چهارشنبه: 15/2/1389
من برگشتم ![]()
ميدونم دير كردم. از اينكه نگرانتون كردم معذرت ميخوام![]()
راستو بخواين دو روزه اول خيلي خسته بودم
امروزم اينترنتم چند ساعتي مختل شده بود![]()
اِمممم
. خب مطلب زياد دارم واسه نوشتن ولي چون ميدونم خسته كننده ميشه هر روز با قسمتي از آپ معمولم بخشي از روزهايي كه بهم گذشت رو مينويسم![]()
چهارشنبه: 15/2/1389
قبل از شرع سفر
ساعت 7 از خواب بيدار ميشم . خيلي وقت ندارم . تند تند آماده ميشم و صبحانه ميخورم و راهي بيمارستان ميشم . ساعت 8:20 تايسبري در سرم حل ميشه و قرار ميشه ظرف 1 ساعت سرم تموم بشه و بعدش 100 سيسي سرم خالي رد بشه. ساعت 9:20 دكترم مياد كه بهم سر بزنه و در كمال تعجب متوجه ميشه تنها 20 سيسي از 100 سي سي تايسبري رد شده
. پرستار رو صدا ميزنه و جوياي ماجرا ميشه و كاشف بعمل مياد خانوم ميخواسته 5 دقيقه عول با آرامش بصورت سرم بگذره تا بعدش سرعتشو بالا ببره كه يادش رفته بوده و تا حالا دارو با آرامش داشته ميرفته
. قرار ميشه 80 سيسي باقي مونده در 50 دقيقه به اتمام برسه . ![]()
به ساعت نگاه ميكنم . داره ديرم ميشه .![]()
دور از چشم پرستار سرعته عبوره سرم رو بالا ميبرم تا حداقل ظرف نيم ساعته ديگه دارو تموم شده باشه . ![]()
10 دقيقه بعد پرستار بهم سر ميزنه و سرعته سرم رو كم ميكنه و دوباره پشته سرش من سرعته سرم رو بالا ميبرم . ![]()
ساعت 10 دارو تمام شده و من منتظرم تا پرستار بياد و سرم خالي تزريق بشه . ساعت 10:10 دقيقه است و هنوز كسي نيومده . ![]()
از جام بلند ميشم . سرم رو برميدارم و خودم اقدام به ريختنه سرم خالي در شيشه مورده نظر ميكنم . بهرحال تويه اين مدت يه چيزايي ياد گرفته ام . ![]()
مشغوله انجام كار پرستار سر ميزنه و در حاليكه بهم چش غره ميره ميگه "چقدر بايد سرم خالي رد ميشد؟ 20 سيسي؟
"
خيلي سريع مغزم شروع به فعاليت ميكنه و افكار شيطاني درش شكل ميگيره . سريع مگم آره
. همون حدودا
. 20 الي 50 سيسي . يه پرستاره ديگه وارده اتاق ميشه و ميگه خانم كتر گفت 200 سيسي
هاه؟
اشك تو چشام جمع ميشه . آخه درحاله حاظر غير از كمبوده وقت درحاله دست و پنجه نرم كردن با مشكله پر بودنه مثانه هم هستم
. تند ميگم "نه احتمالن گفته 20 سيسي شما اشتباه كردين و ... ." 2 ، 3 دقيقه باهاشون چك و چونه ميزنم تا به 50 سيسي قانع ميشن .
تا ساعته 10:30 دقيقه درحاليكه 30 ثانيه اي يه بار به ساعتم و حجم داخله سرم نگاه ميكنم عبوره اين 50 سيسي بطول ميانجامه . سرم تمام ميشه و من ميبندمش . ولي كسي نمياد تا آز آنژوكت جداش كنه و آنژوكت رو از دستم در بياره .![]()
ساعته 10:45 درحاليكه بدجوري بيطاقت شده ام و استرسه كمبود وقت رو دارم با هر بيچارگي اي كه هست لوله سرم رو از آنژوكت خارج ميكنم و سرپوشه آنژوكت رو ميذارم . تويه اين فاصله مقداري خون از آنژوكت رويه چسبهاي اطراف آنژوكت ميريزه و تمام دستمال هاي همراهم به پايان ميرسن . ساعت 10:50 يه نظافتچي رد ميشه . ازش ميخوام پرستار رو صدا بزنه . بيچاره همين كار رو ميكنه .پرستار ساعت 11 مياد سراغم . با ديدنه سرم درآورده شده و خونه ريخته شده رويه چسبها كپ ميكنه
. ميپرسه " كي اينو درآورد؟
اين خونا چرا ريخته شده ان؟
" . قيافمو مظلوم ميگيرم و ميگم "ديدم نيومدين ، خودم درآوردمش
" . اخماشو تو هم ميكنه و ميگه " داري اذيت ميكنيا
. تو كه دختره خوبي بودي . ازت بععيد بود " . سريع ميعذرت خواهي ميكنم و ميگم "آخه خيلي عجله دارم " . چشاشو كوچيك ميكنه و ميگه " پس خودت سرعته قطراته سرم رو زياد ميكردي ؟ نه؟"
قبل از اينكه بخوام جوابي بدم ، صداش ميكنن . روشو برميگرونه ميگه يكم صب كن تا بيام .
ولي وقتي اين يكم به 10 دقيقه كشيده ميشه ، بام خسته ميشم و آهسته آهسته چسبهاي اطراف آنژ.كت رو درآميارم . كاش تنها يه دستمال كاغذي ديگه دمه دستم بود . اونوقت آنژوكت رو خودم درمياوردم تا ديگه انقدر حرص نخورم
. اما خب نبوده دستمال كاغذي مانع عملي كردنه افكارم ميشه . ساعته 11:30 بالاخره طلسم شكسته ميشه و خانوم تشريف ميارن. اين دفعه سرش رو تند تند تكون ميده و انگار كه بخواد از شره اين بچه ي لجباز و يه دنده خلاص بشه ، سرم رو از دستم جدا ميكنه و ميگه " بيا . خيالت راحت شد؟
" لبخند ميزنم و تشكر ميكنم به بيعاريه خودم ميخندم و ميام خونه![]()
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()