امروز همون روزه ....

وقتی 14 سالش بوده هم یه تومور تو مخچه اش داشته

اون موقع ها اصلا علم مثه حالا پیشرفته نبود و تو کل ایران بهترین دستگاه عکس بردای و اینا یه سیتی اسکن تو تهران بوده

کسی درباره ی اون موقع و عملش  چیزی نمیگه . فقط میدونم یه مدت میبندنش به گیاه تراپی و عطاری و اینا و بعد از یه مدت که ظاهرا همه چیز آروم بوده ، اوضاع انقدر وخیم میشه که اورژانسی میبرنش اتاق عمل . 

شاید واسه همین تجربه اش بود که با گیاه تراپی من اصلا موافق نبود

بهرحال . میگن به مامان بزرگم نگفته بودن که پسرشو برده ان واسه عمل و مامان بزرگم وقتی میفهمه از نامک تا تخت طاووس رو پیاده میره

این همه ی اون چیزیه که من از اون موقع ها میدونم

حالا اما . بعد از 36 سال ، 36 سالی که بهترین و پربار ترین سالای زندگیشن ، سالایی که در طی اشون به یکی از موفق ترین و خوشبختترین آدمای دنیا تبدیل شده ، سالایی که بوده ان لحظاتی درشون که مشکلات و سختی ها به شکل های مختلف سر راه زندگیش سبز شدن و با قدرت و اراده و آرامش از پسشون براومده و این آرامشش مهمترین دلیلی بوده که اطرافینش همیشه بهش تکیه کردن و آب توی دلشون تکون نخورده ، دوباره یه تومور توی مخچه اش لونه کرده

میگن به اختمال زیاد علت ایجادش هم عوارض رادیوتراپی های اون موقع اس

منشا تومور ، عصب شنوایی گوش سمت چپیه . گوشی که مدتهاس دیگه صدایی جز یه زنگ و بوق ممتد دیوانه کننده نمیشنوه

روزی رو که فهمیدم چه اتفاقی افتاده ، دقیق به خاطر نمیارم . شاید چون پررنگ نبود این حادثه

خب یه تومور کوچیک توی مخچه اس دیگه . فک کنم حتا واسه اینکه در ناخودآگاهم ذهنمم به این ماجرا درگیر نشه و قوت قلبم بیشتر بشه ، با صدای بلند گفتم " وقتی اون موقع ها یه عمل سخت رو به خوبی انجام داده ان ، الان دیگه کاری نداره "

ولی روزایی رو که از این دکتر به اون دکتر میرفت و با خارج از ایران مکاتبه داشت رو به خوبی یادمه . 

یه مدت قرار شد بره آلمان . حتا سفارت خارج از نوبت بهش وقت داد و ویزاش رو اورژانسی آماده کردن و واسه 2 هفته بعدش قرار عمل گذاشتن . و دقیقا سره بزنگاه بود که مامانم ، چون نمیتونست بخاطر داداشم که کنکوریه ، باهاش بره به شدت مضطرب شد و این اولین باری بود که من میدیدم مامانم انقدر از خود بیخود شده و بابا وقتی این شرایط رو دید ، کلا همه چی رو کنسل کرد 

مثل همیشه بازم به عینه دیدم ، چقدر ماها ، من ، مامانم و داداشم براش از همه چیز مهمتریم و برای آرامشمون حاظره هر کاری بکنه

یه واقعیتی وجود داره . ما توی ایران پزشکایی داریم ، که در نوع خودشون غول حرفه اشونن ولی چون اهل شو دادن و نمایش اجرا کردن نیستن ، اسمشون کمرنگه . اما اینهمه حساسیت بابا واسه چی بود؟

شاید چون بعد از عمل ، شنواییه یه گوشش کلا مختل میشد و شاید چون کارش جوریه که با صداها میتونه تشخیصای مورد نظرشو بده ، ترجیح میداد تا جاییکه میشه خودشو بسپره به دست کسی که بیشترین احتمال رو برای نجات عصب شنواییش بهش میداد

یواش یواش سرعت رشد توموری که از یکسال پیش همراهش بوده و بدلیل کوچک بودنش پزشکا توصیه ی عمل نکرده ان ، بیشتر و بیشتر شد و بتدریج علاوه بر عصب شنوایی ، عصب صورتی و تعادلی و بینایی رو هم درگیر کرد

انقدر که شروع کرد به تزریق هفته ای سه بار  دگزا ، واسه اینکه بتونه ماهیچه های سمت چپ صورتشو تا حدی مثل قبل نگه داره و تعادلی رو که حالا به سختی متعادل بود رو حفظ کنه

حالا علاوه بر فاکتور شنوایی ، نجات عصبهای دیگه ای که درگیر شده بودن هم یه معیار بود 

تقریبا هیچ کس برای عصب شنوایی قولی نمیداد و میگفتن " قید اونو که بزن " و درباره ی عصب صورتی ، معتقد بودن تا 80 درصد احتمال این وجود داره که مشکلی براش بوجود نیاد و  تعادل و بینایی هم ایشالله بعد از عمل درست میشن

یادمه یه بار باصدای بلند گفتم " خب مگه چیه؟ مردم با یه چشم و یه گوش و یه دست و یه پا و یه کلیه و نصف کبد و 20 درصد ریه هم زندگی میکنن . بعضیاشونم خوب زندگی میکنن . حالا اینکه یه گوش نشنوه واقعا اتفاق بزرگی نیست . آدم بنده ی عادته . سریع با شرایط خودشو وفق میده. تاری دیدهم که چیزی نیست . من خودم داشته ام که 6 ماه چشام تار بوده ان ولی خوب شده ان . اینم درس میشه "

توی این مدتی که واسه عمل خودشو آماده میکرد و شرایط مختلف رو میسنجید و بالا پایین میکرد و هفته هایی بودن که ما خودمونو واسه انجام عمل در هفته ی بعدش آماده میکردیم و هی نمیشد ( بدلایل مختلف ) ، 2 تا عمل دیگه سر راهش قرار گرفتن .

خنده دار بود

صب میرفت بیرون . میگفت " ممکنه شب نیام " ما میخندیدیم و وقتی واقعا شب نمیومد نگران میشدیم و وقتی پرس و جو میکردیم میدیدیم آقا صب واسه عمل رفته بودن بیرون از خونه و حالا بیمارستان بسترین !

یه همچین آدمیه بابای من !

شاید وقوع این دوتا مورد ، 2 موردی که واسه هرکی پیش بیاد ممکنه زمین و آسمونو به هم برسونه و دنیا رو به آشوب بکشه و آرامش و سکوت که بابام داشت در جریانشون  ، باعث شد یکهو متوجه فرق جدیه عملی که در پیش روئه بشم 

شاید فهمیدن اینکه علت اصلی نیاز به دو عمل دیگه ، استرسی بوده که به بیرون منتشر نشده و برعکس به درون آسیب زده ، در ناخودآگاهم ذهنمو درگیر کرد و فک کردم حتا قوی ترین آددما هم یه جاهایی نمیتونن خیلی قوی باشن

2 بار بیمارستان بستری شد واسه اینکه دیگه این عمل لعنتی انجام بشه و هر بار به ظرز حیرت آور و غیرقبل باوری کنسل شد

ما میخندیدیم . هممون . ولی این خنده از اون خنده ها نبود . از یه مدلیش بود که یعنی " اعصابای هممون له شده دیگه " از اون مدلاش که فقط چون ناچاری میخندی

ما قرار نیود ، استرسی رو که رومون هست رو به دیگران منتقل کنیم . میتونستیم بعد از انجام عمل خبرشو بدیم ولی قبلش لازم نبود . 

وقتی ماجرا انقدر کش دار شد و وقتی چند بار تا مرز اتاق عمل پیش رفت ، دیگه یه چیزایی از دستمون در رفت . یواش یواش آدمای دور ورمونم وارد ماجرا شدن . 

بابا از دروغ متنفره و وقتی میدیم نمیتونیم یه سری چیزا رو لاپوشونی کنیم ، مجبور میشدیم واجرا رو درز بدیم 

آدمای دیگه که وارد ماجرامون شدن ، شکل قصه تغییر کرد

حالا باید بجز خودمون و درونمون ، دیگران رو هم آروم میکردیم . هم باید در جریان خبرای روز قرارشون میدادیم بهشون میگفتیم که هنوز عمل انجام نشده و نگران نباشید و کلی دلشون قرص میکردیم که اتفاق خاصی نخواهد افتاد و نگران نباشن. این موضوع هم هیچ رقمه به حال روحی اونا ارتباطی نداشت . ما کلا خانوادتا یه مدلی هستیم که وقتی چیزی برامون اتفاق میوفته که فک میکنیم ممکنه حتی یه درصد کسی رو ناراحت کنه ، قبل از همه در صدد رفع نگرانی اون فرد برمیاییم

اولین بار که تاثیر این تنش رو توی زندگیم حس کردم ، وقتی بود که تو یه جمع نشسته بودیم و داشتیم درباره ی یه چیز خنده خنده دار حرف میزدیم و من بی دلیل یهو زدم زیر گریه و هرکاری کردم نتونستم خودمو کنترل کنم

دومین بار وقتی بود که با داداشم سر یه کاجرای خیلی احمقانه یه بحث خیلی شدید و ناجور کردم و اون با دهانی کاملا باز به چهره ی بی جهت برافروخته ی من خیره شده بود !

بعد خوابای پریشونی که مرتب تکرار میشدن و حالا که خوب فک میکنم میبینم همشون مربوطن به یه اتفاقی که در گذشته برام افتاده و گرچه اون موقع فک نکرده بودم به اینکه انقدر در من تاثیر بدی گذاشته ، حالا میبینم هربار که فشار روم بیشتر میشه ، کابوسی که میاد سراغم مربوط به اون ماجراس 

من سعی میکنم قوی باشم . سعی میکنم به چیزای بد فک نکنم 

سعی میکنم خودمو با کتاب خوندن ، فیلم دیدن ، ورزش کردن ، به شدت مشفول دریام بودن ، سرگرم کنم

ولی واقعا گاهی یه چیزایی از دست آدم خارج میشه

بخصوص وقتی همه چیز مربوط باشه به دیگری . به یکی مثه قوی ترین آدم توی زندگیت . 

امروز بابامو بستری کرده ان ! برای بار سوم 

از قدیم گفته ان تا سه نشه ، بازی نشه !

فک کنم اینبار دیگه راستی راستی قراره طلسم بشکنه و عملش انجام بشه

این پیوستو یادتونه ؟ "خیلی با خودم کلنجار رفتم که چیزی درز ندم . حداقل فعلن . شاید فردا ، شاید پس فردا ، شاید یه روز دیگه ، یه روزی که من 3 ماهه منتظرشم ، بیام و اینجا ازتون بخوام دعا کنین که همه چیز ختم به خیر بشه"

امرو اون روزه 

ازتون میخوام دعا کنین همه چیز ختم بخیر بشه . به بهترین نحوی که من نمیدونم چه جوریه فقط میتونم دعا کنم اونجور بشه !

آها راستی . یه چیز دیگه !

خیلی خیلی از بودنتون خوشحالم ! مرسییییییییییییییی

آنارام باشید


نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱ ساعت 17:12 توسط آنارام |