سفر 2

پنجشنبه :92/5/31

یه سری چیزا و کارها هستن توی زندگی ما آدما که با وجود علم به درستی یا نادرستیشون ، بهشون عمل نمیکنیم. نمونه هاش توی زندگی هممون زیاد هست . یکی از انواع این نمونه ها استفاده از هنسفری یا در معرض صدای بلند قرار دادن گوشه

نمیدونم دقیقا چند سالم بود ،شاید از دوران طفولیت شروع شد این ماجرا که متوجه شدم لحظه ها و دقایق زیادی هستن توی زندگیم که فرو میزم توی دنیای شخصیم . دنیایی که ساخته ی تخیل منه و همیشه و همه جا در راستای زندگی معمولیم در جریانه . مامانم همیشه میگه "بچه که بودی ، نه دوست داشتی بری توی بغل کسی و نه کسی بیاد سراغت . ساعتها هم اگر تنها میموندی و کسی نمیومد سراغت ، با خودت و دستات مشغول بودی و گریه و غر و لندی توی کارت نبود"  بعد تر ها رو خودم به خوبی یادمه که از بازی با عروسکهام لذت نمیبردم و ترجیح میدادم سرگرمی هامو با آدمای تخیلیم به اشتراک بذارم .

دقیق یادم نیست از چند سالگیم بود ، شاید 10 یا 11 سام بود که دنیای موسیقی به کمکم شتافت و حائلی شد برای محافظت از دنیای درونم . دنیایی که مال منه و ورود هر جز دنیای خارجی به درونش ممنوعه است . بعدتر ها هنسفری این جداره ی امنیتی رو محکمتر کرد و حتی اجازه نداد دنیای بیرون از دیواره ی این دنیای ارزشمند درونم آگاه بشه.

با حس خارج شدن چیزی از توی گوشم از خواب پریدم

مامان درحالیکه اخماشو توی هم گره کرده بود گفت " چند بار گفته ام که موقع خواب این هنسفریا رو از توی گوشت در بیاری؟ "

به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم " 6:40 " بود .

سریع بلند و آماده شدم و همراه مامان و بابا واسه ی سوار شدن به ماشین رفتم پایین . خنده دار اینجا بود که با وجود اینکه ماشینمون کیپ تا کیپ پر بود ، هنوزم داشتیم خرت و پرت سوار ماشین میکردیم .

ساعت 7 صبح سفرمون با حرکت از دره خونه شروع شد . طلوع آفتاب رو در حالی که از پنجره ی ماشین  اولین تشعشعات نوی خورشید روی رودخونه ی کارون تماشا میکردم و صدای رادیو سراسر ماشین رو پر کرده بود و باد خنک کولر روی گونه هام بود ، گذروندم.

هنوز نیم ساعت از خارج شدنمون از اهواز نگذشته بود که قار و قور و حس سوراخ شدن معده ام شروع شد . با حسرت به خوراکی های همراهمون نگاه میکردم و به خودم نهیب میزدم که باید صبر کنم .

حدود ساعت 9 بود که به اولین مقصدمون رسیدیم . بابا بزرگم طبق معمول همیشه ، دم در خونه داشت راه میرفت تا ما برسیم .

به محض توقف ماشین من پریدم بیرون و رفتم بالا توی آشپزخونه و قرص لورازپامم رو که واسه ی عوارض دگزامتازون روی معده ام مصرف میکردم رو خوردم . وقتی برگشتم دم در با یه صحنه ی خنده دار روبرو شدم . تمام وسایل صندوق عقب رو دآورده بودن و داشتن دوباره جاسازی میکردن که جای ساک بابا بزرگم هم بشه.

قسمت خنده دار تر وقتی بود که سعی کردیم بشینیم و خودمونو جا بدیم لابلای وسایلای روی صندلیا.

فک کنین . بابا بزرگم جلو نشست و جلوی پاش یه سری کادو و سوغاتی بود . من پشت سر بابا بزرگم بودم و جلوی پام کوله ی لب تاپم بود. پشت سر بابام مامانم بود و جلوی پاش وسایل آب خوردن و اینا بودن . بین منو مامانم سبد وسایل چایی بود و کلی خوردنی توی راه . جلوی پای سبد چای کلی جعبه ی کلوچه ی محلی واسه سوغاتی بود . روی پای منو مامانم کلی بالشتک پشت گردنی بود . خلاصه که حتی جای تکون خوردنمون هم نبود و به واقع راحت ترین جا توی ماشین ، جای راننده بود .

حوالی ساعت 10 قسمت دوم سفرمون درحالی شروع شد که 4 نفری داشتیم به حجم بارای همراهمون میخندیدیم و من مرتب وعده میدادم به مامانم که نگران نباش ، توی مقصد بعدی یه کوچولو از فضای جلوی پامون بازتر میشه  ( حالا مثن نهایتا قرار بود یه جعبه ی کولوچه و یه جعبه ی کادو کم شه )

ساعت 10 و نیم مامان بالاخره رونمایی از وسایل صبحونه رو کلید زد . من با دوتا چشم بیرون زده از حدقه از فرط شادی به یکی یکیه خوردنیامون نگاه میکردم . انقدر که مامانم لباشو گاز گرفت و گفت " زشته ! مگه نخورده ای ؟ " .

من از توی یکی از تاپرها یه اسنک از یه عالمه اسنکی که با طعم ها و مخلفات گوناگون و متنوع ، شب قبل آماده کرده بودم ، برداشتم و با لذت شروع کردم به خودنش . بعد مامان یه لیوان چای هم داد دستم و در حالیکه کفشامو درآورده بودم و پاهامو جمع کرده بودم تو شکمم و شاهانه مشغول خوردن صبحانه بودم به مناظر بیرون چشم دوختم. گندم زارهای زرد و بعضا شخم زده برای کشت جدید ، تک و توک رودهای کم عمق و باریک ، ماشینای باربند بسته و پر از جمعیت درحال سفر و ...  سعی کردم همه رو با دقت ورانداز کنم و با خاطرم بسپارم.

ساعت 1 ظهر بود که رسیدیم به مقصد دوممون ، خرم آباد .

تجربه ی تازه و جالبی بود این سفر برام . بابای من یه دختر عمو داره که کلی از بابام بزرگتره و بابام میگه وقتی بچه بوده ، دختر عموش با یه آقایی ازدواج میکنه و واسه ی زندگی میرن خرم آباد و از اون موقع به بعد خیلی کم دیده این دختر عموشو. حالا اینبار ما میخواستیم واسه ناهار ، ظهر بریم خونه ی این دختر عمو . پیدا کردن آدرس خونشون سخت نبود و خیلی زود ما مهمان خانه شون شدیم . یه خونه ی آشنا و خیلی خیلی صمیمی . دختر عموی بابای من فقط یه دختر داشت که یک سال ازم بزرگتر بود و مثل مامانش به قدری با محبت بود که من اصن حس نکردم بار اولیه که میبینمش . اقامتمون توی خرم آباد 1 ساعت بیشتر از زمانی که تخمین زده بودیم طول کشید و اونم به این خاطر بود که میزبانای ما اصرار داشتند که شب رو اونجا بگذرونیم و اونقدر زود از پیششون نریم.

راستش موقع خداحافظی همه تقریبا ناراحت بودیم از رسیدن لحظه ی وداع و دوست داشتیم که زمان بیشتری برای با هم بودنمون میبود.

قسمت بعدی مسیر رو من بیشتر خواب بودم و زمانی بیدار شدم که داشتیم وارد اراک میشدیم درحالیکه به حرفای بین بابام و بابازرگم درباره ی کارخونه هایی که از کنارشون میگذشتیم ، گوش میدادم ، به نمای سبز و آبی کارخونه ها و مجموعه های آپارتمانی و آسفالت سراسر طوسی و بیلبوردهای خیابونا از پنجره نگاه میکردم که با غروب خاکستری رنگ آسمون همخوان شده بودن . هنسفری توی گوشم داشت آهنگ " طرفدار " رو پخش میکرد که از بیرون پنجره صدای اذان به گوشم رسید و وادارم کرد موزیک رو استاپ کنم . خاموش شدن صدای موزیک همراه شد با خروج ما از شهر صنعتی اراک .

باقی مسیر هوا تاریک شده بود و من درحال گاز زدن به یه سیب سبز سفت بی هدف به  تاریکی بیرون اتومبیل چشم دوختم .

ساعت 10 شب بود فک کنم که رسیدیم به قم . مقصد سوم ما ...

فک کنم آخرین بار 3 یا 4 ساله بوده ام که رفتیم به قم و خاطره ای که از این شهر داشتم ختم میشد به یه آتاری دستی که مامان اینا برام خریده بودن و سالها برای من خاطره ساخته بود .

از وسعت و رنگین بودن و کلا پیشرفته بودن شهر ، به شدت متعجب شدم . اصلا فک نمیکردم با یه همچین شهری روبرو بشم.

بعد از کلی گشت و گذار ، توی یکی از میادین شهر جلوی یه فروشگاه بزرگ لباس متوقف شدیم و منتظر موندیم تا میزبان دوم ما ، شوهر دختر خاله ی بابام ، بیاد دنبالمون و ما رو ببره به خونشون .

این دختر خاله ی بابام حدود 6 سالی میشه که ازدواج کرده و کلا شوهر باحال خیلی خوبی هم داره و هر بار که میان خونمون ، قول میگیرن که ما هم یه بار بریم خونشون

 اینبار که مسافرتمون بخاطر خسته نشدن بابا، تیکه تیکه "مثه مسافرت خانواده ی آقای هاشمی  که از کازرون راه افتادن و رفتن مشهد"  شده بود ، تصمیم گرفتیم یه شب رو مهمون اونها باشیم.

باحالی ماجرا وقتی بود که رسیدیم خونشون و دیدیم 2 تا دیگه از دختر خاله های بابام با شوهراشون هم اونجا هستن و قرار بوده دو روز پیش برن از قم ولی بخاطر ما مونده بودن.

یه چیز مهم که در رابطه با این دختر خاله های بابام هست که باعث شده من حسابی دوسشون داشته باشم اینه که من به شدت بهشون شبیه هستم . یعنی جالبیش اینه که من کلا نه بابام شبیه هستم نه به مامانم و نه به هیچ کدوم از مامان بزرگ بابا بزرگام شبیه ام. ولی بسیار زیاد شبیه این دختر خاله های بابامم و وقتی کنارشونم احساس میکنم کس و کارمو پیدا کرده ام و کلا از غربت در میام.

شب خیلی خوبی رو گذروندیم . تا دیروقت بیدار موندیم و گفتیم و خندیدیم.

شواهد حاکی از اون بود که رفتن از قم هم ماجرایی مشابه خرم آباد داره . چون دخترخاله ی بابام ناهار فرداش رو هم آماده کرده بود و به هیچ وجه حاظر نمیشد به این فک کنه که فردا واسه ناهار ما نمونیم خونشون.

ساعت حوالی 2:30 صبح بود که من رفتم توی رختخواب .... حتی یادم نمیاد وقتی دراز کشیدم ، به چیزی فک کردم ، یا نه ؟

 پیوست : بعد از 8 جلسه فیزیوتراپی  تزریق توی عضلات گرفته ی نواحی دردم ، امروز شرایط مساعد بود و تونستم دقیقه ای با خیال راحت و بدون درد بشینم پای کامپیوتر . سلامتی هم عجب نعمتیه هااااااا ! تا وقتی هست ، قدرشو نمیدونیم  

آنارام باشید 


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 11:3 توسط آنارام |