رویدادهام

جمعه : 18/4/1389

علی رغم اینکه دیر خوابیده ام ساعت 9 صبح از خواب بیدار میشم

با مرجان میرم جمعه بازار

وای که چقدر دلم برای این فضا تنگ شده بود! t

یکی از محبوبترین و دوس داشتنی ترین مکانهای زندگیم جمعه بازاره !!!

شب سینا میبریدمون پردیس ملت ، شام میخوریم و سانس 11 فیلم 40سالگی رو میبینیم .

عجیبه که بهش مجوز داده ان .

شنبه : 19/4/1389

با اعلام خبر تعطیلی یکشنبه و دوشنبه از زبان مادر جونم از خواب میپرم .

داد میزنم

 - کی گفته؟

روشو برمیگردونه  سمت اتاق

-صبح بخیر . رادیو

-رادیو چی؟ ماله ایران؟

-آره . میگن بخاطره گرمای شدید هواس . ولی من چشمم آب نمیخوره . فک کنم یه ربطی به اوضاع بازار داشته باشه

تا بعد از ظهر رسانه های صوتی و تصویری اونور آبی حرفی از تعطیلی و ... نمیزنن . بعد از ظهر رادیو فردا خبر تعطیلی رو اعلام میکنه و در ادامه به اوضاع بازار و احتمال ارتباطش با تعطیلی میگه

میخندم میگم " مادر جون دیگه یواش یواش میتونی بری بنوان مفسر تو رادیو فردا مشغول بکار شی"

شب آلمان 3-2 برنده بازی میشه و توی جایگاه سوم دنیا قار میگیره .

من دوس داشتم اروگوئه ببره . خدایی خوب بازی کردن

یکشنبه : 20/4/1389

تا نزدیکای صبح بیدار بودم و فیلم  Kites رو نگاه کرده ام .

خیلی خوشگل بود

تا ظهر خواب بودم . یه خواب عمیق

بعد از ظهر رفتم پارک

آنارام باشید

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۸۹ ساعت 12:11 توسط آنارام |

رویدادهام

سلام . خوبید؟ بالاخره شد و تونستم کانکت بشم . سعی میکنم یواش یواش اتفاقاتی که برام میوفته و خبرای دسته اولمو بیام بذارم . فعلن اینو داشته باشید

پنجشنبه : ۱7/4/1389

پرواز برای ساعت 22:45 است ولی ساعت  2:05 دقیقه بامداد روز جمعه از زمین بلند میشه

بعد از 3 ساعت و نیم معطلی وقتیدبرای سوار شدن به هواپیما صدامون میکنن همه تقریبا خوابیم . هواپیما AirBus  و تعداد مسافرا خیلی زیاد . در قسمت انتهایی هواپیما ، به طول 3 ردیف صندلی یه تخت قرار داره که یه بیمار بدحال با سرم روش دراز کشیده  و هرکس از کنارش میگذر با ترحم نگاش میکنه وبا صدایی نسبتا بلند میگه "آخی . گناه داره" و من بجبران این حرکت زننده ی دیگران خیلی عادی و بدون اینکه ذره ای روی مرد بیمار مکث کنم ، با آراش رد میشم

من تقریبا بیهوش میوفتم روی صندلیم و در طول سفر تنها گاهی با بعضی تحرکات و مهماندارا و رفت و آمدشون پلکام از هم وا میشن .

20 دقیقه مونده به انتهای سفر، هواپیما یهو از قسمت آخر بسمت پایین متمایل میشه و مهمانداری که درحال جمع آوری  باقی مانده مواد غذایی روی میزهاس همراه رالی اش به سمت انتهایی هواپیما سر میخوره

با صدای مسافرا خوب از سرم میپره

تا میام به خودم بجنبم و ببینم چی به چیه؟ هواپیما از قسمت جلو به سمت پایین متمایل میشه و مهماندار که تازه تونسته تعادلش رو بدست بیاره ، به عقب پرتاب میه و رالی اش بدنبالش به عقب سُر میخوره و صدای جیغ و داد مسافرا که حالا همه بمست جلو متمایل شده ان و بلندتر میشه

کمی عصبی میشم وطبق معمول شروع میکنم خندیدن (هیستریکی ها !)

مهماندار هنوز از روی زمین بلند نشده هواپیما ارتفاعش خیلی ناگهانی کم میشه و تنها چیزی که میبینم مهمانداره که روی سقف داره بال بال میزنه و خوراکی ها و چیز میزای روی رالی اش و سره میزها که روی هوا درحال پرواز کردنن . بند کیفم که دور دستمه یهو دستمو میکشه و کیفم با شدت میخوره توی سره مسافر جلویی.

صدای جیغ و داد ملت وحشتناک بلند میشه . یکی داد میزه " بر جمال محمد صلوات " و همه با هم صلوات میفرستن . صداهای اطرافم با هم قاطی میشن . یکی جیف میکشه و یکی ذکر میخونه . یکی بچه اشو صدا میزنه . یکی کمک مخواد . من تمام وقت صحنه های فیلم لاست از جلوی چشام میگذرن و هر لحظه منتظر افتادن ماسکا روی سرمونم تا کاملن فیلم لاست اتفاق بیوفته . بی اختیار میخندم و صدای خنده هام بین صداهای اطرافم گم میشه  .

وسط نوشت : توی این گیر و دار صدای تتلو و رضایا توی ذهنم میپیجه وکه داد میزنن " توکه مهربونی واسم عزیز جونی ، تو اصن بگو ببینم تا کی با من میمونی ؟ من که دلنگرونم یه لب رسیده ...." واقعا نمیدونم آخرین باری که این اهنگو شنیدم چند قرن پیش بوده ولی یهو اون وسط بسراغم اومد و ول کن ماجرا نبود

نمیدونم چی میشه که هواپیما به حالت اولیه اش برمیگرده

نگاه دستام میکنم . بطرز محسوسی روی ویبره ان و میلرزن . زنی 2 ردیف جلوتر از من نشسته تشنج کرده و حالش اصلن خوب نیست. یکی دیگه فشارش افتاده و غش کرده . یکیم از پشت سر مهماندارو صدا میکنه و میگه حال بچه ام بده و ...

ظاهرا افتاده بودیم توی یه چاله هوایی .

یکی میخنده میگه " بدین این چاله ها رو پرکنن تو رو خدا " مردی که پشت سر من نشسته به مهمانداری که تا چند لحظه پیش روی سقف بود  میگه " آقا  ما که بار اولمون بود . شما چطور؟ شما همیشه از این مانورا دارین؟"

خلاصه که خدا بهمون رحم کرد . برید خدا رو شکر کنید یه بار دیگه آنی پیشتونه !

ساعت 4:30 صبح میرسم خونه . خواب از سرم پریده . طول میکشه تا خوابم ببره !

یوست : خیلی وقت بود با دایل آپ کانکت نشده بودم . واقعا سخته وقت گیر

بارم نمیدونم بعد کی میشه که بیام

تا بعد

آنارام باشید

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 0:28 توسط آنارام |

تا بعد

براي چند ساعت ديگه به تهران پرواز دارم

اونجا به اينترنت پرسرعت دسترسي ندارم

نميدونم ديگه كي بتونم آپ كنم

تا بعد

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 19:2 توسط آنارام |

حماقت كردم

شنيدي ميگن حماقت كردم؟

حال وضعه منه

ميگم " حماقت كرده ام . خريت كردم  "

سره يه ماجرايي عزممو جزم كردم خدا رو بندازه تو رو دربايستي كه رومو زمين نزنه . گفتم چيكار كنم كه بيشتر بگيره ، روزه گرفتم

واي واي واي

خدا اون روزو برات نياره

مردم دقيقا مردم

حالا من هميشه تا 4، 5 صبح بيدارما ! ديشب 2:30 رفتم خوابيدم

قبلشم هركاري كردم كه يه چيزي بخورم نشد كه نشد . ميلم نميشد و خب كلي زور زدم و در نهايت يه ليوان شربت آب آلبالو خوردم.ساعت 9 هم براي كاري بيدار شدم و رفتم بيرون .
ساعت 11 كه اومدم خونه تا ساعت 1 يكم ول گشتم و وقت تلف كردم . ساعت 1 رفتم خوابيدم به اين اميد كه زمان سريعتر بگذره !

ساعت 6 بعد از ظهر بيدار شدم

هي وايستادم

هي وايستادم

هي وايستادم

آخه لامذهب مگه چيزي بود كه غروب كنه !

هي نق زدم . هي غر زدم

نه انگار اصلن خيال نداشت غروب كنه !

جونم در اومد تا شد ساعت 7:15

اشك تويه چشام جمع شده بود . ديگه طاقت نداشتم .

نه كه فك كنين دلم ميخواست چيزي بخورم يا چيزي بنوشما ! نه . بهمم ميگفتن الان ميتوني چيزي بخوري ، ميلم نميشد . فقط بدجوري بيحال بودم

هي به خودم گفتم "خجالت بكش . دختره گنده . 1 ساعتم نميتوني تحمل كني؟ماه رمضون بياد ميخواي چيكار كني؟"

خلاصه . سرتونو درد نيارم . دمه اذون تقريبا از هوش رفته بودم . جوري شده بود كه اذانو كه گفتن مامان خط و نشون ميكشيد كه " رنگشو نگاه . واي بحالت اگه يه بار ديگه خواستي از اين مسخره بازيا در بياريا ! بدون سحري ، بي هيچ مقدمه اي روزه ميگيري؟ كي گفته خدا اين روزه ها رو قبول ميكنه؟ "

از بعد از افطارم تا همين الان حالت رو دل و تشنگي و سر درد امونمو بريده . فك كنم گرما زده شده ام . يا سرديم شده يا چميدونم يه مرگيم شده .

خدا غلط كردم . من اصن كيم كه بخوام تو رو تو رو دربايستي بذارم .

آنارام باشید


نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 1:52 توسط آنارام |

ديگه ظرفيتشو ندارم

يكم گيج شده ام !

نتوي اين مملكت نميشه روي هيچي حساب وا كرد

دقيقا لحظه اي كه همه برنامه هات رديف شده و همه كارات و كردي ، ميزنه و تقي همه چيز بهم ميخوره !

راستش احساس ميكنم ديگه ظرفيت يه شوك ديگه رو ندارم

خسته تر از اونم كه بخوام مرتبا غافلگير بشم و برنامه هام بهم بخوره !

برام دعا كنين . شديدا محتاجم

آنارام باشيد

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 0:8 توسط آنارام |

روزانه

ديشب داداشم رفت تهران

3 روز اونجاس 

بعد با پسر داييم بر ميگرده اهواز 

بعد 4 روز اينجان و با هم ميرن اصفهان (صفا سيتيه خلاصه ) 

منم آخر هفته دارم ميرم تهران !

تا اوايل شهريوز احتمالن

از حالا وحشت برم داشته كه توي گرماي تهران چيكار بايد بكنم؟

مني كه به دماي كولر گازي و سرماش عادت دارم و وقتي نباشه ، ميميرم ، حالا تهران ، يك ماهو نيم چه خاكي بريزم توي سرم؟

ديشب برزيل حذف شد . بقول داداشم مزه جام جهاني رفت !

من از اول جام دلم ميخواست فينال يا برزيل آرژانتين باشه ، يا برزيل اسپانيا باشه ، يا اسپانيا آرژانتين باشه 

حالا كه برزيل حذف شده ، فقط ميمونه اسپانيا و آرژانتين كه اونم از اونجاييكه زودتر از فينال بهم ميخورن تويه فينال با هم نيستن 

چه جام مزخرفي شده !

آنارام باشيد

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 13:6 توسط آنارام |

خواب بوده ام همه اش!

امروز همه اشو از دم خواب بودم

ساعت 5 صبح بود كه خوابيدم تا ساعت 11:30

11:30 بيدار شدم ، كمي با گوشيم ور رفتم و بخشي از contact  هامو كه در اختيار داشتم و وارد كردم و يه چند تا موزيك ريختم روش ، ناهار خوردم ، يه ذره جلوي تلويزيون از كانال به اون كانال كردم ، دوباره رفتم خوابيدم تا ساعت 6:30

خواب چيزه خويبه ولي وقتي زياده از حد شد ، اولن آدمو هي به سمته خودش ميكشونه ( مثه اعتياد به مواد مخدر )

دومن آدم از خواب متنفر ميشه ( مثهد آدماي معتاد به مواد مخدر ) 

حس انجام هيچ كاري نيست !

آنارام باشيد

نوشته شده در جمعه یازدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 18:44 توسط آنارام |

گوشيم برگشت

ديشب گوشيمو بردم تعمير

مشكل نرم افزاري بود و متاسفاته تمام contact list ام پريد

تا اونجايي كه تونستم و حافظه ام ياري ميكرد اشخاص رو روي كاغذ آوردم تا بدنبال گير آوردن دوباره شماره هاشون باشم

متاسفانه بخش زياديشون رو ديگه خودم نميتونم گير بيارم

بايد بمونم منتظر تا ببينم خودش يه جوري باهام تماس برقرار ميكنه يا نه؟

امروز بعد از ظهر هم رفتم گوشيمو گرفتم

واي كه چقدر دلم براش تنگ شده بود

اصلن فك نميكردم انقدر برام عزيز باشه !

مامانم ميگفت " منو ميذاشتي بيمارستان ، انقدر خالمو نميگرفتي كه حال گوشيتو از ديوز تا حالا گرفتي "

خلاصه دوباره بايد شروع كنم به وارد كردن اطلاعات !

از دوستاني كه قبلن شماره اشونو داشتم خواهشمندم دوباره شماره هاشونو در اختيارم بذارن

چون من ديگه شماره هاشونو ندارم

آنارام باشيد

نوشته شده در جمعه یازدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 0:46 توسط آنارام |

گوشي من

ديشب گوشيم پر از شارژ بود

صبح هم سره ساعت زنگ زد و بيدارم كرد !

تا رفتم دست و روم و شستم و برگشتم ديدم خاموش شده !

از اونوقت تا بحال هر كاري ميكنم روشن نميشه !

دارم ديوونه ميشم

تمام اطلاعات روش يه طرف ، شماره هايي كه روشن يه طرف 

اصلن دوس ندارم اتفاقي بيوفته كه شماره هام بپرن !

شماره هايي كه خيلياشونو ديگه از هيچ جايي نميتونم گير بيارم

خدايي بدجوري كلافه شده ام

اصن نميدونم بايد چيكار كنم

نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 14:41 توسط آنارام |

اين ترم هم گذشت

بالاخره اين ترم هم گذشت

هرچند اصلن از خودم راضي نبوده ام ولي بالاخره گذشت و شرش كنده شد

بدجوري خسته ام

دلم يه استراحت درست و حسابي ميخواد

با دلخوشيهاي كوچيك و زودگذر ديگه حال نميكنم

نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر ۱۳۸۹ ساعت 13:12 توسط آنارام |

مستاصلم

بدجوری مستاصل شده ام و دلهره دارم

ناراحتی و سرخوردگی خودم به یه طرف ، وحشت اینکه چطور باید این موضوع رو بهش بگم یه طرف دیگه !

چقدر ساده میشه تنها توی چند دقیقه حال آدم دگرگون بشه

نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 12:2 توسط آنارام |

جاوااااااااااااااااا

در بدر دنبال یه جاوا کار میگردم! 

یکی که با جاوا کار کرده باشه و بتونه راهنماییم کنه !

نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 1:23 توسط آنارام |