دلم یه اتفاقه تازه میخواد
میخوای تا کی زانویه غم به بغل بگیری و غصه ی چیزی که تموم شده و رفته رو بخوری؟ ها؟
فکر میکنی میتونی عوضش کنی؟
میتونی تغییرش بدی؟
نه
نمیتونی
چیزی که تموم شده و رفته دیگه برنمیگرده![]()
جمع کن این لوس بازیا رو بچه. دیگه داری حالمو بهم میزنی!![]()
منتظره چی هستی؟
یه اتفاق؟ یه چیزه جدید؟ یه ماجرایه تازه؟
نمیوفته جانم نمیوفته.
هیچی عوض نمیشه
مگر اینکه خودت بخوای!![]()
میخوای عوض بشه! تنوع میخوای ؟![]()
بسم الله
عوضش کن.
فقط لطفا تموم کن این لوس بازیا رو!
ایناف
وحشت
آرومم
تویه دلم آشوبه
میترسم
وحشت دارم
از یه چیزی که نمیدونم چیه و چه جور اینقدر ساده رخنه کرده تویه وجودم
بارها قصده نوشتن کردم .فکرش اومد تویه ذهنم و مغزم پر شد از واژه هایی که داد میزدن میخوان بیان بیرون . بچرخن تویه فضا و بشینن تویه چشمه من روییه کاغذ
گاهی نوشتم. ثبت کردم
گاهی گذشتم و رد کردم
گاهی یه گلوله ی کوچولویه سرتق راهه گلومو میبست و نفسم رو بند میاورد
راهی نبود . چاره ای نبود . بیصدا اشک میریختم و فکر میکردم اینجا چه خبره؟ چه اتفاقی داره میافته؟
شیره آبو باز میکنم و آروم میخزم زیره دوش و خودمو میسپارم به قطراته آب و سعی میکنم رفته رفته با فرود هر قطره رویه سرم و لغزشش رویه تارهایه موم ، فشارا رو بشورم و ذهنمو خالیو پاک کنمو
نفسم به شماره میوفته . گلوم خشک میشه .بدنم میلرزه .گریه ام میگیره .
لعنتی! آخه چرا؟
به خودم میپیچم . مچاله میشم. له میشم.
شیره آب رو بیشتر و بیشتر باز میکنم تا صدایه زجه هام تو صدایه شلیک قطراته آب محو بشن.
سناریویه یکشنبه شبه من
-مامان : آنا ما میریم بیرون . کاری نداری؟
-من : نه
-مامان: مطمئنی نمیخوای باهامون بیای؟ حال و هوات عوض میشه ها!
-من : تا این مساله هایه تحلیلی تموم نشن هیچ جا نمیام .![]()
-مامان: باشه . پس ما میریم . زود برمیگردیم . خداحافظ.
-من: به سلامت
خونه خالیه و همه چیز واسه تمرکز کردن و حل مساله مساعد.![]()
ساعت ۹:۳۰ شب
بابا از سره کار اومده و حدوده ۱۰ دقیقه ای مشه که مامان اینا هم رسیده ان.![]()
بیش از ۳۰ دقیقه اس قفل کرده ام سره یه سوال و اعصابم خرده خرده
.مطمئنم راهه حلم درسته ولی جوابه نهایی در نمیاد
. به احتماله زیاد بازم دارم یه جایی بیدقتی میکنم. افتاده ام رویه دنده لج و با خودم عهد کرده ام تا زمانیکه این مساله حل نشده از جام بلند نشم
.
ساعت ۹:۳۵ شب
- ایول آنی
. دمت گرم
. خیلی باحالی
. بیا مغزتو طلا بگیرم
.ای نابغه
. ای مساله حل کن
. جیگرتو بخورم
. نفسه من بیدی تو
! جایزه نوبل هم کمته
. استعدادت تویه این اتاق و خونه داره حروم مشه. بسی جایه تعجبه که دانشگاه شریف خودش دعوتنامه نمیفرسته واست بری اونجا رو با قدومه مبارکت منور کنی![]()
.
حالا که حل شد بنظرم بیا دوباره حلش کن تا مطمئن بشی جواب همینه![]()
.
اینقدر در اون لحظه جوگیر و پر انرژی بودم که نفمیدم چطور به نوکه اتود فشار آوردم که یهو یه تیکه اش شکست و پرید بالا تویه چشمم
.
سریع از جام بلند شدم و رفتم جلویه آینه تا شاید با پلک زدن و اینور اونور کردنه مردمکه چشمم بتونم درش بیارم .
خداییش اصلا قدرته اینو نداشتم که تشخیص بدم کجایه چشممه و پیداش کنم. از طرفی هم با هر باز و بسته شدنه پلکم نوکه اتود سکم میداد و کلا کاری نبود که خودم بتونم انجامش بدم.![]()
دره اتاق رو باز کردمو با صدایه بلند مامانو صدا زدم . دیگه تقریبا تا وسطایه پذیرایی رسیده بودم و فاصله چندانی تا هال و بقیه اعضایه خانواده نداشتم.باره سوم یا چهارم بود که بعد از صدا زدنه مامان بابا جواب داد .
-چیکارش داری بابا؟ داره تلفن حرف میزنه.![]()
والومه صدامو آوردم پایین
-بابا نوکه اتود رفته تویه چشمم. میشه درش بیاری؟![]()
جمله ام تموم نشده بود که بابا هراسون خودشو رسوند بهم و جلویه نوره چراغ به وارسیه چشمم پرداخت.هرچی پلکامو بالا پایین و اینور اونور میکرد نوک رو نمیدید.![]()
آخرش رفت یه لگن پر از آب آورد و گفت سرتو بکن توش و تا جایی که نفس داری سرتو نیار بالا و مردمکه چشتو زیره آب بچرخون.![]()
هنوز بینیم هم به سطحه آب نخورده بود که حرارته آب تقریبا صورتمو سوزوند.![]()
-بابا میخوای بکشیم؟
اینکه داغه داغه
!
( طفلی اینقدر وحشت کرده بود که به سرد بودن یا گرم بودنه آب دقت نکرده بود
)
در اثنایی که بابا آبه لگن رو عوض میکرد مامانمو داداشم متوجهه ماجرا شدن و سریع خودشونو رسوندن بهم.
مامان رنگ به صورت نداشت. تویه دلم گفتم منو بیخیال . یکی بیاد مامانو بگیره که الان پس میافته.![]()
تیکه جالبه ماجرا این بود که در جوابه سواله مامان و داداشم که میپرسیدن چی شده؟ من کرکر میخندیدم .![]()
باباآب رو آورد و سرمو کردم تویه آب . هرچی مردمکه چشمو بالا پایین میکردم هیچ تاثیری نداشت . با هربار بلند کردنه سرم همه یکصدا میگفت: دراومد؟![]()
![]()
باره چهارم دیگه داداشم به مسخره میگفت : خوشش اومده
. اگه میخوای ببریمت استخر شاید موقعه شنا یه فرجی بشه.![]()
حالا فکرشو کنین من سرم زیره آب بود و هی میخندید
و با هر خنده ی من آب قلب قلب از لگن میریخت بیرون
.خونه رو به گند کشوندم .![]()
بابا وقتی دید انگار تاثیری نداره بهم گفت دراز بکش و با بیشترین نیرویی که داشت ابرومو داد بالا و با ذره بین زوم کرد تویه چشمم تا شاید بتونه با پنبه ی خیس نوک رو در بیاره.
( این تیکه اش وحشتناک بود چون فشاره دسته بابا رویه ابرهام چنان دردی رو تویه مغزم میپیچوند که واقعا گفتم اگه ابروم از جا نکنه خیلی پوست کلفتم
)
فکر کنم به ۲ دقیقه نکشید که از برقه چشایه بالا و سبز شدنه رنگش فهمیدم نوک رو پیدا کرده
( اون لحظه داشتم با خودم فکر میکردم آخه مگه چشم هم هزار توئه که یه نوک اتود به اون ضایعی توش گم بشه؟
)
برخلافه تصورم دیدم بابا بلند شد و گفت : سریع بپوش بریم بیمارستان![]()
بیمارستان؟
مگه چی شده؟![]()
سریع رفتم جلویه آینه . به قیافه ام خنده ام گرفت
. ابروم هنوز به مدله ۸ بالا مونده بود ![]()
به به
. د بگو چرا اینهمه وقت پیداش نمیکردیم
. آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم
. وروجک یه راست رفته بود نشسته بود نوکه قرنیه ی چشمم و چون ما انتظار نداشتیم اونجا ببینیمش تا حالا متوجهش نبودیم
.
خلاصه کنم .
بابا با بشترین سرعته ممکن منو رسوند اورژانسه بیمارستان. یک کلمه هم در طوله راه حرف نمیزد
.دروغ چرا
؟ فقط یه بار گفت چشاتو نمالون
. میدونستم واسه اینکه من یه وقت دلم نلرزه چیزی نمیگه وگرنه داره از استرس خفه میشه
. ( منم که تا دلتون بخواد پوست کلفت هر از چندی خودم به خودم هر و کرم میرفت هوا
)
تویه بخشه اورژانسه چشم دو تا انترن نشسته بودن و وقتی بابام ماجرا رو براشون گفت انترن دختره اومد منو نشوند پشته دستگاه و نور رو تنظیم کرد رویه چشمم و خیلی سریع با دیدنه چشمم تلفن زد به رزیدنته بخش که سریع خودشو برسونه.
تویه همین مدت انترن پسره اومد گفت بیا بشین منم چشمتو ببینم . منم نشستم پشته دستگاه و در کماله تعجب دیدم داره دستگاه ( که رویه چشمه چپم تنظیم بود ) رو رویه چشمه راستم تنظیم میکنه
. خنده ام گرفت
. واسه اینکه بتونم خنده امو بند بیارم با خودم گفتم لابد میخواد دو تا چشمتو با هم مقایسه کنه
( چه حرفا
)
نمیدونید چقدر کنترله خودم سخت بود تویه اون ۳۰ ثانیه
. هی میکروسکوپ ( نمیدونم اسمش چی بود . شبیهه میکروسکوپ بود ) رو جلو عقب میکرد و دنباله نوکه اتود میگشت . منم نیشم تا بنا گوش وا شده بود
و فقط خدا خدا میکردم
تا نیشخندم به خنده ی صدادار تبدیل نشده
خودش بیخیاله قضیه بشه .![]()
انترن دختره که تلفنش تموم شد اومد بالایه سره پسره وایستاد . پسره سرشو بلند کرد و با صدایی که یعنی کسی نفهمه از دختره پرسید من نمیبینمش . کجاس؟![]()
آقا اینو گفت.
من دیگه ترکیدم از خنده
. سکوته اتاق پر شد از صدایه خنده ی من که دیگه کنترلش دسته خودم نبود . طفلی پسره هاج و واج مونده بود باید چیکار کنه.![]()
دختره اومد یه قطره ی بیحس کننده ریخت تویه چشمم . رزیدنت که اومد و چشممو معاینه کرد گفتکه خیلی خوب کردید خودتونو زود رسوندید.
گفت اگه فقط نیم ساعت دیرتر میرسیدیم ممکن بود نیاز به جراحی داشته باشه
( یعنی تا این حد؟ ).یا حتی اگه کمی مالونده بودیش به احتماله زیاد عفونت میکرد و حتی این احتمال هم بود که کور بشم
( در اون لحظه به داشتنه پدره موقعیت شناسی مثه بابام واقعا افتخار کردم
)
بعد برام توضیح داد که الان برام با نوکه سوزن درش میاره و استریلش میکنه. ![]()
پشته دستگاه نشستمو دیدم یه سوزن درآورد از تویه یه جعبه و به فاصله ی ۵ سانتیه چشمم بالا و پایینش کرد . بعد سوزنو گذاشت کنار و یه چیزی شبیه به گوش پاک کن در آورد و دقیقا در همون ۵ سانتیه چشمم چرخوندش . بعد بلند شد و گفت تموم شد . ![]()
-ولی ... مگه مشه؟ شما اصلا سوزنو نزدیگه چمم هم نیاوردید . چه برسه با داخلش.
خنده اش گرفت .![]()
-مثله اینکه چشت سره !![]()
جللخالق.
( چه پیشرفتی کرده این علم)
شب که واسه مامان اینا تعریف میکردم داداشم میگه آنا هنوزم سره چشت؟ ![]()
بهش میگم آره. چطور؟
میگه یعنی اگه من الان دستمو بکنم تویه چشت تو اصلا نمیفهمی؟![]()
پیوست: دیگه تقریبا مطمئنم مشکله نصف و نیمه بالا اومدنه قالبه وبم بخاطره بلاگفاس.واسه همین ترجیح میدم قالبه قبلیم بمونه رویه وبم
امروز
شارژه شارژم امروز![]()
پر از انرژی. پر ازخنده . پر از شوق . پر از امید ![]()
دیشب تا ساعته ۲ بیدار بودم و خدا رو شکر تونستم تمامه سه فصله این هفته ی فیزیک رو همراه با تستاشون تمام کنم . ![]()
قرار بود مامان ساعته ۷ که از خونه میره منو بیدار کنه که ظاهرا بخاطره منقطع بودن و کم بودنه خوابه دیشبب کار از خودم خراب بوده و بجایه ۷ صبح ساعته ۸:۳۰بیدار شدم .![]()
چقدر خوب شد که روزه تعطیلمون افتاد شنبه ها ![]()
چون شنبه ها اصولا روزه پرکاریه برامون. و خودبخود سطحه استرسمون شنبه ها بالاس .
حالا چون شنبه ها تعطیله انگار آدم با آرامشه بیشتری میتونه کاراشو انجام بده .![]()
بخصوص برایه من که معمولا شبا درس میخونم .حالا میتونم بطوره پیوسته پنجشنبه ها و جمعه شبا رو تا صبح بدونه دغدغه بیدار باشم .![]()
هوایه امروز اگه چشم نزنمش خیلی تمیز و صافه و آفتابیه و آدمو قلقلک میده واسه تویه بالکن درس خوندن .![]()
امروز رکورد زدم
.یه قالیچه ی 3 متری پهن کردم تویه بالکن
و یه پشتی گذاشتم پشتمو بدونه وقفه 2 ساعت نشستم یه جا و عربی خوندم .![]()
کلکه عربی هایه این هفته رو هم کندم .![]()
![]()
خدایا شکرت .![]()
امروز چه روزه خوبیه ![]()
چشامم تقریبا میشه گفت خوبه خوب شده ان.![]()
اون لکه ی تار امروز به کوچکترین سایزه خودش در هفته رسیده و بهم فرصته لذت بردن از خوندنه واژه ها و کلمات رو بدونه ذره ای رنج میده .![]()
مرسی خدایه من. خیلی باحالی ![]()
![]()
![]()
پیوست : این یکی قالب هم مثله قبلی شده . ناقص میاد بالا و هرکاریش میکنم یه تیکه هاییش به نمایش در نمیاد . کسی میدونه دلیلش چیه؟
ولی خب
اولا >>> هر از چندی تنوغ میچسبه![]()
دوما >>> نمیدونم چش شده بود که نصفه و نیمه بالا میومد و کلا بنظر میرسید که یه مشکلی پیدا کرده![]()
![]()
واسه همین اقدام به تعویضه قالب کردم .
ولی مگه قالبه درست حسابی پیدا میشه؟![]()
تمامه قالبها با تصاویره تکراری و کلیشه ایه شمع و گل و پروانه دیزاین شده ان و وقتی هم خواسته ان خیلی تنوع به خرج بدن یه قلبی چیزی گذاشته ان یه گوشه ی تصویر.![]()
راستش وقته واسه گشتن اصلا ندارم و حسه دنگ و فنگه سفارشه قالب هم اصلا تویه بساطم نیست.
تازه کلی زور بزنی و آخرش ببینی قالبه بابه میلت نیس
شاید بعد از کنکورم حوصله و وقته این کارا رو داشته باشم .![]()
ولی حالا مجبورم از بینه همین چند تا قالبه محدوده نسبتا متفاوت یکی رو انتخاب کنم.![]()
ترجیح میدم زمینه ی قالب مشکی باشه چون پستایه قبلیم رو با حسابه مشکی بودنه زمینه قالب رنگی نوشته امو نوشته ها در زمینه ی مشکی جلوه پیدا میکنن .![]()
اگر بعد از کنکور قالبه رنگیه بابه میلمو پیدا کردم میشینمو در رنگه نوشته هام تغییر ایجاد میکنم![]()
پیوست : ممنونم بابته نظرایی که دادید![]()
فکر میکنم جوابمو گرفته باشم . واسه همین دیگه دلیلی نمیبینم دو پسته قبلی تویه وب نمایش داده بشن .
بازم میگم . واقعا ممنونم.![]()
من
* واسه سریع باز شدنه صفحه ی پسته کامل رو در ادامه ی مطلب گذاشته ام . ![]()
ظاهرم معمولیه : ...
باسلیقه ام : ...
هنرمندم : ...
آدمه بامزه ای نیستم :...
با ادبم : ...
ساده ام : ...
کمال طلبم : ...
میخوام همه رو راضی نگه دارم: ...
عزته نفسم پایینه : ...
خوش صحبتم : ...
خودخواهم : ...
قهر کردن بلد نیستم : ...
از ابرازه احساساتم نمیترسم : ...
بیطاقت و عجولم :...
قدرته ریسکم پایینه : ...
از موقعیتهایه جدید وحشت دارم :...
خنده هام عصبین: ...
راحت میشه حرصمو درآورد : ...
حرصم میگیره : ...
فضولم : ...
ادایه مامان بزرگا رو در میارم ؟...
و خیلی چیزایه دیگه که الان یادم نمیاد ![]()
اینا رو گفتم که بدونید نوشته های همچین آدمی رو میخونید ![]()