رانندگی (روز چهارم)
واسه همین بردم توی شلوغترین مناطق شهر در اون ساعت .
اولین پل زندگیم رو هم رفتم بالا
. پل ناجوری هم هست . خیلی باریک و پر پیچ و خمه . به مامان که گفتم کفش برید . گفت "چه جرئتی داره این مربیت. "
در کل به این نتیجه رسیدم که باید هفته ای یکی دو بار بابامو ببرم رانندگی ![]()
![]()
مهمونامون هم امروز صبح رفتن .
دیشب قبل از خواب دخمر کوچولو در حالیکه لباسایه قلب قلبیه خوابشو پوشیده بود اومد توی اتاقم نشست روی تختم . اینور و اونور رو کلی ورانداز کرد . بعد گفت:
- تازه تو لاکاتو دیدی؟
خندم گرفت
- آره من لاکامو دیدم . تو هم دیدیشون؟
- آره . تازشم من لاک قرمزت خیلی خوشم اومد . خیلی خوشرنگه
-
آره خیلی خوشرنگه . برو بگیر بخواب که صبح که پا شدی برات بزنم .
-تازه من از لاک قرمزت خیلی خوشم اومد که الان بزنم
-
باشه . ولی تازه الان میخوایم بخوابیم . اونوقت اگه لاک بزنی خشک نمیشه . برو بخواب که صبح برات بزنم .
-تازشم اگه نخوابیم که صبح نمیشه
-آره . برو بخواب
-تازه اگه تو هم نخوابی صبح نمیشه
-باشه منم میخوابم
-تازه من از این لاکه نارنجی و بنفش و قهوه ای و سبز و صورتی و .... تم خوشم میاد . خیلی قشنگن .
تازشم عطراتم خیالی قشنگن . تازه این لیوانتو اون گردنبندت و اون ....تم خیلی قشنگن . تازه .
-
. برو بگیر بخواب بچه . دیگه قاط زدی ها !
صبح هم زودتر از من بیدار شد و اومد نشست روی دلم تا بیدارم کرد و تا از همه لاکام به همه ناخن هاش نزدم بیخیال نشد . خلاصه رنگ وارنگ روونه خونه شد .
با اینکه کم بودن ولی جاشون خیلی خالیه.
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()