درد دل
تقریبا دیروز بعد از ظهر بود . یا بعد از غروب ، شایدم دیگه شب شده بود !
فشاری که هنوز مطمئئن نیستم سر و کله اش از کجا پیدا شد به شدت هجوم آورد به قفسه ی سینه ام
و بعد گنجشک محبوس توی زندون سینه ام به شدت شروع کرد به بالا و پایین پریدن
بی توجه به اتفاقی که بوقوع پیوسته بود و سر و صدای شدیدی که پرنده کوچولوی توی سینه ام میکرد با جدیت مشغول خواندن یه مطلب علمی شدم
جونور سمت چپ سینه ام ، لحظه به لحظه محکم تر جثه ی کوچیکشو به درو دیوار زندونی که توش محبوس بود کوبید و یواش یواش نوسانات این ضربات محکم ، به سرتاسر بدنم سرایت کرد
دستا و پاهاممم به شدت شروع کردن به لرزیدن و من پاهای آویزوونه از مبلمم رو جمع کردم و سعی کردم با مخفی کردنشون زیر بدنم و مشت کردن لنگشتای مرتعشم ، باز هم نادیده بگیرم این حرکات غیرمنظقی رو
میز شام حاظر شد . صدام کردن
من ولی هربار که این پرنده فسقلی به هر دلیل ناآرام میشه ، بی جهت میلم به خوردن هر چیزی کاملا از بین میره و اینبار هم همینجور شد و کلا سر میز شام نرفتم
یواش یواش ناآرامی های توی قفسه ی سینه ام کلافه ام کرد و این شد که پناه بردم به دنیای مجازی ای که قابلیت معاشرت با آدمایی که ازشون دوری رو بهت میده . اصولا معاشرت با آدمها ، بخصووص اگر بهت خیلی نزدیک باشن و تا حدی از دغدغه هات با خبر ، تو اینجور مواقع میتونه خیلی اثر بخش باشه
عجیب که اینبار هرجور خواستم ذهنم رو منحرف کنم ، نشد که نشد !!!!!!!!!!!!!
یه کاغذ سقید ، کاملا سفید گرفتم دستم و سعی کردم با سیاه کردنش کمی ، فقط کمی از فشار عصبی ای که روم وارد میشد رو کم کنم . فایده ای نداشت بازم
شب شده بود دیگه . وقت خواب بود
من ولی واقعا خوابم نمیومد . جلوی تلویزیون روشن خونه نشستم و صدا رو کاملا بستم و بی هدف به تصاویر متحرک صامتی که جلوی چشام راه میرفتن خیره شدم
ساعت 2 و نیم شب بود و من صبح باید ساعت 7 از خونه میرفتم بیرون
تجربه نشون میداد دیگه باید خوابید . حتی اگر خوابی در کار نباشه!
پنجره ی اتافمو وا کردم و اجازه دادم باد خنکی که این روزا رو به سردی میزنه وارد اتاقم بشه و خودمو مچاله کردم زیر لحافم . شاید فک میکردم اینجوری لااقل سرمای نافذ میتونه کمی از این تپش شدید قلبم کم کنه !
چشامو بستم . فک کنم محکمم بستم . یه جورایی همین باعث شد کوبش قلبم شدیدتر بشه و صدای بالا پایین شدن ماهیچه های ناآرومش بیشتر به گوشم برسه
اشکام بی اختیار روی گونه هام جاری شدن . اینبار ولی برعکس همیشه با لغزش هر قطره اشک از مژه هام سرعت بالاپایین شدن قلبم بیشتر و بیشتر شد!
یواش یواش ضربات قلبم به دیواره ی معده ام رسیدن و مایع درونش رو به نوسان درآوردن و به سمت بالا و داخل مری هدایتش کردن و حال تهوع شدیدی سرتاسر وجودم رو پر کرد . باکی نبود . همچنان خالی بودن معده ام رو به پر شدنش ترجیح میدادم
3 بار با عجله از جام پریدم . من خواب نبودم . ولی انگار که برای لحظاتی در حالیکه قلبم به شدت میزد ، به حال خلصه رفته بودم . داشتم میگفتم . 3 بار با عجله از جام پریدم و به سرعت گوشیمو برداشتم که ببینم ساعت چنده!!!
من منتظر چیز خاصی نبودم . فقط انگار میخواستم زودتر زمان بگذره و میترسیدم گذشتش از دستم در بره
بار سوم ساعت 5 و 15 دقیقه بود .
از جام بلند شدم . پنجره اتاقو بستم و لحافو پیچیدم دورم و تکیه دادم به دیوار و همونجور بی جهت به تاریکی پیش روم خیره شدم
انقدر خیره شدم که آلارم موبایم به صدا دراومد
ساعت 6 و ربع بود
از جا بلند شدم . شدت دل ضعفه و تهوع به سمت آشپزخونه راهیم کرد تا اولین چیزی که بدستم میرسید رو فرو بکنم تو حلقومم
ساعت 7 و ربع بود که رسیدم سره کلاس . استاد نیومده بود هنوز. وسایلا و ماکتا و بساطمو چیدم جلوم و نشستم رو صندلیم. ریتم ضربان قیلبم همچنان سرعت میگرفت و من تنها نشسته بودم روی صندلی پشت میز روبروی استاد و توی دلم به انگشتام فرمان ایستادن میدادم . قبلنا این کار به سرعت جواب میداد . حالا ولی .... فک کنم از تهه دل دستور ندادم
بالاخره استاد سروکله اش پیدا شد . کارامونو دید و ما با خوشحالی برنده شدنش رو تو مسابقه معماری تبرک گفتیم .
پروژه ی جدیدمونو شرح داد و ما تک تک سوالامونو پرسیدیم و اون برامون مساله رو رفع ابهام کرد . بعد کرکسیون بود و بحث و بررسی کارایی که کرده ایم
در عید ناباوری به همه گفت تنها کسی که تونسته تا حدی خواسته اشو اجرا کنه و مسیر درست رو پیش گرفته من بوده ام
کوبش قفسه سینه ام شدید تر شد
استاد آنتراکت داد و همه رو از کلاس بیرون کرد . من همچنان پشت میز روبروی استاد نشسته بودم و بی هدف کاغذ سفید روبرومو سیاه میکردم
کلاس خالی شد و استاد درحالیکه داشت توی دفترچه اش چیزی یادداشت میکرد ، گفت " آنارام برو بیرون . "
میخواست برم بیرون که مغزم باد بخوره و بتونم توی راند دوم درست فکر بکنم . من ولی تو راند اولم درست فک نکردم
دو دل بهش نگاه کردم. دستاش به سرعت رو کاغذ دفترچه اش میلغزیدن و چیز مینوشتن
با صدایی که خودم قادر به شنیدنش نبودم گفتم " استاد میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟ "
سرش همچنان پایین بود . " اگه راجع به کاره نه . الان وقت استراحته "
سریع گفتم " نه . شخصیه "
سرشو بلند کرد . شاید لحنم توجهشو جلب کرد " جانم"
به میزش نزدیک شدم . انگار وحشت داشتم از اینکه درودیوارای سراسر سفید کلاس هم صدامو بشنوه . لرزش پاهام شدید شد . روی صندلی روبروش نشستم " استاد میشه من پنجشنبه نیام ؟ "
ابروشو بالا انداخت . فک کنم انتظار نداشت " چرا؟"
صدام لرزید " بابام عمل داره . استرس دارم . خیلی " بغض خفه ی توی گلوم بیشتر از قبل بهم فشار آورد
باد رو با فشار از پره های بینیش خالی کرد " عمل چی؟ "
اولین اشک از چشام جاری شد " تومور مغزیه "
سکوت کرد . خیره به نقطه ای نا معلوم روی دفترچه اش نگاه کرد .
" فک میکنی با استرس کاری میتونی بکنی ؟ "
سریع باید ماجرا رو یه جوری جمع میکردم " درحالیکه دیگه کنترل اشکایی که از گونه هام پایین میومدن رو نداشتم گفتم " استاد میدونم اگه بیام سره کلاس حواسم ممکنه پرت شه و این خودش یه کمک باشه . ولی نمیتونم استاد . اصلا دیگه تحمل ندارم . من همین حالا هم حالم اصلا خوب نیست "
چند ثانیه بود مستقیم توی چشام زل زده بود " منظورم این نیست . اصلا اگر اینجور نباشی غیر عادیه . دارم میگم اینهمه استرس باید یه جوری کنترل شه . اتفاقا باید پنجشنبه پیش مامانت باشی و تو آرومش کنی . اونا هرچقدر ناآروم باشن ، وقتی آرامش ظاهری تو رو ببینن فشار روشون کمتر میشه "
-میدونم استاد . بخدا همه ی تلاشم رو دارم میکنم که تا جاییکه بشه مثبت به ماجرا نگاه کنم و آروم باشم . ولی ... استاد 4 ماهه قراره این عمل انجام بشه . 4 ماه . هر هفته میگن هفته ی بعد عمله و هربار به یه دلیلی کنسل میشه . استاد الان اتفاقی که افتاده اینه که مستهلک شده ام . اعصابم ضعیف شده . من شبا خوابم نمیبره از شدت استرس . استاد واقعا دیگه تحمل ندارم این ماجرا تا این حد کش پیدا کنه "
و بعد گریه های بیصدام صدا دار شدن .
دستشو گذاشت رو شونه ام . یکه خوردم . انتظار این حرکتو نداشتم.
" برو بیرون به دست و صورتت آب بزن . آب هم بخور . 5 شنبه هم نیا "
از جام پا شدم . به در رسیدم . صداش اومد " ولی قول بده منو بیخبر نذاری . شماره امو که داری "
با سرم تایید کردم و از کلاس خارج شدم.
ساعت 12 و نیم ظهر بود که کلاس تموم شد .
بار و بندیلم زیاد بود و تا رسیدن به محل تاکسیایی که همیشه باهاشون به خونه میرفتم کلی راه. چند بار وسوسه شدم تاکسی دربست بگیرم برم خونه . ولی آدم منظقیه درونم قانعم کرد که بهترین راه برای کنترل سرعت ضربان قلبم حمل کردن بار سنگینی که داشتم و راه رفتنه و انقدر این کار رو خوب کرده بود که من بیشتر مسیر سربالایی تا خونه رو پیاده رفتم
ناهار که خوردم ، تند دتند لابلای خرت و پرتام ، بسته ی قرص آرامبخشی رو که 2 ماه پیش دکترم برام تجویز کرده بود ، چون اون موقع هم دکترم معتقد بود استرسم خیلی بالاس ، و من مصرفشونو پشت گوش انداخته بودم و ترجیح داده بودم با ورزش و ریلکسیشن خودمو آروم کنم تا داروهای شیمیایی ، رو پیدا کردم و یه دونه رو انداختم بالا
و فک کردم اگر همین حالا این کار رو نکنم قطعا قبل از روز عمل ، سکته ی قلبی میکنم و بجای بابا ، این منم که باید عمل بشم
تقریبا 10 دقیقه بعدش بود که قرص اثر کرد و من رو به آرامی رفتم .
انقدر خسته بودم و سرم درد میکرد که به چیزی جز خواب فکر نمیکردم
همونجور که روی تختم دراز کشیده بودم و سعی میکردم خودم رو به دستان قدرتمند خواب بسپرم دوباره فک کردم " اینم حتما از مهربونیشه و خواسته با کش دادن ماجرا ا رو به حدی برسونه که دیگه به خطرات عمل فک نکنیم و فقط بخوایم دیگه هر چه زودتر انجام بشه "
آنارام باشید