دلم یه اتفاقه تازه میخواد

چیه آنی؟ چیه؟

میخوای تا کی زانویه غم به بغل بگیری و غصه ی چیزی که تموم شده و رفته رو بخوری؟ ها؟

فکر میکنی میتونی عوضش کنی؟ میتونی تغییرش بدی؟

نه

نمیتونی

چیزی که تموم شده و رفته دیگه برنمیگرده

جمع کن این لوس بازیا رو بچه. دیگه داری حالمو بهم میزنی!

منتظره چی هستی؟

یه اتفاق؟ یه چیزه جدید؟ یه ماجرایه تازه؟

نمیوفته جانم نمیوفته.

هیچی عوض نمیشه

مگر اینکه خودت بخوای!

میخوای عوض بشه! تنوع میخوای ؟

بسم الله

عوضش کن.

فقط لطفا تموم کن این لوس بازیا رو!

ایناف


برچسب‌ها: من
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۷ ساعت 10:59 توسط آنارام |

وحشت

آرومم

تویه دلم آشوبه

میترسم

وحشت دارم

از یه چیزی که نمیدونم چیه و چه جور اینقدر ساده رخنه کرده تویه وجودم

بارها قصده نوشتن کردم .فکرش اومد تویه ذهنم و مغزم پر شد از واژه هایی که داد میزدن میخوان بیان بیرون . بچرخن تویه فضا و بشینن تویه چشمه من روییه کاغذ

گاهی نوشتم. ثبت کردم

گاهی گذشتم و رد کردم

گاهی یه گلوله ی کوچولویه سرتق راهه گلومو میبست و نفسم رو بند میاورد

راهی نبود . چاره ای نبود . بیصدا اشک میریختم و فکر میکردم اینجا چه خبره؟ چه اتفاقی داره میافته؟

 

شیره آبو باز میکنم و آروم میخزم زیره دوش و خودمو میسپارم به قطراته آب و سعی میکنم رفته رفته با فرود هر قطره رویه سرم و لغزشش رویه تارهایه موم ، فشارا رو بشورم و ذهنمو خالیو پاک کنمو

نفسم به شماره میوفته . گلوم خشک میشه .بدنم میلرزه .گریه ام میگیره .

لعنتی! آخه چرا؟

به خودم میپیچم . مچاله میشم. له میشم.

شیره آب رو بیشتر و بیشتر باز میکنم تا صدایه زجه هام تو صدایه شلیک قطراته آب محو بشن.

دانلود


برچسب‌ها: من
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۸۷ ساعت 11:40 توسط آنارام |

سناریویه یکشنبه شبه من

ساعت ۸:۱۵  شب.

-مامان : آنا ما میریم بیرون . کاری نداری؟

-من : نه

-مامان: مطمئنی نمیخوای باهامون بیای؟ حال و هوات عوض میشه ها!

-من : تا این مساله هایه تحلیلی تموم نشن هیچ جا نمیام .

-مامان: باشه . پس ما میریم . زود برمیگردیم . خداحافظ.

-من: به سلامت

خونه خالیه و همه چیز واسه تمرکز کردن و حل مساله مساعد.

ساعت ۹:۳۰ شب

بابا از سره کار اومده و حدوده ۱۰ دقیقه ای مشه که مامان اینا هم رسیده ان.

بیش از ۳۰ دقیقه اس قفل کرده ام سره یه سوال و اعصابم خرده خرده .مطمئنم راهه حلم درسته ولی جوابه نهایی در نمیاد . به احتماله زیاد بازم دارم یه جایی بیدقتی میکنم. افتاده ام رویه دنده لج و با خودم عهد کرده ام تا زمانیکه این مساله حل نشده از جام بلند نشم.

ساعت ۹:۳۵ شب

- ایول آنی . دمت گرم . خیلی باحالی . بیا مغزتو طلا بگیرم .ای نابغه . ای مساله حل کن . جیگرتو بخورم . نفسه من بیدی تو ! جایزه نوبل هم کمته . استعدادت تویه این اتاق و خونه داره حروم مشه. بسی جایه تعجبه که دانشگاه شریف خودش دعوتنامه نمیفرسته واست بری اونجا رو با قدومه مبارکت منور کنی .

حالا که حل شد بنظرم بیا دوباره حلش کن تا مطمئن بشی جواب همینه.

اینقدر در اون لحظه جوگیر و پر انرژی بودم که نفمیدم چطور به نوکه اتود فشار آوردم که یهو یه تیکه اش شکست و پرید بالا تویه چشمم.

سریع از جام بلند شدم و رفتم جلویه آینه تا شاید با پلک زدن و اینور اونور کردنه مردمکه چشمم بتونم درش بیارم .

خداییش اصلا قدرته اینو نداشتم که تشخیص بدم کجایه چشممه و پیداش کنم. از طرفی هم با هر باز و بسته شدنه پلکم نوکه اتود سکم میداد و کلا کاری نبود که خودم بتونم انجامش بدم.

دره اتاق رو باز کردمو با صدایه بلند مامانو صدا زدم .  دیگه تقریبا تا وسطایه پذیرایی رسیده بودم و فاصله چندانی تا هال و بقیه اعضایه خانواده نداشتم.باره سوم یا چهارم بود که بعد از صدا زدنه مامان بابا جواب داد .

-چیکارش داری بابا؟ داره تلفن حرف میزنه.

والومه صدامو آوردم پایین

-بابا نوکه اتود رفته تویه چشمم. میشه درش بیاری؟

جمله ام تموم نشده بود که بابا هراسون خودشو رسوند بهم و جلویه نوره چراغ به وارسیه چشمم پرداخت.هرچی پلکامو بالا پایین و اینور اونور میکرد نوک رو نمیدید.

آخرش رفت یه لگن پر از آب آورد و گفت سرتو بکن توش و تا جایی که نفس داری سرتو نیار بالا و مردمکه چشتو زیره آب بچرخون.

هنوز بینیم هم به سطحه آب نخورده بود که حرارته آب تقریبا صورتمو سوزوند.

-بابا میخوای بکشیم؟ اینکه داغه داغه !

( طفلی اینقدر وحشت کرده بود که به سرد بودن یا گرم بودنه آب دقت نکرده بود)

در اثنایی که بابا آبه لگن رو عوض میکرد مامانمو داداشم متوجهه ماجرا شدن و سریع خودشونو رسوندن بهم.

مامان رنگ به صورت نداشت. تویه دلم گفتم منو بیخیال . یکی بیاد مامانو بگیره که الان پس میافته.

تیکه جالبه ماجرا این بود که در جوابه سواله مامان و داداشم که میپرسیدن چی شده؟ من کرکر میخندیدم .

باباآب رو آورد و سرمو کردم تویه آب . هرچی مردمکه چشمو بالا پایین میکردم هیچ تاثیری نداشت . با هربار بلند کردنه سرم همه یکصدا میگفت: دراومد؟

باره چهارم دیگه داداشم به مسخره میگفت : خوشش اومده . اگه میخوای ببریمت استخر شاید موقعه شنا یه فرجی بشه.

حالا فکرشو کنین من سرم زیره آب بود و هی میخندید و با هر خنده ی من آب قلب قلب از لگن میریخت بیرون .خونه رو به گند کشوندم .

بابا وقتی دید انگار تاثیری نداره بهم گفت دراز بکش و با بیشترین نیرویی که داشت ابرومو داد بالا و با ذره بین زوم کرد تویه چشمم تا شاید بتونه با پنبه ی خیس نوک رو در بیاره. ( این تیکه اش وحشتناک بود چون فشاره دسته بابا رویه ابرهام چنان دردی رو تویه مغزم میپیچوند که واقعا گفتم اگه ابروم از جا نکنه خیلی پوست کلفتم )

فکر کنم به ۲ دقیقه نکشید که از برقه چشایه بالا و سبز شدنه رنگش فهمیدم نوک رو پیدا کرده ( اون لحظه داشتم با خودم فکر میکردم آخه مگه چشم هم هزار توئه که یه نوک اتود به اون ضایعی توش گم بشه؟ )

برخلافه تصورم دیدم بابا بلند شد و گفت : سریع بپوش بریم بیمارستان

بیمارستان؟مگه چی شده؟

سریع رفتم جلویه آینه . به قیافه ام خنده ام گرفت . ابروم هنوز به مدله ۸ بالا مونده بود

به به . د بگو چرا اینهمه وقت پیداش نمیکردیم . آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم . وروجک یه راست رفته بود نشسته بود نوکه قرنیه ی چشمم و چون ما انتظار نداشتیم اونجا ببینیمش تا حالا متوجهش نبودیم .

خلاصه کنم .

بابا با بشترین سرعته ممکن منو رسوند اورژانسه بیمارستان. یک کلمه هم در طوله راه حرف نمیزد .دروغ چرا؟ فقط یه بار گفت چشاتو نمالون . میدونستم  واسه اینکه من یه وقت دلم نلرزه چیزی نمیگه وگرنه داره از استرس خفه میشه. ( منم که تا دلتون بخواد پوست کلفت هر از چندی خودم به خودم هر و کرم میرفت هوا  )

تویه بخشه اورژانسه چشم دو تا انترن نشسته بودن و وقتی بابام ماجرا رو براشون گفت انترن دختره اومد منو نشوند پشته دستگاه و نور رو تنظیم کرد رویه چشمم و خیلی سریع با دیدنه چشمم تلفن زد به رزیدنته بخش که سریع خودشو برسونه.

تویه همین مدت انترن پسره اومد گفت بیا بشین منم چشمتو ببینم . منم نشستم پشته دستگاه و در کماله تعجب دیدم داره دستگاه  ( که رویه چشمه چپم تنظیم بود ) رو رویه چشمه راستم تنظیم میکنه . خنده ام گرفت . واسه اینکه بتونم خنده امو بند بیارم با خودم گفتم لابد میخواد دو تا چشمتو با هم مقایسه کنه ( چه حرفا )

نمیدونید چقدر کنترله خودم سخت بود تویه اون ۳۰ ثانیه . هی میکروسکوپ ( نمیدونم اسمش چی بود . شبیهه میکروسکوپ بود ) رو جلو عقب میکرد و دنباله نوکه اتود میگشت . منم نیشم تا بنا گوش وا شده بود و فقط خدا خدا میکردم تا نیشخندم به خنده ی صدادار تبدیل نشده خودش بیخیاله قضیه بشه .

انترن دختره که تلفنش تموم شد اومد بالایه سره پسره وایستاد . پسره سرشو بلند کرد و با صدایی که یعنی کسی نفهمه از دختره پرسید من نمیبینمش . کجاس؟

آقا اینو گفت. من دیگه ترکیدم از خنده . سکوته اتاق پر شد از صدایه خنده ی من که دیگه کنترلش دسته خودم نبود . طفلی پسره هاج و واج مونده بود باید چیکار کنه.

دختره اومد یه قطره ی بیحس کننده ریخت تویه چشمم . رزیدنت که اومد و چشممو معاینه کرد گفتکه خیلی خوب کردید خودتونو زود رسوندید. گفت اگه فقط نیم ساعت دیرتر میرسیدیم ممکن بود نیاز به جراحی داشته باشه( یعنی تا این حد؟ ).یا حتی اگه کمی مالونده بودیش به احتماله زیاد عفونت میکرد و حتی این احتمال هم بود که کور بشم( در اون لحظه به داشتنه پدره موقعیت شناسی مثه بابام واقعا افتخار کردم )

بعد برام توضیح داد که الان برام با نوکه سوزن درش میاره و استریلش میکنه.

پشته دستگاه نشستمو دیدم یه سوزن درآورد از تویه یه جعبه و به فاصله ی ۵ سانتیه چشمم بالا و پایینش کرد . بعد سوزنو گذاشت کنار و یه چیزی شبیه به گوش پاک کن در آورد و دقیقا در همون ۵ سانتیه چشمم چرخوندش . بعد بلند شد و گفت تموم شد .

-ولی ... مگه مشه؟ شما اصلا سوزنو نزدیگه چمم هم نیاوردید . چه برسه با داخلش.

خنده اش گرفت .

-مثله اینکه چشت سره !

 جللخالق. ( چه پیشرفتی کرده این علم)

شب که واسه مامان اینا تعریف میکردم  داداشم میگه آنا هنوزم سره چشت؟

بهش میگم آره. چطور؟

میگه یعنی اگه من الان دستمو بکنم تویه چشت تو اصلا نمیفهمی؟

پیوست: دیگه تقریبا مطمئنم مشکله نصف و نیمه بالا اومدنه قالبه وبم بخاطره بلاگفاس.واسه همین ترجیح میدم قالبه قبلیم بمونه رویه وبم

 

 

 


برچسب‌ها: من
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر ۱۳۸۷ ساعت 15:45 توسط آنارام |

امروز

شارژه شارژم امروز

پر از انرژی. پر ازخنده . پر از شوق . پر از امید

دیشب تا ساعته ۲ بیدار بودم و خدا رو شکر تونستم تمامه سه فصله این هفته ی فیزیک رو همراه با تستاشون تمام کنم .

قرار بود مامان ساعته ۷ که از خونه میره منو بیدار کنه که ظاهرا بخاطره منقطع بودن و کم بودنه خوابه دیشبب کار از خودم خراب بوده و بجایه ۷ صبح ساعته ۸:۳۰بیدار شدم .

چقدر خوب شد که روزه تعطیلمون افتاد شنبه ها

چون شنبه ها اصولا روزه پرکاریه برامون. و خودبخود سطحه استرسمون شنبه ها بالاس . حالا چون شنبه ها تعطیله انگار آدم با آرامشه بیشتری میتونه کاراشو انجام بده .

بخصوص برایه من که معمولا شبا درس میخونم .حالا میتونم بطوره پیوسته پنجشنبه ها و جمعه شبا رو تا صبح بدونه دغدغه بیدار باشم .

هوایه امروز اگه چشم نزنمش خیلی تمیز و صافه و آفتابیه و آدمو قلقلک میده  واسه تویه بالکن درس خوندن .

امروز رکورد زدم .یه قالیچه ی 3 متری پهن کردم تویه بالکن و یه پشتی گذاشتم پشتمو بدونه وقفه 2 ساعت نشستم یه جا و عربی خوندم .

کلکه عربی هایه این هفته رو هم کندم .

خدایا شکرت .

امروز چه روزه خوبیه

چشامم تقریبا میشه گفت خوبه خوب شده ان.

 اون لکه ی تار امروز به کوچکترین سایزه خودش در هفته رسیده و بهم فرصته لذت بردن از خوندنه واژه ها و کلمات رو بدونه ذره ای رنج میده .

مرسی خدایه من. خیلی باحالی

 پیوست : این یکی قالب هم مثله قبلی شده . ناقص میاد بالا و هرکاریش میکنم یه تیکه هاییش به نمایش در نمیاد . کسی میدونه دلیلش چیه؟


برچسب‌ها: من
نوشته شده در شنبه ششم مهر ۱۳۸۷ ساعت 11:7 توسط آنارام |

قالبه قبلیه وبمو دوست داشتم چون نزدیکه دو هفته واسه پیدا کردنش وقت گذاشتم و راستش از انواعه قالبهایه مورده علاقه ام بود.

ولی خب

اولا >>> هر از چندی تنوغ میچسبه

دوما >>> نمیدونم چش شده بود که نصفه و نیمه بالا میومد و کلا بنظر میرسید که یه مشکلی پیدا کرده

واسه همین اقدام به تعویضه قالب کردم .

ولی مگه قالبه درست حسابی پیدا میشه؟

تمامه قالبها با تصاویره تکراری و کلیشه ایه شمع و گل و پروانه دیزاین شده ان و وقتی هم خواسته ان خیلی تنوع به خرج بدن یه قلبی چیزی گذاشته ان یه گوشه ی تصویر.

راستش وقته واسه گشتن اصلا ندارم و حسه دنگ و فنگه سفارشه قالب هم اصلا تویه بساطم نیست. تازه کلی زور بزنی و آخرش ببینی قالبه بابه میلت نیس

شاید بعد از کنکورم حوصله و وقته این کارا رو داشته باشم .

ولی حالا مجبورم از بینه همین چند تا قالبه محدوده نسبتا متفاوت یکی رو انتخاب کنم.

ترجیح میدم زمینه ی قالب مشکی باشه چون پستایه قبلیم رو با حسابه مشکی بودنه زمینه قالب رنگی نوشته امو نوشته ها در زمینه ی مشکی جلوه پیدا میکنن .

اگر بعد از کنکور قالبه رنگیه بابه میلمو پیدا کردم میشینمو در رنگه نوشته هام تغییر ایجاد میکنم

 

پیوست : ممنونم بابته نظرایی که  دادید

فکر میکنم جوابمو گرفته باشم . واسه همین دیگه دلیلی نمیبینم دو پسته قبلی تویه وب نمایش داده بشن .

بازم میگم . واقعا ممنونم.


برچسب‌ها: من
نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۸۷ ساعت 1:10 توسط آنارام |

من

 * واسه سریع باز شدنه صفحه ی پسته کامل رو در ادامه ی مطلب گذاشته ام .  

ظاهرم معمولیه : ...

باسلیقه ام : ...

هنرمندم : ...

آدمه بامزه ای نیستم :...

با ادبم : ...

ساده ام : ...

کمال طلبم : ...

میخوام همه رو راضی نگه دارم: ...

عزته نفسم پایینه : ...

خوش صحبتم : ...

خودخواهم : ...

قهر کردن بلد نیستم : ...

از ابرازه احساساتم نمیترسم : ...

بیطاقت و عجولم :...

قدرته ریسکم پایینه :  ...

از موقعیتهایه جدید وحشت دارم :...

خنده هام عصبین: ...

راحت میشه حرصمو درآورد : ...

حرصم میگیره : ...

فضولم : ...

ادایه مامان بزرگا رو در میارم ؟...

و خیلی چیزایه دیگه که الان یادم نمیاد

اینا رو گفتم که بدونید نوشته های همچین آدمی رو میخونید 

 


برچسب‌ها: من
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۸۷ ساعت 17:45 توسط آنارام |