بازگشت به روال معمول زندگی

بازگشت به روال معمول زندگی بعد از یه سفر تابستونی یکم زمان بره 
یکی دو روز اول خستگی راه حرف زیادی داره برای گفتن .درکنارش برگردوندن تمام منقولات سفر به حالت اولشون هم حوصله و انرژی خودشو میطلبه که اگه راستشو بخواید تجربه ثابت کرده ما دوتا هیچ کدوممون محرک اولیه این انرژی رو در شرایط نرمال نداریم.
وقتی رسیدیم خونه ساعت ۲ نیمه شب بود و فقط خودمونو کشوندیم روی تخت خواب و بیهوش شدیم . 
روز بعدش آب قطع شده بود و در نتیجه تا عصر که آب وصل شد و تونستیم دوش بگیریم و غبار سفر رو از تنمون بشوریم ، فقط خدا رو شکر میکردیم که چه عادت خوبی داریم که قبل از سفر خونه رو حسابی مرتب و تمیز میکنیم که وقتی برمیگردیم با یه فضای درهم و کثیف مواجه نشیم .
موسیو خیلی سریع خودشو پیدا کرد و زندگیش افتاد روی روال ، من اما از وقتی خودمو میشناسم مدتهای طولانی زمان میبره تا زندگیم بحال قبل برگرده.
اینروزا سوغاتی به دست دنبال کسایی ام که براشون از سفرم بگم و با طحفه ای که بهشون میدم خودمو خوشحال کنم ( من این مدلی ام دیگه )
برای من یکی از بزرگترین لذت های سفر خرید سوغاتیه . اصلا هم مهم نیست این سوغاتی چه ابعاد و ارزش مادی ای داشته باشه . مهم اینه که شی ای باشه که بتونم هدیه بدم به عزیزانم که بدونن به یادشون بوده ام ( فکر کنم این یکی از خصصیات مهرطلبانه امه ) و بعدش براشون کلی از خاطرات و تجربیاتم هم بگم ( اینم فک کنم بخاطر علاقه زیادم به حرف زدنه
متاسفانه الان دیگه سوغاتی همه جا مثل هم شده و توی هر شهر و دیاری سوغات ناشناخته ترین مناطق جهان رو میشه گیر آورد. یادمه بچه که بودم و هنوز سوغاتی هر شهر مختص خودش بود ، بابام از تبریز برامون “ ریس “ و “ نوقا “ آورده بود . 
اینبار منم پاهامو کردم توی یه کفش و گفتم حتماباید ریس و نوقا ببریم با خودمون . راستش بتظرم رسید هنوز هم این دو نوع شیزینی اختصاصی تر و کمیاب تر از انواع باقلوا و قرابیه و ... ان ( دقت کنید من فقط شیرینی جات رو سوغاتی میدونم )
بعدم چون هیچ جا بسته بندی ای‌ که ترکیبی از هر دو نوعشون باشه پیدا نکردم ، خودم نشستم با حوصله محتویات بسته ها رو نصف کردم و بصورت ترکیبی و با دیزاین های مختلف بسته بندی کردم تا یه قصه ی دیگه اضافه بر داستانای قبلیم داشته باشم که در موردش حرف بزنم
فک کنم این روزا با قدرت میتونم بگم خوبی سفر اینه که “برای گفتگوهای آدم میتونه یه تاپیک متفاوت باشه تا در کنار صحبتای تکراری مردم این سرزمین درباره شرایط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و امید پایین به زندگی و انواع اعصاب خوردی و ... تنوع ایجاد کنه و حتی برای چند دقیقه هم که شده ذهن آدمو منحرف کنه“
آنارام باشید

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 2:20 توسط آنارام |

اردبیل

۱۱ سال پیش که اومده بودیم اینطرفا ، حسابی اردبیل رو دیده بودیم و اینبار قرار بود تنها نظاره گر تغییرات کلی شهر باشیم
ساعت ۶ عصر ، خیلی خسته و کوفته رسیدیم اردبیل .
تا ساعت ۸ فقط استراحت کردیم .
بعد من و موسیو و داداشم زدیم به دل شهر تا اولا یکم شهر رو بگردیم ، دوما دختر عمومو که برای کارای دفاعش اومده اردبیل پیدا کنیم و به جمعمون ملحق کنیمش سوما برای تولد بابا ( که شب بعد بود و بابا دیگه باهامون نبود ) بساط جشن تولد فراهم کنیم .
اردبیلللل ....حرف مثبت زیادی ندارم برای گفتن درباره اش . هواش خوبه ، کبابش عالیه ، نسبت به خیلی از شهرهای بزرگ مملکتمون قیمت خوراک ارزونتره که شاید مهمترین دلیلش وفور نعمتشه
اما ... خب اما زیاده
آدماش بداخلاقن .... ما خوزستانیا تابستون که میشه ، گرما طاقتمونو کم میکنه پ زود جوش بود مردم برامون توجیه پذیره ، اما جایی مثه اردبیل ، بداخلاق بودن آدماش برامون توجیه پذیر نیست .
از شهریت هم که دیگه نگم ، چون بنظر هممون اردبیل یه دهات بزرگ بود که شهریتی توش دیده نمیشد
مثال میزنم خدمتتون :
⁃ اتوبانهای زیادی که وسط اتوبان یکطرفه میشد و حتا خیابانی برای رفتن داخلش نبود و میدیدیم که وسط اتوبان ماشین ها دور میزنن
⁃ یا چراغ قرمز هایی که وجود نداشتن و برای دیدنشون باید دو تا چهارراه بعد رو دید .
⁃ یا خیابانهایی که اسم نداشتن و برای اشاره بهشون باید میگفتیم خیابانِ از میدان فلان تا ایستگاه فلان
⁃ یا خیابانهای یکطرفه پشت سر همی که انتهاشون بن بست بود
یا .....
ما آدمهای سختگیری یا عیب جویی نیستیم و ویژگی شاخص خونواده امون اینه که همه چیز رو قسمت خوبشو میبینیم . اینبار هم سعی میکردیم بخندیم و زیبایی های شهر رو ببینیم .
اما هیچ این نکات از چشم کدوممون دور نموند . تا جاییکه بابا‌بزرگم طاقت نیوورد و گفت “ اردبیل خیلی پس رفت کرده و بجای بهتر شدن خراب شده “
اما از شهر که بگذریم ، ما شب خوبی رو توی اردبیل گذروندیم .
برای بابام تولد گرفتیم درحالیکه خودش اصلا یادش نبود و برای بار اول دیدم که از اینکه براش تولد گرفتیم ذوق زده شد .
صب بعد از صبحانه هم بارمون رو بستیم و با بابا که برمیگست اهواز و اردبیل که داشتیم ترکش میکردیم خداحافظی کردیم
قرار بود بعدش بریم شمال

مامان اول گفت بریم گردنه حیران
داداشم ولی  خسته و بی طاقت  شده بود و میگفت دوست داره دیگه مسافرتمون تموم شه
آخرشم تصمیم گرفته شد که یه کله بریم تا تهران

روز گرم و آفتابی ای بود

من پیشنهاد دادم ، لااقل بیاین از مسیر خلال به اسالم بریم که لااقل مسیرمون خوشگل باشه .

وقتی رسیدیم به وسطای جاده اسالم به خلخال ، فک کردم چه خوب شد که اختتامیه ی مسیر با عبور از این قططعه از بهشتی که خدا گذاشته روی زمین زیبا شده .

نیمه شب رسیدیم تهران . 14 ساعت رانندگی توی ترافیک .

دو ساعت آخر مسیر رو هیچ گس هوشیار نبود . حتی راننده ها

من به جاده خیره بودم و چشمای موسیو که از باز بودنشون مطمئن بشم .

اما حتی به هوشیار بودن چشمای درشت شده اش که پاک هم نمیزد اطمینان ندارم .

داداشمم صبح زود رفت اصفهان سراغ کار و زندگیش

ما موندیم و تهران و چند روز تعطیل و روزهایی که با هیچ برنامه ای پر نشده هنوز
آنارام باشید

نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 16:12 توسط آنارام |

مشگین شهر

مدت اقامتمون در مشگین شهر خیلییی کوتاه بود
عصر رسیدیم و ظهر روز بعد رفتیم
راستش محدودیت زمان همسفرامون و تعدد مقصد هامون باعث شد نتونیم مدت زیادی رو در مشگین شهر بگذرونیم
برنامه ی مامان برای این مدت کوتاه تنها “ زیپ لاین “ ‌ ٫“ پل معلق “ و اگر دوست داشتیم آب گرم های معروف شهر بود .
قبلا فکر میکردیم یه سری اماکن تاریخی مثل “ کهنه قلعه مشگین شهر “ و “ بقعه شیخ حیدر مشگین شهر “ و “ دژ قهقهه مشگین شهر “ و “ شهر باستانی یری “ و.... ، جاذبه هایی ان که موفق به دیدنشون نخواهیم شد اما در بدو ورود به‌ مشکین شهر متوجه شدیم داریم چیزای زیادی رو از دست میدیم .
تا جاییکه بعضی از همراهانمون سعی کردن مدت زمان بیشتری برای خودشون بخرن که شاید بشه کمی بیشتر بمونیم مشگین شهر، اما در کمال تاسف کاری نتوستیم بکنیم که بیشتر بمونیم و از جاهایی مثل “ آبشار گور گور “ ، “ جهنم دره “ یا “ تالاب جیران گلی “ و ....دیدن کنیم .
شب اول کلی لیاس گرم پوشیدیم و دور آتیش نشستیم و به موسیقی زنده ترکی ای که یه گروه ۵ نفره توی فضامینواختن گوش دادیم . صبح بعد از خوردن یه صبحانه واقعی ( کاملا واقعیییی ) که شامل قیماق ، عسل محلی ،شیرگاو داغ ، تخم مرغ محلی سرخ شده و نان بربری تازه از تنور درومده بود ، رفتیم به بلندترین زیپ لاین خاور میانه .
من دوسال پیش توی رامسر ، زیپ لاین رو تجربه کرده بودم. تفاوتهاشون برام جالب بود که مثلا زیپ لاین مشگین شهر طولانی تر از زیپ لاین رامسر بود ، ارتفاع تا زمین زیپ لایت رامسر کوتاهتر و خوشگل تر بود و مال مشگین شهر ترسناک تر بود . بنظر میرسید زیپ لاین مشگین شهر پیشرفته تر بود و باید مینشستیم روی صندای درحالیکه زیپ لاین رامسر رو باید با دستهامون بهش آویزون میشدیم و با طناب میبستنمون . نکته بعدی اینکه توی مشگین شهر در انتهای مسیر چون از روی دره گذشته بودیم راه بازگشت پیاده ای نبود و باید با تاکسی بر میگشتیم .
قسمت بعدی پل معلق بود که برای خودش یه بساط بزرگ داشت و کلی اتفاقات جورواجور دیگه دور و ورش می افتاد .
مثلا به زیپ لاین دیگه که شبیه به زیپ لاین رانسر بود .
یا مثلا سکوهای پرش از ارتفاع بودن که خودشون اسمشو گذاشته بودن “Big Jump”
یا قسمتی که مربوط به دیوار نوردی بود .
خود پل معلق هم خیلی معلق نبود . مثلا من دلم میخواست کفش شیشه بود 😁 یا اینقدر با کابل های مختلف‌ سرتاسر طولشو نمیبستن که کمتر تکون بخوره . خب معلقه دیگه . آدم باید حس معلق بودن روش داشته باشه .
خلاصه بعدش رفتیم ناهار خوردیم و یه عده ازمون خداحافظی کردن و جدا شدن و راه بازگشت رو پیش گرفتن .
ما هم مسیرمون رو بسمت توقف کوتاه بعدیمون ادامه دادیم
....
اردبیل
پیوست ۱: من تازه فهمیدم که مشگین شهر رو با گاف مینویست نه کاف
پیوست ۲: تازه فهمیدم که قبلا اسم مشگین شهر “خیاو” به معنی “ خیک آب “ بوده

آنارام باشید

نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 12:20 توسط آنارام |

کلیبر

از لحظه ای که رسیدیم تبریز کسی نبوده که مامان برنامه ی سفری که چیده رو بهش نگه و ازش نپرسه نظرتون راجع به این جاها چیه و بنظرتون آیا برنامه ام خوبه ؟
روزی که برنامه رو برای من تشریح کرد ، من حتی نمیدونستم کلیبر رو با فتحه روی کاف تلفظ میکنن نه با ضمه . همه چیز این مقصد برای من ناشناخته بود .
میشنیدم مکالمات مامان و افرادی که مخاطب پرسش هاش قرار میگرفتن و متوجه شدم که مسیر برای مسافران مقیم خارج استان های شمال غرب نامتعارفه و هر بار میشنیدم که میگفتن اگه کلیبر برید ، دیگه شمال نمیرید .
فاصله ی بین تبریز تا کلیبر رو حدودا ۳ ساعته طی کردیم .
بعد مامان گفت حالا باید بریم روستای سُئحرامان . که خودشون بهش میگن سُئحری “
از کلیبر تا سئحرامان مسیر سربالایی بین ۳۰ تا ۴۰ دقیقه ای بود که بعد از عبور از هر پیچ با طبیعتی کاملا متفاوت با پیچ قبلی مواجه میشدیم
ساعت ۷ عصر بود که وارد روستای علی آباد در منطقه ی کمپ توریستی سُئحرامان شدیم. یه روستای کاملا جنگلی بکر خیلی خوشگل و کاملا سرد.
محل اقامت جدیدمون هم یه آپارتمان یه خوابه اوله جنگل ارس باران بود .
شب اول خیلی زود همه از خستگی بیهوش شدیم . روز دوم که هوا ابر و آفتاب بود ، رفتیم توی روستا پیاده روی . روستا پر از گاومیش بود . برای ما خوزستانیا که استانمون یکی از دو زیست بوم اصلی گاو میش توی کشوره ، دیدن گاومیش های این روستا جذابیت خاصی داشت . واضحاً گاومیش های خوزستان چاق ترن و گاومیش های شمال غرب کشور لاغر تر و اهلی ترن .
عصر رفتیم خرید کردیم و برای شام شب‌سردی که در انتظارمون بود آش درست کردیم . یه آش پر کشک و تند .
صبح روز بعد زود بیدار شدیم و متوجه شدیم شب قبل بارون حسابی باریده و هوا ابریه و حسابی دلبره . بعد از صبحانه به سمت دیدنی های منطقه راهی شدیم . قلعه بابک ، آینالو ، رود ارس ، سد خدا آفرین و روستاهای مرزی عاشق لو و جانانلو و خمارلو .
مادرجون پاش اذیت بود و همین باعث شد که هممون از دیدن قلعه بابک بدلیل مسافتی که باید پیاده طی میشد صرف نظر کنیم در نتیجه رفتیم آینالو .
مسیر کاملا جنگلی اونم از نوع ارس بارانش بود .
تمشکهای مشکی درشت آویزون کنار جاده بیداد میکردن .
ما هم که همه عشق خوراکیهای دو مزه ، خیلی طبیعیه که متشینا رو بذاریم توی پارکینگ های کنار جاده و یورش ببریم به بوته های پر خار تمشک کنار جاده .
انتهای مسیر رسیدن به آینالو جاده خیلی باریک و تقریبا یکطرفه شد .
اولش که رسیدیم ، جذابیت خاصی به نسبت مسیر به چشمم نیومد .اما کمی بعد جذابیت پارک آینالو خودشو با شاخها و اندام کشیده اش به رخ کشید . چشمم به تابلوی کوچک کنار جاده خورد که با فونت ریز روش نوشته شده بود “طرح احیای نسل مارال “ .
با حیرت مارال های زیبای پارک رونگاه میکردم و فکر میکردم الان من توی قفسم یا اونا ؟ بنظر میرسید پارک در قسمتی از جنگل ارس باران محبوس شده و چون غذای آماده در اختیار خانواده ی گوزن های حفاظت شده ی منطقه قرار میگرفت ، در این بخش پارک قابل رویت بودن .
بعد از توقفی یک ساعته در پارک ، مسیرمون رو در جنگل ادامه دادیم . از اوایل روستای مرزی عاشقلو رود ارس در انتهای دره کنار رودخانه قابل رویت بود .
نزدیکی های جانانلو بود که با تابلوی ..” سد خدا آفرین” مواجه شدیم
رفتیم سد خدا آفرین .
خیلی جالبه ، مرزی که بین ما ارمنستانه فقط یه رود کم عمقه و برای هممون خیلی عجیب بود که مانعی برای عبور و رفتن به آنسوی مرز نبود
بعد رفتیم خمارلو و نهار خوردیم و از یه جاده ی دیگه به سمت کلیبر رفتیم و از اونجا هم به سمت روستای محل اقامتمون .
تا پاسی از شب مشغول بازی های گروهی شدیم و دیر وقت خوابیدیم .
صبح روز بعد به جمع و جور کردن وسایل و کوچ بسوی مقصد بعدی گذشت .
مشکین شهر


پیوست : ببخشید اگر پستم اشکال نگارشی یا املایی داره بخاطر اینه که توی ماشین مینویسم و زمان هایی که اینترنت مناسب برای به اشتراک گذاشتن پستم هست کوتاهه .


آنارام باشید

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 11:41 توسط آنارام |

تبریز ، شهر زیبایی ها

یکشنبه بعد از صبحانه وسایلامونو جمع کردیم و برای پارت آخر تبریز گردی حاضر شدیم
بامزگی ماجرا این بود که این پارت ر‌و از روز اول سفر میخواستیم اجرا کنیم که هربار به بهانه ای به تعویق افتاد
هممون از اول میدونستیم که شاید مهمترین بخش سفر همین تیکه باشه .
ساعت ۱۰ صبح بود که کلی تاکسی به صف روبروی محل اقامتون ایستادن هممونو همزمان ببرن مرکز شهر تبریز تا از بافت قدیمی و تاریخی تبریز ، بازار و .... دیدن کنیم
این توضیحو بدم که جمع ما از تنوع سلیقه ی بسیار بالایی برخوردار بود و همین موضوع باعث میشد اختلاف نظر های زیادی داشته باشیم
مثلا خانوما به عشق دیدن بازار قدیم روزشونو شروع کردن ( دقت کنین : اصلا مهم نیست که بازار‌ رو به قصد خرید هدف رفتن قرار داده باشن یا کلا کاربری بازار مطابق با نیازهاشون باشه، کلا هر فضایی با کانسپت بازار که توش فرایند بده بستان کالا رخ بده براشون جذابه )
یا مثلا جوونتر ها به عشق شهرگردی و تجربه ی پیاده گذرهای معروف شهر و دیدن المان های مطرح شهر و کلی سلفی گرفتن باهاشون و .... همراهی میکردن
آقایون اغلب دیدن و بررسی کردن فضاهای تازیخی براشون جذاب بود
خب مشخصا هر گروه دوست داشتن وقت بیشتری رو به هدف مورد نظر خودش اختصاص بده و همین موضوع کار مامانم رو بعنوان لیدر جمع سخت میکرد ( با این ملاحظه که مامان یه خانومه و نظراتش به نظرات گروه اول نزدیکتر )
بالاخره مامان به اختلاف نظر ها سر و سامون داد و با راننده ها هماهنگ کرد و قرار شد توقفمون روبروی خانه حیدر زاده باشه. از اول هم اتمام حجت ها انجام شد که فقط خانه حیدر زاده رو به نمایندگی از ۱۱ خونه تاریخی زیبای تبریز میبینیم که وقت تلف نشه
خانه ی حیدر زاده ، خانه یک تاجر فرش دوره قاجار ی ، با کلی اتاق تو در تو بود ( ۲۰ تا اگه اشتباه نکنم ) . راستش انقدر با در بسته مواجه بودم حین گشت توی خونه و کسی نبود که اطلاعات درست و کافی برای پرسش های من داشته باشه که کلا بنظرم نیومد بجز یه خونه معمولی دوره قاجاری با تمام المان های خانه های اون دوره ، اتفاق خاص دیگه ای توی معماری این خونه رخ داده باشه.
از خونه ی حیدر زاده تا رهگذر تربیت پیاده روی زیادی نبود .
رهگذر تربیت رو جستجو گرانه طی کردیم و تمام وقت در شگفت بودیم که چقدر مردم این شهر با فرهنگن و عجب طراحی شهری زیبایی داره تبریز ( اساسا طراحی داشتن شهر ها در ایران نادره و شهری که طراحی شده باشه شهری بسیار پیشرفته محسوب میشه )
پاکیزگی شهر تبریز اما مقوله ی برجسته ایه که از اولین دقایق حضورمون توی شهر خیلی به چشم خورده . بعد از اون گشاده رویی پ برخورد مردم شهر زیبای تبریز رو زیبا تر از قبل به نمایش گذاشته
اهان
یه مساله دیگه که اهالی تبریز رو از اهالی سایر شهرهای این سرزمین جدا میکنه ، بینش آدم هاشه
رضایت و عشق سرشارشون به اقلیمشون و تلاش چشمگیرشون برای ارتقا کیفیت زیست بومشونه .
فقط یه سوال برای من بوجود اومده : چرا میگن تبریز شهر بدون گداست ؟
ما از روز اول با کلی گذا مواجه شدیم و هر بار فک کردیم مگه نگفته بودن که تبریز گدا نداره ؟
آخرین ساعات حضورمون در تبریز صرف خوردن غذاهای بسیار خوب و با کیفیت در یکی از رستورانهای خوب این شهر شد
ساعت سه و نیم ظهر بود که به سوی مقصدی کاملا تازه راهی شدیم .....کلیبر
آنارام باشید

 

 
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 18:5 توسط آنارام |

تبریز

من قبلا یه بار اومده ام تبریز
شهریور ماه سال ۸۶ بود
آرشیو وبلاگمو نگاه کردم تا ببینم چی نوشته ام از اون سفر که دیدم فقط قبل از سفر انگار که بخوام اطلاع رسانی کرده باشم ، گفته ام “ دارم میرم سفر “ و بعدشم برای رفع ابهام توضیح داده ام “ به تهران و شمال و اردبیل و‌تبریز “
بعدشم هیچی نگفته ام از ماوقع سفر و خاطراتش
برنامه ریز این سفر مامانم بوده
از ۰ تا ۱۰۰
چطور بریم ؟ از کدوم مسیر بریم ؟ با کی بریم ؟ کجا اقامت کنیم ؟ چند روز کجا بمونیم و ....
دمش گرم .... برنامه اش عالیه 👍🏻
فقط یه ایراد داره ، برنامه کیپ تا کیپ پره و امکان تغییر یا تاخیر توش خیلی کمه 🤪
ما دیشب رسیدیم . محل اقامتمون یه هتل آپارتمانه که قراره هممون تا وقتی که تبریزیم ساکنش باشیم.
در بدو ورود رفتیم عینالی .
همراه ون هایی که مردم رو بالا میبردن رفتیم بالا و کنار استخر بزرگی که خود ترک ها بهش میگن دریاچه شاممونو خوردیم و در حالیکه باد داشت میبردمون برگشتیم پایین .
شب موقع خواب در و پنجره ها رو باز گذاشتیم و در حالیکه بدلیل کوران باد داشتیم یخ میزدیم و زیر پتوها کز کرده بودیم فک کردم چقد دلم برای هوای سرد طبیعی تنگ شده و قبل از اینکه افکارمو توی ذهنم مرور کنم که “ خوش بحال تبریزیا که هواشون انقدر خوبه “ ، با صدای بلند گفتم “ ولی یکم دیگه هوای اینجا خیلییییی سرد میشه “
موسیو تو خواب و بیداری گفت “ چی شد یهو به فکر سرمای اینجا افتادی ؟ عزیزم آدم از سرما یخ بزنه خیلی بهتر از اینه که تو جهنم بسوزه “
ولی بنظر من هیچ کدومشون خوب نبود. بهش‌گفتم “ من که هیچ کدومو دوس ندارم “😶
صبح ، با تابش اولین تشاشو نور خورشید که تازه قدرت گرفته بود ، خودبخود بیدار شدم . به ساعت نگاه کردم . باورم نمیشد که اتقدر زود بیدار شده ام . فکر کردم که خب چون هیچ نوع خنک کننده ای توی فضا نبوده ، کاملا طبیعی خوابیده و بیدار شده ام و چقدر بده که نمیشه که همیشه همینقدر واقعی زندگی کرد .
بعد از صبحانه برای ورود اولین گروه همراهان فضا رو هماهنگ کردیم و من همراه مامان رفتیم “لاله پارک” . بابام میگه “ شما اگه چیزی نخواهید هم هر جا برسد باید حتما به مراکز خرید اونجا سر بزنید “. راست میگه . خب من و مامان معمولا رفتن به مراکز خرید رو نمک سفر میدونیم😄🛍.
بعد همه باهم رفتیم “ ال گلی “
تغییرات توی این ۱۱ سال خیلی زیاد بود. یعنی برای منی که یه بار بیشتر نیومده بودم و همون یه بار کلی تصویر از شهر تبریز ریکورد کرده بودم، اینهمه مغایرت با تصاویر ذهنیم ، خیلی به چشمم اومد 👀.
عصر دایی اینا رسیدن
بازم باهم رفتیم عینالی
اینبار رفتیم قسمت تلکابینش
باد شدید بود
وسطای مسیر شدت باد بیشتر شد
پیاده که شدیم طوفان شد اون بالا
ما بودیم و کلی آدم دیگه . راستش من یه ذره ترسیدم . اما انگار این مساله برای مردم تبریز یه مسئله قدیمی حل شده بود
پناه بردیم به کافی شاپی که اون بالا بود و درحالیکه چای دارچین داغ میخوردیم به موسیقی آذری ای که سه مرد میانسال مینواختن و میخوندن گوش میدادیم
دیگه مسافری با تله کابین بالا نمیومد که ما به صف مردمی که هنوز بالا بودیم ملحق شدیم تا پایین بریم.
راستش عصر که بازم قرار شده بود بریم عینالی خوشحال نبودم و فکر میکردم که خب شب قبلش که عینالی بودیم و درضمن تله کابین‌هیچ وقت برام انقدر جذاب نبوده که بخاطرش دو بار یه جا رو توی دو شب متوالی ببینم . اما حالا که به آخر برنامه رسیدیم خیلی خوشخال بودم که حتی افکارم رو با کسی مطرح نکرده بودم .
برنامه ی روز بعد با تغییر مواجه شد

ما قبلا کندوان بودیم و مامان توی برنامه سفر کندوان رو جا نداده بود درحالیکه دایی اینا دوست داشتن کندوان رو ببینن . قرار شد صبح بریم کندوان و تا ظهر برگردیمکه وقتی مادرجون اینا برسن ما هم تبریز باشیم

توی راه رفتن به کندوان متوجه شدیم که مادرجون اینا هم بدشون نمیاد دوباره بیان کندوان و قرار شد کندوان بهمون ملحق بشن .

بعد از 11 سال دیدن کندوان تاسف بار بود .

هزینه های بسیاری شده بود و بجای دیدن رشد و پیشرفتی که انتظارش رو داشتیم ، متاسفانه یه جورایی تخریب منابع با ارزش مملکت و جاذبه های توریستیمون رو دیدیم . کاش مردم این روستا میدونستن چه ثروتی دارن و راه درست حفظ و نگهداریش چیه و چچطور میتونن باعث رشد و ترقی جاذبه ی توریستی این روستا بشن .

مادرجون اینا که رسیدن ناهار خوردیم و کمی بعد برگشتیم تبریز .

دم غروب یه عده امون تصمیم گرفتن کمی توی شهر دور بزنن و کمی بین مردم قدم بزنن .

خب راستش تاکسی ما رو توی کوی ولیعصر پیاده کرد و به خواهش من آدرش چند تا شیرینی فروشی خوب رو هم داد تا بتونم از تبریز نوقا و ریس سوغاتی ببرم

این قسمت سفر رو واقعاااااا دوست داشتم .

از خیابونای خوشگل و مردم متشخص و فهمیده و آراستگی کسب و کارها که بگذریم میرسیم به قنادی های بینظیر تبریز . من که رسما از خود بیخود شده بودم . دیدن اینهمه هنر اونم یه جا خیلی تحت تاثیر قرارم داد واقعا . طفلی موسیو در ادامه ی شب تا بازگشت به محل اقامتمون از کت و کول افتاد .

باور کردنی نیست دگرگونی حال من بعد از خرید حتا یه بسته دستمال کاغذی . چه برسه به سوقاتی های خوشمزه و خوش آب و رنگگگگگ .

شبمون به کلی بازی های دسته جمعی که بنظر من بهترین نوع پر کردن اوقات فراغت یه جمعه سپری شد .

امشب آخرین شب اقامت ما در تبریزه .

فردا صبح احتمالا یه سر میریم که بافت قدیمی شهر رو ببینیم و بعد محل استقرارمون تغییر میکنه ایشالله .

حسابی در انتظار هیجانات بعدی ام
آنارام باشید

نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 1:51 توسط آنارام |

جمع کردن وسایل سفر

تا 4 صبح بیدار بودم 

یه لیست بلند و بالا نوشتم از ملزومات سفر و هی درشون میاوردم و میچینمشون جلوم 

موسیو یه چمدون کوچیک گذاشت جلوم و گفت " عزیزم تمام وسایل جفتمون باید توی همین فضا جا بشن " و شونه بالا انداخت و ادامه داد  : " دیگه خودت میدونی ، وسایلی که گذاشته ای زیادن "

بذارین صادقانه بگم 

از این قسمت زندگی زناشویی خیلی بدم میاد .... همه اش باید مماشات کنم. حتی توی وسیله بردن برای سفر هم آزادی عملی وجود نداره . منی که سفرای دو روزه امم با چمدونای بزرگ بستن شروع میشد ، الان کارم به جایی رسیده که هر بار همه خواسته هامو میچینم جلومو و یواش یواش با ناراحتی ازشون کم میکنم .... حتا گاهی کارم به اینجا هم میرسه که شروع میکنم به تمارز کردن و زور میزنم که چند قلم بیشتر بیارم و معمولا با یاس مجبور میشم از خواسته ام صرفنظر کنم و کوتاه بیام . 

هربار هم موسیو می ایسته نگام میکنه و به خود درگیری هام میخنده و با افتخار به وسایل کمش اشاره میکنه و با افتخار میگه " از من یاد بگیر "

ما برنامه سفر نداشتیم 

درواقع اینم برنامه رو مامان چید و ازمون خواست همراهیشون کنیم که تنها نباشن . منم با کلی ناز و قر و قمیش و این حرفا ، گفتم سعی میکنیم .

موسیو خوشحال شد . وقتی انقدر با اشتیاق برخورد کرد یکم خجالت کشیدم . فک کردم چرا تا الان چیزی نگفته بود و باز توی دلم جواب دادم ، خب تو اینقد فازت خموده و کسل شده که طفلی بخواد همچین موضاعی رو مطرح کنه هم بنظرش نابجاست .

امروز تازه متوجه شدم که دایی اینا و مادرجون اینا هم میان . راستش یهو خیلییییی حال و هوام تغییر کرد . خیلی وقته مسافرت خونوادگی ( منظورم خونواده ی بزرگتره )  نرفته ایم .

مامان ازم خواست که برای روزهای سفرمون برنامه بریزم . من گفتم اینکار رو نمیکنم و موسیو با جون و دل مسئولیتشو به عهده گرفت .

من دوست دارم غافلگیر بشم و با داشتن کمترین ذهنیت روزهای آینده امو سپری کنم .

فعلا که فقط میدونم سفرمون استانهای شمال غربیه و شروعش از تبریزه .

پیوست : راستش ، وبلاگم سالهاست که دفترخاطراتمه و گوشه گوشه اش موقعیت های مختلف زندگیمو به تصویر میکشه . حاضر نیستم به راحتی از نوشتن توش صرفنظر کنم . پس منبع اصلی نوشته هام اینجاست . فیس بوکم بیشتر نقش یاهو مسنجر خدا بیامرز رو داره ایفا میکنه . اما اینستا ؟ خب یکم مقوله اش پیچیده اس . من دوست دارم توش بتونم لینک پستامو شیر کنم تا برام نقش یه شرت کات برای اومدن به اینجا رو ایفا کنه . اما فکر میکنم بدلیل محدودین فعالیتم توش امکان گذاشتن لینک اینجا میسر نیست . اگر راهی بلدید که بتونه کمکم کنه ممنون میشم  باهام در میون بذارین 

آنارام باشید 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 13:13 توسط آنارام |

نوشته های نصفه نیمه

 

وبلاگم تبدیل شده به آرشیو کلی نوشته ی نصفه نیمه.

تقریبا دوساله که قدرت نوشتن هیچ متن منسجمی رو ندارم و تموم نمیکنم چیزی که شروع کردمو 

میرم پیش روانشناس 

خیلی وقته که میرم . از 15 سالگیم. ممتد نیست . حتا یک فرد واحد مخاطبم نیست . جسته و گریخته و هربار بابت موضوعی.

هر دقعه هم فکر میکنم دیگه اصلی ترین معضل زندگیم تاپیک مورد بحثه و دارم از پس همه چیز برمیام .

بخاطر همین اینبار هم همین فکر رو میکنم 

البته اینبار سردرگم تر از همیشه ام 

قرار شده همت کنم و بازم بنویسم . توی وبلاگم بخصوص .

تا پستم طولانی نشده از پست کردنش منصرف نشده ام نوشته رو تموم میکنم 

زود برمیگردم

نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 11:33 توسط آنارام |