سفر 3
جمعه : 92/6/1
با صدای بابا بزرگم که داشت با شوهر یکی از دختر خاله های بابام حرف میزد و متعاقب اون صدای خنده ی چند نفر که ظاهرا شنونده ی این گفتگو بودند ، از خواب بیدار شدم .
ساعتد 8:30 صبح بود . مذبوهانه تلاش کردم که چشمامو روی هم بفشرم و به عالم خواب برگردم. بعد از نیم ساعت غلت زدن و از این دست ، روی اون دست چرخیدن ، از جام بلند شدم .
مامان و بابا نبودند و بنظر میومد رفته اند حرم حضرت معصومه ... حتی به خودم زحمت ندادم که بپرسم و مطمئن بشم ، شاید چون شب قبلش مکالمه ای با همین مضمون بینشون رد و بدل شد
تازه نشسته بودم بین جمع که صبحانه بخورم که مامان اینا هم اومدن
بعد از صبحانه ، یکی از یکی از دخترخاله ی بابام و شوهرش خداحافظی کردن و رفتن و ظاهرا قرار بود اون یکیشون هم بعد از ناهار بره که ما یواش یواش ساز رفتن رو کوک کردیم .
رفتن از قم همونجور که حدس میزدیم با مشقتی بسیار زیادتر از خرم آباد همراه بود ولی در نهایت ساعت 11 ظهر موفق شدیم بعد از یه خداحافظی خیلـــــــــــــــــــــــــی طولانی از شهر قم خارج بشیم
مسیر قم تهران جذاسیت خاصی نداشت برام . هم تکراری بود هم اینکه همه اش اتوبان بود .
تنها قسمت متنوع مسیر دریاچه ی قم بود که تک و توک از پشت کوه و موانع انسانی ساخت ، قابل رویت بود و مثل همیشه باعث به حرکت در آمدن سرهای ما از سر تاسف بود.
من سراسر مسیر رو درحال گوش کردن به آلبوم مسخره ی گروه " دایان " سپری کردم و همزمان به بازی با انگشتان دست چپم ،که قریب به 2 ماه از کرخت بودنشون میگذشت، مشغول بودم.
اولین علائم و تابلوهای ورود به شهر تهران آنچنان من رو از خود بیخود کرد که به مثابه بچه ی شیرخواره ای که بعد از مدتها دوری از مادر ، مادر رو در نزدیکی خودش میبینه و دست و پا میزنه ، له له زنان واسه رسیدن به خونه ، با صدای بلند لحظه شماری میکردم.
رسیدن به خونه آنچنان حس دلچسب و شورانگیزی رو در درونم به پا کرده بود که فاصله ی ماشین تا هال خونه رو پرواز کردم . مامان بزرگم و خاله ام با چهره های گشاده و خندان به پیشوازمون اومدن و من خندان و خوشحال ، مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده ( فک کنم این حس بیشتر بدلیل گوش دادن به همون آلبوم مسخره در درونم شکل گرفته بود ) خرامان به سمت اتاقم راهی شدم .
بعد از صرف یه ناهار مامان بزرگ پخت یهو زد به سرم و رفتم و از توی پارکینگ تک تک اجزا و وسایلای توی ماشین رو درآوردم. کلا یه جنون آنی بود که همه رو حسابی متعجب کرده بود دَخل کَت و کول خودمو حسابودرآورد. کار خوبی بود چون لازم بود چیدمان رو تغییر داد و جای بیشتری باز کرد . البته باید تمام حواسم رو جمع میکردم که یه وقت مامانم از وسایلا چیزی کم نکنه.
بعدش هم کلی چک و چونه زدم با مامان که یکم وسیله اضافه تر از اون چیزی که با خودم از اهواز آورده بودم ، از تهران به وسایلم اضافه کنم .
داداشم بعد از ناهار اومد خونه . به تماشای مسابقات روبیک رفته بود از وقتی رسید ، یه ریز داشت حرف میزد و میگفت اگر که امسال شرکت میکرد توی مسابقات میتونست جزء 5 نفر اول فلان ماده شه و ....
تا عصر کلی همراه دیگه هم واسه سفرمون ردیف کردیم . 3 تا از خاله های مامانم هم پایه بودن و من و داداشم داشتیم از خوشحالی سرامونو میکوبوندیم توی همدیگه .
خب راستش من معتقدم بخش بزرگی از لذت سفر ، همراه داشتنه . اونم همراه خوب . تابستان امسال سفرهای اقوام از اقصی نقاط ایران به اقصی نقاط ایران بسیار پراکنده و بدون هماهنگی مشترک بود . در نتیجه ما نمیتونستیم روی هیچ کس واسه همراهیش در سفرمون حسابی باز بکنیم و این موضوع کمی پکرمون کرده بود . موافقت مامان بزرگ و بابا بزرگم در وهله ی اول و بعد هم خاله های مامانم حسابی شارژمون کرد .قرار بود با یه گروه خیلی خیلی باحال و فوق العاده و باب مسافرت بریم صفا سیتی.
بعد از ظهر مرجان و سینا اومدن . اونا هم حسابی وسوسه شده بودند که باهامون بیان ولی ظاهرا کار مرجان برای جشنواره تاتارستان و کار سینا واسه جنوب در شرف جور شدن بود و در نتیجه خیلی احتمالش زیاد بود که واسشون نشه که باهامون بیان . دایی ام اینا هم از اصفهان زنگ زدن و ما کلی اصرار و التماس کردیم که اونا هم باهامون بیان . اونا هم حسابی وسوسه شدن و تا شب که کلی بالا و پایین کردن ، دیدند هیچ رقمه واسشون جور نمیشه که بیان . آخه پسر داییم و زنش که از کانادا رسیده بودن ، همه اش 20 روز ایران بودن و کلی کار داشتن و اصلا براشون مقدور نبود که جابجا بشن .
البته ما به هیچ عنوان کوتاه نیومدیم و انقدر گشتیم و گشتیم تا یکی دیگه از خاله هام با بچه هاش و یکی از عموهام و خونواده اش بهمون این وعده رو دادن که ممکنه چند روز دیگه به ما ملحق بشن
جالبی قضیه اینجا بود که ما هنوز خودمون نرفته بودیم و نمیدونستیم کجا و چجور میخوایم مقیم بشیم و همه اش داشتیم اینو اونو دعوت میکردیم که به ما بپیوندن .
ناگفته نماند ، مامان بزرگم آدرس و تلفن کلی جا رو برامون آماده کرده بود که بتونیم قبل از رفتن به هر جایی واسه اقامت و اسکانمون یه کاری بکنیم ولی در نهایت ما ترجیح میدادیم دست و بال خودمونو نبیندیم و بریم ببینیم کجا بهمون حال میده و...
شب شلوغ و پر خنده ای رو سپری کردیم .
بارهامون رفته رفته بیشتر و بیشتر میشدن و بنظر میومد درحال زاد و ولد هستن . جاکردن وسایل ، داخل صندق عقب حدود 2 ساعت و نیم طول کشید . کلی از وسایل هم موندن پیش مامان بزرگم اینا که بعد از ما میومدن ، با خودشون بیارن.
من کلی خسته شده بودم توی این بلند کردن وسایل و فشار بیخود وارد کردن به خودم ( البته ناگفته نماند بیشترش تریپ معرفت و این حرفا بود ) و آخر شب مورد توبیخ اساسی مامان بزرگم واقع شدم که "چه معنی داره یه دختر انقدر چیزای سنگینو بلند و جابجا کنه؟" و وقتی اومدم جواب بدم که " خب میخواستم کمک کنم " گفت " وقتی انقدر مرد هست توی خونه ، این کارا رو یه خانوم انجام نمیده اولا ، دوما تو اصوصلا نباید به خودت فشار بیاری"
راستش حرفش درست بود . نباید به خودم فشار بیارم . یهو یه بغض گنده نشست توی گلوم و چشام پر شد اشک . یهو متوجه شدم که خیلی وقته که از ترس افکار منفی ای که ممکنه در ذهن دیگران شکل بگیره ، هر روز و هر ساعت و هر دقیقه ، دارم تقلا میکنم تا خودمو اثبات کنم .چه کار مسخره ای . هزاران دختر جوان هم سن و سال من توی دنیا هستن که هیچیشون نیست و فعالیتشون به یک صدم فعالیتی که من توی زندگی انجام میدم نمیرسه . چی شد که من اینجور شدم ؟
ساعت 1 صبح بود ک روی تختم ولو شدم و از داداشم که روی دشک روی زمین خوابیده بود و با گوشیش ور میرفت ، چندتا موزیک جدید گرفتم که ادامه ی مسیر رو با یه بستر تازه ، خاطره سازی کنم ...
آنارام باشید