا حلقه كه روش پر از قلب از رنگ دامنمه . با كفشايه عروسكيه همرنگ زمينه بلوزم . ![]()
كلن فك كنم خيلي با مزه ميشم . ![]()
بقيه ماجرا رو هم ميذارم بعد از مراسم تعريف ميكنم . ![]()
فعلا برم خيره سرم كمي استراحت كنم .
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منتظرم باش
یعنی میدونی چیه؟ پنجشنبه از بیرون رسیدم خونه دیدم دارن کیس رو میبرن . پرسیدم چی شده؟ گفتن روشنش که میکنیم دیگه خاموش نمیشه . فقط ری استارت میشه
گفتم این که درست بود تا چند ساعت پیش . ولی خیلی تند فهمیدم کار از کجا خرابه و بی صدا رفتم کنار . تا شنبه کامپیوتر تویه ریکاوری و اینا بود. دیگه طاقتم طاق شد و خودم رسما وارد میدون شدم و رفتم آوردمش خونه
حالا کامپیوترم درست شده اگه چشش نزنم . از همون شنبه هم هی اومدم آپ کنم نشد .
کلی مطلب تویه ذهنم میچرخه ولی راستش چون حالم خیلی روبراه نیست تا حالا نتونسته ام نظمشون بدم .
خیلی زود احتمالا پست میذارم .
منتظرم باش![]()
آنارام باشی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()