سفر 3

جمعه : 92/6/1

با صدای بابا بزرگم که داشت با شوهر یکی از دختر خاله های بابام حرف میزد و متعاقب اون صدای خنده ی چند نفر که ظاهرا شنونده ی این گفتگو بودند ، از خواب بیدار شدم .

ساعتد 8:30 صبح بود . مذبوهانه تلاش کردم که چشمامو روی هم بفشرم و به عالم خواب برگردم. بعد از نیم ساعت غلت زدن و از این دست ، روی اون دست چرخیدن ، از جام بلند شدم .

مامان و بابا نبودند و بنظر میومد رفته اند حرم حضرت معصومه ... حتی به خودم زحمت ندادم که بپرسم و مطمئن بشم  ، شاید چون شب قبلش مکالمه ای با همین مضمون بینشون رد و بدل شد

تازه نشسته بودم بین جمع که صبحانه بخورم که مامان اینا هم اومدن

بعد از صبحانه ، یکی از یکی از دخترخاله ی بابام و شوهرش خداحافظی کردن و رفتن و ظاهرا قرار بود اون یکیشون هم بعد از ناهار بره که ما یواش یواش ساز رفتن رو کوک کردیم .

رفتن از قم همونجور که حدس میزدیم با مشقتی بسیار زیادتر از خرم آباد همراه بود ولی در نهایت ساعت 11 ظهر موفق شدیم بعد از یه خداحافظی خیلـــــــــــــــــــــــــی طولانی از شهر قم خارج بشیم

مسیر قم تهران جذاسیت خاصی نداشت برام . هم تکراری بود هم اینکه همه اش اتوبان بود .

تنها قسمت متنوع مسیر دریاچه ی قم بود که تک و توک از پشت کوه و موانع انسانی ساخت ، قابل رویت بود و مثل همیشه باعث به حرکت در آمدن سرهای ما از سر تاسف بود.

من سراسر مسیر رو درحال گوش کردن به آلبوم مسخره ی گروه " دایان " سپری کردم و همزمان به بازی با انگشتان دست چپم ،که قریب به 2 ماه از کرخت بودنشون میگذشت، مشغول بودم.

اولین علائم و تابلوهای ورود به شهر تهران آنچنان من رو از خود بیخود کرد که به مثابه بچه ی شیرخواره ای که بعد از مدتها دوری از مادر ، مادر رو در نزدیکی خودش میبینه و دست و پا میزنه ، له له زنان واسه رسیدن به خونه ، با صدای بلند لحظه شماری میکردم.

رسیدن به خونه آنچنان حس دلچسب و شورانگیزی رو در درونم به پا کرده بود که فاصله ی ماشین تا هال خونه رو پرواز کردم . مامان بزرگم و خاله ام با چهره های گشاده و خندان به پیشوازمون اومدن و من خندان و خوشحال ، مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده ( فک کنم این حس بیشتر بدلیل گوش دادن به همون آلبوم مسخره در درونم شکل گرفته بود ) خرامان به سمت اتاقم راهی شدم .

بعد از صرف یه ناهار مامان بزرگ پخت یهو زد به سرم و رفتم و از توی پارکینگ تک تک اجزا و وسایلای توی ماشین رو درآوردم. کلا یه جنون آنی بود که همه رو حسابی متعجب کرده بود  دَخل کَت و کول خودمو حسابودرآورد. کار خوبی بود چون لازم بود چیدمان رو تغییر داد و جای بیشتری باز کرد . البته باید تمام حواسم رو جمع میکردم که یه وقت مامانم از وسایلا چیزی کم نکنه.

بعدش هم کلی چک و چونه زدم با مامان که یکم وسیله اضافه تر از اون چیزی که با خودم از اهواز آورده بودم ، از تهران به وسایلم اضافه کنم .

داداشم بعد از ناهار اومد خونه . به تماشای مسابقات روبیک رفته بود از وقتی رسید ، یه ریز داشت حرف میزد و میگفت اگر که امسال شرکت میکرد توی مسابقات میتونست جزء 5 نفر اول فلان ماده شه و ....

تا عصر کلی همراه دیگه هم واسه سفرمون ردیف کردیم . 3 تا از خاله های مامانم هم پایه بودن و من و داداشم داشتیم از خوشحالی سرامونو میکوبوندیم توی همدیگه .

خب راستش من معتقدم بخش بزرگی از لذت سفر ، همراه داشتنه . اونم همراه خوب . تابستان امسال سفرهای اقوام از اقصی نقاط ایران به اقصی نقاط ایران بسیار پراکنده و بدون هماهنگی مشترک بود . در نتیجه ما نمیتونستیم روی هیچ کس واسه همراهیش در سفرمون حسابی باز بکنیم و این موضوع کمی پکرمون کرده بود . موافقت مامان بزرگ و بابا بزرگم در وهله ی اول و بعد هم خاله های مامانم حسابی شارژمون کرد .قرار بود با یه گروه خیلی خیلی باحال و فوق العاده و باب مسافرت بریم صفا سیتی.

بعد از ظهر مرجان و سینا اومدن . اونا هم حسابی وسوسه شده بودند که باهامون بیان ولی ظاهرا کار مرجان برای جشنواره تاتارستان و کار سینا واسه جنوب در شرف جور شدن بود و در نتیجه خیلی احتمالش زیاد بود که واسشون نشه که باهامون بیان . دایی ام اینا هم از اصفهان زنگ زدن و ما کلی اصرار و التماس کردیم که اونا هم باهامون بیان . اونا هم حسابی وسوسه شدن و تا شب که کلی بالا و پایین کردن ، دیدند هیچ رقمه واسشون جور نمیشه که بیان . آخه پسر داییم و زنش که از کانادا رسیده بودن ، همه اش 20 روز ایران بودن و کلی کار داشتن و اصلا براشون مقدور نبود که جابجا بشن .

البته ما به هیچ عنوان کوتاه نیومدیم و انقدر گشتیم و گشتیم تا یکی دیگه از خاله هام با بچه هاش و یکی از عموهام و خونواده اش بهمون این وعده رو دادن که ممکنه چند روز دیگه به ما ملحق بشن

جالبی قضیه اینجا بود که ما هنوز خودمون نرفته بودیم و نمیدونستیم کجا و چجور میخوایم مقیم بشیم و همه اش داشتیم اینو اونو دعوت میکردیم که به ما بپیوندن .

ناگفته نماند ، مامان بزرگم آدرس و تلفن کلی جا رو برامون آماده کرده بود که بتونیم قبل از رفتن به هر جایی واسه اقامت و اسکانمون یه کاری بکنیم ولی در نهایت ما ترجیح میدادیم دست و بال خودمونو نبیندیم و بریم ببینیم کجا بهمون حال میده و...

شب شلوغ و پر خنده ای رو سپری کردیم .

بارهامون رفته رفته بیشتر و بیشتر میشدن و بنظر میومد درحال زاد و ولد هستن . جاکردن وسایل ، داخل صندق عقب حدود 2 ساعت و نیم طول کشید . کلی از وسایل هم موندن پیش مامان بزرگم اینا که بعد از ما میومدن ، با خودشون بیارن.

من کلی خسته شده بودم توی این بلند کردن وسایل و فشار بیخود وارد کردن به خودم ( البته ناگفته نماند بیشترش تریپ معرفت و این حرفا بود ) و آخر شب مورد توبیخ اساسی مامان بزرگم واقع شدم که "چه معنی داره یه دختر انقدر چیزای سنگینو بلند و جابجا کنه؟" و وقتی اومدم جواب بدم که " خب میخواستم کمک کنم " گفت " وقتی انقدر مرد هست توی خونه ، این کارا رو یه خانوم انجام نمیده اولا ، دوما تو اصوصلا نباید به خودت فشار بیاری"

راستش حرفش درست بود . نباید به خودم فشار بیارم . یهو یه بغض گنده نشست توی گلوم و چشام پر شد اشک . یهو متوجه شدم که خیلی وقته که از ترس افکار منفی ای که ممکنه در ذهن دیگران شکل بگیره ، هر روز و هر ساعت و هر دقیقه ، دارم تقلا میکنم تا خودمو اثبات کنم .چه کار مسخره ای . هزاران دختر جوان هم سن و سال من توی دنیا هستن که هیچیشون نیست و فعالیتشون به یک صدم فعالیتی که من توی زندگی انجام میدم نمیرسه . چی شد که من اینجور شدم ؟

ساعت 1 صبح بود ک روی تختم ولو شدم و از داداشم که روی دشک روی زمین خوابیده بود و با گوشیش ور میرفت ، چندتا موزیک جدید گرفتم که ادامه ی مسیر رو با یه بستر تازه ، خاطره سازی کنم ...

آنارام باشید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 21:41 توسط آنارام |

سفر 2

پنجشنبه :92/5/31

یه سری چیزا و کارها هستن توی زندگی ما آدما که با وجود علم به درستی یا نادرستیشون ، بهشون عمل نمیکنیم. نمونه هاش توی زندگی هممون زیاد هست . یکی از انواع این نمونه ها استفاده از هنسفری یا در معرض صدای بلند قرار دادن گوشه

نمیدونم دقیقا چند سالم بود ،شاید از دوران طفولیت شروع شد این ماجرا که متوجه شدم لحظه ها و دقایق زیادی هستن توی زندگیم که فرو میزم توی دنیای شخصیم . دنیایی که ساخته ی تخیل منه و همیشه و همه جا در راستای زندگی معمولیم در جریانه . مامانم همیشه میگه "بچه که بودی ، نه دوست داشتی بری توی بغل کسی و نه کسی بیاد سراغت . ساعتها هم اگر تنها میموندی و کسی نمیومد سراغت ، با خودت و دستات مشغول بودی و گریه و غر و لندی توی کارت نبود"  بعد تر ها رو خودم به خوبی یادمه که از بازی با عروسکهام لذت نمیبردم و ترجیح میدادم سرگرمی هامو با آدمای تخیلیم به اشتراک بذارم .

دقیق یادم نیست از چند سالگیم بود ، شاید 10 یا 11 سام بود که دنیای موسیقی به کمکم شتافت و حائلی شد برای محافظت از دنیای درونم . دنیایی که مال منه و ورود هر جز دنیای خارجی به درونش ممنوعه است . بعدتر ها هنسفری این جداره ی امنیتی رو محکمتر کرد و حتی اجازه نداد دنیای بیرون از دیواره ی این دنیای ارزشمند درونم آگاه بشه.

با حس خارج شدن چیزی از توی گوشم از خواب پریدم

مامان درحالیکه اخماشو توی هم گره کرده بود گفت " چند بار گفته ام که موقع خواب این هنسفریا رو از توی گوشت در بیاری؟ "

به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم " 6:40 " بود .

سریع بلند و آماده شدم و همراه مامان و بابا واسه ی سوار شدن به ماشین رفتم پایین . خنده دار اینجا بود که با وجود اینکه ماشینمون کیپ تا کیپ پر بود ، هنوزم داشتیم خرت و پرت سوار ماشین میکردیم .

ساعت 7 صبح سفرمون با حرکت از دره خونه شروع شد . طلوع آفتاب رو در حالی که از پنجره ی ماشین  اولین تشعشعات نوی خورشید روی رودخونه ی کارون تماشا میکردم و صدای رادیو سراسر ماشین رو پر کرده بود و باد خنک کولر روی گونه هام بود ، گذروندم.

هنوز نیم ساعت از خارج شدنمون از اهواز نگذشته بود که قار و قور و حس سوراخ شدن معده ام شروع شد . با حسرت به خوراکی های همراهمون نگاه میکردم و به خودم نهیب میزدم که باید صبر کنم .

حدود ساعت 9 بود که به اولین مقصدمون رسیدیم . بابا بزرگم طبق معمول همیشه ، دم در خونه داشت راه میرفت تا ما برسیم .

به محض توقف ماشین من پریدم بیرون و رفتم بالا توی آشپزخونه و قرص لورازپامم رو که واسه ی عوارض دگزامتازون روی معده ام مصرف میکردم رو خوردم . وقتی برگشتم دم در با یه صحنه ی خنده دار روبرو شدم . تمام وسایل صندوق عقب رو دآورده بودن و داشتن دوباره جاسازی میکردن که جای ساک بابا بزرگم هم بشه.

قسمت خنده دار تر وقتی بود که سعی کردیم بشینیم و خودمونو جا بدیم لابلای وسایلای روی صندلیا.

فک کنین . بابا بزرگم جلو نشست و جلوی پاش یه سری کادو و سوغاتی بود . من پشت سر بابا بزرگم بودم و جلوی پام کوله ی لب تاپم بود. پشت سر بابام مامانم بود و جلوی پاش وسایل آب خوردن و اینا بودن . بین منو مامانم سبد وسایل چایی بود و کلی خوردنی توی راه . جلوی پای سبد چای کلی جعبه ی کلوچه ی محلی واسه سوغاتی بود . روی پای منو مامانم کلی بالشتک پشت گردنی بود . خلاصه که حتی جای تکون خوردنمون هم نبود و به واقع راحت ترین جا توی ماشین ، جای راننده بود .

حوالی ساعت 10 قسمت دوم سفرمون درحالی شروع شد که 4 نفری داشتیم به حجم بارای همراهمون میخندیدیم و من مرتب وعده میدادم به مامانم که نگران نباش ، توی مقصد بعدی یه کوچولو از فضای جلوی پامون بازتر میشه  ( حالا مثن نهایتا قرار بود یه جعبه ی کولوچه و یه جعبه ی کادو کم شه )

ساعت 10 و نیم مامان بالاخره رونمایی از وسایل صبحونه رو کلید زد . من با دوتا چشم بیرون زده از حدقه از فرط شادی به یکی یکیه خوردنیامون نگاه میکردم . انقدر که مامانم لباشو گاز گرفت و گفت " زشته ! مگه نخورده ای ؟ " .

من از توی یکی از تاپرها یه اسنک از یه عالمه اسنکی که با طعم ها و مخلفات گوناگون و متنوع ، شب قبل آماده کرده بودم ، برداشتم و با لذت شروع کردم به خودنش . بعد مامان یه لیوان چای هم داد دستم و در حالیکه کفشامو درآورده بودم و پاهامو جمع کرده بودم تو شکمم و شاهانه مشغول خوردن صبحانه بودم به مناظر بیرون چشم دوختم. گندم زارهای زرد و بعضا شخم زده برای کشت جدید ، تک و توک رودهای کم عمق و باریک ، ماشینای باربند بسته و پر از جمعیت درحال سفر و ...  سعی کردم همه رو با دقت ورانداز کنم و با خاطرم بسپارم.

ساعت 1 ظهر بود که رسیدیم به مقصد دوممون ، خرم آباد .

تجربه ی تازه و جالبی بود این سفر برام . بابای من یه دختر عمو داره که کلی از بابام بزرگتره و بابام میگه وقتی بچه بوده ، دختر عموش با یه آقایی ازدواج میکنه و واسه ی زندگی میرن خرم آباد و از اون موقع به بعد خیلی کم دیده این دختر عموشو. حالا اینبار ما میخواستیم واسه ناهار ، ظهر بریم خونه ی این دختر عمو . پیدا کردن آدرس خونشون سخت نبود و خیلی زود ما مهمان خانه شون شدیم . یه خونه ی آشنا و خیلی خیلی صمیمی . دختر عموی بابای من فقط یه دختر داشت که یک سال ازم بزرگتر بود و مثل مامانش به قدری با محبت بود که من اصن حس نکردم بار اولیه که میبینمش . اقامتمون توی خرم آباد 1 ساعت بیشتر از زمانی که تخمین زده بودیم طول کشید و اونم به این خاطر بود که میزبانای ما اصرار داشتند که شب رو اونجا بگذرونیم و اونقدر زود از پیششون نریم.

راستش موقع خداحافظی همه تقریبا ناراحت بودیم از رسیدن لحظه ی وداع و دوست داشتیم که زمان بیشتری برای با هم بودنمون میبود.

قسمت بعدی مسیر رو من بیشتر خواب بودم و زمانی بیدار شدم که داشتیم وارد اراک میشدیم درحالیکه به حرفای بین بابام و بابازرگم درباره ی کارخونه هایی که از کنارشون میگذشتیم ، گوش میدادم ، به نمای سبز و آبی کارخونه ها و مجموعه های آپارتمانی و آسفالت سراسر طوسی و بیلبوردهای خیابونا از پنجره نگاه میکردم که با غروب خاکستری رنگ آسمون همخوان شده بودن . هنسفری توی گوشم داشت آهنگ " طرفدار " رو پخش میکرد که از بیرون پنجره صدای اذان به گوشم رسید و وادارم کرد موزیک رو استاپ کنم . خاموش شدن صدای موزیک همراه شد با خروج ما از شهر صنعتی اراک .

باقی مسیر هوا تاریک شده بود و من درحال گاز زدن به یه سیب سبز سفت بی هدف به  تاریکی بیرون اتومبیل چشم دوختم .

ساعت 10 شب بود فک کنم که رسیدیم به قم . مقصد سوم ما ...

فک کنم آخرین بار 3 یا 4 ساله بوده ام که رفتیم به قم و خاطره ای که از این شهر داشتم ختم میشد به یه آتاری دستی که مامان اینا برام خریده بودن و سالها برای من خاطره ساخته بود .

از وسعت و رنگین بودن و کلا پیشرفته بودن شهر ، به شدت متعجب شدم . اصلا فک نمیکردم با یه همچین شهری روبرو بشم.

بعد از کلی گشت و گذار ، توی یکی از میادین شهر جلوی یه فروشگاه بزرگ لباس متوقف شدیم و منتظر موندیم تا میزبان دوم ما ، شوهر دختر خاله ی بابام ، بیاد دنبالمون و ما رو ببره به خونشون .

این دختر خاله ی بابام حدود 6 سالی میشه که ازدواج کرده و کلا شوهر باحال خیلی خوبی هم داره و هر بار که میان خونمون ، قول میگیرن که ما هم یه بار بریم خونشون

 اینبار که مسافرتمون بخاطر خسته نشدن بابا، تیکه تیکه "مثه مسافرت خانواده ی آقای هاشمی  که از کازرون راه افتادن و رفتن مشهد"  شده بود ، تصمیم گرفتیم یه شب رو مهمون اونها باشیم.

باحالی ماجرا وقتی بود که رسیدیم خونشون و دیدیم 2 تا دیگه از دختر خاله های بابام با شوهراشون هم اونجا هستن و قرار بوده دو روز پیش برن از قم ولی بخاطر ما مونده بودن.

یه چیز مهم که در رابطه با این دختر خاله های بابام هست که باعث شده من حسابی دوسشون داشته باشم اینه که من به شدت بهشون شبیه هستم . یعنی جالبیش اینه که من کلا نه بابام شبیه هستم نه به مامانم و نه به هیچ کدوم از مامان بزرگ بابا بزرگام شبیه ام. ولی بسیار زیاد شبیه این دختر خاله های بابامم و وقتی کنارشونم احساس میکنم کس و کارمو پیدا کرده ام و کلا از غربت در میام.

شب خیلی خوبی رو گذروندیم . تا دیروقت بیدار موندیم و گفتیم و خندیدیم.

شواهد حاکی از اون بود که رفتن از قم هم ماجرایی مشابه خرم آباد داره . چون دخترخاله ی بابام ناهار فرداش رو هم آماده کرده بود و به هیچ وجه حاظر نمیشد به این فک کنه که فردا واسه ناهار ما نمونیم خونشون.

ساعت حوالی 2:30 صبح بود که من رفتم توی رختخواب .... حتی یادم نمیاد وقتی دراز کشیدم ، به چیزی فک کردم ، یا نه ؟

 پیوست : بعد از 8 جلسه فیزیوتراپی  تزریق توی عضلات گرفته ی نواحی دردم ، امروز شرایط مساعد بود و تونستم دقیقه ای با خیال راحت و بدون درد بشینم پای کامپیوتر . سلامتی هم عجب نعمتیه هااااااا ! تا وقتی هست ، قدرشو نمیدونیم  

آنارام باشید 


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 11:3 توسط آنارام |

ببخشید بابت دیر کرد 

راستش اوضاع گردنم حسابی بهم ریخته و بحرانیه و تایپ کردن برام یکم مشکله . لااقل تا وقتیکه انقدر ملتهب هستن عضلاتم

ایشالله به محض آروم گرفتن اوضاع ادامه میدم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 23:47 توسط آنارام |

سفر 1 + کلاس یوگا یا پیلاتس؟

 چهارشنبه : 92/5/30

از صبح خموده و کسل بودم . دگزا بد خوابم کرده بود حسابی و تمام روز گیج و ویج از این ور پا میشدم و تلپ میوفتادم یه وره دیگه

نه حس جمع کردن وسایل داشتم نه چمدون بتن ، نه حتی مسافرت رفتن

داداشم 2 روز قبلش با دوستاش رفته بود تهران و قرار بود اونجا به ما ملحق بشه

ساعت حوالی 5 عصر بود که با بیحوصلگی از جام بلند شدم و رفتم حمام . فک کردم توی این وضعیت حال بهم زن هیچی به اندازه ی یه دوش آب یخ نمیتونه حالمو بیاره سر جاش

نتیجه هم داد . به شدت حالم دگرگون شد و سرحال اومدم

سعی کردم بدون دگیر کردن ذهنم به چیز خاصی ، بدون ذره ای فکر کردن لباسامو از توی کمدم یکی یکی دربیارم و فک کنم که باید کدوم رو واسه سفر بذارم توی چمدون

قبل از شکل گرفتن قصه ی تکراریه " حالا با خودم چی ببرم " " توی ذهنم ، تصمیم گرفتم تنها معیار انتخابم ، راحتی و اسپرت بودن لباس باشه

چمدونم خیلی سریع بسته شد . ساعت تازه 7 عصر بود 

رفتم توی آشپزخونه و توی یخچال و کابینتا سرک کشیدم . چقددددددددددد دلم یه شیرینی خشک ، یه کیک ، کلوچه یا بیسکوییتی ، چیزی میخواست . از انواع خانگی اش . تا غروب کلی کلنجار رفتم با خودم تا بالاخره راضی شدم که دست بکار بشم و یه کیک خونگی بپزم . کیک گردو ، کشمش

اعتراف میکنم که هیچی توی دنیا به اندازه ی شیرینی و شیرینیجات و بعضا پختشون ، حالمو خوش نمیکنه

تا مامان و بابا بیان ، بوی کیک همه ی خونه رو ورداشته و حا منم حسابی جا اومده بود

باقی شب رو همراه مامان به جمع کردن بساط سفر و پیک نیک و اینا و بعدم با بابا صرف جا دادنشون توی ماشین کردم

ساعت 12 شب درحالیکه 3 نفری روده بر بودیم از خنده ، همه ی کارهای سفرمون انجام شد 

ماشین تا خِرتِناق پر شد و تقریبا جای نشستنی واسه هیچ کس به غیر از راننده ، باقی نموند

بابا میگفت " من اگه کامیونم بگیرم ، شما پرش میکنید " ، مامان درحالیکه حسابی متعجب بود که چی شد که ماشین انقد پر شد میگفت " بذارد من یه سری از وسایلو در بیارم " و من با سماجت میگفتم " جامون میشه بشینیم . هیچیو در نیارید "

ساعت 1 بامداد درحالیکههنسفریا ی توی گوشم  آهنگ "Vole" رو پخش میکردن ، چشامو بستم و خوابیدم ...

فردا مسافرتمون میخواست شروع بشه...


پیوست : 

چند وقتیه که به فکر کلاس یوگا افتاده ام ولی مسائل متعددی باعث شد که دنباله اش رو بطور جدی نگیرم . دیشب ولی خوابشو دیدم و همین باعٍ شد بطور جدی دنباله اشو بگیرم . میخوام دیگه از اول مهر که میام تهران ، منظم برم . از صبح دارم توی اینترنت میگردم واسه پیدا کردن یه جای خوب . این وسط یه آپشن دیگه هم جلو راهم قرار گرفته اون کلاس پیلاتس هستش . حسابی مطالعه کرده ام راجع بهش و خواستم بدونم فرقش با یوگا چیه ؟ راستش چیز زیادی دستگیرم نشد بجز اینکه انگار تمرکز یوگا روی مدیتیشن بیشتره و تمرکز پیلاتس روی قدرت و این حرفا

مهمترین انگیزه ام واسه این کلاس ، تعادلمه و گرفتگی های متعدد و زیاد عضلات کتف و گردنم و البته پآرامش و ریلکسیشن . 

شما میتونید در این باره کمکم کنید ؟اگه تجربه ای در این زمینه دارید

و اینکه من هنوز موفق نشده ام کلاس یوگا یا پیلاتسی رو پیدا کنم که خیلی از خونمون دور نباشه . اعلب کلاسایی که توی اینترنت معرفی شده اند شرق و شمال تهران هستند در حالیکه خونه ی ما بیشتر به سمت غرب و مرکزه

آنارام باشید 


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 18:53 توسط آنارام |

بالاخره برگشتم

بالاخره برگشتیم

خیلی دوست دارم، بشینم و لحظه لحظه ی سفری رو که پشت سر گذاشته ام رو تا جاییکه حافظه ام یاری میکنه بنویسم 

من همیشه یه دفترچهو قلم همراهم هست که لحظه هام رو غبت کنمتوش ، اینبار ولی ، دوس داشتم خودمو پابندچیزی نکنم

واس خاطر همین باید اتکاکنم به حافظه ی نه چندان خوبم

ممکنه طولانی شه ، شاید یه بخشاییشو ، یا همشو اینجا قرار دادم 

آنارام باشید

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 14:50 توسط آنارام |