هوا عالیه

سلام

خوبید؟

من که خوبم خد       سلام

خوبید؟

من که خوبم خدا رو شکر

این چند روزه هوای اینجا عالیه. نبودید ببینید چه طوفان جلبی اومد

روز پنجشنبه تا از مدرسه رسیدم خونه و از ماشین پیاده شدم ییهو آسمون یه غرش وحشتناک کرد و بعدش سنگ بود که ازش میبارید

تگرگ و بارون تا نیم ساعت ادامه داشت و بعدش که آرومتر شد تا بیست و چهار ساعت تمام بارون اومد و شهر رفت زیر آب

حیف شد ندیدید . قشنگ انگار یه ملافه سفید آویزون کرده باشی و هی تکونش بدی

شنبه شب هم جاتون خالی پنجره اتاقم باز بود و من روی تختم که زیر پنجره است دراز کشیده بودم که یکدفعه حس کردم خیلی سردم شده و لباسم چسبیده به تنم.

نگو بارون داره میاد و باد با شدت قطرات و هل داده داخل اتاقم

دوباره مثل پنجشنبه تگرگ و بارون شروع به باریدن کردن و خلاصه جاتون خالی

 

اما ..... راجع به ام اس

یه چیزم بگمممنون از کامنتاتون ولی 

من اینا رو نگفتم که بیاید بهم بگید آخی و ناراحت شدم و برام دل بسوزونین

ادامه :

 

روز بعد دوباره بابا از راه مدرسه بردم ام آر آی .

 

ظاهرا خانم دکتر ... که دیشبش ام آر آیم رو دیده بود به بابا گفته بود یه نوع دبگه هم بگیریم واسه اطمینان توی تشخیص.

 

در نتیجه شب دوباره رفتم سرکار بابا که برم دکتر.

 

اینبار با منشی بابا رفتم دکتر و خانم دکتر تشخیص رو تلفنی به بابا گفته بود.

 

ظاهرا قضیه ام اس جدی شده بود.

 

حالا دیگه بحث سر بیماری نبود

 

ظاهرا حالا دیگه باید درمان شروع میشد

 

خانم دکتر بهم گفت سعی کن استرس نداشته باشی.

 

در معرض گرما قرار نگیر

 

حمام آب گرم نگیر

...

با شروع فرجه های امتحان ترم من شروع به گرفتن کورتن کردم

 

هم به صورت خوراکی هم روزی 1 ساعت بابام برام میذاشت از تو سرم وارد بدنم بشه

 

در کنارش کلی داروی دیگه

 

انصافا اون چند ماه از هر نظر حال کردم

 

چون اولا بدلیل مصرف دارو برنامه خواب و بیداریم تظیم شده بود و صبا ساعت 6 بیدار میشدم و شبا ساعت 10 دیگه خواب بودم.

 

بعدم برای اولین بار تو زندگیم بطور کامل برنامه درسیمو اجرا میکردم.همه درسامو تا بعد از ظهر تموم میکردم وچیزی واسه شب امتحان نمیموند و مجبور به شب بیداری نبودم.

حتی گاهی چندین بار درس رو دوره میکردم(این دیگه انده تعجبه)

غذاهام همه به موقع و کامل و بخاطره مصرف کورتن کلی تنقلات خوشمزه در کنارش بود.

داداشم با هام مهربون شده بود و هرکاری میگفتم میکرد.

منم نامردی نمیکردم و تا میتونستم ازش کار میکشیدم.

بعد از اون یواش یواش کورتن رو قطع کردم و شروع به گرفتن داروی خودم کردم

یعنی

هفته ای یه بار آوونکس تزریق میکردم

آنارام و سر افراز باشید


برچسب‌ها: ام اس, من
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 18:43 توسط آنارام |

شطورین؟

ســـــــــــــــــلام

خوبید ایشالله؟

من که خدا رو شکر خوبم

راستش این 2هفته اخیر خیلی تناقض داشت واسم

اولا که برا اولین بار تو زندگیم با مامانم دعوام شد. اونم نه یه بار . پنج شش بار

برا اولین بار تو زندگیم قهر کردم. اونم نه یکی دو ساعت. بیست و چهار ساعت

ولی در عوضش برا اولین بار تو زندگیم اون حرفایی که تو دلم مچاله شده بودن رو به زبون آوردم

تو  مدرسه هم کلی روزای بد داشتم

نه اینکه روز بد بودها!نه. روز خدا بد نمیشه

ولی به من بد گذشت

از این لحاظ که حال و حوصله نداشتم و دلم میخواست همه دور و وریامو بخاطره رفتاراشون سر به نیست کنم

ولی از اون جایی که تو اینجور مواقع خفه خون میگیرم و واسه اینکه به کسی بر نخوره حرفامو تو خودم حبس میکنم خودم و خالی نکردم

در عوضش کلی روز باحال هم داشتم

جاتون خالی سر امتحان زبان. مراقبه تیکه خنده بود.

من اصلا نفهمیدم چی مینویسم. فقط میخندیدم

دبیر ادبیات رو پیچوندیم و امتحان زبان فارسی رو 2در کردیم .

برای امتحان آمادگی دفاعی هم دعوا شد و دبیر قهر کرد و رفت از کلاس بیرون

بچه ها هم نامردی نکردن و ماشینشو پنچر کردن

خلاصه بساط خنده ای داشتیم ما

ولی درکل این چند وقته اصلا حال و حوصله هیچ کاری ندارم

نمیدونم .شاید بخاطره گرمای هوا و کولره

آخه اتاق من همیشه مثه سیبریه

کسی جرأت نمیکنه از نزدیکش هم رد بشه

همیشه هم سر همین موضوع دعوا داریم که چرا اتاقمو اینقدر سرد میکنم

خب دیگه .من گرماییمو بقیه همه سرمایی

به هر حال خواستم بگم واسه همین از بیماری ام.اس چیزی ننوشتم.

ولی دفعه دیگه مینویسم.

راستی بچه ها شما از ام.اس چی میدونید؟

تو نظرا برام بنویسید

آنارام و سرافراز باشید

 

 


برچسب‌ها: من
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 17:42 توسط آنارام |

ادامه

 ســـــــــــــــــــــــلام

خوبید؟

راستش ۳ روزه که همش تا میام آپ کنم یه چیزی میشه که نمیشه حال کنید جمله بندی رو

خلاصه...امروز با اینکه امتحان دارم ولی نمیدونم چرا شد بیام آپ کنم

یه بار یکی گفت شب امتحان آگهیهای ترحیم روزنامه هم جذابن)واسه فرار از درس خوندن(

حالا حکایت منه)

بگذریم.شما چقدر عجولین

به هر حال باید یه چند وقت واسه آپ کردن موضوع داشته باشم یا نه؟

راستی بچه ها

میشه اگه به مسنجر وصل میشید منو اد کنید؟

 

شب همونروز که از ام آر آی برگشتیم دقیقا ساعت 7:30 منشی بابام زنگ زد خونه که بابات میگه ساعت 9 با آقای دکتر .... قرار گذاشتم.تا یک ساعت دیگه اینجا باش

یادم نیست 8:30 بود که رسیدم سرکار بابام یا دیرتر ولی خوب یادمه شب دیروقت برگشتیم خونه.

توی راه مامانم از سر کارش به موبایل بابام تماس گرفت و بابام یه چیزایی راجع به خانم دکتر ... گفت که بعد از ظهر بابام ام آر آی منو فرستاده بود پیشش . نمیدونم چرا اصلا به حرفاش توجهی نکردم و فقط محو کتاب ادبیات مزخرفم بودم که فرداش باید امتحانشو میدادم.

به هر حال

ظاهرا بابام همون شب تا قبل از رسیدن من با 5 و 6 دکتر مغز و اعصاب مشورت کرده بود.

مطب آقای دکتر شلوغ بود

خیلی شلوغ

وقتی بدون معطلی با وجود کلی مریض اورژانس به داخل اتاق آقای دکتر راهنمایی شدیم دلم خواست از خجالت آب بشم

همینجور که از بین مریضا رد میشدم نگاهای کینه تورانشون روی دوشم مثه یه تیر آهن سنگینی میکرد

خدا رو شکر که یه مریض اورژانسی که مستقیما از بیمارستان آورده بودنش سر رسید و ما تو شلوغی بین نگاها محو شدیم.

ما و مریض اورژانس با هم وارد اتاق شدیم و دکتر برای ما سر صندلیها جا باز کرد و با کلی عذر خواهی رفت سراغ مریض بیچاره.

کار بیمار که تموم شد و از اتاق خارج شد اومد سراغ من.

ازم کلی سوالای جورواجور کرد که تقریبا بیشترشونو بابام همونشب اول پرسیده بود

بعدم با بابام کلی حرفای قلمبه سلمبه رد و بدل کرد که بازم ازشون چیزی حالیم نشد

فقط  با خنده بهم گفت این یه ویرووسه که از بچگیت تو بدنت بوده و حالا میدون باز کرده و داره خودنمایی میکنه.

ازش پرسیدم چه ویرووسی؟

سرشو تکون داد و گفت هر ویرووسی.مثلا ویرووسه سرماخوردگی.

ها!

یه چیز دیکه هم هست.

بچه ها کسی یه قالب مشکی خوب(مخصوص بلاگفا) سراغ نداره؟جونم دراومد بس که گشتم

آنارام و سرافراز باشید


برچسب‌ها: ام اس, من
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 20:0 توسط آنارام |

به بابام گفتم

سلام

خوبید؟

تعطیلات خوش گذشت؟ واسه من که خیلی خوب بود.فقط خیلی زود گذشت . نمیدونم چم بود که اصلا درس نخوندم

هفته اول که مسافرت بودم .هفته دوم هم مهمون داشتیم

خلاصه خیلی خوب بود.خدا رو شکر.

داشتم یه چیزی تعریف میکردم. نه؟.اینم ادامش:

یادمه یه شب آخر شب بود جلوی تلویزیون نشسته بودیم که یادم اومد این مساله رو به مامانم و بابام بگم

 

همون جور که چهارزانو سر مبل نشسته بودم به بابام گفتم:"راستی بابا نمیدونم چرا سمت راست بدنم سره"

 

بابام اولش چند سوال پرسید بعد ییهو مامان گفت :" نکنه ام اس باشه؟"

 

اونموقع یه چیزایی راجع به ام اس شنیده بودم ولی هیچی نمیدونستم راجع بهش.

 

نمیدونم چند روز بعدش بود که رفتیم ام آر آی

 

ولی هر چند روز بعدش که بود یادمه از راه مدرسه بابا اومد دنبالم و با مانتو شلوار مدرسه رفتیم.

 

برام جالب بود.

 

این چیز کلاه مانندی که بالای سرم بود یه آینه داشت که من وقتی چشامو

 

باز میکردم میتونسم داخل اتاقی رو که اون مسؤل ام آر آی توش بود رو

 

ببینم.

 

همش به این فکر میکردم که از نظر فیزیکی زاویه این آینه چه جوریه؟

 

البته حدود 40 دقیقه هم خوابم برد . خیلی خوب بود.

 

وقتی تموم شد و دوباره لباسای خودمو پوشیدم رفتم پیش بابام تو همون

 

اتاقه که از توی اون آینه میدیدم.

 

بابام داشت با اون مرده که ازم ام آر آی رو میگرفت و یه خانم دیگه راجع به

 

ام آر آی حرف میزدن.

 

آخه اونجا همه آشنا بودن.

 

اونجور که از حرفا فهمیدم ام آر آی یه سری پلاک(که اون موقع هنوز معنیشو

 

نمیدونستم) رو نشون داده بود.

 

اون مرده به بابام گفت میتونه تورم عروق مغزی باشه.

 

کلی با هم راجع به این احتمال حرف زدن.از حرفاشون چیزی نمیفهمیدم ولی

 

مثله اینکه همشون امیدوار بودن این احتمال درست باشه.

 

بعد بابام نظر اون خانمه رو خواست. بهش گفت با توجه به بیشتر ام آر آی

 

هایی که گرفتی و نتیجشون بنظرت کدوم احتمال قویتره؟

 

خانمه همش سعی کرد یه جوری از جواب دادن طفره بره ولی آخرش گفت

 

بنظره من ام اسه.

 

آخرشم که میخواستیم بریم مرده به بابام گفت ایشالله ام اس نیست.

 

توی ماشین از بابام پرسیدم :"آخرش چی شد؟ "

 

بابامم با کمی تاخیر گفت :" ایشالله چیز مهمی نیست. نگران نباش"

 

ولی من از اولشم نگران نبودم.

 

خیلی بی عارم

 

آنارام باشید

 

 


برچسب‌ها: ام اس, من
نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 15:56 توسط آنارام |

سال نو شد

ســــــــــــــلام

 

سال نو مبــــــــــــــــــــــــارک

 

شرمنده که اینقدر دیرمیگم

 

آخه راستش این روزای آخر سال اینقدر سریع میگذرن و آدم رو تنبل

 

میکنن که آدم خودشم نمیفهمه دور و برش چه خبره چه برسه .

 

راستش امسال دوست دارم بیشتر از خودم بنویسم

 

از چیزایی که باعث شدن این وبلاگ رو درس کنم

 

شاید خنده دار بنظر برسه ولی من اصلا اونا رو دلیل خاصی نمیدونم

 

فقط واسه اینکه ضایع نشم گفتم

 

به هر حال

 

فکر کنم از پارسال همین موقع ها شروع کنم بهتر باشه

 

یعنی در واقع اول داستان از همینجاس

 

پارسال عید بود

 

شیراز بودیم.

 

شبا تا صبح نمیخوابیدم و کتاب میخوندم.

 

گوشه لبم سر شده بود.

 

یه روز حوصلم سر رفت. رفتم به مامان گفتم نمیدونم چرا این

 

 سری نمیره؟

 

مامان گفت شاید بهش فشاری وارد کردی؟

 

یادم اومد موقع کتاب خوندن دستمو زیر چونم گذاشته بودم.

 

شب بعد دیگه دستمو زیر چونم نذاشتم و لی بازم سر بود گوشه

لبم.

 

مامان گفت شاید بخاطر ارتودنسی به عصب یکی از دندونات فشار

 

وارد شده.

 

بذار وقتی رسیدیم خونه میریم از دندونات عکس میگیریم.

 

ولی وقتی رسیدیم دیگه اون سری رفته بود و مامان هر چی

 

بعدش گفت بیا بریم عکس بگیریم نرفتم و گفتم هر چی بود خودش

 

خوب شد.ولش کن.

 

گذشت و هفته بعد انگشتای دست راستم حالت سری و مور مور

 

گرفتن.

 

اولش فکر کردم شبا بد میخوابم و دستم از این سره.

 

تا اینکه یواش یواش با شروع امتحانای مستمر سمت راست بدنم

 

بطور کامل سر شد و حالت مورمور گرفت

 

خب دیگه طولانی شد

بقیه اش بمونه واسه دفعه بعد

آنارام و سرافراز باشید

تا بعد

 


برچسب‌ها: ام اس, من
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 21:37 توسط آنارام |