یه خبره داغ داغ دسته اول :دی

۵ دقیقه هم نمیشه که رسیده ام خونه

ساعته ۳:۲۰ از فرط خستگی به رختخواب پناه بردهم .تازه چشام رویه هم رفته بودن که مامان بیدارم کرد گفت ساعت ۴ شده ها!

من میخوام بخوابم

با عجله دست و رومو شستم و لباسامو تنم کردم و دفترچه بیمه و پولی رو که مامان گذاشته بود سره میز رو برداشتم از خونه پریدم بیرون

خدا رو شکر درمانگاه دقیقا روبرویه خونمونه و نیاز به پیاده رویه زیاد نیس

اولین نفری بودم که رسیدم

دکتر هنوز نیومده بود

نزدیکه ۴۰ دقیقه معطل شدم تا دکتر رسید ( اصلا وقتم هم ساعته ۴:۳۰ بود نه ۴. مامان نیرنگ کرد )

به محض ورودم دکتر منو شناخت (ماشالله به حافظه)

کلی خوش و بش کرد و ازم خواست چشم بند رو بذارم رویه چشمه راستم و چونمو بذارم رویه سکویی که براش تعبیه شده.

با آزمایش به خوبی آشنا بودم.

کلی به خودم روحیه میدادم با دیدنه هر کدوم از جرقه هایه نور.

کلی قربون صدقه خودم میرفتم و هی به آنی کوچولو میگفتم ( دمت گرم. حال کن چقدر خوب میبینی ها ! وروجک)

حدوده ۶ دقیقه طول کشید تا آزمایشه چشمه راستم تموم شد و چشمه چپم از شره این این چشم بند خلاص شد

حالا نوبته چشمه چپم بود.

واسه اینکه بینه چشام حسادت در نیافته این یکی رو هم مثه قبلی تشویق کردم تا بالاخره بعد از ۷ دقیقه این بیچاره هم راحت شد.

آزمایش که تموم شد ۵ دقیقه منتظره جواب موندم.

بعد از گرفتنه جواب با عجله از پله ها پایین اومدم و پریدم اونوره خیابون.

انگار آسمونم میدونست چه خبر شده

تویه کله زمستون یه بار درست و حسابی بارون نبارید

اونوقت

حالا تویه این گرما داشت بارون میومد

نفهمیدم چطوری دره خونه رو وا کردم با آسانسور اومدم بالا.

هنوز دره خونه رو درست حسابی باز نکرده پاکته جوابو پاره کردم.

کلی باهاش حال کردم

چشمه راستم خوبه خوبه خوب شده

چشمه چپم هم ۶٪ بهتر شده و از ۹٪ تاری به ۳٪ رسیده.

تنها مشکلی هم که بود تغییر مکانه جایه نقطه تاری بود که باعث شده الان متوجهش بشم

وایی

خدا جونم شکرت

ایول آنی

من از صمیم قلب بهت افتخار میکنم 

آنارام باشید

 


برچسب‌ها: ام اس, من
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 17:59 توسط آنارام |