رانندگي مهسا

نگاه به ساعت ميكنم . ۳:۰۵ دقيقه اس .

ميپرم تويه اتاقم و گوشيمو برميدارم . رويه سايلنته . و كلي مسيج و ميسكال روشه . همه از مهسا . سريع شماره رو ميگيرم

با عجله ميگه"ميشه بپرسم گوشيت احيانا به چه دردت ميخوره؟ آماده باش دارم ميام دنبالت"

- خودت؟

-آره . دمه درم .

بدو بدو آماده ميشم ، ۱۰۰ تومن ميندازم صدقات و ميپرم بيرون . تويه همين مدت يه ميسكال ديگه ميوفته روي گوشيم

مامانشه . سريع شماره رو ميگيرم .

نگرانه . ميگه مهسا تازه راه افتاده . تو رو خدا رسيد بهت يه تك بزن من خيالم راحت شه و ميگه تويه راه با هم حرف نزنين ، حواسش پرت نشه . حواستو بده اشاره هاشو به موقع بزنه ....

هنوز حرفش تموم نشده مهسا جلوي خونه سبز ميشه

ميخندم ميگم " رسيد"

باورش نميشه . ميگه " آني جان شوخي ميكني؟ يعني چي رسيد؟"

مهسا از اونور از توي ماشين دستاشو مشت كرده به علامت موفقيت ميبره بالا و برام تكون ميده .

گوشي رو ميدم بهش . مامانش خيالش راحت شه كه اصلن شوخي نميكنم .

با كلي سلام و صلوات ، كمربندمو ميبندم و مهسا ميزنه تو دنده و يا علي گويان راه ميوفته . قرار ميشه سمت راست  پشت سر رو من بپام و مهسا سمت راست و جلو رو و كلن حواسش جمع باشه

سره تقاطع نه سرعتو كم ميكنه نه ترمز ميگيره و خركي و ميليمتري از كنار يه ماشين ميگذريم و رد ميشيم . بهش ميگم "مهسا . حواستو بده . داشتيم ميخورديم بهش ها !"

ميخده ميگه" آني نميدونم بايد چيكار كنم كه بهش نخورم "

نيشم وا ميشه و حيرت زده ميگم "ديوونه . ترمز به چه درد ميخوره پس؟"

از جاده ساحلي ميريم . مهسا از دنده دو دل نميكنه . سرعتشم نهايت نهايت برسه به ۲۵ . سره ميدون ميام بهش يه چيز بگم ميگه " هيس ! من الان نميتونم جوابتو بدم . سرم شلوغه و اوضاع بحراني "

خلاصه با بدبختي ميوفتيم تويه اتوبان . مهسا باند وسطو گرفته . نه سرعت رو ميبره بالا نه ميكشه سمت راست .

بهش ميگم " مهسا بخدا الان تويه اتوبانيم . بزن دنده سه  "

ميگه " نه . من با دو راحتم "

ميگم " تو راحتي . ماشيناي ديگه ناراحتن "

ميگه "مشكل خودشونه . ناراحتن سبقت بگيرن "

ياده كارتونا ميوفتن كه يه پيرمرده در حاله موت ميشينه پشت فرمون و با سررعت پايين در حده ايستادن ميروونه و ماشينايه ديگه با سرعت از چپ و راستش عبور ميكنن و همينجور بوق و ناسزاس كه ميريزه سرش

ماشينا بوق ميزنن . مهسا هم ذوق ميكنه ميگه " آني با ما بودنا "

منم ديگه كف كرده ام از خنده. بالاخره خانوم رضايت ميده دنده رو عوض كنه . ميزنه دنده ۳ ولي سرعتو كم ميكنه .

ميگم "بيخيال بابا . همون دو بري بهتره . پدره ماشين در اومد ." ميگه" ماشين ما مرد بار اومده "

ميرسيم به دور برگردون . بهش ميگم "ترمز بگير . وايسا بعد برو ." ميگه "آني اصلن حوصله ندارم . دوباره با يك شروع كنم . بيخيال بابا . هيچكي نيست "

آب دهنمو قورت ميدم . نفس عميق ميكشم . يه دور اشهدمو ريويو ميكنم كه موقع مردن يادم بمونه چي بايد بگم . دور و برو نگا ميكنم داد ميگم" برو "

خلاصه با بدبختي ميرسيم دانشگاه . اما حالا مرحله بعدي يعني پارك كردن ميمونه . سرتونو درد نيارم ۳ بار دوره دانشكده دور زديم . باره اول بدون هيچگونه آمادگي اي ايستاد گفت" بريم . " بش ميگم "كجا بريم ؟؟ مگه پارك كردي؟ رويه دسندازيم . برو يه دور ديگه پارك كنيم " باره دوم يه ذره بيشتر كار كرديم . فقط اشكالش اين بود ، اگه همه عمودي پارك كرده بودن ما بصورت مايل ( نه حتي افقي ) و در خلاف جهت همه بوديم . مردم از خنده . دوره سوم ولي گرچه جاي پاركمون افتضاح بود ، ولي منطقي تر بود .

بعد از اتمام كلاس سوار ماشين شديم . بعد من پياده شدم بهش فرمون بدم . تويه عقب جلو ها و از پارك در اومدنا يكم ماشين جلويي رو نوازش كرديم و چند متر به جلو رانديم . شكره خدا كسي جلوش نبود

قبل از خروج از دانشگاه از كنار يكي از اتوبوساي داخلي گذشتيم و يهو ديدم جيغ مهسا بلند شد و گفت " اِي ول آني . سبقت گرفتم "

از دانشگاه كه اومديم بيرون برايه رفتن تويه مسير اصلي بايد از يه سربالاييه كوچيك با يه شيب معمولي (مثه گذرگاههاي ويلچر جلو فرووشگاهها ) رد ميشديم . از اونجايي كه سره تقاطع بوديم مهسا بالاجبار ايستاد تا ببينه ماشني عبور ميكنه يا نه؟ اومد حركت كنه ماشين يواش يواش اومد پايين . آقا مهسا رو ميگي . رنگش زرد شده بود ، دساش ميلرزيدن . وحشتزده نميدونست بايد ترمز كنه يا ....

بهش گفتم " مهسا الان بايد پاتو از روي كلاچ برداري ، همزمان كه ترمز دستيو مياري پايين ، پرگاز بري جلو " آقا ما اينو گفتيم . مهسا ديگه بدون توجه به اينكه ماشيني مياد يا ميره چنان گازي داد و گانگستري رفت جلو كه فقط خدا كمك كرد نخوريم به ماشيني كه از جلومون ميگذشت . من معجزه رو به عينه ديدم

با مزه اونجا بود كه يه نفس عميق كشيد و گفت " آني . برايه چند لحظه تمام آرمانها و آرزوهام داشت زيره چرخاي ماشين له ميشد "

وسطايه راه در حاليكه افتاده بوديم تويه شلوغ ترين و پر ترافيك ترين قطعه مسير و ماشينا كيپ به كيپ هم با دنده ۱ مسير رو طي ميكردن و مهسا هم همينطور ، برايه چند ثانيه راه باز شد و اين فرصت به ماشينا داده شد كه سرعتشونو بيشتر كنن . مهسا هم مثه همه خلق الله سرعتو كمي برد بالا و زد دنده ۲ . چند متر بيشتر نرفته بوديم كه دوباره ماشينا بهم قفل شدن . خب قاعدتا مهسا بايد سرعت رو كم ميكرد تا وقتي به نزديكي ماشين روبرويي ميرسيديم ماشين متوقف بشه . عينه تويه فيلما بود . انگار دقيقا ميدوني چي ميشه بعدش. هر لحظه منتظره كاهشه سرعت و توقف بودم. اما ما همچنان با سرعت قبلي در حال طي كردن مسير دو سه متري باقي مونده تا ماشين بعدي بوديم .

بومب و صداي خرد شدنه شيشه . قاعدتا الان بايد خورده باشيم به ماشين روبرويي . چون هم صداش اومده هم ما ترمز نكرده بوديم هم ماشين يكمي تكون خورد .

يه آن ديدم مهسا دستاشو محكم كوبوند تويه پيشونيش . ديگه تكميل شد صحنه . مهسا هم نقششو خوب ايفا كرده بود . واقعا حس بوقوع پيوستن يه حادثه به بيننده منتقل ميشد . فقط حيف كه كارگردان و تهيه كننده و دوربيني در كار نبود تا ما مشهور بشيم. طبق معمول نيشم تا بنا گوشش واشد . خيلي سخت بود كنترل كردن خودم . خدا ميدونه چقدر فحش نثار خودم كردم كه تويه اون شرايط نه تنها نخندم ، تازه مثه آدمای معمولي حالت اضطراب و نگراني رو هم از خودم بروز بدم .

راننده ماشين جلويي كه راننده تاكسي بود با عصبانيت از ماشين در اومد. با خشم چيزي به مهسا گفت كه من متوجهش نشدم . مهسا دره ماشينو يكم وا كرد و با حالت تضرع آميزي گفت" آقا تو رو خدا بذارين من برم . " واي . ديگه اين يه جمله كافي بود كه من از خنده تويه خودم بپيچم . خدا رو شكر كه تويه اون موقعيت كسي نميخنديد وگرنه من عمرا ميتونستم جلوي خودمو بگيرم . راننده عصباني گفت " بذارم بري؟ ماشينمو داغون كردي" مهسا با ترس گفت " حالا مگه ماشين چيزيش شده؟ " راننده داد زد " پياده شو ببين خودت " مهسا هول هولكي كمربندشو وا كرد . منم  يهو يادم افتاد دنده خلاص نيست و از وحشت اينكه الان دوباره ماشين ميپره جلو و فاجعه دوم رخ ميده تند تند سعي كردم دنده و خلاص كنم و متوجه شدم عجيب دستايه خودمم دارن ميلرزن .  با عصبانيت زير لب غرولند كردم " اين وا مونده رو خلاص كن " . توي موقعيتي كه مهسا داشت سعي ميكرد پياده شه يه پليس از راه رسيد و به ماشينا نگاه كرد و بنظر ميومد سعي ميكنه راننده رو آروم كنه . نميدونم راننده به مهسا چي گفت كه مهسا با ترس گفت" آره بخدا . گواهينامه دارم . ايناهاش" و برگشت تند تند كيفشو زير و رو كرد و زيره لب ميگفت " لعنتي . هميشه وقتي به چيزي نياز داري گم ميشه " و كم مونده بود بشينه زار زار گريه كنه . منم هي ميگفتم " آروم باش . درست بگرد پيدا ميشه " . تا مهسا گواهينامه و كارت ماشينو درآورد پليس بش گفت بشين برو . چيزي نشده و راننده تاكسي با عصبانيت دره صندوق عقب ماشينو ميكوبيد و ميگفت " ببين قفلشو داغون كرده " ( دروغ گو . سالمترين ماشينو هم درشو اونجور بگوبي بسته نميشه . ميخواست ما رو تلكه كنه ) خلاصه راه افتاديم و با هر بدبختي اي بود از صحنه جرم دور شديم . جالب اينجا بود كه قبل از اين حادثه من پليسي اون اطراف نديدم و بعد هم كه راه افتاديم هرچي پشت سر رو نگاه كردم خبري از پليس نبود. به مهسا گفتم" باور كن اين يه فرشته بود كه فقط واسه نجات ما فرستاده شده بود ". به این میگن معجزه

خلاصه با كلي نذر و نياز و سلام و صلوات رفتيم خونه اشون . نا گفته نماند سره راه من كار داشتم ، نايستاد . گفت " آني . با من اينكار رو نكن . خودم برات آژانس ميگيرم ميفرستمت خونه اتون . سره راه هم هركاري داشتي بكن . فقط تو رو خدا نگو بايستم ." منم با معرفت . گفتم "به جهنم . برو !"

وارد خيابون خونه اشونم كه شديم چند متري خونه پارك كرد . گفتم" ماشينو نميبري تو؟" گفت "نه . ديگه به من ربطي نداره . هر كي باهاش كار داره خودش بياد بياردش تو "

پيوست۱: ويرايش شد...(تويه متن بولد شده)

پيوست۱: از اونجايي كه برادرم فهميد عشق و علاقه من به بادكنك چقدر زياده دست به خلاقيتي زد كه باعث شد من با خودم فك كنم چرا به غقل خودم نرسيده بود . اون حباب چسبي كه يادتون هست؟ داداشم يه بادكنك برداشت . گذاشت داخلش . (فقط دهنه اش بيرون بود .) بعد همونجور كه بادكنك داخل حباب بود ، بادش كرد و شد يه بادكنك مثل بادكن قبلي .

پيوست۳: از امروز اتاق تكوني منم شروع شد . خدايي سالي يه بار اتاق تكوني واجبه

آنارام باشيد

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 18:12 توسط آنارام |