واییییی
ااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
![]()
کف میکنیم!![]()

بالاخره وصل شدم.![]()
یه هفته اس که اینترنتمون قطعه![]()
البته بهتر
– من که خودم میخوام از مهر ماه نیام پس چه بهتر که یواش یواش به نبودش عادت کنم
. البته از یه طرف هم با خودم میگم اگه قراره از مهر نیام پس حداقل این 2 ماه رو کامل باشم . ![]()
![]()
درگیرم با خودم ![]()
وللش . مهم نیست.![]()
آقا این یه هفته که نمیتونستم بیام و آپ کنم کلی مطلب واسه آپ کردن داشتم.![]()
![]()
همینه دیگه. فکر کنم اینم از قوانینه مورفی باشه(از وبلاگه ویولت میتونید پیدا کنید ) ![]()
چنده وقته همش تو کفه عروسیم
. 6 تا عروسی تویه مرداد داریم
( خدا زیاد کنه)
همه هم بچه خاله – بچه عمو – بچه دایی و عمه و ....![]()
یه مکافاتی داریم سره لباس![]()
منم متنفرم از اینکه برم بازار و لباس بخرم
. مامانمم بدتر از خودمه
.
من که گفتم اینقدر خر تو خر و شیر تو شیره که کسی نگاه نمیکنه ببینه من چی پوشدم . همون 1 دست لباس واسه همشون کافیه
. تا بیان بفهمن که همش دارم 1 لباس رو میپوشم عروسیا تموم شدن
.
البته اگه مامان بزرگه منه اینقدر هی میگه تا همه همون لحظه اول متوچه بشن
.
کوتاه نمیاد
. میگه : دختره جوونی هستی . یه چیزه درس حسابی برو بخر
. این لباسا چین که هی میپوشی؟ ![]()
من اما محل نمیذارم
. آقا میخوایم بریم عروسی شادی کنیم ، خوشحال باشیم . نه اینکه با لیاسامون کلاس بذاریم و آخرش هم خودمون تویه لباسایی که میپوشیم معذب باشیم
.
منو که اگه بذارن با همین تی شرت و شلوارکی که تویه خونه میپوشم و شب میخوابم میرم عروسی
.
هم شیکن هم راحت
.
بگذریم .
راستی >>>>>>>>>>>>> الهام جون ربیف زدنت مبارک
(ببخشید با تاخیر میگم
)
هفته پیش الهام از من راجع به ام اس و خوب شدن و این حرفا پرسید .
منم جوابشو دادم ولی حالا یه چیزایه جدیدی فهمیدم که میخوام بگم.![]()
من تا دیروز وضعه خوابم کاملا بهم ریخته بود
. شبا تا ساعته 3،4 صبح بیدار بودم و صبحا11،12 از خواب بیدار میشدم
.
بعد تمامه روز کسل بودم سردرد و ماهیچه درد و .... از این مزخرفا داشتم
.
پرسیدم این حالات ماله بد خوابیه یا میتونی ربطی به ام اس داشته باشه؟
در جواب حدودا ۱ ساعت و 46 دقیقه برام حرف زدن که 80% حرفا رو خودم میدونستم
ولی همون 20% چیزه جدیدی که شنیدم برام خیلی جالب بود.
(حالا خیلی جدی نگیرید که بعد که خوندین ضایع بشم
)
اولین چیزی که تویه بیماریه ام اس مهمه بالا بودنه سطحه ایمنیه بدن در برابره ویرووسهاس .
این ایمنی از طریقه داروهایی که مصرف میشن
(مثه همون اینترفرونها ) و هورمونهایی که تویه بدن ترشح میشن تامین میشه .![]()
که یکی از این هورمونها کورتن یا همون استرس هورمونه .
همه آدما بطوره طبیعی تویه بدنشون ترشحه کورتن دارن . ترشحه این هورمون تویه بدن تقریبا از ساعته 4 صبح شروع میشه و از 8 شب کم میشه. ![]()
واسه همینه که ما اول صبح سره حال تریم و فکرمون بهتر کار میکنه
.
ما با بهم زدنه نظمه خوابمون یه جورایی تویه ترشحه این هورمون اختلال وارد میکنیم
.
این واسه آدمایه نرمال بود .![]()
آدمایی که مشکلاتی از قبیل ام اس دارن بیشتر از بقیه باید هوایه این هورمونه عزیز رو داشته باشن
( چنانچه بعد از هر دوره حمله یک دوره چند روزه کورتن مصرف میکنن تا سطحه هورمونه بدن بالا بره
)
چون سیستمه ایمنیه بدن بر پایه همین هورموناس .
توصیه میشه حتما ورزش بکنن چون ورزش ترشحه هورمون رو منظم میکنه
.
خوابه منظم و کافی داشته باشن تا این نظم مختل نشه
.
و نهایتا چیزی که برام تازه بود :
گفته میشه اگر بیماره ( ام اسی) تا 15 سال بیماریش پیشرفتی نداشته باشی و ثابت بمونه ، رفته رفته بیماریش خاموش میشه ![]()
![]()
البته احمدلله
چون این بیماری از دسته بیماریهایه شایعه قرنه اخیره ، تحقیقات روش زیاده و با اینکه بدلیل پیدا نکردنه عامله بیماری راهه درمانی براش پیدا نشده ، داروهایه زیادی برایه کنترل کردن و متوقف کردنه رونده بیماری به بازار اومده . ![]()
![]()
امیدوارم بزودی راهه درمانش هم پیدا بشه.
ولی چیزی که مهمه (بنظره من ) اینه که آدم بجایه نشستن به امیده آرزوهاش ، همین حالا شو بچسبه و بگه مهم نیست راهه درمان پیدا بشه یا نه . مهم اینه که من الان با همین شرایطی که دارم بتونم زندگی کنم . خوب هم زندگی کنم .![]()
(شرمنده حوصله ندارم عکس آپلود کنم . خودتون یه کاریش بکنید
)
آنارام و سرافراز باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حاله من
رازه بقا
دیروز خونمون دیدنی بود![]()
از اتاق که اومدم بیرون با صحنه جالبی روبرو شدم![]()
مامان بابام خونه نبودن![]()
دختر داییه کوچیکم رو زمین پهن شده بود و داشت نعره میزد و زار زار گریه میکرد
(درست مثه همین شکلکه)
یکی از پسر داییام کنارش نسته بود و داشت باهاش حرف میزد
. فکر کنم داشت منتشو میکشید
و طبقه معمول لوسش میکرد
اون یکی پسر داییم با داداشم دعواش شده بود داشتن همدیگه رو تیکه پاره میکردن
همینجور که پیش میرفتم ییهو دختره ۱۱ماهه همسایه رو دیدم
که احتمالا به اصراره دختر داییم آورده بودنش تا باهاش بازی کنه
. حالا خودش نشسته بود گریه میکرد و دختر همسایه هاج و واج تویه خونه تاتی تاتی راه میرفت.![]()
در یه چشم به هم زدن دیدم یکی دیگه از پسر داییام از پشته سرش پرید و رویه هوا پاهاشو واکرد و از بالایه سره دختر بچه پرید![]()
. بچه بیچاره سنگ کپ کرد![]()
یکی دیگه تویه حمام صداشو بلند کرده بود و بلند بلند آواز میخوند![]()
.
وارده اتاقه کامپوتر شدم و دیدم ۳تا پسر جدید داخلن و دارن بازی میکنن.
اینا دیگه کین؟![]()
![]()
پسر خاله هام بودن
.(اینا کی اومدن که من نفهمیدم؟
)
یه لحظه با خودم فکر کردم قدیما چه حالی میکردن ![]()

هر خونواده کمه کم ۴ تا بچه داشته
. خوش بحاله اون بچه ها!![]()
![]()
هیچ وقت تنها نبودن یا حوصله شون سر نمیرفته
. همین دعواهاشونم خودش یه جور تفریح و استراحت بوده
.
هیچ روزه بی ماجرای تویه خونشون نبوده![]()
.
بعلاوه بچه ها مثله ما بچه هایه امروزی اینقدر خودخواه نبودن
و همه چی رو واسه خودشون نمیخواستن
. سلوک داشتن
.
آدما کمتر افسرده میشدن . یعنی در واقع وقته افسرده شدن نداشتن
.
خانواده ها به هم نزدیکتر بودن
و ....
البته مشکلات هم کم نبودن
.
مثلا تامین احتیاجاته مادی
.
ولی حداقل آدما اگه مشکله مالی و حتی جسمی داشتن از نظره روحی و روانی مشکل نداشتن
. کناره هم بودن و از نظره روحی همدیگه رو تامین میکردن.![]()
تاریخی شد !![]()
![]()

خواستم بگم الان وضعه خونه ما اینطوریه . ![]()
اتاقه من تقریبا سرنگون شده . ![]()
اتاقه داداشم داغونه. ![]()
بقیه خونه رو هم که نگو ![]()
من که حال میکنم
. البته کم هم داد و فریاد نمیکنم
ولی اینقدر میزننش به شوخی و خنده که بیخیال میشم
.
بنظرم آدما اون موقع هیچوقت سرده شون نمیشد
. خودشون همدیگه رو با وجودشون گرم میکردن
. مثله دیشبه ما!![]()
داشتیم خیره سرمون فیلم ترسناک میدیدیم
.![]()
البته بزرگا همه خواب بودن
و فقط ما بچه ها ( که البته خیلی هم نمیشه گفت بهمون بچه ) تویه تاریکی نشسته بودیم و فیلم نگاه میکردیم
.
اولا که تقریبا یخچالو آورده بودن جلویه تلویزیون که بخورن
( انگار از بیافرا اومده بودن
)
دوما جاهایه ترسناکش دعوا میشد![]()
(اصلا انگار نه انگار یه عده خوابن
)
وقتی هم همه خوراکی هایه خوشمزه تموم شدن تازه یادشون اومد که شامشون سنگین بوده و رضایت دادن ته مونده هایه خوراکی ها رو بردارن![]()
.
تقریبا میتونم بگم هیچی از فیلم نفهمیدم
چون وقتی هم تصمیم به مثله آدم نگاه کردنه فیلم گرفتیم سردمون شد و همه از این اتاق به اون اتاق رفتن و تا تونستن پتو آوردن و این دفعه یه ماجرایه جدید
...
ولی امروز باحالتر از دیروز بود![]()
چون دختر همسایه را دوباره آورده بودن
و مامانشم خونشون نبود
و جالبتر اینکه خونه ما هم هیچ بزرگی نداشتد
(نمیدونم اینا این چند روز ییهو کجا غیبشون میزنه![]()
. باید ته توشو درآرم
)
خلاصه بچه بیچاره کثیف کرده بود
و اوضاعش بیریخت بود
و تقریبا همهمون متوجه بودیم ولی هیشکی برویه خودش نمیاورد![]()
دیگه بعد از یه مدت اوضاع زیادی بیریخت شد و بویه گند خونه رو برداشت
.
پسر داییم حوصله اش سر رفت و گفت تو رو خدا ببرینش بیرون![]()
![]()
هیشکی هم دلش نمیگرفت بهش دست بزنه
(انگار جذامی بود
) نمیدونم اینا فردا پس فردا با بچه هایه خودشون میخوان چیکار میخوان بکنند
خلاصه من فداکاری بخرج دادم و بچه رو برداشتم
و بردم دمه دره خونشون ولی همونجور که انتظار داشتم کسی خونه نبود![]()
منم با بچه تویه بغل برگشتم
داده همه رفت هوا![]()
باورتون نمیشه چی بروزه این بچه بیچاره آوردن![]()
![]()
![]()
![]()
. از ترسه اینکه یه وقت چیزی از لباسش نیافته بیرون گذاشتن تویه کیسه زباله![]()
![]()
بعدم واسه اینکه گریه نکنه گذاشتنش تویه تشت و بردنش تویه بالکن
(بیچاره سوخت از گرما
)
منم وسواسم گل کرد
و گفتم عروسکامو بهش ندین الان همه رو با آب دمکاغ و دهنش آغشته میکنه
.
خلاصه بچه بیچاره ساعته ۸شب رفت که دیگه برنگرده![]()
ولی دیدن داشت اون صحنه ها
. قیافه ها
. نظراتی که میدادن
.اولش همه بست نشسته بودن ببینن این بچه کی بوش بلند میشه
. بعد منتظر بودن یکی بلندش کنه ببردش بیرون
. بعد فکر میکردن که چطور جلویه ریزش محتویاته پوشکو به رویه زمین بگیرن
. بعد .....
خلاصه دیدن داشت![]()
فکر کنم خسته تون کردم![]()
بهتره دیگه برم![]()
مواظبه خودتون باشید![]()

منو هم از دعا فراموش نکنین![]()
آنارام و سر افراز باشید
روزه مادر مبارک
مسخره اس
خیلی مسخره

تویه زندگیه من هر روز اتفاقایه جدید و جالبه زیادی میافته
که اگه بذارن برایه تشریحه اتفاقایه هر ۲۴ ساعت ۲۴ روز وقت لازمه![]()
![]()
دیروز خیلی دلم میخواست با یکی حرف بزنم![]()
حس کردم خیلی تنهام![]()
در واقع تنها نیستم
دور و برم پر از آدمه![]()

کلی مهمون ریخته سرمون![]()
پسرداییامو دختر داییه کوچکم از اصفهان اومدن
و خونمونخیلی شلوغه
. خیلی![]()
شبا ساعته ۳ با سرو صدایه تلویزیون و خنده ها و داد وفریاد زیره پتو تویه اتاقه سردم مچاله میشم![]()
و صبحا ساعته ۷ با نفس تنگی و خفگیدرحالی که وزنه ۱۹ کیلوییه رومو سعی میکنم از رویه سینه ام کنار بزنم
از خواب پامیشم و تویه رویه دختر داییم که از ساعته ۶:۳۰ صبح تویه اتاقمه و روم میشینه لبخندمیزنم.![]()
تقریبا از تویه ۲۰ ساعته بیداریم ۵ دقیقه ای نیس که تنها باشم
وتمامه مدت یکی کنارمه![]()
هر لحظه میخوام جیغ بزنم
و التماس کنم واسه یه ساعتم کهشده تنهام بذارین
و اجازه بدین کتابمو بخونم![]()
بطوره مداوم صدایه یه نفر زیره گوشمه که تو چرا اینقدرکتاب میخونی؟ ![]()
خوب بیا بیرون از اتاقت کمی؟![]()
بعد تویه دلم میگم: نه که شماها اجازه میدین بخونم؟
من که هر۵ دقیقه ای بزور میتونم یه صفحه از کتاب و تموم کنم.![]()
ولی هیچوقت بزبون نمیارم حرفامو![]()
چون
اولا : خیلی دوسشون دارم
. دلم نمیخواد ازم آزرده بشن![]()
و دوما : اونا واسه دیدنه ما اینهمه راهو پاشدن از اصفهانکوبوندن اومدن تویه گرما![]()
![]()
بعدم مثلا دختر داییم فقط ۵ سالشه و مامانش همراهش نیست واصلا دوست ندارم یادش بیاد که مامانش باهاش نیست و دلش تنگ بشه![]()
![]()
![]()
داشتم میگفتم
دیروز خیلی دوس داشتم با یکی حرف بزنم![]()
بنابراین به نوشین (دوستم ) زنگ زدم که حالا حدودا یه هفتهمیشد بطرزه عجیبی با هم حرف نزده بودیم ![]()
![]()
ولی درکماله تعجب دیدم حرفی ندارم بهش بزنم
و طبقه معمول سعی کردم مستمعهخوبی باشم![]()
فردا روزه مادره و من هیچ کاری نکرده ام.![]()
هرسال از ۲ هفته قبل کلی نقشه میکشیم و خودمونو آمادهمیکنیم![]()
اولین روزه مادری رو که من و داداشم با همدیگه تدارک دیدیم(بدونه اینکه کسی کمکمون کنه) رو خوب یادمه.![]()
هفته قبلش رفتیم یه ساعته توپ خریدیم برایه مامان و من برایهمامانم تویه جعبه رنگارنگی که خودم درستش کرده بودم کادو پیچش کردم ![]()
بابا هم سنگه تمام گذاشت و از طرفه ما ۲ دسنه گله خوشگلهکوچیک گرفت و ما اینجوری مامان رو غافلگیر کردیم![]()
![]()
![]()
جشن تولده دوم رو بابا مسافرت بود و به من سفارش داد از طرفش یه دسته گل بگیریم و هر کادویی که گرفتیم پولشو با بابا نصف نصف کنیم
(البتهپولی که از طرفه ما بود هم از جیبه بابا به اسمه پول توجیبیه ما پرداخت شد
) و من وداداشم واسه مامان یه جفت صندله خیلی خوشگل خریدیم
( که البته میدونستیم مامان ازاینجور صندلا نمیپوشه ولی چون یه لباسه همرنگشو تازه برایه عروسیه پسر خاله امدوخته بود احتمالش میرفت کاربردی باشه
)
سومین جشنه تولد با یه برنامه ریزیه ۱ ماهه انجام شد
و منو داداشم هرکدوممون تصمیم گرفتیم یه چیزه کاملا یادگاری بدیم به مامان.![]()
![]()
من یه نقاشی و داداشم یه کاره چوبی ( کار با چوبش معرکه اس
)
و دوباره مامان سورپرایز شد.![]()
پارسال واسه روزه مادر من از راهه مدرسه کیک و گل خریدم واومدم خونه
. مامان متوجه نشد و ما کیک و گل رو برداشتیم و بعد از ظهر همراهه یهکارته خیلی خوشگل که از ابتکاراته خودم بود به مامان هدیه کردیم
و براش جشن گرفتیم ![]()
ولی امسال...![]()
هیچی تویه مخم نیس![]()
درحالی که اینبار علاوه بر مامانم مامان بزرگم هم هست.![]()
![]()
بچه ها میگن امروز بعد از ظهر با هم بریم بیرونو براشونکادو بخریم![]()
بنظرم این شبه آخری مغازه ها باید شلوغ و جنسا بنجل باشن.
پس چیزه بدرد بخوری پیدا نمیشه
من پیشنهاد کردم فقط گل و شیرینی
بخریم که حداقل جشنه خوبی باشه![]()
ولی داداشم الان داره خودش شخصا کیک میپزه و میگه نمیخوادکیک بگیریم
. فقط گل
و پسر داییم میگه باشه ولی بعد از ظهر بریم کادو همبگیریم![]()
خنده ام گرفت
. گفتم این چه سورپرایزیه که ییهو همه با همبعد از ظهره روزی که فرداش روزه مادره میخوایم به بهانه هایه مختلف در یه زمانهواحد بریم بیرون از خونه
؟ یکم ضایع بید جیگر![]()
ولی خودمم میدونم که دارم بهونه بیخود میارم![]()
. من میتونمحتی خودم بشینم و طبقه معمول یه کارتی چیزی درست کنم ![]()
ااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
من اینقدر حرف زدم؟![]()
![]()
شانسکی اومد![]()
هیچی تویه ذهنم نبود![]()
واقعا نوشتن معجزه میکنه ها![]()
تا حالا ۲۰۰۰ بار یکی یکی اومدن بالایه سرم که ببینن چیکارمیکنم.![]()
بهتره برم دیگه![]()
آنارام و سرافراز باشید و
روز زن و روزه مادر مبـــــــــــــــــــارک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فیلمه خوب سراغ ندارین؟
نمیدونم از بیکاری بود
یا بیحوصلگی
که بعد از مدتها حوسه خوندنه اون نوشته ها رو کردم![]()
نوشته هایی که بیشترشونو شهریوره پارسال نوشتم![]()
![]()
اون موقع فکر میکردم خیلی معرکن![]()
![]()
شایدم هستن![]()
ولی ...![]()
هرچی فکر میکنم نمیفهمم با چه انگیزه ای واسه گذاشنتن تویه وب نوشتمشون؟
شاید از بین این 19-20 تا فقط یکی دوتاشونو بشه گذاشت![]()
![]()
بگذریم
آقا فیلمه باحال سراغ ندارین بهم معرفی کنین ؟ ![]()
تو مایه هایه شکلات یا سرگذشته بدبختی ها!![]()
این دوتا تقریبا از آخرین فیلمایه قشنگی بودن که دیدم.![]()
بقیه همه موضوعاتشون تکرارین
(حالا مثلا یه ذره ابتکار به خرج دادن و جلوه هایه ویژه متفاوتی بکار برده ان
)
دو چیز این چند روز خیلی خوشحالم کردن![]()
من این هفته اصلا از مسکن استفاده نکردم![]()
![]()
2 روزه اول خیلی اذیت شدم
ولی حالا...![]()
![]()
![]()
تازه نوروپنتینام ( که برای کنترله لرزشها و تیکایه عصبی میخورم ) تموم شدن
ولی من برایه دوباره خریدن اقدامی نکرده ام ![]()
.
تا 2 روز پیش لرزشام زیاد بودن
و چشمه چپم بد جوری تیک داشت.![]()
ولی حالا متوقف شده ان![]()
.
این چند روز مثه دیوونه ها کارم شده بود جلویه آینه نشستن و با چشم و دستام حرف زدن![]()
.
اینقدر نازشون کردم
و بوسیدمشون که نگو![]()
.
دیگه حالم داش از خودم بهم میخورد
.
ولی خدا وکیلی خیلی خر ذوق شدم![]()
.
هم تونستم کنترله لرزشه اندامهامو بدست بگیرم ![]()
هم خوردنه 5-6 تا بروفن یا دیکلوفناک در هفته رو قطع کردم.
حالا دســـت
...
آنارام و سرافراز باشید
ترکید
بالاخره بعد از یه هفته ترکید
اینقدر زور زدم که قورتش بدم و بفرستمش پایین که یکهو عق زدمش و افتاد بیرون و منفجر شد![]()
![]()
![]()
اصلا فکر نمیکردم بعد از یه هفته انتظار و لحظه شماری دقیقا وقتی که موقعش رسید این لعنتی بترکه و نفسم بند بیاد و نتونم درست بهش بگم ...![]()
![]()
همون اولایه صحبتمون و تویه احوال پرسیهایه اولیه بود که این بغضه ۷ روزه طاقت نیاورد و ترکید .![]()
![]()
اه ![]()
من تویه زندگیم اینجوری گریه نکرده بودم که حالا .![]()
![]()
بهم گفت گریه خوبه . آدمو آروم میکنه . نشون میده احساس داری
. احساس هم نشانه آدمیته
.
اگه گریه نکنی آدم نیستی
(بابا دمت گرم
)
با خودم فکر کردم
بعد بهش گفتم:
من خیلی کم گریه میکنم
. یعنی جلویه بقیه
. مثلا مامان بابام شاید تویه ۵ -۶ ساله اخیر فقط ۴-۵ بار منو درحاله گریه دیده باشن.
یا حتی مهد و مدرسه . شاید تعداد دفعاتی که گریه کرده ام به ۴ بار هم نکشیده. ![]()
گفت : همینه . تو خودخوری میکنی
. و بد ترین کارو هم میکنی
. که مثلا بگی چی؟
بگی شجاعم
. طاقتم زیاده؟ قدرتمندم؟![]()
{نه بخدا (البته شایدم همینه ) بنظرم گریه کردن سوسول بازیه }>>>اینا رو بهش نگفتم ها !گه میگفتم جوری میشستم که تا ۳ ماه حموم کردن لازمم نمیشد
نه خانوم . آدمی که گریه نمیکنه آدم نیست (بابا کوتاهبیا)
نمیدونم چرا اینا رو میگم.شاید چون الان دارم بهشون فکر میکنم
ولی ..حالا بیخیال
خب؟
چی بگم؟
این دو روز اینترنتم قطع بو.![]()
پام کچلم کرد (خیلی درد میکرد) ![]()
![]()
اتاقم در یک اقدامه عجیب به جنگله آفریقا تبدیل شده
و عجیب تر اینکه هیچ تلاشی برای مرتب کردنش نمیکنم![]()
(شوخی میکنی؟)
امروز ظهر ناهارو من درست کردم![]()
و بدنبالش تا تونستم تویه آشپزخونه (ببخشید ها! ) کثافتکاری راه انداختم.![]()
(اینقدر حال داد که نگو
)
زیره غذام ته گرفت
و قیافش یه جوری شد
. ولی وقتی ازش خوردن اینقدر خوششون اومد و تعریف کردن که خودم داشتم شاخ در میاوردم .
(باشه حالا. خوش مزه هست . ولی نه در این حد
)
تصمیم گرفتم این عکسه گربهه رو که بالایه صفحه اس تغییر بدم که این بلاگفایه لعنتی قاط زد و عوض نشد
( به من چه . مشکله خودتونه )![]()
![]()
![]()
دارم یه کتاب داستانه اینگلیسی میخونم که راجع به یه سری قتله زنجیره ایه که تویه سالنه کاراته و با ضرباته کاراته اینجام میشه . باحاله .
برایه باره ۵ام داستانه ( فقط آمده بودم بگویم ...) رو خوندم و حالشو بردم و البته برایه باره صدهزارم به این فکر کردم که چرا این داستان مجوزه چاپ نگرفته ؟ این که فقط یه برداشته آزاده!
الانم دارم به این فکر میکنم که چرا اینترنتم این مدلی شده
؟ ۳ دقیقه ای یه بار دیسی میشم .
خلاصه همین
.
با اجازه ما دیگه بریم.![]()
دعا فراموش نشه که اولین کسی که خیرشو میبینه خودتونین. پس واسم دعا کنین.![]()
آنارام و سرافراز باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()