اون موقع ها بازار خانواده ی سبز حسابی داغ بود...
کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم
خوب یادمه اون موقع ها بازار مجلاتی مثل خانواده ی سبز حسابی داغ بود و من میدیدم دخترای دبیرستانی بزرگتر از خودم چمبره میزدن روی اینجور مجلاتو تند تند توی گوش همدیگه پچ پچ میکردن و درباره ی موضوعات مجله اضهار نظر میکردن
تو اون سن و سال خیلی با همسن و سالای خودم جور نبودم و افکارشون بنظرم خیلی بچه گونه و مسخره میومد و بیشتر سعی میکردم از بزرگتر ها الگو برداری کنم
یادمه منم تبدیل شده بودم به خواننده ی پروپا قرص این نشریه و روزایی که شماره جدید توی دکه ها قرار میگرفت ، به عشق خرید این نشریه از مدرسه دوون دوون به سمت ایستگاه سرویسمون که از قضا بغل یه دکه ی روزنامه فروشی بود هجوم میبردم و اگه اشتباه نکنم ، 200 تومن پول تا خورده ی توی جیبمو میذاشتم روی پیشخون دکه و با ژست یه خانوده سبز برمیداشتم و تمام مدت تا رسیدن به خونه سرگرم خوندن میشدم
بعد مجله رو توی کیفم قایم میکردم و تا شب موقع خواب از کیفم درنمیووردم
هنوزم نمیدونم چرا اون موقع ها از مامانم پنهون میکردم که خانواده سبز میخونم
یادمه از همه بیشتر یه قسمت مجله رو دوس داشتم که توش قطعات مثلا ادبی و بعضا عاشقانه بود . یادم نیست مال خواننده ها بودن یا خود مجله از خودش مینوشت اون چیزا رو
خوباشونو سوا میکردم و پشت یکی از دفتر خاطراتای محرمانه ام مینوشتم و درگیر فک کردن به این میشدم که باید یه پسر خوب ، تو دوست و آشنا و فک و فامیل پیدا کنم ، که عاشقش بشم و واسش این چیزا رو بنویسم
و انقدر به این موضوع فک میکردم و پسرای دور و ورمو برانداز میکردم که خوابم میبرد
اون موقع ها بزور 10 سالم میشد و فک کنم واسه اون سالها ، فک کردن به این چیزا واسه بچه ای توی این سن و سال زیاد بود .
خنده دار بود که هربار که پسری رو پیدا میکردم که کلیتش خوب بود ، بخاطر طرز فکر( آخه توی اون سن هم آدم طرز فکر داره ؟؟؟) و شرایط خونوادگیش و اینا رد میشد و نهایتا آدم لایقی واسه اینجور ابراز علاقه ها گیرم نمیومد
من از اون موقع همچین آدمی بودم![]()
یادمه آخر 2 یا 3 تا از دفاتر رویداد هام و خاطراتم پر شد از این قطعات ادبی که معمولا باید دور از دسترس دیگران قرار میگرفت
نمیدونم کی بود و چطور شد که دیگه خانواده سبز نخوندم و از تب و تابش افتادم
فقط میدونم ، اون دفاترم همراه دهها دفتر خاطره و رویداد ، روی هم توی داخلی ترین قسمت کتابخونه ام مخفی شدن و بعدها تو کارتون از این ور به اونور جابجا
چند وقت پیش بود دربدر دنیال یه دفتر چک نویس میگشتم که یهو چشمم به یکی از این دفاتر خورد که چندصفحه اش خالی بود
خوندن اون جملات عاشقانه ( اگه بشه اسمشو گذاشت عاشقانه ) با اون خط ساده و مرتب بچه گونه ، حس عجیبی رو توی قلبم زنده کرد
ننوستالژیک شدم حسابی و حس کردم توی نور کم چراغ مطالعه ام تو تاریکی شب جلوی باد یخ کولر کز کرده ام و دارم مجله خانواده سبز میخونم
اینا همون چیزای ریز و کوچیکی ان که بطور گذرا تو زندگی آدم بصورت محو و کمرنگ ، توی حاشیه اتفاق میوفتن و ممکنه آدم دیگه هیچ وقت یادشون نیوفته یا حسشون نکنه
یه گوشه ی این دفتر اسامی پسرایی بود که من توی ذهنم کاندیدا کرده بودمشون و بعد جلوی اسماشون دلایل رد شدنشون ذکر شده بود
اون پسرا الان خیلی بزرگ شده ان
عده ای شون ازدواج کرده ان و عده ایشون اصلا ایران نیستن
استدلالام خودمو متعجب کرد . دلایلی که واسه یه بچه ی 10 ساله خیلی زیاد و گنده هستن و جالبه که خیلیاشون الان راجع به اون آدما کاملا صدق میکنه
اینا بهونه های کوچیکی ان که یادم میارن من همیشه سعی کرده ام بیشتر از سنم فکر و رفتار کنم
این موضوع هیچ وقت به اندازه ی الان برام مهم و بعضا مشکل ساز نبوده
احمقانه اس . اینکه بزرگتر از اونی که باید ، فکر بکنی ، برات مشکل بسازه
باید یاد بگیرم کمی بچه تر فک کنم
یاد بگیرم یه جاهایی اجازه ندم منطقم بیش از احساس در افکارم دخالت کنه
باید یاد بگیرم با بی عاری تمام ریشخند بزنم به آدم بزرگه ی درونم و زبون دربیارم واسش و افسارمو بدم به اون آدم کوچیکه
بش چی میگن؟ کودک درون
شاید باید دوباره مجله ی سبز یا یه چیزی تو مایه های همینا بخونم و جملات مسخره ( نه خوب) احساسیشو بکشم بیرون و آدمای دور و برم و بذارم جای اونی که باید نامه هایی از این دست قطعات براش بنویسم و یه جدول بکشم و اسماشونو لیست کنم و اینبار بجای دلایل ردشون ، فک کنم بخه دلایل بودنشون یا نه اصلا چرا دلیل؟ خب دلیلم از منظقه . شاید باید جلو اسمشون شماره بذارم یا ستاره واسه احساسی که دارم بهشون. حتی اگه تنفره میتونه اون امتیازه منفی بشه یا به تعداد احساس منفیم ستاره های خط خورده بذارم جلوی اسمش
نه واسه اینکه بشن اون آدمی که باید براشون نامه بنویسم که فقط بشن بهانه هایی واسه کمی بچه تر شدن
پیوست ۱: بعد از سالها کتاب غرور و تعصب رو گرفته ام دستم و دارم توی دنیای قصه غرق میشم . شاید پررنگ ترین قسمت احساسی دوران زندگی من ، توی این کتابا ، دقیقا همین کتابای قرن 18-19 میلادی بخصوص خواهران برونته ، خلاصه میشه![]()
پیوست ۲: اون موقع که شروع کردم به وبلاگ نوشتن ، واسه هر کی توی وبلاگش نظر میذاشتم ، زیرش حتما آرم " آنارم باشید " و بعد " ![]()
![]()
![]()
![]()
" هم زیر اون قرار میدادم . اون موقع ها این ۵ تا شکلک پشت سر هم پر از انرژی ای بود که از طریق اینا به طرف مقابلم ساطع میشد . حالا هم اینکارو میکنم . ولی فقط زیر پستام . هفته ی پیش فک کردم شاید چون دیگه بزرگ شده ام و دیگه اون دختر ۶- ۷ سال پیش نیستم . ولی بعد به این نتیجه رسیدم که من هنوزم پرد از انرژیم و دوس دارم منتقلش کنم ولی آدما برداشتشون از رفتار یه دختر ۱۵ ساله با یه ۲۲ اش متفاوته و شاید همین باعث شده دیگه مثه ثبل فرت و فرت "![]()
![]()
![]()
![]()
" نذارم واسشون
آنارام باشید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()