همواره گوشه اي از ذهن من دلتنگ کسیست...
قانون جذب چيز عجيبيه و من به شدت بهش اعتقاد دارم و باور دارم توي زندگيم به هرچيزي زياد فك كرده ام ، سهم من شده و از اين بابت هم خوشحالم هم ميترسم
امروز بخش ترسناك اين باور روبروي آينه ، زارت ، تو صورتم كوبيده شد
اونم زمانيكه با ياس و دلتنگي رفتنش ، بزور از رختخواب بلند شدم و پشت ميز آرايشم در حال مرتب كردن موهام بودم و به دخترك تنها و بي انگيزه ي روبروم خيره شدم و به آخرين لحظات روز و شب قبل فكر ميكردم
توي ذهنم مشغول شمردن اوقات باقيمانده تا بازگشتش بودم كه يكهو بياد افكار و خيالات بيمار ذهنم افتادم عجيب پرقدرتن اين روياها
كمي قبل گفتم " ميدونستي تو بطرز ترسناكي شباهت ويژه اي به كاراكتري كه ميخواستم باشي ، داري؟ "
نه ... نه
منظورم خصوصياتي كه به طبع با وجود علاقه و دلبستگي ، انسان در ناخودآگاهش بهشون روي مياره يا تلقين ميكنه كه اين ويژگي ها همان ايده آل هستند ، نيست
منظورم دقيقا بالقوه هاي موجوده
بالقوه هايي كه توي ذهن من هيچ وقت آغازي نداشتند كه بدنبال ابتدايشان باشم
يكيشان همين دلتنگي بي دليل من در فراق ياره
شايد هميشه فك كرده ام دوري و فراق رابطه رو جذابتر و اشتياق در كنار يار بودن رو صد چندان ميكنه
اشتباه نكرده ام اما اين فقط ديدن زيادي نيمه ي پر ماجراس بدون در نظر گرفتن حتا ذره اي از واقعيت تلخ خالي بودن نيمه ي ديگه ليوان در فراق يار
.... فك كنم نيازي به گفتن نيس
دلم تنگه ديگه
بودن ها سريع و تند و در كسري از ثانيه سپري ميشن و روزهايي مثل حالاي من كِش دار و كند ، سلانه سلانه قدم بر ميدارن
اعتماد بنفس
خوب خاطرم هس دختري رو كه با موهاي بلوند و چشاي رنگي توي دانشكده امون ويراژ ميداد و دلبري ميكرد و كارهاي ناتمامش رو با افتخار بالا ميبرد و ميچسبوند به ديواراي راهروهاي دانشكده و در جواب نگاههاي تحسينگر ديگران كه حتي جرات نميكردن دربرابر اينهمه حس رضايت دخترك از خودشون در باره نواقص كار سوال بپرسن ميگفت " اين سبك منه "
منظورش تنبليش براي كامل كردن كاراش بود هاااا .... اين رو بعد از گرفتن نمره از استاد تو گوشش همكلاسي جون جونيش ميگفت و ريز ريز هردو ميخنديدن و من كه پشت ميز نزديك بهشون نشسته بودم شنيدم
از ترم سوم خبري ازش نبود و من از طريق شبكه هاي اجتماعي فراووني كه اينروزها حسابي گريبان همه رو گرفته ان و آدم ها رو وا دار به پيگيري روزمره هاي هم ميكنن ، حال و احوالاتش رو تماشا ميكردم كه به همراه خواهر كوچكترش از پدر و مادرشون جدا شده ان و پايتخت نشين كانادا هستن
ظاهرا يك سال اول زندگيشون توي بلاد كانادا رو صرف زبان آموزي كردن و بعد از اون براي ادامه ي تحصيل در رشته ي عكاسي در يكي از دانشگاههاي اونجا مشغول شد و باز نميدونم چي شد كه به گرايش معماري تغيير رشته داد و حالابعد از ٣،٤ سال تابستانهاي خودش رو صرف گشت و گذار هاي تك نفره در اروپا و ايران ميكنه .... از همون سفر ها كه تمام و كمالن و چيك و پوك منطقه رو درميارن و بهش ميگن فلان جا گردي و هميشه يكي از اين كلاههاي مدل كاوبوي روي سرشونه و دوربين عكاسي آويزونه گردنشونه
بگذريم
همه ي اينا رو گفتم چون دليل نوشتن اين پستم ديدن تصاوير سفرهاي اخيرش به مناطق جنوبي كشور از يزد و كرمان و سيستان و هرمزگان و بوشهر و فارس و اصفهان و تبريز و اردبيل و گيلان بود
هوووفففف
ميدونيد ؟ بنظر من نازنين دختر موفقي اومد .... نه بخاطر سفرهاش يا بخاطر عكس هاش يا بخاطر مستقل زندگي كردنش در يه كشور ديگه ( كه يحتمل اونجورا هم کاملا مستقل نيستن) يا ....
بنظر من موفقه چون اعتماد بنفس داره
كپشناي طولاني پست ميكنه زير عكساش بدون لحاظ كردن كوچكترين قاعده ي نگارشي و منه بيحوصله ي غرغرو رو مجبور ميكنه بخونم اون جملات بچگانه رو و تو دلم بگم "حتي تو نوشتن هم از خودراضيه " و باز برم سراغ كپشن بعدي ...
خداي من اين بشر خداي اعتماد بنفسه اينكه از كجا سرچشمه ميگيره اين قضيه دقيقا نميدونم ولي بهرحال الان اصلي ترين عامل موفقيتشه
خاطرم هس تو روزايي كه من تو خونه تنها بودم و دوستامو دعوت ميكردم بيان پيشمو براشون روزي سه وعده غذاي رستوراناي خفن رو درست ميكردمو همه اشون انگشت به دهن ميموندن ، وقتي ميرفتم دانشگاه و ميديدم با چه حرارت و افتخاري برا بقيه بچه ها و استادا نحوه ي املت پختنش رو توضيح ميده ، وا ميرفتم
واقعا وا ميرفتم...
امروز به تصوير چهره ي اين دخترك كه درحال رفتن از ايران گرفته شده بود خيره شدم و فك كردم " هيچ وقت كاراكتر جذابي نبوده براي من .... ولي صادقانه بايد بگم "عاشق اعتماد بنفسشم "
منم از همين اعتماد بنفسا ميخوام
كسي ميدونه از كجا گير بيارم ؟