چيز غريبيه ....

تقدير
روزگار
سرنوشت
دنيا
يا ....
اسمش هر چى كه ميخواد باشه
چيز عجيبيه ، خيلى عجيب
فكر ميكنم " فقط يه سال و نيم زودتر اگر اين ماجرا اتفاق افتاده بود ،اگر... "
هوووفففف
يكى از مهمترين روزاى زندگيم در پيش روئه
روزى كه آدم دوس داره در كنار و با حضور عزيزاش بگذروندش
زنگ زدم به مامان بزرگم كه خودم شخصا تاكيد كنم ، بودنش برام مهمه ... خيلييييى مهم
جمله ام تموم نشده يه بغض خيلى بزرگ پشت حنجره ام سبز شد
انقد كه حتى نتونستم مكاله امو تموم كنم
تمام روز رو زار زدم
انگار تازه فقدان بابا بزرگمو حس كردم
٧ ماه پيش كه رفت ، فقط رفتنشو فهميدم ... الان نبودنشو تو همه ى لحظه هايى كه بايد باشه
زن پسر داييم بهم مسيج داده توى تلگرام و گفته تابستون ايرانن و هر برنامه اى باشه باهاشون هماهنگ كنم كه اومدنشونو جورى تنظيم كنن كه باشن
فك ميكنم" شما مياين. سه تاي ديگه چى ؟"
من با ذوق به همشون مسيج ميدم كه دوس دارم تو لحظه لحظه ى خوشيام باشين و رسما دعوتتون ميكنم كه بياين
ولى ميدونم نميتونن
با بغض عكساشونو نگاه میکنم 
فک میکنم " من يه برادر ندارم ، ٥ تا دارم كه ٤ تاشون نيستن "
اشكي كه از چشام سرازير ميشه دلتنگيمو اثبات ميكنه و دلتنگيم عشق و اهميت پسر داييام رو

عجب چيز غريبيه اين روزگار يا دنيا يا تقدير يا سرنوشت يا هر چى كه نميدونم چيه ...
آنارام باشيد

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 0:42 توسط آنارام |

تنها نيستم

آدم ضعيفى نيستم
ياد گرفته ام نباشم
احساساتى ام ولى ياد گرفتم احساساتمو بيخود خرج نكنم
بچه تر كه بودم ، شايد تو سنين پر بحران نوجوانى ، مامانم يه بار نشوندم روبروش و از ارزشهاي فردى و احساسيم گفت
ميگفت اين احساس انقدر مقدسه كه هر كسى ارزش داشتنشو نداره
نميگم هميشه به ارزش آدمايى كه فك كرده ام ميتونن داشته باشنش فك كرده ام ولى هميشه حواسم بوده احساسم با ارزشه
بچه تر كه بودم ، نه حتا از سر شيطنت كه بيشتر بابت كنجكاوى ، با يه فرد از جنس مخالف خودم ارتباط تلفنى داشتم
نه اون ميدونست من كى ام نه من ميدونستم اون كيه
خيلي ازم بزرگتر بود و اعتمادم براي قرار گيرى توى اين ارتباط ، تنها به سيستم مخابرات ضعيفمون بود كه هنوز نه كالر آيدى داشت نه اصن راهى براي فهميدن شماره فرد مقابل بود .تماس هميشه يك جانبه از طرف من بود .
مدت ارتباط زياد نبود
مامانم فهميد
من خيلي ترسيده بودم
بخصوص از اينكه بابام بفهمه و از الهه ى مقدس افكارش تبديل بشم به پليد ترين و زشت ترين موجود دنيا
بعدها فهميدم از همون اول بابام ميدونسته ولى صلاح بر اين بوده كه من ندونم كه ميدونه
بعد از اون ماجرا با صداى هر زنگ تلفنى ميپريدم هوا
بابام اون روزا تمام تلاششو كرد ترسم بريزه
يادمه ممنوع كرده بود كه كسى تلفنو برداره و فقط من بايد جواب ميدادم
يه بار از شدت ترس گريه ام گرفت
به دروغ بش گفتم ميترسم كسى مزاحمم بشه
اون ميدونست از چى ميترسم
نشست روبروم
گفت : بابا تو دنيا خيلي چيزاى ترسناك هست ... اگه قرار باشه بخاطر اين كوچيكا انقد خودتو ببازى ، تاب نميارى .... من دخترمو جوري بزرگ كرده ام كه با بزرگترين سختيا و ترسها بجنگه "
اعتراف ميكنم از اون به بعد حتا تو بدترين لحظه ها فك كرده ام من ميتونم و انقد قوى هستم كه از پس سخت ترين ها بر بيام
اين روزا در حال نبردم
نه با كسي كه با خودم
با افكار و ترسهام
ولي تنها نيستم
يكي هست كه مثل كوه تكيه گاهم شده و همگام با من داره با اين دلهره ها و نگرانيها روبرو ميشه
بودنش باعث آرامشمه
كنارش خوشحالم
اين روزا لبخندام پر رنگ تر از قبل روى لبام نقش ميبندن و خنده هام عميقتر و خوش صداتر از قبلن
خدا رو شاكرم
بابت تمام اين لحظه ها ، بابت اين شانس بزرگى كه بم داده
خواستم بگم اگه ترسى هست ، اگه دلهره اى هست، اگه نگراني اى هست ، بابت دارايى ارزشمند جديدمه
بايت حس متفاوتيه كه لحظه هامو پر كرده
بابت رنگ خوش زندگيمه
بابت اميد و شور زياديه كه سرتاسر وجودمو پر كرده
آنارام باشيد

نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 19:55 توسط آنارام |

‎چند بار تو زندگى يه آدم پيش مياد ....؟؟؟؟

نميخوام غير منطقى باشم

نميخوام بچگانه فك كنم و تصميم بگيرم

نميخوام كاري كنم كه خودمو و اونو و همه ي اطرافيانم رو به دردسر بندازم ولى ...

حالم خوب نيست

پر از ترسم

پر از خشمم

پر از گله ام

پر از غم و غصه ام

قبلشو درست يادم نيس

فقط ميدونم نبود

يعني بود ولي براى من نبود

عالم و آدم هر كارى ميتونستن كردن تا ببينمش

يادمه يه روز از حرص و غضب كاراشون دلو زدم به دريا و براى تموم شدن اين همه تلاشاى بى سبب پامو گذاشتم رو سطح درياچه ى احساس كه نشون بدم توش خبرى نيست و يكهو نميدونم چى شد كه بلعيده شدم تو اعماق بى نهايتش

از اونجا به بعد هيچ كى نبود جز اون من فرو ميرفتم تو اعماق درياچه ى سحرآميز عشقش كه ته نداشت و اون بود كنارم و هر دو با سرعت در حال فرو رفتن بوديم هرجا سرمو برگردوندم فقط اون بود و من راضى و مدهوش از اين بيكران ابدى مينوشيدم

‎حالم بده منِ مستِ لايعقل ، بزور دارم بيرون كشيده ميشم
‎!!حالم بده حال اونم بده
‎چند بار تو زندگى يه آدم پيش مياد كه يكيو انقدر دوست داشته باشه و فك كنه به ايده آل هاش نزديكه ؟

حال هممون بده

نفسم بالا نمياد 
‎ از هرچي علم و دانش و آزمايش و آزمايشگاهه بيزارم
حالم بده

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 21:59 توسط آنارام |