کنکور
نمیدونم بگم لطف خدا بود یا ... ![]()
از 13 خرداد به بعد ( بعد از مناظره آقایان موسوی و احمدی ) با تغییر جو حاکم بر جامعه، حال و هوای ما کنکوری ها ( حالا بعضی ها بیشتر و بعضیها کمتر ) عوض شد و من شخصا در شرایطی که بطور معمول اغلب بچه ها با استرس و فشارهای عصبی دست و پنجه نرم میکنن ، یه جورایی کنکور در حاشیه زندگیم و تفکراتم قرار گرفت . نه اینکه درس نخونم ها . نه . توی برنامه ام تغییری ایجاد نشد. ولی دغدغه اصلی فکریم دیگه کنکور نبود. ![]()
مامان و بابا و داداشم هم دقیقا روز 22 خرداد رفتن ترکیه
. بابا سمینار داشت . مامان اینا هم نمیدونم به چه مناسبت دقیقا دو هفته مونده به کنکورم رفتن باهاش
. شایدم این خودش یه جورایی واسه بی اهمیت جلوه دادنه کنکور بود.
بهر حال من ضرر که نکردم ، کلی هم حالشو بردم
. مادرجونم از تهران اومد پیشم . یه هفته پادشاهی کردم
. در مرکز اطلاعات و اخبارای انتخاباتی بودم و روزی دو بار با مامان اینا حرف میزدم و گزارش میدادم. ![]()
خلاصه که این انتخابات یه خوبی هم اگه داشت همین ماجرای کنکور من بود. ![]()
پریشب ( 4 شنبه شب ) نوشین اومد اینجا . قرار بود دیگه کتابا رو ببندیم و چیزی نخونیم . ولی خب بیکاری خودش هزار فکر میاره . حال و حوصله کاره خاصی هم که نداشتیم . ظهر با هم حرف میزدیم که یهو قرار شد بیاد خونمون. خیلی سریع دعوتمو جواب داد و خودشو رسوند. تا ساعت 8 اینجا بود. ![]()
کلی تماس هم از اقصی نقاط ایران داشتم . بقول مهسا هرکی هم که تا حالا محل ...بهم نمیذاشت دیشب زنگ زد و آرزوی موفقیت کرد
. بگذریم
شب کمی طول کشید تا خوابم برد البته اینو هم بگم که به طرز عجیبی شاد و سرخوش بودم . انگار نه انگار خبریه. ![]()
صبح ساعت 5 ساعتم زنگ زد . طبق روال این یکی دو ماه به محض بیدار شدن به گوشیه نوشین زنگ زدم و بیدارش کردم . رفتم حمام و دوش گرفتم . اومدم نماز خوندم و یه دل سیر دعا کردم . اول واسه دوستام و بروبچ فامیل ( ما بطور میانگین سالانه 3 کنکوری داریم تو خونواده) یکی یکی اسم بردم . آخرشم از خدا خواستم بهم آرامش بده
. بهش گفتم خدایاتا حالا هرچی خونده ام ( کم یا زیاد ) دیگه تموم شده و کاریش نمیتونم بکنم. بقیه اش با من نیس. اینکه شرایط آزمون خوب باشه یا بد ، جام خوب باشه یا بد و ... دیگه دست من نیست. به تو توکل کرده ام تا هرچی خیر و صلاحمه بهم بدی ![]()
ازت قبولی با رتبه یا در رشته خاصی رو نمیخوام . کمکم کن راضی باشم به رضات . تنها چیزی که ازت میخوام اینه که بهم آرامش بدی . کمکم کنی تا اگه حتی توی بدترین شرایط قرار گرفتم بتونم به بهترین شکل ببینمش و باهاش کنار بیام ![]()
بعدش رفتم وسایلامو چک کردم و یه صبحونه سیر خوردم .
6:10 بود که از خونه راه افتادیم به سمت دانشگاه . حوزه ام دانشکده اقتصاد دانشگاه چمران بود. بابا روز قبل برده بودم و جاشو بهم نشون داده بود. ساعت 6:30 اولین نفری بودم که توی کلاس روی صندلیم نشسته بودم .
تا ساعت 7:30 جاتون خالی سه ، چهار بار چرت زدم و دیگه داشتم از اومدنم پشیمون میشدم و تصمیم به برگشت میگرفتم که خدا رو شکر یه برگه نظر سنجی بهمون دادن با 10 تا سوال چرت با 10 دقیقه وقت . 10 ثانیه هم جواب دادن بهش طول نکشید . بازم یه نیم ساعت چرت زدم تا زمان رسمی کنکور شروع شد.
از دینی شروع کردم . راستش الان که مینویسم خیلی یادم نیس چیکار کردم ولی بنظرم ساده بودن . ادبیاتاشم همینطور . درس سوم زبان بود . اولین سالی بود که 2 تا passage میدادن. البته آمادگیشو داشتم . ( توی سنجش ها هم همه اش 2 تا بودن ). بنظرم خوب بود . واسه عربی ولی خیلی وقت نداشتم و شکر خدا تمام مدت این جمله تویه ذهنم بود که تمام سوالات کنکور ( چه ساده ها و چه سختا ) از نظر امتیاز آوری در یک مرتبه ان و عاقلانه اینه که بجای وقت گذاشتن روی سوالات سخت اول آسونا رو پیدا کنی و جواب بدی
خلاصه عربی رو هم در دقایق آخر با همین شیوه ای که گفتم پشت سر گذاشتم.
تخصصی هامو با فیزیک شروع کردم. خب بنظرم سوالا خوب بودن . خیلی ساده تر از کنکورهای 86 و 87 ولی
چند تا از سوالا کاملا تکراری بودن ( شاید عددا فقط عوض شده بود ) ولی از این انواع بودن که تا وسط راه حل میخونی و به یه جایی که میرسی دیگه حوصله وقت گذاشتن نداری و سره جلسه حسرت میخوری که چرا درس راه حلو نخوندم
چند تاشونم از قسمتایی از کتاب بود که از شدت بی ارزشی ( از نظر ارزش امتحانی ) با بی توجهی سر سری نگاهی بهشون میندازی و اصلن فکر نمکنی که ممکنه تویه کنکور ازشون سوال بدن.
بعد رفتم سراغ شیمی ها . بنظرم خیلی خوب بودن .
آخر از همه هم ریاضی . خب البته وقتم خیلی کم بود و همین باعث شد تعداد کمی از سوالا رو البته با یقیین بزنم.
این ترتیب زدن رو هم لطف خدا میدونم . چون بعد از اینکه از جلسه بیرون اومدم دیدم همه ناراحت بودن از سختیه سوالات ریاضی . این درحالی بود که من چون آخر از همه زده بودمشون و خیلی هم وقت نداشتم با کمبود وقت و دلهره و خستگی مواجه نشده بودم .
سره جلسه هر ثانیه خدا رو شکر میکردم بابت آرامشی که داشتم . اینقدر راحت بودم که دیگه واقعا داشتم شک میکردم خوابم یا بیدار؟ ![]()
جام که معرکه بود. نور عالی . تهویه هوا عالی . میز عالی و...
یه شانس دیگه هم که داشتم این بود که با همکلاسی ها و دوستای خودم تویه یه کلاس نبودیم تا استرسی منتقل بشه . جالبتر از همه بچه هایی بود که از ساعت 10 به بعد یکی یکی بلند میشدن و میرفتن
. خنده ام گرفته بود . تو دلم میگفتم بابا امتحانای معمولیه مدرسه هم ابهتشون از این به اصطلاح کنکور که بیشتره . ![]()
از وقتی هم که رسیده ام خونه مثه رادیو خرابه دارم یه ریز ور میزنم . هنوز لباسامو در نیاورده زنگ زدم به مامان بزرگ بابا بزرگم . خاله هام . داییهام . بروبچز فامیل . ساعت 12:30 رسیدم خونه ولی ساعت 2 تازه لباسامو در آوردم . داداشم میخنده میگه چرا فکر میکنی حالا همه نگرانتن و کنجکاون بدونن چی کار کردی؟
ولی یواش یواش هر چی زمان بیشتر میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که احتمالا اینقدر گند زده ام که فکر میکنم خوب دادم
. چون هر وقت فکر کردم امتحانی رو خوب دادم ، گند زده ام . حالا هم توکل بر خدا. ![]()
چیزی که خیلی بهم انرژی داد ، آرامشم سره جلسه بود. ![]()
بازم میگم . خدا رو هزار مرتبه شکر. هرکاری تونستم کردم. نتیجه با من نیس. ![]()
خوشحالم که جلسه رو با آرامش پشت سر گذاشتم. ![]()
راستی . پرسیده بودید چه رشته ای دوس دارم؟
من عاشق معماریم
. توکل بر خدا . امیدوارم اگه مصلحت باشه و بتونم با وارد شدن به این رشته به کسی خیری برسونم خدا یاری کنه و بهش برسم . ممنون از دعاهاتون.![]()
پیوست ۱: داداشم خواب دیده که رتبه ام میشه ۱۳۱۴۴ و وقتی میفهمم کلی ذوق میزنم. ![]()
پیوست ۲:یواش یواش داره حالم خراب میشه از فکر اتفاقات احتمالی. همه دعام اینه که نتیجه هم مثه جلسه واسم دلچسب و خوب باشه . خواهش میکنم شما هم دعا کنین واسم ![]()
دوستون دارم .
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()