مهسا ... خواهرم
- نمیدونم .... میخوای با مامانش حرف بزنی اول ؟
- اگه بفهمه میکشتم .... میگه مگه بچه ام
- به خودش میخوای بگی ؟
- وقتی خودش داره اعلام میکنه که نمیخواد تو این وضعیت بمونه ... چرا که نه ؟
- آخه هنوز خیلییییییییی زوده
- مگه میخوایم بریم دیسکو ؟
- هر کاری خودت صلاح میدونی بکن
سریع زنگ میزنم، دارن از بهشت آباد برمیگردن ... کوتاه و سریع جواب میده
" آنی جان بگیر ... دستت درد نکنه .... اگه نشد بیام هم یه کاریش میکنیم "
هوووووووووفففففففففف
اوضاع مهسا بی ریخته .... دی ماه 90 پسر عمه اش که سال 6 پزشکی بود جلوی چشم خونواده فوت کرد .... یه سانحه بود .... شب بود و همه بیرون بودن و از ماشین خارج شده بود و در حال طی کردن عرض خیابون بود که یه ماشین با سرعت از روش رد شد و فرار کرد
2 سال طول کشید تا مهسا به حال خودش برگشت و تازه چند ماه بود که همه ی خونواده یواش یواش داشتند بعد از غم و اندوه فراوانی که متحمل شده بودن یکم شاد میشدن تا ....
همین 3 هفته پیش بود
آخرین 4 شنبه شبی بود که هر سه تامون اهواز بودیم و بیرون رفته بودیم و داشتیم حسابی خوش میگذروندیم و میترکوندیم
دیروقت بود که از هم جدا شدیم و برگشتیم سر خونه زندگیامون
نیم ساعت بعد پیج 3 نفرمون پر شده بود از خبرای عجیب و هولناکی که مهسا پشت سر هم مینوشت و من با چشای گرد شده میخوندم
میگفت که دختر عمه ی 22 ساله اش که دانشجو دندونپزشکی بود حالش بده .... رفته تو کما .... ب کمپلکس زده بوده .... دارن دیوونه میشن .... قرار بوده الان تو هواپیما باشن برن اروپا .... عمه اش دیگه تحمل اینیکی رو نداره .....
میگفتم مهسا ب کمپلکس که شوک آنافیلاکتیک نمیده .... چی دار ی میگی
میگفت الان شوک داده و قبلا هم این اتفاق افتاده بوده ظاهرا و چند نفر مرده ان
میگفتم مهسا آروم باش ... شلوغش نکن ....اگه رسونده انش بیمارستان و کنترل شده دیگه اتفاقی نمیوفته
یک روز گذشت ... شرایط تغییری نکرد 
جمعه صبح من با پیامی مواجه شدم که مهسا خبر فوت دختر عمه اشو داده بود
خدای من .... من با کمال ناباوری بهش زنگ زدم و فقط توی صداش بهت و بغض و ترس رو حس میکردم
اعتراف میکنم هنوزم که هنوزه نتونسته ام باور کنم اتفاقی که افتاده رو
3 هفته میگذره .... من برای مراسمها تهران نبودم ولی نوشین بود و لحظه به لحظه اش رو برام گزارش میداد ... مصیبت سنگینیه ... عمه اش 2 تا بچه هاشو و تمام خونواده 2 تا جوونشونو تو کمتر از 4 سال از دست دادن
خونواده من همه حسابی متاثر شده ان و خود من بعد از شنیدن این خبر سرماخوردم و یه هفته حالم خراب بود
وقتی هم که اومدم تهران خود مهسا نذاشت برم خونشون و گفت حتی اگر تو اون وضعیت هم میومدی نمیذاشتم بیای و اینچور چاها برای تو خوب نیست
قرار شد برای جبران این قضیه و اینکه من خودم دلم آروم بشه نهایت تلاشمو بکنم که از تکرار وضعیت روحی ای که 4 سال پیش براش بوجود اومد چلوگیری کنم
مهسا 1 هفته اس گریه نمیکنه .... میگه گریه ام نمیگیره
مهسا تابستون نداشت ... تمام تابستون روی پروژه اش کار کرد و قرار بود 5 روز استراحت داشته باشه تا ترم جدید رو خوب شروع کنه که خب اتفاقای اخیرررررررررر ....
اول ترم میگفت میخواد انصراف بده ... ما نذاشتیمش
بعدم واسه پروپوزالش استادا دارن دیوونه اش میکنن
من شرایطشو درک میکنم
تو چاه افتاده
این چاه یه چاه معروفه .... خودم بارها و بارها افتادن توشو تجربه کرده ام
زندگی میشه بدبیاری و تازه بدبیاری هم نباشه .... آخرش بد میشه
گاهی نفس آدم بند میاد
آدم دوس داره همه ی غل و زنچیرها رو پاره کنه و به سمت بیرون چاه پر بکشه .... ولی نه پر داره نه توان پاره کردن اون غل و زنچیرا رو
تنها راه حلش یه چیزی تو مایه های مسافرت تابستونیه
من خودم این مدلیم .... تمام تابستون بیکار و بدون دغدغه برام بگذره وقتی اول مهر میشه هنوز خسته ام و توان شروع یه فصل تازه رو ندارم اما اگر اون بینابین یه سفر کوتاه داشته باشم به قدری انرژی پیدا میکنم و ری فرم میشم که خودم برای رسیدن فصل جدید لحظه شماری میکنم
خلاصه الان نمیتونیم ببریمش سفر یا انتظار داشته باشیم تاثیر این مصیبت با یه مسافرت ساده هل و فصل بشه ... اما میتونیم با تغییر دادن حس و حالش یه حرکت مثبت انجام داده باشیم
قراره فردا 3 تایی بریم کنسرت چارتار ...
مهسا بهش نیاز داره ... ما دو تا هم به مهسا
مامانش میگفت شما سه تا خواهرید ... من میخوام خواهرم زودتر خودشو پیدا کنه !!!
آنارام باشید





آرومم
من خوبم شکرخدا
تابستون خوبی داشتم
خیلییییییییییی خوب
آرومم و این مهمترین چیزیه که الان دارم
بارها و بارها خواسته ام پست بذارم و چیز میز بنویسم اما
خوب یه مدت طولانی بلاگفا مشکل داشت و بعدش هم حدود 4 ماه از آرشیوم رو از دست داد
نطق آدم کور میشه دیگههههههههههه
الان ولی خیلی یهوویی خواستم بیام و بگم خوبم
ایشالله که همتون همیشه خوب باشید
آها یه چیز دیگه
اعتراف میکنم سرگرمی های مجازی دیگه مثه انواع شبکه های اجتماعی خیلی بیشتر از هر چیز وقت و فکر و ذهن منو ، مثه اعلب مردم ، پر کرده
و خب این شده که اساسا وبلاگ نوشتن کم شده و یه جورایی مدل همه چی فرق کرده
من ولی همچنان مینویسم و وبلاگم رو دوس دارم
6 سال زندگی من اینجا ذخیره شده
آنارام باشید و خوب و آروم




