تولد داداشم

از دانشگاه بدو بدو اومدم خونه ، كسي خونه نيس . منم كليدامو جا گذاشته ام رويه ميز  

ميشينم رويه پله ها ! مامان با داداشم رفته بيرون كفش بخرن .

زنگ ميزنم ، ميگه چند دقيقه ديگه ميرسيم

ميرسن خونه ! از همون دمه در داداشمو ميذاريم و من و مامان سوار ماشين ميشيم و ميريم قنادي!

كيك و شمع و بساط تولدو ميخريم و برميگرديم خونه . قاچاقي كيكو ميذارم ته مهايه يخچال . ميرم تويه اتاق و يكي يكي بادكنك باد ميكنم .

داداشم طفلي كلي خورده تويه ذوقش كه ما چرا اينقدر بيتوجهيم به روزه تولدش و هيچ عكس العملي نشون نميديم و تازه كفشايي كه امروز به بهونه تولدش خريداري شده ان ، درخواست خودش بوده ان، نه كادويي كه با هيجان بهش بدن .

مامان ميخنده ميگه "مامان جان مگه تولد چيه؟ خب يه شكرانه اس بخاطره اينكه خدا شما رو بهمون داده . ما هم ميبوسيمتون . بهتون تبريك ميگيم و خدا رو شكر ميكنيم . ديگه لوس بازي نداره. بعدم عزيزم تو كه هروقت چيزي لازم داشتي برات خريديم . الان ديگه چيزي لازم نداري كه بهت بديم"

داداشم سرخ ميشه و حرص ميخوره

شام ميخوريم و من ميرم دوش ميگيرم و كلي لباس خوشگل ميپوشم و جلو آينه خودمو جينگول وينگول ميكنم .

 داداشم فك ميكنه كادوشو قراره بابا كه مياد از سره كار ،بياره .با اومدنه بابا و ديدنه دستايه خاليش دوباره ميخوره تويه ذوقش و سر خورده ميره تويه اتاقش .

تا ميره ،ميز رو خوشگل ميچينم و كيك رو ميذارم روش . شمعا رو ميذارم رويه كيك و كلي فشفشه و اينا ميذارم دورش . با  بادكنكايي كه باد كرده ام خيلي سريع همه جا رو تزئين ميكنم و كادوها رو كه خيلي خوشگل كادو پيچ شده ان ، قايم ميكنم

دوربينو به مامان ميدم و طبق معمول اول خودم كلي عكس تك نفره با ژستايه مختلف ميگيرم .

داداشمو صدا ميكنم.

صحنه ي جالبيه وقتي مياد و خونه رو با دكور جديد ميبينه . كف ميكنه از اين سرعت عملو كلي غافلگير ميشه .

مراسم ساده و ۴ نفره و بي سرو صدا همراه با عكسايه بسياري كه من عنصر اصلي تويه عكسام برگذار ميشه و شمع فوت كنون و كيك برون و .... با تامل و كلي ادا و اصولي كه من هي ميگم بايد تويه فيلم و عكس رعايت بشه  و داداشم نسبت بهشون از اين شكلكا  نشون ميده برگزار ميشده . داداشم سرخوش از اينكه يادمون بوده و بالاخره حركتي از خودمون نشون داده ايم قانع ميشه كه تولد همين بوده و هيچ خبره ديگه اي از كادو و ... وجود نداره (بخصوص كه عصر با مامان بيرون رفته و كفش خريده)

اونوقته كه من يهو ميگم " اِ . يه قسمت مهم تولد اجرا نشد "و كادوهاشو آشكار ميكنم و ميتونم ببينم كه داداشم از شدت هيجان و سورپراز و ... در پوست خودش نميكنجه

ولي خداييش همه ي تولد يه طرف ، هديه اش يه طرف . حتي اگه يه شاخه گل باشه . ولي بالاخره يه چيزي باشه ديگه ! خيلي مزه ميده

پيوست : اين پست ديشب نوشته شده و بدليل ضيق وقت ، امروز نمايش داده ميشه

آنارام باشيد

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 20:15 توسط آنارام |