ای زیبا

 

برایت قصه ای از عشق میخوانم

تو اکنون محرم راز منی

افسانه ام! بشنو

تو میدانی زمانی کودک بیگانه ای بودم

خوش و سرمست بودم        شادمان بودم

فارغ از همه جور جهان بودم

هرجا کودکی بود برایش ناز میکردم

من از دام عشق ماه رویان برحضر بودم      دام در سفر بودم

که روزی مرغکی بیجفت   بر بام دلم پر زد

با دست محبت  آفرینش   بر دلم در زد

نگاهی کرد    مرا غرق محبت کرد

و من سرگرم سرود قصه ها بودم

که قلبم گواهی داد     که او تنهاست  

که او همچون تو در غمهاست

بال آرزو بگشودم

میخواستم با همزبانی آشنا گردم

ولی افسوس.  ای زیبا !

تو تنها نبودی                                   فکر میکردم

چون من گلی در صحرا نبودی           فکر میکردم

من آنگاه دانستم خطا کردم     گنه کردم

گناهی سخت و نابخشودنی کردم

به عشقت هستی نابوده ام را بودنی کردم

 

تو شمع محملی بودی    که صد پروانه بود آنجا

تو لیلی پیکری بودی       و صد دیوانه بود آنجا

من آنگاه چون دانستم تو خوشبختی

برایت شادمانی آرزو کردم

و آرام از سر کوی تو برگشتم

تو گفتی: برو با ماه روی دیگری خو کن

ولی افسوس.  ای زیبا!

نداستی که با حوریان آسمان هم خو نمیگیرم

دلم تنها  غریبان    بیکسان    آوارگان

را دوست میدارد

و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزم

تو هم گر روزگاری با کسی آشنا گشتی

شکسته خاطر        افسرده دل

مبتلا گشتی

بسوی دشت ما رو کن

با من مهربانی کن

برایت میخوانم سرود آشنایی را و از دل میبرم افسانه تلخ جدایی را

 

 آنارام و سرافراز باشید

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 16:2 توسط آنارام |

این منم که کوله بارم رو جمع کردم و واسه پیدا کردنت در به در کوچه و خیابون شدم

بابا بی انصاف از کت و کول افتادم

بیا دیگه

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 20:29 توسط آنارام |

ســــــلام

من اومدم

شیما جان از نظرت خیلی ممنون

راستش ترجیح میدم اگه قراره از هر دو بنویسم از نوشته هام شروع کنم

خب بذارین از این کوچولوِِه که همشم از خودم نیست شروع کنم

زندگی جمع دوستانه پروانه هاست.

 زندگی تجربه شبپره در تاریکیست.

زندگی باغچه ایست پر گل که سرآغاز بهار تا سرانجام زمستانش فرصتیست بس اندک.

زندگی کوتاه است.

دیروزش که گذشت

امروزش که رفتنیست

فردایش که شاید هرگز نیاید

پس بیهوده نکن وقتت را صرف سایه های گمنام.

خــــــــــــــــــــوب بید؟

تا بعد

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 12:19 توسط آنارام |

مرسی

سلام

ممنون از نظراتون

لطف کردین که اومدین

راستش  میخوام براتون از خودم بگم ولی همش با خودم فکر میکنم زوده

نظر شما چیه؟

از خودم بگم یا نوشته هامو بذارم؟

من منتظره جوابم

ممنون

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 12:7 توسط آنارام |

سلام

سلام

به این وبلاگ خوش اومدید

امیدوارم بتونم اینجا رو به نحو احسن درس کنم

ممنون میشم شما هم منو کمک کنید

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 15:46 توسط آنارام |