دنياي ما

داشتم واسه خودم تويه ياهو خبرايه مربوط به المپيك رو ميخوندم كه يه خبرش چشامو مثه وزغ از كاسه انداخت بيرون

رئيسه فدراسيونه جهانيه تنيس رويه ميز اعلام كرده: تماشاچيان اينرشته بخصوص در بخشه بانوان خيلي كم بوده ان و اغلبه صندلي ها خالين . بعد برايه افزايش تماشاچيان و پر شدنه صندليها در مسابقاته بعدي تغييراني در جهته سك.سي تر شدنه  لباسه ورزشكارانه زن بعمل بياريم

بنظرم رسيد چه دنيايه كثيفي

اينقدر راحت و رك از استفاده ي جنسي از جنسه زن صحبت به ميون يارن و بعدش دايه ي دفاع از حقوقه زنان رو دارن.

 

پيوست : امروز فيلمبرداريشون تموم شده . تويه اين چند روز چندين بار تيزره فيلمشو پخش كرده ان . ظاهرا قراره چهارشنبه  (۶/۶/۱۳۷۸) ساعته ۱۰ شب پخش بشه

اسمش هست " قفل يعني كليد "

طبقه شناختي كه از خودش و فيلماش دارم فكر كنم از اين فيلمايه دره پيته سفارشه سيما كمي بهتر باشه

اگر ديدينش يه ندايي بديد

آنارام و سرافراز باشيد

 


برچسب‌ها: من
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 1:44 توسط آنارام |

نظر بدید لطفا :دی

 یه مرضه همه گیره

اینکه تا لایه کتابو وا کردی ذهنت گلوله بارونه متفرقات مشه

بخصوص اگه ظهر باشه و سکره خواب بگیردت و نخوای بهش توجه کنی .

جدیدا خوابم خیلی منقطع شده و با اینکه خیلی نیاز به خواب دارم ولی خوابم نمیگیره

امروز ظهر که طبقه معموله این اواخر نشسته بودم پایه کتابامو داشتم سعی میکردم همه ذهنمو جمع کنم رویه مطلبی که دارم میخونم یهو  زد به سرم mp4 امو رو برداشتم و چند تا عکس از اتاقم گرفتم

از بعد از جابجا کردنه اتاقامون ( من و داداشم ) قصد اینکار رو داشته ام

اتاقم نامرتب و قاطی پاتی بود ولی حس کردم همینجوری هم خیلی دوسش دارم

دوس دارم شما هم نظرتونو بگید ( البته تجسم کنید مرتبه بعد نظرتونو بگید )

فقط لطفا بدونه رو در بایستی نظره واقعیتونو بگید

در بهتر شدنش کمکم کنید

( پیشاپیش بخاطره پایین بودنه کیفیته عکسا عذر میخوام . با mp4 نمیشه مثه دوربین عکس گرفت . آخه طفلی کارش اصلا عکس گرفتن نیست )

ساعت ۳:۱۲ ظهر

ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر ( عکسایه ظهر خوب نبودن واسه همین بعد از ظهر هم عکس گرفتم )

ساعت ۳:۱۳ ظهر ( این جوجو که سره تختمه و داره واسه خودش سلطنت میکنه  کودکه درونمه )

اون بابا نوئله هم دومین نقاشی ایه که کشیدم . بعدم دادمش به داداشم که بزندش تویه اتاقش و حالا هم که من اومده ام  اینور همینجا مونده

اینم میز تحریرمه که به یمنه طراحی داداشم در واقع ۲ تا میزه

( یکیشون میزه کامپیوتره و یکیشون میز تحریر که جففتشون در حاله حاظر واسه من نقشه میز تحریر رو دارن )

 آنارام و سرافراز باشید


برچسب‌ها: من
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 11:53 توسط آنارام |

یه معجزه

میخوام از یه معجزه بگم

امروز ۲۰ مرداد سال ۱۳۸۷

سالی همراه با خشکسالی و نزول انواع گرد و خاک و گل و ...هوایه اهواز گرمترین شهره کشور فوق العاده بود

من ساعته ۱۱ صبح زیره نوره مستقیم آفتاب نه تنها گرمم نشد ، وزیدنه نسیمه ملایم رو رویه گونه هام حس کردم

امروز هوایه اهواز کمی بهتر از هوایه ۲۶ خرداد تا ۲ تیره تهران بود

تو باورت میشه؟


برچسب‌ها: من
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 12:52 توسط آنارام |

بالاخره موفق شدم

 

اين اواخر كم نخونده ام وبلاگايي رو كه صاحباشون در اثر خستگي و فشاره زياد و گرما دچاره علائمه عوده بيماريشون شده ان و بانگراني از شروعه يه حمله دوباره صصحبت ميكنن.

بعد از تموم شدنه امتحانام وقتي كه بعد از 4 ماهه سخت و پر فشار،  تعطيلاته يه هفتيه تابستونم شروع شد ، و به تهران رفتم و برگشتم  علايمه حمله دوباره ی ام اسم كه 4 ماه بود انگولكم ميكردن بطوره آشكار  ظاهر شدن.

 

-تمامه روزخستگي و خمودگي

-تمامه روز سر درد و بي حوصلگي

-بهم خوردنه تنظيماته خواب

-تاريه ديد دوباره ، با شدته بيشتر تويه دو تا چشمم

-سري هايه وقت و بي وقت دستام و پشته سرم و گاهي تمامه بدنم

-مشكلاته ماهيچه اي و حركتي ( كه تويه اين دو سال و اندي اين اولين بار بود كه باهاش درگير شده ام )

.

.

.

بنظرم همينا كافين واسه يكي مثه من كه ذهنم رو بطوره كامل رويه حمله دوباره متمركز كنم

 

نميدونم چرا ولي نا خودآگاه شروع به نفي اين علائم كردم

بي اختيار ياده هدفي افتادم كه تويه سميناره  We can 1 تعيين كرده بودم افتادم

قرار نيست من دوباره دچاره حمله بشم

اين قولي بود كه خودم به خودم داده ام

دوباره دفتري رو كه با حرفايه دكتر آزادي پرش كرده امو در آوردم و سعي كردم جمله به جمله اشو مو به مو بخونم و فكر كنم چطور ميتونم اين علائم رو از بين ببرم

ميدونم احمقانه اس ، ولي حتي سعي ميكردم مامان بابا هم متوجهه ماجرا نشن

 

-كولره اتاقمو پلمپ كردم و بجاش از پنكه استفاده كردم ( كولر و قرار گرفتن در معرض باده كولر كسالت و خمودگي مياره . بخصوص واسه منه گرمايي كه 24 ساعته روز كولره اتاقم روشنه.راستش كمي سخت بود ولي با خودم گفتم همه چيز عادتيه. چند روزه اول سخته ولي يواش يواش عادي ميشه. تازه با اين كار تويه مصرف برق هم صرفه جويي كردي )

-سعي كردم خوابه روزم رو به 8 بعد هم به 9 ساعت در روز برسونم كه البته بدليله كمبوده خوابه شديد گاهي به 11 ساعت هم ميكشيد.

-بنظرم رسيد واسه تاريه ديد تنها كاري كه ميتونم بكنم كمتر در معرضه فشار قرار دادنشون و به قوله دكتر آزادي عشق دادن بهشونه

واسه همين تمامه مطالبه حفظي اي رو كه مشد ، رويه mp4 ام ضبط كردمو حالا بجايه خوندنه مطالب گوششون ميدم

-خداييش واسه سري ها چيزي به ذهنم نرسيد جز بي محلي . چون عجيب دلم روشن بود اگه كمي استراحت كنم ، اين سري ها هم ميرن

-درمورده مشكلاته ماهيچه اي هم چون هيچ آشنايي نداشتم كاره خاصي نكردم. فقط خيلي پاهامو ماساژ ميدم

 

نتيجه سريع نبود ولي...

 

الان كه حدوده دو ماه از اون زمان ميگذره ميتونم به خودم اين اميدواري رو بدم كه "هي آني اون علائم بهر دليل كه اومدن ، حالا بخاطره خواسته شخصه تو دارن میرن "

هنوزم گاهي ميان ولي من ديگه اسمشون رو علائمه ناشي از حمله مجدد نميذارم

 

پيوست : امروز بعد از يك سال و نيم تونستم مثه آدم پينگ پنگ بازي كنم بدونه اينكه توپ رو گم كنم يا سرعت عملم كند باشه. نميدونيد چقدر دردناكه وقتي تويه مدرسه بخاطره گم كردنه توپ موقع بازي يا موقعي كه ميخواي توپ رو از رويه زمين برداري ، دوستات بهت بخندن و بگن پس چرا اينطور بازي ميكني و بخاطره عدمه تمركز رويه توپ نوبتتو به كسه ديگه اي بدن .

 

آنارام باشید

 

 


برچسب‌ها: ام اس, من
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 14:24 توسط آنارام |

ااولين فيلمه بلندشه

يه دو سالي ميشه كه مجوزه ساخته فيلمه بلند داره

ولي خودش ميگه فعلا ميخواد رويه فيلمه كوتاه كار كنه تا كاملا مسلط بشه

دو تا فيلمه كوتاهه آخري را كه ساخت تويه جشنواره فجر جايزه نگرفتن ( با اينكه بي شك حقش رتبه اول بود )

بهش گفته بودن اين فيلم در حده فيلمايه كوتاهه جشنواره نيست و ما ديگه يه فيلمه آماتور بشمار نمياريمش. اين فيلم كاملا حرفه ايه

سربنده فيلمه ( آن بالا كنار جاده) اش خيلي پيشنهاده كاره بلند بهش شد ولي گفت دوست ندارم فعلا بلند كار كنم و اگرم بخوام بلند كار كنم نميخوام فيلم نامه اش از كسي بغير از خودم باشه . ميخوام سره صبر و حوصله اولين كاره بلندمو بسازم

تهران كه بودم ( حدودا همين يه ماهه پيش) متوجه شدم داره با يكي از اين آقايونه صاحبه نام كل كل  ميكنه و براش مدرك و دليل مياره كه انتخابش برايه اين منظور غلطه .

كدوم منظور

بععععععععععععععععله

ديگه وقتشه

بهش گفته ان برايه ايامه شعبانيه بايد به تلويزيون يه تله فيلم بده .

-ولي آخه مگه تو نگفتي از جوه تلويزيوني ها خوشت نمياد و نميخواي واسه تلويزيون بسازي؟

-ديگه كلافه ام كردن. موضوع اينه كه اين آقايونه صاحب نام كه با تلويزيون هم همكاري ميكنن ، يه عده از ما تازه كارا رو گزينش ميكنن و دستمونو ميگيرن و با اسفاده از امكاناته سيما ميشن تهيه كننده و به سفارشه سيما ساخته يه فيلم رو به ما ميدن . الان يه سالي ميشه كه دنبالمن ولي ايندفعه ديگه كارشون داره به تهديد ميكشه

-حالا موضوعه فيلم چيه؟

-برايه نيمه شعبان ميخوان پخش بشه.پس بايد يه لينكي با نيمه شعبان و انتظار و ... داشته باشه . ولي هنوز فيلمنامه اي در كار نيست . خودم يه طرحي داده ام  ولي فكر نميكنم وقت كنم بنويسمش

الان ۷ روزه كه فيلم كليد خورده و دارن فيلم برداري ميكنن. آخرش نفهميدم فيلمنامه همونه كه خوش طرحشو داد يا يه چيزه ديگه اس.

ظاهرا كمبوده وقت باعث شده كه ديگه پخشه فيلم تويه روزه ۱۵ شعبان نباشه . ولي قول داده ان كه تا ۱۵ شعبان فيلم رو برسونن كه تويه ايامه شعبانيه پخشش كنن.

استرسش زياده .

اولين فيلمه بلندشو داره هول هولكي اونم تويه يه ماه اونم با يه فيلمنامه اي كه خودش ننوشته اونم با محدوديته انتخابه موضوعه فيلم( چون برايه مناسبتي خاص داره ساخته میشه ) سره هم مياره. اونم اوني كه اينقدر رويه تك تكه كاراش اونجور وسواس بخرج ميده

من كه مشتاقانه منتظر پخشه فيلمم تا ببينم بالاخره اين اولين كار چطور از آب در مياد

اميدوارم خوب باشه

 


برچسب‌ها: من
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 18:49 توسط آنارام |

عروسی

بالاخره اينم تموم شد

شكر خدا روزايه خوبي بود

به جرأت ميتونم بگم سه روز و سه شب بزن بكوب بود

 

سه شنبه ظهر همه همه مسافرايه خودموني و ساكنين مجتمع از خونه ما بودن واسه ناهار ( نزديكايه 80 نفر )

 

شب هم حنا بندان بود ( نميدونم ميدونيد حنا بندان چيه يا نه؟ ولي ميدونم خيلي جاها اين مراسم رو دارن . شب قبل از عروسي رو كه چمدانايه عروس و داماد و خنچه ها شون رو ميبرن ، دست و پايه داماد رو جنا ميذارن . البته اين مراسم خيلي خيلي فانتزي شده و معمولا تويه دستايه عروس و داماد برگ ميذارن و يه تيكه كوچيك حنا ميذارن رويه اون برگا واسه خالي نبودن عريضه ) از اونجايي كه كلا همه چيز اونشب پر شور برگزار شد بزور داماده بيچاره رو مثه بره چار  بلند كردن و درحاليكه دستا و پاهاشو محكم گرفته بودن حنا رو به سر و صورت و لباساش مالوندن . اون بيچاره هم كه ديد كاري نميتونه بكنه و در ازايه  هر اعتراضش كلي كتك ميخوره ، دز كماله آرامش اجازه داد اونا كاراشونو بكنن و وقتي خوب همه جاش حنايي شد همه حنا ها رو پاشوند به سمته افرادي كه به اين وضع درش آورده بودن

خلاصه يه وضعي بود اونجا. كلي خنديديم

 

من اونشب يه بلوز دامنه تا سره زانو با كفشايه عروسكي پوشيدم و موهامو بعد سشوار خيلي ساده دم اسبي بردم بالايه سرم .

همه گفتن خيلي دخترونه و ملوس بودي

خودمم همينطور فكر ميكنم

اينقدر زديم و رقصيديم كه شب دستم ورم كرد و كلي روش كار كردم تا واسه شب بعد كم نيارم

 

چهارشنبه ظهر هم خونه ي خالم اينا بوديم . البته همه اينا به يمنه نزديكه هم بودن بود .

اصلا تويه اين دو روز دره خونه هامون بسته نشد و همه در تردد بودن . جالبتر از همه آدم قاپوني بود

مثلا يكي از زنداييهام چهارشنبه صبح رسيد . مامانم ساعت 10 كه باهاش حرف زد گفت تويه فرودگاهه و داره مياد

ما تا ساعته 12:30 منتظر بوديم ولي نيومد

وقتي بهش زنگ زديم كه بدونيم كجاس؟ گفت 1 ساعت و نيمه كه دطبقه پايينه

مامانم گفت تويه اين مجتمع كسي كاري نداره مقصده تو كجاس ؟ دره آسانسور باز كه شدذ و تو رو ديدن ميكشوننت تو

 

 خلاصه طرفايه ساعت 3 رفتيم آرايشگاه

 

زد به سرم و واسه تنوع موهامو كوتاه كردم

البته نه كوتاهه كوتاه

الان موهام تا سره شونه هامن

بنظرم خيلي خوب شده ان

شب هم لباسم اين بود >>>  http://www.dessy.com/dresses/bridesmaid/6521

 

البته رنگ لباسم بنفشه بادمجانيه كه يه جفت كفشه ست خودشو كه پوشيدم و خلاصه با اينكه اصلا فكرشو نميكردم ولي خيلي همه گفتن توپ شدي

 

فکر کنم هیچ کس به اندازه من قدر اون لحظات رو نمیدونست. واسه من که ثانیه به ثانیه اش غنیمت بود . باورتون میشه حتی طرف میزایه غدا هم نرفتم . بنظرم تلف کردنه وقت میومد

جاتون خالی اینقدر رقصیدم که شب دو نفر زیر بغلمو گرفتن تا بتونم راه برم

پسر داییم به مسخره گفت آخه عروسی رفتن هم جنبه میخواد آنا خانم

چه کنم که اساسا بی جنبه ام

 

برایه پاتختی هم یه شویه لباس راه انداختم تا ببینم لباس چی بپوشم؟

مستحظر هستید که؟ دخترا اصولا همیشه انگار لباس ندارن و موقع مهمونی رفتن یا مهمون اومدن اولین سوالش ایه : ( من چی بپوشم؟ ) 

خلاصه در نهایت یه سارفون مشکی و بلوز صورتی زیرش پوشیدم با مخلفاتش

اونشبم کلی رقصیدم البته نه به اندازه شبایه قبل ولی خیلی خوب بود

در حدوده ساعته ۹:۳۰ شب هم با پسر داییام و دختر عمه هام رفتیم شام بیرون و تا طرفایه ۱۲ شب بیرون بودیم

البته وقتی رسیدیم خونه دیدیم یه بخشی از برنامه از دستمون در رفته

 

جمعه هم به مناسبت تولد زنداییم کیک پزون راه انداتیم و شب بازم به دعوت عروس و داماد شام رو بیرون صرف کردیم

مسافرا اون شب دیگه یواش یواش رفتن وبا رفیتنه داییم اینا که شنبه صبح روز راه افتادن ُ خونمون ییهو خیلی خیلی خیلی خالی شد.

حالا دیگه من موندم و کلی درس و کاره عقب افتاده

ولی بیخیال بابا

می ارزید . به من که خیلی چسبید

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 15:11 توسط آنارام |

منه این روزا

بذاريد كمي از اوضاعه اين چند وقته خودم بگم

از سوم تير برنامه درسيم با خستگي شروع شد  و هفته پنجمش امروز تموم شد رفت پيه كارش

ذره  ذره با گذره زمان و گذشته روزها خمودگي و بي رمقيه منم از بين رفت و جاش رو يه بيحوصلگي و نا اميديه ناشي از هميشه عقب بودن از برنامه ام گرفته

دچاره يه بيماريه مزمنه آخر هفته اي شده ام كه علا‍‍ئمش رو دل و شكم درد و دلپيچه شديده و دقيقا از ساعته 9 صبحه جمعه شروع و تا 8 بعد از ظهره شنبه ( يعني تا بعد از پايانه كلاسه مشاوره تحصيليمون ) ادامه پيدا ميكنه

البته اين هفته استثنأ انگار دچارش نشده ام ( شايد چون تا 12 ظهر خواب بوده ام )

بهرحال

تويه خونمون همه در تكاپو و رفت و آمدن

4 شنبه عروسيه پسر خالمه .

خونه خالم اينه دو طبقه پايينتر از خونه ماس و در نتيجه بخشه اعظمي از فك و فاميلي كه قراره از تهران و اصفهان و شيراز و ... بيان ميان خونه ما.

قراره سه شنبه ظهر هم همه خونه ما باشن

برنامه هفته ديگه ام خيلي سنگينه و از 3 هفته اس دارم فكر ميكنم چطور كلاسه هفته ديگه امو دو در كنم؟

مامان ميگه تو برو تويه اتاقت و در رو ببند و كاري به كاره كسي نداشته باش

ولي آخه مگه ميشه؟

من يه ساله تمام واسه اين عروسي برنامه ريزي كرده ام و كلي نقشه ها دارم واسش

 

مسافرا از شنبه يواش يواش ميان و ديگه تا 3 شنبه همشون ميرسنن انشالله

 

ميدونيد باحاليه ماجرا كجاس؟

آپارتمانه ما يه آپارتمانه تقريبا فاميليه و بجز يكي ، دوتا از همسايه ها بقيه همه فاميلن

بعد خوانواده ي داماد همين آپارتمانه

بعد اون يكي ، دو تا همسايه ديگه هم مسافرتن

حالا فكرشو كنين ....

 

آخه من چطور برم تويه اتاق ، درو رويه خودم ببندم و درس بخونم؟

 

آنارام باشید

 

 


برچسب‌ها: من
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 17:22 توسط آنارام |

بیخیالیم عجب عشیه ها!

چه عشقیه

وقتی همه در حاله بدو بدو و مرتب کردنه وسایل و راست و ریس کردنه کاران تو لم بدی جلویه باد یخه کولر .

 

پتو رو بپیچی دوره خودت و یه رمانه عشقولانه اساسی ( از رمانایه قرونه ۱۸، ۱۹میلادی)  بگیری دستت و با لذت بدونه داشتنه ذره ای دغدغه از این دست بچرخی به اون دست و با هیجان کتابو برگ بزنی و گاهی هم تویه لحظاته بغرنجه شخصیته قصه چند قطره اشک بریزی

 

یه لواشک بگیری دستت و درحالیکه عمیقا تویه بحره قصه فرو رفتی یواش یواش لیس بزنی و بمکیش تا مزه ی خوبش به لحظاته لذت بخش خنکت طعمه لواشک خونگی بدن

 

وایی

چقدر حوسه لواشکه آلو کرده ام

از نوعه خونگیش

 

آنارام باشید

 


برچسب‌ها: من
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 14:15 توسط آنارام |