سالی که نکوست ....

یه ضرب المثلی هست که میگه " سالی که نکوست ، از بهارش پیداست "

راستش هیچ وقت خیلی جدی نگرفته امش . دلایلمم خیلی زیادن از جمله ضرب المثل دیگه ای که این یکی رو نقض میکنه و میگه " جوجه رو آخر پاییز میشمارند " 

ولی این ترمی که گذروندم و الان دارم پروژه هاشو تکمیل میکنم ، برای من مصداق بارز ضرب المثل اول بود

ترم بدی داشتم. خیلی بد

یه جورایی از اول ترم مدام اتفاقاتی افتاد که خوب نبودن . هرچند من هیچ وقت ککم نمیگزه و پر رو پر رو ، کار خودمو میکنم و بی اعتنا به حواشی ، گاز میدم و میرم جلو 

حالا که به آخراش رسیده، یه نگاه که به عقب میندازم ، قسمت دانشگاهش برام ناخوشاینده . با استادا و کلاسام خاطره ی خوب ندارم . همه اش سراسر  خستگیه و سردرگمی . بلاتکلیفی و نابلدی ، این ترم ، امونمو برید . طول کشید تا از کارایی که باید بکنم ، سر درآوردم و همین کلی عقب انداخت منو . 

این ترم پر بود از استرس . استرس استرس استرس . مثه یه حباب دورمو گرفت و لحظه به لحظه جدره اش ضخیم تر و مقاوم تر شد . 

هنوز 2 هفته ای تا نهایت این ترم باقی مونده و من حسابی خسته ام .  نه از کار . از فشارای روحی و روانی . 

فکر کنم تو حمله ام . چند روزه که چشمم تار شده و همین  ،دلیل مضاعفی شده واسه خستگی . بهرحال خوشحالم که آخراشه و امیدوارم زودتر اتفاقای خوبی بیوفته برام

یه آدم جدید وارد زندگیم شده . یکی که خاصه و این مدت فرشته ی نجاتم بوده . از اونا که دقیقا تو زمانی که انتظارش نمیره ، از آسمون میوفته پایین . 

این ترم کلی مدیونش شدم . کلی چیز ازش یاد گرفتم . یا شاید بهتره بگم این ترم هر چی یاد گرفتم از اون بود  

عصر باید برم چشم پزشک تا از سلامت شبکیه ی چشمم مطمئن بشم . بهر حال یکی از عوارض داروم مشکلات شبکیه است و هر مشکل چشمی ای که بوجود میاد قبل از هر تجویزی ، چشم پزشک باید معاینه ام کنه . بعدم فک کنم چند روز باید پالس بگیرم

میدونم خنده دار و بچه گانه اس ولی من دوس ندارم پالس بگیرم . 

خب واقعیتش اینه که از وقتی درگیر ام اس شده ام ، هیچ وقت موفق به کاهش وزن نشده ام . یعنی تو این 8 سال هربار خواسته ام چند کیلو کم کنم ( چاق نیستم ولی باربی هم نیستم ) یه حمله برام ایجاد شده که بعدش باید کورتن مصرف میکردم و بدنبالش اضافه وزن و .... 

تقریبا شرطی شده این ماجرا و در ناخودآگاهم ترس ایجاد کرده . 

2 ماه پیش که با دکترم این ماجرا رو مطرح کردم ،یه متخصص تغزیه ای که با خودشون همکاری داشت وتغزیه ی بیماران ام اسی رو کنترل میکرد رو بهم معرفی کرد و من 2 ماهه که دارم رژیم میگیرم . رژیم که چه عرض کنم . غذا خوردنم دوبرابر شده طبق رژیم و تنها اتفاقی که افتاده اینه که شیرینی محدود شده . با اینهمه تا حالا کلی موفق بوده ام و هفته ای یه کیلو کاهش داشته ام . یعنی الان تقریبا 8 کیلو . خب زور داره دیگه . من 2 ماه شیرینی نخورده ام برای این 8 کیلو و حالا دوباره کورتن و برگشت به حالت قبل

مایه ی خجالت و شرمساریه اگه اعتراف کنم که دیشب 3 ساعت تمام فقط و فقط واسه همین موضوع گریه کرده ام 

داداشم وسط اون گریه وزاریم زنگ زد و وقتی فهمید اوضاع از چه قراره کلی دعوام کرد و شاکی شد و گفت خیلی احمقم که ظاهر و زیبایی از سلامت برام مهمتره

اون آدم جدید کلی بهم خندید و مسخره ام کرد باب ین تفکرات بچه گانه و گفت هیکلم خووبه و کی بهت گفته که باید وزن کم کنی اصن ( کلا منکر ماجرا شد )

مامانم واقع بینانه برخورد کرد و مثه همه ی مامانم درد اصلیمو فهمید و کلی روحیه داد که نباید جا بزنم و باید یادم باشه که مزه ی زندگی به همین جنگیدن و تلاشاست و سرخوردگی مزه ی زندگی رو از آدم میگیره

بابامم خیلی منطقی بام حرف زد و کلی راه و چاه واسه کم کردن عوارض کورتون بهم معرفی کرد و یادآوری کرد که واسه کاهش وزن کلی وقت هست ولی واسه مونگار نشدن عارضه نیست

نوشین و مهسا هم طبق معمول اول با مسخره بازی و بعد با دعوا و محکوم کردن من ماجرا رو سرهم آوردن

بهرحال الان به شدت خسته ام . دوست دارم به هیچی فک نکنم . دوس دارم همه چیو ول کنم و برم سراغ خودم . سراغ اون تیکه از خودم که کلی گم شده این مدت و در معرض بی توجهی زیادی قرار گرفته . 


آنارام باشید

 



نوشته شده در دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ ساعت 13:6 توسط آنارام |

24 دی ماه سال 92

دیروز ساعت 8 :30 شب از بزرگترین و مهمترین و عجیبترین اتفاقای زندگیم افتاد 

اتفاقی که قرار نیست هیچ کی هیچی ازش بدونه و من بعد از حدود 20 ساعت هنوزم باورم نمیشه

اینجا مینویسم صرفا جهت ثبت بعنوان اتفاق مهم زندگیم در  24 دی ماه سال 92

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ ساعت 17:17 توسط آنارام