رانندگی (روز چهارم)

امروز کلاس رانندگیم فوق العاده بود . خود مربم هی خندید و گفت" آفرین به بابات . ببین چه راننده ای ساخته ازت . دست فرمونت خیلی تیز شده . البته هنوز جا داری . "

واسه همین بردم توی شلوغترین مناطق شهر در اون ساعت .

اولین پل زندگیم رو هم رفتم بالا . پل ناجوری هم هست . خیلی باریک و پر پیچ و خمه . به مامان که گفتم کفش برید . گفت "چه جرئتی داره این مربیت. "

در کل به این نتیجه رسیدم که باید هفته ای یکی دو بار بابامو ببرم رانندگی

مهمونامون هم امروز صبح رفتن .

دیشب قبل از خواب دخمر کوچولو در حالیکه لباسایه قلب قلبیه خوابشو پوشیده بود اومد توی اتاقم نشست روی تختم . اینور و اونور رو کلی ورانداز کرد . بعد گفت:

- تازه تو لاکاتو دیدی؟

خندم گرفت

- آره من لاکامو دیدم . تو هم دیدیشون؟

- آره . تازشم من لاک قرمزت خیلی خوشم اومد . خیلی خوشرنگه

- آره خیلی خوشرنگه . برو بگیر بخواب که صبح که پا شدی برات بزنم .

-تازه من از لاک قرمزت خیلی خوشم اومد که الان بزنم

- باشه . ولی تازه الان میخوایم بخوابیم . اونوقت اگه لاک بزنی خشک نمیشه . برو بخواب که صبح برات بزنم .

-تازشم اگه نخوابیم که صبح نمیشه

-آره . برو بخواب

-تازه اگه تو هم نخوابی صبح نمیشه

-باشه منم میخوابم

-تازه من از این لاکه نارنجی و بنفش و قهوه ای و سبز و صورتی و .... تم خوشم میاد . خیلی قشنگن .

تازشم عطراتم خیالی قشنگن . تازه این لیوانتو اون گردنبندت و اون ....تم خیلی قشنگن . تازه .

- . برو بگیر بخواب بچه . دیگه قاط زدی ها !

صبح هم زودتر از من بیدار شد و اومد نشست روی دلم تا بیدارم کرد و تا از همه لاکام به همه ناخن هاش نزدم بیخیال نشد . خلاصه رنگ وارنگ روونه خونه شد .

با اینکه کم بودن ولی جاشون خیلی خالیه.

آنارام باشید

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 20:44 توسط آنارام |