بازگشت به روال معمول زندگی

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 2:20 توسط آنارام
|
۱۱ سال پیش که اومده بودیم اینطرفا ، حسابی اردبیل رو دیده بودیم و اینبار قرار بود تنها نظاره گر تغییرات کلی شهر باشیم ساعت ۶ عصر ، خیلی خسته و کوفته رسیدیم اردبیل . تا ساعت ۸ فقط استراحت کردیم . بعد من و موسیو و داداشم زدیم به دل شهر تا اولا یکم شهر رو بگردیم ، دوما دختر عمومو که برای کارای دفاعش اومده اردبیل پیدا کنیم و به جمعمون ملحق کنیمش سوما برای تولد بابا ( که شب بعد بود و بابا دیگه باهامون نبود ) بساط جشن تولد فراهم کنیم . اردبیلللل ....حرف مثبت زیادی ندارم برای گفتن درباره اش . هواش خوبه ، کبابش عالیه ، نسبت به خیلی از شهرهای بزرگ مملکتمون قیمت خوراک ارزونتره که شاید مهمترین دلیلش وفور نعمتشه اما ... خب اما زیاده آدماش بداخلاقن .... ما خوزستانیا تابستون که میشه ، گرما طاقتمونو کم میکنه پ زود جوش بود مردم برامون توجیه پذیره ، اما جایی مثه اردبیل ، بداخلاق بودن آدماش برامون توجیه پذیر نیست . از شهریت هم که دیگه نگم ، چون بنظر هممون اردبیل یه دهات بزرگ بود که شهریتی توش دیده نمیشد مثال میزنم خدمتتون : ⁃ اتوبانهای زیادی که وسط اتوبان یکطرفه میشد و حتا خیابانی برای رفتن داخلش نبود و میدیدیم که وسط اتوبان ماشین ها دور میزنن ⁃ یا چراغ قرمز هایی که وجود نداشتن و برای دیدنشون باید دو تا چهارراه بعد رو دید . ⁃ یا خیابانهایی که اسم نداشتن و برای اشاره بهشون باید میگفتیم خیابانِ از میدان فلان تا ایستگاه فلان ⁃ یا خیابانهای یکطرفه پشت سر همی که انتهاشون بن بست بود یا .....ما آدمهای سختگیری یا عیب جویی نیستیم و ویژگی شاخص خونواده امون اینه که همه چیز رو قسمت خوبشو میبینیم . اینبار هم سعی میکردیم بخندیم و زیبایی های شهر رو ببینیم .اما هیچ این نکات از چشم کدوممون دور نموند . تا جاییکه بابابزرگم طاقت نیوورد و گفت “ اردبیل خیلی پس رفت کرده و بجای بهتر شدن خراب شده “اما از شهر که بگذریم ، ما شب خوبی رو توی اردبیل گذروندیم . برای بابام تولد گرفتیم درحالیکه خودش اصلا یادش نبود و برای بار اول دیدم که از اینکه براش تولد گرفتیم ذوق زده شد . صب بعد از صبحانه هم بارمون رو بستیم و با بابا که برمیگست اهواز و اردبیل که داشتیم ترکش میکردیم خداحافظی کردیم قرار بود بعدش بریم شمال
مامان اول گفت بریم گردنه حیران
داداشم ولی خسته و بی طاقت شده بود و میگفت دوست داره دیگه مسافرتمون تموم شه
آخرشم تصمیم گرفته شد که یه کله بریم تا تهران
روز گرم و آفتابی ای بود
من پیشنهاد دادم ، لااقل بیاین از مسیر خلال به اسالم بریم که لااقل مسیرمون خوشگل باشه .
وقتی رسیدیم به وسطای جاده اسالم به خلخال ، فک کردم چه خوب شد که اختتامیه ی مسیر با عبور از این قططعه از بهشتی که خدا گذاشته روی زمین زیبا شده .
نیمه شب رسیدیم تهران . 14 ساعت رانندگی توی ترافیک .
دو ساعت آخر مسیر رو هیچ گس هوشیار نبود . حتی راننده ها
من به جاده خیره بودم و چشمای موسیو که از باز بودنشون مطمئن بشم .
اما حتی به هوشیار بودن چشمای درشت شده اش که پاک هم نمیزد اطمینان ندارم .
داداشمم صبح زود رفت اصفهان سراغ کار و زندگیش
ما موندیم و تهران و چند روز تعطیل و روزهایی که با هیچ برنامه ای پر نشده هنوز
آنارام باشید






نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 16:12 توسط آنارام
|
مدت اقامتمون در مشگین شهر خیلییی کوتاه بود عصر رسیدیم و ظهر روز بعد رفتیم راستش محدودیت زمان همسفرامون و تعدد مقصد هامون باعث شد نتونیم مدت زیادی رو در مشگین شهر بگذرونیم برنامه ی مامان برای این مدت کوتاه تنها “ زیپ لاین “ ٫“ پل معلق “ و اگر دوست داشتیم آب گرم های معروف شهر بود . قبلا فکر میکردیم یه سری اماکن تاریخی مثل “ کهنه قلعه مشگین شهر “ و “ بقعه شیخ حیدر مشگین شهر “ و “ دژ قهقهه مشگین شهر “ و “ شهر باستانی یری “ و.... ، جاذبه هایی ان که موفق به دیدنشون نخواهیم شد اما در بدو ورود به مشکین شهر متوجه شدیم داریم چیزای زیادی رو از دست میدیم . تا جاییکه بعضی از همراهانمون سعی کردن مدت زمان بیشتری برای خودشون بخرن که شاید بشه کمی بیشتر بمونیم مشگین شهر، اما در کمال تاسف کاری نتوستیم بکنیم که بیشتر بمونیم و از جاهایی مثل “ آبشار گور گور “ ، “ جهنم دره “ یا “ تالاب جیران گلی “ و ....دیدن کنیم . شب اول کلی لیاس گرم پوشیدیم و دور آتیش نشستیم و به موسیقی زنده ترکی ای که یه گروه ۵ نفره توی فضامینواختن گوش دادیم . صبح بعد از خوردن یه صبحانه واقعی ( کاملا واقعیییی ) که شامل قیماق ، عسل محلی ،شیرگاو داغ ، تخم مرغ محلی سرخ شده و نان بربری تازه از تنور درومده بود ، رفتیم به بلندترین زیپ لاین خاور میانه . من دوسال پیش توی رامسر ، زیپ لاین رو تجربه کرده بودم. تفاوتهاشون برام جالب بود که مثلا زیپ لاین مشگین شهر طولانی تر از زیپ لاین رامسر بود ، ارتفاع تا زمین زیپ لایت رامسر کوتاهتر و خوشگل تر بود و مال مشگین شهر ترسناک تر بود . بنظر میرسید زیپ لاین مشگین شهر پیشرفته تر بود و باید مینشستیم روی صندای درحالیکه زیپ لاین رامسر رو باید با دستهامون بهش آویزون میشدیم و با طناب میبستنمون . نکته بعدی اینکه توی مشگین شهر در انتهای مسیر چون از روی دره گذشته بودیم راه بازگشت پیاده ای نبود و باید با تاکسی بر میگشتیم . قسمت بعدی پل معلق بود که برای خودش یه بساط بزرگ داشت و کلی اتفاقات جورواجور دیگه دور و ورش می افتاد . مثلا به زیپ لاین دیگه که شبیه به زیپ لاین رانسر بود .یا مثلا سکوهای پرش از ارتفاع بودن که خودشون اسمشو گذاشته بودن “Big Jump” یا قسمتی که مربوط به دیوار نوردی بود . خود پل معلق هم خیلی معلق نبود . مثلا من دلم میخواست کفش شیشه بود 😁 یا اینقدر با کابل های مختلف سرتاسر طولشو نمیبستن که کمتر تکون بخوره . خب معلقه دیگه . آدم باید حس معلق بودن روش داشته باشه .خلاصه بعدش رفتیم ناهار خوردیم و یه عده ازمون خداحافظی کردن و جدا شدن و راه بازگشت رو پیش گرفتن . ما هم مسیرمون رو بسمت توقف کوتاه بعدیمون ادامه دادیم ....اردبیل پیوست ۱: من تازه فهمیدم که مشگین شهر رو با گاف مینویست نه کافپیوست ۲: تازه فهمیدم که قبلا اسم مشگین شهر “خیاو” به معنی “ خیک آب “ بودهآنارام باشید




نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 12:20 توسط آنارام
|

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 11:41 توسط آنارام
|

نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 18:5 توسط آنارام
|
من قبلا یه بار اومده ام تبریز شهریور ماه سال ۸۶ بود آرشیو وبلاگمو نگاه کردم تا ببینم چی نوشته ام از اون سفر که دیدم فقط قبل از سفر انگار که بخوام اطلاع رسانی کرده باشم ، گفته ام “ دارم میرم سفر “ و بعدشم برای رفع ابهام توضیح داده ام “ به تهران و شمال و اردبیل وتبریز “بعدشم هیچی نگفته ام از ماوقع سفر و خاطراتش
برنامه ریز این سفر مامانم بوده از ۰ تا ۱۰۰ چطور بریم ؟ از کدوم مسیر بریم ؟ با کی بریم ؟ کجا اقامت کنیم ؟ چند روز کجا بمونیم و .... دمش گرم .... برنامه اش عالیه 👍🏻فقط یه ایراد داره ، برنامه کیپ تا کیپ پره و امکان تغییر یا تاخیر توش خیلی کمه 🤪ما دیشب رسیدیم . محل اقامتمون یه هتل آپارتمانه که قراره هممون تا وقتی که تبریزیم ساکنش باشیم. در بدو ورود رفتیم عینالی . همراه ون هایی که مردم رو بالا میبردن رفتیم بالا و کنار استخر بزرگی که خود ترک ها بهش میگن دریاچه شاممونو خوردیم و در حالیکه باد داشت میبردمون برگشتیم پایین . شب موقع خواب در و پنجره ها رو باز گذاشتیم و در حالیکه بدلیل کوران باد داشتیم یخ میزدیم و زیر پتوها کز کرده بودیم فک کردم چقد دلم برای هوای سرد طبیعی تنگ شده و قبل از اینکه افکارمو توی ذهنم مرور کنم که “ خوش بحال تبریزیا که هواشون انقدر خوبه “ ، با صدای بلند گفتم “ ولی یکم دیگه هوای اینجا خیلییییی سرد میشه “موسیو تو خواب و بیداری گفت “ چی شد یهو به فکر سرمای اینجا افتادی ؟ عزیزم آدم از سرما یخ بزنه خیلی بهتر از اینه که تو جهنم بسوزه “ ولی بنظر من هیچ کدومشون خوب نبود. بهشگفتم “ من که هیچ کدومو دوس ندارم “😶صبح ، با تابش اولین تشاشو نور خورشید که تازه قدرت گرفته بود ، خودبخود بیدار شدم . به ساعت نگاه کردم . باورم نمیشد که اتقدر زود بیدار شده ام . فکر کردم که خب چون هیچ نوع خنک کننده ای توی فضا نبوده ، کاملا طبیعی خوابیده و بیدار شده ام و چقدر بده که نمیشه که همیشه همینقدر واقعی زندگی کرد . بعد از صبحانه برای ورود اولین گروه همراهان فضا رو هماهنگ کردیم و من همراه مامان رفتیم “لاله پارک” . بابام میگه “ شما اگه چیزی نخواهید هم هر جا برسد باید حتما به مراکز خرید اونجا سر بزنید “. راست میگه . خب من و مامان معمولا رفتن به مراکز خرید رو نمک سفر میدونیم😄🛍.بعد همه باهم رفتیم “ ال گلی “تغییرات توی این ۱۱ سال خیلی زیاد بود. یعنی برای منی که یه بار بیشتر نیومده بودم و همون یه بار کلی تصویر از شهر تبریز ریکورد کرده بودم، اینهمه مغایرت با تصاویر ذهنیم ، خیلی به چشمم اومد 👀. عصر دایی اینا رسیدن بازم باهم رفتیم عینالی اینبار رفتیم قسمت تلکابینشباد شدید بود وسطای مسیر شدت باد بیشتر شد پیاده که شدیم طوفان شد اون بالا ما بودیم و کلی آدم دیگه . راستش من یه ذره ترسیدم . اما انگار این مساله برای مردم تبریز یه مسئله قدیمی حل شده بود پناه بردیم به کافی شاپی که اون بالا بود و درحالیکه چای دارچین داغ میخوردیم به موسیقی آذری ای که سه مرد میانسال مینواختن و میخوندن گوش میدادیم دیگه مسافری با تله کابین بالا نمیومد که ما به صف مردمی که هنوز بالا بودیم ملحق شدیم تا پایین بریم.راستش عصر که بازم قرار شده بود بریم عینالی خوشحال نبودم و فکر میکردم که خب شب قبلش که عینالی بودیم و درضمن تله کابینهیچ وقت برام انقدر جذاب نبوده که بخاطرش دو بار یه جا رو توی دو شب متوالی ببینم . اما حالا که به آخر برنامه رسیدیم خیلی خوشخال بودم که حتی افکارم رو با کسی مطرح نکرده بودم . برنامه ی روز بعد با تغییر مواجه شد
ما قبلا کندوان بودیم و مامان توی برنامه سفر کندوان رو جا نداده بود درحالیکه دایی اینا دوست داشتن کندوان رو ببینن . قرار شد صبح بریم کندوان و تا ظهر برگردیمکه وقتی مادرجون اینا برسن ما هم تبریز باشیم
توی راه رفتن به کندوان متوجه شدیم که مادرجون اینا هم بدشون نمیاد دوباره بیان کندوان و قرار شد کندوان بهمون ملحق بشن .
بعد از 11 سال دیدن کندوان تاسف بار بود .
هزینه های بسیاری شده بود و بجای دیدن رشد و پیشرفتی که انتظارش رو داشتیم ، متاسفانه یه جورایی تخریب منابع با ارزش مملکت و جاذبه های توریستیمون رو دیدیم . کاش مردم این روستا میدونستن چه ثروتی دارن و راه درست حفظ و نگهداریش چیه و چچطور میتونن باعث رشد و ترقی جاذبه ی توریستی این روستا بشن .
مادرجون اینا که رسیدن ناهار خوردیم و کمی بعد برگشتیم تبریز .
دم غروب یه عده امون تصمیم گرفتن کمی توی شهر دور بزنن و کمی بین مردم قدم بزنن .
خب راستش تاکسی ما رو توی کوی ولیعصر پیاده کرد و به خواهش من آدرش چند تا شیرینی فروشی خوب رو هم داد تا بتونم از تبریز نوقا و ریس سوغاتی ببرم
این قسمت سفر رو واقعاااااا دوست داشتم .
از خیابونای خوشگل و مردم متشخص و فهمیده و آراستگی کسب و کارها که بگذریم میرسیم به قنادی های بینظیر تبریز . من که رسما از خود بیخود شده بودم . دیدن اینهمه هنر اونم یه جا خیلی تحت تاثیر قرارم داد واقعا . طفلی موسیو در ادامه ی شب تا بازگشت به محل اقامتمون از کت و کول افتاد .
باور کردنی نیست دگرگونی حال من بعد از خرید حتا یه بسته دستمال کاغذی . چه برسه به سوقاتی های خوشمزه و خوش آب و رنگگگگگ 
.
شبمون به کلی بازی های دسته جمعی که بنظر من بهترین نوع پر کردن اوقات فراغت یه جمعه سپری شد .
امشب آخرین شب اقامت ما در تبریزه .
فردا صبح احتمالا یه سر میریم که بافت قدیمی شهر رو ببینیم و بعد محل استقرارمون تغییر میکنه ایشالله .
حسابی در انتظار هیجانات بعدی ام
آنارام باشید






نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 1:51 توسط آنارام
|
تا 4 صبح بیدار بودم
یه لیست بلند و بالا نوشتم از ملزومات سفر و هی درشون میاوردم و میچینمشون جلوم
موسیو یه چمدون کوچیک گذاشت جلوم و گفت " عزیزم تمام وسایل جفتمون باید توی همین فضا جا بشن " و شونه بالا انداخت و ادامه داد : " دیگه خودت میدونی ، وسایلی که گذاشته ای زیادن "
بذارین صادقانه بگم
از این قسمت زندگی زناشویی خیلی بدم میاد .... همه اش باید مماشات کنم. حتی توی وسیله بردن برای سفر هم آزادی عملی وجود نداره . منی که سفرای دو روزه امم با چمدونای بزرگ بستن شروع میشد ، الان کارم به جایی رسیده که هر بار همه خواسته هامو میچینم جلومو و یواش یواش با ناراحتی ازشون کم میکنم .... حتا گاهی کارم به اینجا هم میرسه که شروع میکنم به تمارز کردن و زور میزنم که چند قلم بیشتر بیارم و معمولا با یاس مجبور میشم از خواسته ام صرفنظر کنم و کوتاه بیام .
هربار هم موسیو می ایسته نگام میکنه و به خود درگیری هام میخنده و با افتخار به وسایل کمش اشاره میکنه و با افتخار میگه " از من یاد بگیر "
ما برنامه سفر نداشتیم
درواقع اینم برنامه رو مامان چید و ازمون خواست همراهیشون کنیم که تنها نباشن . منم با کلی ناز و قر و قمیش و این حرفا ، گفتم سعی میکنیم .
موسیو خوشحال شد . وقتی انقدر با اشتیاق برخورد کرد یکم خجالت کشیدم . فک کردم چرا تا الان چیزی نگفته بود و باز توی دلم جواب دادم ، خب تو اینقد فازت خموده و کسل شده که طفلی بخواد همچین موضاعی رو مطرح کنه هم بنظرش نابجاست .
امروز تازه متوجه شدم که دایی اینا و مادرجون اینا هم میان . راستش یهو خیلییییی حال و هوام تغییر کرد . خیلی وقته مسافرت خونوادگی ( منظورم خونواده ی بزرگتره ) نرفته ایم .
مامان ازم خواست که برای روزهای سفرمون برنامه بریزم . من گفتم اینکار رو نمیکنم و موسیو با جون و دل مسئولیتشو به عهده گرفت .
من دوست دارم غافلگیر بشم و با داشتن کمترین ذهنیت روزهای آینده امو سپری کنم .
فعلا که فقط میدونم سفرمون استانهای شمال غربیه و شروعش از تبریزه .
پیوست : راستش ، وبلاگم سالهاست که دفترخاطراتمه و گوشه گوشه اش موقعیت های مختلف زندگیمو به تصویر میکشه . حاضر نیستم به راحتی از نوشتن توش صرفنظر کنم . پس منبع اصلی نوشته هام اینجاست . فیس بوکم بیشتر نقش یاهو مسنجر خدا بیامرز رو داره ایفا میکنه . اما اینستا ؟ خب یکم مقوله اش پیچیده اس . من دوست دارم توش بتونم لینک پستامو شیر کنم تا برام نقش یه شرت کات برای اومدن به اینجا رو ایفا کنه . اما فکر میکنم بدلیل محدودین فعالیتم توش امکان گذاشتن لینک اینجا میسر نیست . اگر راهی بلدید که بتونه کمکم کنه ممنون میشم باهام در میون بذارین
آنارام باشید






نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 13:13 توسط آنارام
|
وبلاگم تبدیل شده به آرشیو کلی نوشته ی نصفه نیمه.
تقریبا دوساله که قدرت نوشتن هیچ متن منسجمی رو ندارم و تموم نمیکنم چیزی که شروع کردمو
میرم پیش روانشناس
خیلی وقته که میرم . از 15 سالگیم. ممتد نیست . حتا یک فرد واحد مخاطبم نیست . جسته و گریخته و هربار بابت موضوعی.
هر دقعه هم فکر میکنم دیگه اصلی ترین معضل زندگیم تاپیک مورد بحثه و دارم از پس همه چیز برمیام .
بخاطر همین اینبار هم همین فکر رو میکنم
البته اینبار سردرگم تر از همیشه ام
قرار شده همت کنم و بازم بنویسم . توی وبلاگم بخصوص .
تا پستم طولانی نشده از پست کردنش منصرف نشده ام نوشته رو تموم میکنم
زود برمیگردم

نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 11:33 توسط آنارام
|