شروع داستان سفر
يعني قرار بود استاد گسستمون به جبران تعطيليا و كمبود وقت امروز 12 تا 2 كلاس بذاره كه ما همه رفتيم و خودش يادش رفته بود![]()
اين وسط مهسا هم يه ماشين زده بود به ماشينشو جاي اينكه اون فرار كنه مهسا فرار كرده بود
( دوستاي منو باش
)
كلن انقدر بيجون و بي حس و حالم كه هر لحظه امكان پهن زمين شدنم هست
ادامه سفر نامه امو ميذارم
چهارشنبه : 15/2/1389
(شروع داستان سفر )
ساعت 12 ميرسم خونه . يه راست شيرجه ميزنم تويه حمام و دوش ميگيرم تا ساعت 2:30 همه وسايلام بطور كامل جمع شدن و كارامو كرده ام تقريبا . ![]()
يادم مياد واسه تويه قطار ، تنقلات و اين چيزا تهيه نكرده ام هنوز . در دقايق آخر تنقلات مورده نياز رو خريداري ميكنم و مامان كلي ميوه خوشمزه و خنك ميذاره برامون و ساعت 4:30 ميرم راه آهن![]()
وقتي ميرسم راه آهن مهسا منتظر نشسته روي صندليا .
چند دقيقه اي طول ميكشه تا نوشين و بقيه ي همسفرا سر برسن .
چند دقيقه كه چه عرض كنم . يك از يك خونسرد ترن و عوضش من و مهسا هميشه تند و فرز![]()
واگنمون رو پيدا ميكنيم و بعد از نشون دادنه بليطامون به مسئول واگن من جلوتر از همه از پله هاي قطار بالا ميرم و بعد از بالا بردنه جمدونم همونجور كه كمي عقبتر ميرم تا بقيه ي بچه ها هم بيان بالا ، رومو برميگردونم به سمتشون و لبخند ميرنم
كه در همون لحظه نميدونم چي ميشه كه يهو ميوفتم تويه يه سوراخ
و ملت با صداي آخ بلند من به خودشون ميان .
سرمو بالا ميگيرم ميبينم مهسا از شدته خنده نشسته كف واگن
. ديدن همون صحنه كافيه تا منم تمام انرژيمو از دست بدم و بجاي بالا اومد از سوراخ بشينم همونجا و قهقهه بزنم
.
اين سوراخ در واقع پله هايه اونور ان كه پام رفته روشون و افتاده ام و برايه مقدمه سفر همه رو خندونده ام![]()
يكي يكي وارد كوپه هامون ميشم . دو تا كوپه رو اشغال كرديم . وسايلامنو تويه قطار جا ميديم و با حركت قطار شيطنتامون شروع ميشه![]()
سر بسته ميگم . فك كنم در طول مدتي كه تويه قطار بوديم ، هم واگنيهامون از صدايه خنده و بكوب بكوب و زن و رقص و گهگاهي جيغ و دادمون كلافه شده بودن . ![]()
يكي از خاطره انگيزترين شبايي كه تويه قطار بوده ام رو گذروندم![]()
خيلي حال ميده در طول سفر واگن كناريت پر باشه پسر و منتظر باشن تا تو بلوتوثتو روشن كني و اونوقته كه بمبارونه بلوتوثايه مختلف ميشي
.
خب اولش خيلي خطرناكه دريافته بلوتوثا كه بايد يه نفر فداكاري كنه و اولين بلوتوث رو بگيره . اونوقته كه با خيال راحت آهنگ و عكس و ويدئو رد و بدل ميشه . خوبيش اينه كه شماره اي نميوفته و تنها اطلاعات منتقل ميشه
.
تازه آخرشم كه مطمئن شدي يكي از اين آقا پسراي گل داره قطار رو ترك ميكنه و تونستي بفهمي كدوم يكيشونه ، رد و بدل كردن نوشته و گرفتنه آمارشم بيخطر ميشه
.
و بعدش كه رفت ، ميتوني بيخيال بلوتوث ، ملوتوث و اينا بشي و به اين شيطنت بچه گانت خاتمه بدي و سعي كني در يك فضاي رمانتيك به سياهيه شب زل بزني![]()
چقدر تويه تاريكي شب از پنچره قطار به مناظر بيرون زل زدن مزه ميده . بخصوص اگر درحاله گوش دادن به آهنگ ترس شادمهر قطار از كنار دره هايه عميق و ترسناك رد بشه![]()
چقدر ديدنه درازايه قطار درحاليكه تويه سياهي شب از رويه چراغهاش قابله رويته و داري آهنگه كره ايه what should I do رو كه تازه گير آوردي ( از همون آقا پسای کوپه بقلی
) گوش ميدي ، با ابهت و هيجان انگيزه![]()
شب تا ساعته 2 بيداريم . كه البته تنها دليلي كه ما رو وادار به خوابيدن ميكنه، برنامه نمايشگاه رفتنه فردامونه .
آنارام باشيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()