چیکار باید بکنم؟

فكر ميكنن شوخي ميكنم.

 اصلا متوجه نيستن كه رفتارشون چقدر برام زجر آوره.

من ميخوام متوجهشون كنم و بهشون بفهمونم ولي همه چيز رو به مسخره و شوخي ميگيرن يا ميذارن به حساب لوس بازي

لوس باشم يا نباشم ، همينم كه هستم. يعني آدمايه لوس آدم نيستن؟

بهش ميگم  : " از اين حرفا خوشم نمياد . بجايه اينكه تو هم مشوقم باشي و بهم بگي آره ، تو ميتوني  به مسخره ميگيريش و جوري حرفمو تكرار ميكني كه مصداق ضرب المثله ( شتر در خواب بيند پنبه دانه ) باشه" .

 وقتي از راهه خنده و شوخي متوجه نميشي ، به اخم و خشم و رو ترش كردن پناه ميبرم .

ولي تو هنوز داري منو مسخره ميكني و وقتي دسته آخر اشك تويه چشام جمع ميشه و ازت فاصله ميگيرم ، انگه لوس و بچه ننه بودن رو ميچسبوني بهم .

خيلي وقته ميخوام بهت بگم ، از اين اخلاقت متنفرم.

اگه ميدونستي با اين حرف و حركتت چقدر شبه من تلخ و دردناك شده ، هيچ وقت خودتو نميبخشيدي !!!

فقط

كاش ميدونستم چه جوري بايد بهت بفهمونم باهام اينطوري رفتار نكني

 

(نوشته شده در ساعت ۴۰ دقيقه بامداد روزه سه شنبه ۲۳ خرداد ۸۷)

 

آنارام و سرافراز باشيد

 


برچسب‌ها: من
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 18:4 توسط آنارام |

این چند روز

 

 

 

سه شنبه :  0 1    ارديبهشت 87

دوباره امسال هم كلي عروسي ريخته رو سرمون     

خيره سرم ساله كنكورمه و بايد خونه نشين باشم     

ولي  

همشون عروسيه فاميلايه خيلي نزديكه و نميشه بيخيالشون شد.      

حداقل خوده شب عروسي رو بايد باشم     

جالب اينه كه امسال برعكسه پارسال برام خيلي مهمه  كه شبه عروسي چجور باشم و چي بپوشم .       

مامان ميگه ماله اينه كه ضميره ناخودآگاهت دنباله يه بهونه اس وا سه فرار از درس و مشغول بودن به چيزايي غير از درس        

(مامانه منم هرچي ميشه ميگه ضمير ناخودآگاه)       

 

خلاصه دربدر دنبال انواع مدله لباسم           

راستي شماها سايته مدل لباس سراغ ندارين؟      

 

 

چهارشنبه : 11  ارديبهشت 87

ساعت ده و نيم صبحه و سره زنگه شيمي ام .         

ديروز نيومدم مدرسه . حسش نبود          

( همه درسايه روزه سه شنبمون تموم شدن و كاري نداشتيم تويه مدرسه . دقيقا برعكسه بقيه روزايه هفته كه كلي از درسا هنوز باقي مونده ان        )

امروزم نصفه كلاس نيومده ان .           

آخه بيرون هوا خيلي خاكه و تقريبا به هيچ وجه نميشه نفس كشيد  .         

نوشين و مهسا هم نيومده ان . (فكر كنم هماهنگ شده بوده )           

هدا ميگه به تو حسوديشون شده بود ، امروز نيومدن .              

 

فردا 100 % تعطيله .            

با فردا ميشه پنجمين 5 شننبه اي كه تعطيل ميشه         

دبير حسابانمون 100% سكته ميكنه             . ( آخه با اين برنامه ريزيه مزخرفه مدرسمون ما فقط در هفته دو زنگ حسابان داريم ، اونم همه اش 5 شنبه ها)        

دبیره مفت خور ادبيات هم در حاليكه نصفه كتاب باقي مونده ، به احتمال زياد كلي ذوق

 ميكنه كه جلسه ي آخره كلاسش هم كنسل شده و واسه خودش ميره مفت خوري .         

( هي ! چشم غره نرين            . نگين هم اين چه طرز صحبت درباره ي دبيره . خدايش اگه بدونيد چي به روزه ما آورده با اين درس دادنش خودتون بيشتر از اينا بارش ميكنين       )

ما بچه ها هم كلي حال ميكنيم كه امتحان ادبياتمون كنسل ميشه و ميتونيم تا هر ساعته صبح كه ميخوايم بخوابيم.     

 

تنها بديش اينه كه برنامه هامون قروقاطي ميشن و نميشه درست واسه تعطيلاتمون برنامه ريزي كنيم   

 

 

ساعته 7 بعد از ظهره و هوا لحظه به لحظه قهوه اي تر ميشه.           

انگار روزه محشره.       

ديروز تويه حمام زيره دوش  وقتي قطره هاي آب از رويه انگشتام پايين ميومدن ، يه رديف مورچه به صف رويه انگشتام حركت ميكردن و با ماساژ دادنشون مورمورشون متوقف ميشد

امروزم تمامه مدت تويه مدرسه دور بيني و لبام ميدون رژه ي مورچه ها بود

شك ندارم اينا علايم يه حمله ي جديده كه بدنه من داره با قدرت دفعش ميكنه.          

 

سه روزه ميرم استخر و فيزيوتراپي       

هم واسه ريلكسيشن و هم برايه تقويته عضلاته پشت و كتف و گردنم كه بيچاره ها در اثر زياد پشته ميز نشستن و بي تحركيه من دارن داغون ميشن.        

 

 

 

جمعه: 13 ارديبهشت 87

همه چيز يهويي شد.    

پريشب هوا افتضاح شد .       

اعلام كردن تويه ذرات خاك ، ذرات سمي هم وجود داره           

امروز مدرسه ها و دانشگاهها و ادارات و همه جا تعطيل شده ان .       

ديشب بابا كه اوضاع بد هوا رو ديد گفت فردا صبح ميريم .

-         كجا؟      

-         يه جايي كه خاك نباشه      

ساعته 7 صبح راه افتاديم به مقصد كرمانشاه        

تا 5 كيلومتري كرمانشاه هنوز خاك دست از سرمون بر نميداشت

ساعته 4 بعد از ظهر رسيديم كرمانشاه       

واي كه چه هوايي بود

تميز و خنك.       

كلي حال كرديم

ساعت 12 ظهر راه افتاديم و 8 شب رسيديم اهواز         

اهواز هم خاكش نشسته و هوا خيلي خيلي بهتر شده       

نزديكه 18 ساعت تويه راه بوديم ولي بنظره من مي ارزيد         

 

 

سه شنبه : 17 ارديبهشت 87

يعني يعني  خيره سرم نشسته ام دارم ادبيات ميخونم          

اعصابم ريز ريزه و با كوچكترين چيزي دادم ميره هوا                    و اگر خيلي ادامه پيدا كنه گريه ام ميگيره          

كلي  فشار و استرس رومه كه نميخوام بروزشون بدم و باعث نگراني و ناراحتي بقيه بشم

فرجه امتحانيمون خيلي خيلي كم شده . قرار بود 2 هفته باشه ولي حالا به زور به 9 روز ميرسه.        

تويه 2،3  درس اشكالات اساسي دارم و مرتبا با دبيرام تماس ميگيرم تا برام لابه لاي برنامه هاي پرشون چند جلسه رفع اشكال بذارن

بعد از اين پنج شنبه اخير كه تعطيل شد ، كلي با مشكل مواجه شديم و كلي از درسامون مونده ان و نميدونم تاكي  مجبوريم بريم مدرسه .           

نميتونم واسه درس خوندنم برنامه ريزي درستي داشته باشم               

شديدا  هول برم داشته            

از طرفي دچار گرفتگي شديد عضلاني تويه نواحي كتف و گردن شده ام كه باعث سردردهاي وحشتناكم شده

(هر روز ميرم فيزيوتراپي)

با داداشم كلي درگيرم               . ميدونم ! خب اون تازه وارده دوره بلوغ و نوجواني شده و تمام حركاتش اقتضايه سن و دوره ايه كه توشه

ولي منم سطح تحريكم خيلي پايين اومده و بابت هر چيز كوچيكي كلي دعوا راه ميوفته.

متاسفانه چيزايه جانبي اي كه اعصابم رو خرد ميكنن هم زياد شده ان

( نميخواستم اينجا بگم . ولي مگه اينجا وبه من نيست؟ پس هر چيزي كه دلم ميخواد ميتونم بگم .راجع به هر كسي و هر چيزي. حتي اگه خودش بخوندش         )

من از بعد از عيد دارم كلاس رفع اشكال فيزيك ميگيرم با يكي از دبيرام.

طفلك بخاطره اينكه بتونه واسه من كلاس بذاره هر دفعه مجبور ميشه يكي از كلاساشو كنسل كنه تا جا واسه من وا بشه.

بعد از چند جلسه دوتا ديگه از دوستام ازم خواستن اونا هم بيان سره كلاس رفع اشكال

منم بهشون گفتم من كه بخلي ندارم . اگه فكر ميكنين لازم دارين ، بياين.اونا هم اومدن.

اما چه اومدني

اولش ساعته كلاسو تغيير دادن و برنامه هايه من و دبيره بيچاره رو ريختن بهم.

بعدش بخاطره برنامه هايه خودشون روزايه كلاسو عوض و حتي كم كردن.

نهايتا هم  چند جلسه از كلاسا رو كنسل كردن.

 

خدايا            . من كلي اشكال دارم .چه اجباريه كه وقتي اونا نميتونن بيان ،من از كلاسم بزنم و بذارم اشكالام بمونن؟        

اونش به جهنم.

بدتر از همه اينه كه روم نميشه رك و پوست كنده بهشون بگم : آقاجان اين كلاسه منه. با برنامه ريزيه من و اونجور كه من ميخوام. اگه تونستيد با اين شرايط كنار بيايد ، بفرماييد . قدمتون رويه چشم . اگه هم نه ، لطف كنيد تعيين تكليف نكنيد و وقت منو هم نگيريد       

 

پنج شنبه : 19    ارديبهشت 87

 

بالاخره جسارت به خرج دادم و به خانوما گفتم حرفه دلمو         

به دبيرمم زنگ زدم و وقته كلاسمو مشخص كردم            

به اونا هم خبر دادم كه اگه خواستن بيان. ولي با خودم عهد بسته ام اگه خواستن بخاطره خودشون اخلالي تويه برنامه ام ايجاد كنن ، جدي برخورد كنم         

امروزم امتحان كامپيوتر داشتيم. نميدونم چطور داده ام . نميخوامم بدونم .      

اوضاعه گردنم داغونه و با هر تكونه كوچيكي آهم ميره هوا. درحاله حاضر با دو تا روسري بستمش و دارم خفه ميشم.

 

 

جمعه : 20 ارديبهشت 87

سلام               

خوبيد؟

راستش خيلي وقته كه ميخوام آپ كنم    

ولي با خودم عهد بسته بودنم تا قبل از شروع فرجه امتحانام وصل نشم              

واسه همين يه ذره يه ذره مطلبي رو كه ميخواستم آپ كنم رو نوشتم       

 

ديشب هم با دكتر آزادي تماس گرفتم            

به طرزه عجيبي بعد از تلفن احساسه سبكي ميكردم.            

اميدوارم اين دوره ي وحشتناك هم هر چه سريعتر بگذره            

برام دعا كنيد خواهشا               

 

آنارام و سرافراز باشيد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: من
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 16:24 توسط آنارام |

من

سلام

حاله شما؟

خوبید؟

من که خوبم خدا رو شکر

گذشته از اینکه امروز هوا فوقه مزخرفی بود و از دیروز که تعطیلش کردن اوضاع خرابتر بود من خوب بودم

فردا امتحان جبر داریم و راستشو بخواید هیچی نخونده ام .

جایی ندیدم که بگن درسه سختیه ولی بچه هایه مدرسه ی ما مثه مرگ از جبر میترسن

من اما زدم به بیخیالی

این امتحانا مهم نیستن

فقط امتحان نهایی

راستش این چند روزه فکرمو خیلی چیزایه متفرقه پر کرده . چیزیایی که در واقع بهشونم فکر نمیکنم ولی بطور کلی روزم شده ان اونا.

شاید بهتر باشه بگم اصلا به چیزی فکر نمیکنم.

خیلی میخوابم (در روز قریبه ۱۰ ساعت)

 و خیلی خیلی خیلی پر خور شده ام .(تا دلتون بخواد هله هوله نک نک میکنم.)بطوری که از هفته پیش تا حالا یه کیلو زیاد کرده ام.

اتاقم و بهم میریزم و دوباره مرتبش میکنم و مینویسم و آهنگایه جدیدی رو که تازه بعد از ۳ هفته سفارش بدستم رسیدن رو گوش میدم 

 مدله موهامو عوض میکنم و واسه خودم نقشه میکشم برايه عروسی پسر خاله ام که تابستونه چطور باشم و در کل احساسه سبکیه دلچسبی دارم.

دوباره پناه آورده ام به انواعه مسکن (البته اینبار با دلیل و کنترل شده ) که خیلی زندگیمو خوشایند تر کرده .

هر از گاهی هم که یادم میاد شروع میکنم به برنامه ریزی واسه تابستون و ساله دیگه ام که باید واسه کنکور و این شر و ورا بخونم.

تویه رویایه بعد از کنکور و قبولیه دانشگاه و این حرفا بسر میبرم

و البته بطوره جدی دارم سعی میکنم عادت وصل شدن به اینترنت رو که از بعد از عید دوباره سراغم اومده رو ترک کنم.

گاهی هم که دلم میگیره مثه دیوونه ها یه موسیقیه غمگینه غمگین میذارم و از تهه دل زار میزنم و بعدش میرم و با آب یخ دست و صورتمو میشورم و میخوابم ( شیوه ی خوبیه. البته بشرطه اینکه مامانت نفهمه كه بخنده و تهه دلش بهت بگه دیوونه ! و تو هم خنده ات بیاد و حرصت بگیره که چرا مسخرا ات میکنن)

میخوام دوباره برنامه ریزیمو واسه استخر رفتن جور کنم . چون با تمامه وجودم رونده تحلیل رفتنه عضلات و ماهیچه هامو حس میکنم.

بعلاوه

نباید بذارم بیشتر از این چاق بشم که لاغر شدن مصیبته.

امتحاناتمون از ۱ خرداد شروع میشن و فرجه امون از ۱۷ اردیبهشت ( فکر کنم)

فکر نکنم تا اون موقع پیدام بشه . (برایه آپ کردن احیانا)

امیدوارم هر چه سریعتر این روزا هم تموم بشن و شره این امتحانا از سرمون کم بشه و رسما بهمون بگن کنکوری تا تکلیفمون مشخص بشه باید واسه چی درس بخونیم؟ امتحان یا کنکور؟

دعام کنین ( لطفا )

آنارام و سر افراز باشید

 

 


برچسب‌ها: من
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 20:40 توسط آنارام |