تبریز

من قبلا یه بار اومده ام تبریز
شهریور ماه سال ۸۶ بود
آرشیو وبلاگمو نگاه کردم تا ببینم چی نوشته ام از اون سفر که دیدم فقط قبل از سفر انگار که بخوام اطلاع رسانی کرده باشم ، گفته ام “ دارم میرم سفر “ و بعدشم برای رفع ابهام توضیح داده ام “ به تهران و شمال و اردبیل و‌تبریز “
بعدشم هیچی نگفته ام از ماوقع سفر و خاطراتش
برنامه ریز این سفر مامانم بوده
از ۰ تا ۱۰۰
چطور بریم ؟ از کدوم مسیر بریم ؟ با کی بریم ؟ کجا اقامت کنیم ؟ چند روز کجا بمونیم و ....
دمش گرم .... برنامه اش عالیه 👍🏻
فقط یه ایراد داره ، برنامه کیپ تا کیپ پره و امکان تغییر یا تاخیر توش خیلی کمه 🤪
ما دیشب رسیدیم . محل اقامتمون یه هتل آپارتمانه که قراره هممون تا وقتی که تبریزیم ساکنش باشیم.
در بدو ورود رفتیم عینالی .
همراه ون هایی که مردم رو بالا میبردن رفتیم بالا و کنار استخر بزرگی که خود ترک ها بهش میگن دریاچه شاممونو خوردیم و در حالیکه باد داشت میبردمون برگشتیم پایین .
شب موقع خواب در و پنجره ها رو باز گذاشتیم و در حالیکه بدلیل کوران باد داشتیم یخ میزدیم و زیر پتوها کز کرده بودیم فک کردم چقد دلم برای هوای سرد طبیعی تنگ شده و قبل از اینکه افکارمو توی ذهنم مرور کنم که “ خوش بحال تبریزیا که هواشون انقدر خوبه “ ، با صدای بلند گفتم “ ولی یکم دیگه هوای اینجا خیلییییی سرد میشه “
موسیو تو خواب و بیداری گفت “ چی شد یهو به فکر سرمای اینجا افتادی ؟ عزیزم آدم از سرما یخ بزنه خیلی بهتر از اینه که تو جهنم بسوزه “
ولی بنظر من هیچ کدومشون خوب نبود. بهش‌گفتم “ من که هیچ کدومو دوس ندارم “😶
صبح ، با تابش اولین تشاشو نور خورشید که تازه قدرت گرفته بود ، خودبخود بیدار شدم . به ساعت نگاه کردم . باورم نمیشد که اتقدر زود بیدار شده ام . فکر کردم که خب چون هیچ نوع خنک کننده ای توی فضا نبوده ، کاملا طبیعی خوابیده و بیدار شده ام و چقدر بده که نمیشه که همیشه همینقدر واقعی زندگی کرد .
بعد از صبحانه برای ورود اولین گروه همراهان فضا رو هماهنگ کردیم و من همراه مامان رفتیم “لاله پارک” . بابام میگه “ شما اگه چیزی نخواهید هم هر جا برسد باید حتما به مراکز خرید اونجا سر بزنید “. راست میگه . خب من و مامان معمولا رفتن به مراکز خرید رو نمک سفر میدونیم😄🛍.
بعد همه باهم رفتیم “ ال گلی “
تغییرات توی این ۱۱ سال خیلی زیاد بود. یعنی برای منی که یه بار بیشتر نیومده بودم و همون یه بار کلی تصویر از شهر تبریز ریکورد کرده بودم، اینهمه مغایرت با تصاویر ذهنیم ، خیلی به چشمم اومد 👀.
عصر دایی اینا رسیدن
بازم باهم رفتیم عینالی
اینبار رفتیم قسمت تلکابینش
باد شدید بود
وسطای مسیر شدت باد بیشتر شد
پیاده که شدیم طوفان شد اون بالا
ما بودیم و کلی آدم دیگه . راستش من یه ذره ترسیدم . اما انگار این مساله برای مردم تبریز یه مسئله قدیمی حل شده بود
پناه بردیم به کافی شاپی که اون بالا بود و درحالیکه چای دارچین داغ میخوردیم به موسیقی آذری ای که سه مرد میانسال مینواختن و میخوندن گوش میدادیم
دیگه مسافری با تله کابین بالا نمیومد که ما به صف مردمی که هنوز بالا بودیم ملحق شدیم تا پایین بریم.
راستش عصر که بازم قرار شده بود بریم عینالی خوشحال نبودم و فکر میکردم که خب شب قبلش که عینالی بودیم و درضمن تله کابین‌هیچ وقت برام انقدر جذاب نبوده که بخاطرش دو بار یه جا رو توی دو شب متوالی ببینم . اما حالا که به آخر برنامه رسیدیم خیلی خوشخال بودم که حتی افکارم رو با کسی مطرح نکرده بودم .
برنامه ی روز بعد با تغییر مواجه شد

ما قبلا کندوان بودیم و مامان توی برنامه سفر کندوان رو جا نداده بود درحالیکه دایی اینا دوست داشتن کندوان رو ببینن . قرار شد صبح بریم کندوان و تا ظهر برگردیمکه وقتی مادرجون اینا برسن ما هم تبریز باشیم

توی راه رفتن به کندوان متوجه شدیم که مادرجون اینا هم بدشون نمیاد دوباره بیان کندوان و قرار شد کندوان بهمون ملحق بشن .

بعد از 11 سال دیدن کندوان تاسف بار بود .

هزینه های بسیاری شده بود و بجای دیدن رشد و پیشرفتی که انتظارش رو داشتیم ، متاسفانه یه جورایی تخریب منابع با ارزش مملکت و جاذبه های توریستیمون رو دیدیم . کاش مردم این روستا میدونستن چه ثروتی دارن و راه درست حفظ و نگهداریش چیه و چچطور میتونن باعث رشد و ترقی جاذبه ی توریستی این روستا بشن .

مادرجون اینا که رسیدن ناهار خوردیم و کمی بعد برگشتیم تبریز .

دم غروب یه عده امون تصمیم گرفتن کمی توی شهر دور بزنن و کمی بین مردم قدم بزنن .

خب راستش تاکسی ما رو توی کوی ولیعصر پیاده کرد و به خواهش من آدرش چند تا شیرینی فروشی خوب رو هم داد تا بتونم از تبریز نوقا و ریس سوغاتی ببرم

این قسمت سفر رو واقعاااااا دوست داشتم .

از خیابونای خوشگل و مردم متشخص و فهمیده و آراستگی کسب و کارها که بگذریم میرسیم به قنادی های بینظیر تبریز . من که رسما از خود بیخود شده بودم . دیدن اینهمه هنر اونم یه جا خیلی تحت تاثیر قرارم داد واقعا . طفلی موسیو در ادامه ی شب تا بازگشت به محل اقامتمون از کت و کول افتاد .

باور کردنی نیست دگرگونی حال من بعد از خرید حتا یه بسته دستمال کاغذی . چه برسه به سوقاتی های خوشمزه و خوش آب و رنگگگگگ .

شبمون به کلی بازی های دسته جمعی که بنظر من بهترین نوع پر کردن اوقات فراغت یه جمعه سپری شد .

امشب آخرین شب اقامت ما در تبریزه .

فردا صبح احتمالا یه سر میریم که بافت قدیمی شهر رو ببینیم و بعد محل استقرارمون تغییر میکنه ایشالله .

حسابی در انتظار هیجانات بعدی ام
آنارام باشید

نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 1:51 توسط آنارام |