احمق

چند روزه پيش بود كه با يكي از بچه هايه ام اسي كه مثله خودم ربيف ميزنه چت ميكردم

داشت ميگفت كه از آمپول زدن خسته شده و دوست داره زودتر دكتر بهش بگه كه ديگه لازم نيست ربيف بزني و از اين حرفا

منم رفتم سره منبر و كلي دلداريش دادم .

بعد از اينكه ديسكانكت شدم و كامپيوتر رو خاموش كردم با خودم فكر كردم كه منم تقريبا دو هفته اس كه ربيف نزده ام

اينقدر زمانشو تغيير دادم و هي روزايه تزريق رو عوض كردم كه اين دو هفته اخير سره جمع يه بار بيشتر ربيف نزدم

تويه دلم گفتم شدي زنبوره بي عسل

فقط بلدي حرف بزني ولي خودت به هيچ كدوم از حرفات عمل نميكن

شب دوباره ربيفم رو از يخچال درآوردم و گذاشتم تا يه ساعت بعدش كه دماش به حده عادي رسيد تزريق كنم

موقع خواب خيلي خسته بودم و حوصله تزريق نداشتم و دوباره ربيف رو گذاشتم تويه يخچال و مثه شبايه قبل رفتم خوابيدم

خواب دیدم جلویه آینه وایستادم و با خشم دارم به خودم میگم

آنیه احمق 

خوشی زده زیره دلتا!

برو خدا رو شكر كن كه فقط هفته اي سه بار تزريق داري

تو بايستي ديابتي ميشدي كه مجبور بشي روزي دو بار تزريق كني تا قدر الانو بدوني

تازه اون موقع بايستي سره ساعتايه خاصي تزريقو انجام بدي و اگه سره همون ساعت تزريق نميكردي ، دچاره مشكل ميشدي

ديوونه ربيف كه خيلي خوبه

هم سوزنش نازكه هم بي درده هم خودت ميتوني با ربيجكت بزنيشو محتاجه بقيه نيستي

ناشكري ديگه تا چه حد؟

 


برچسب‌ها: من
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 13:37 توسط آنارام |