تا بعد ....

سلام

ببخشيد بابته اين تاخير نسبتا طولانيم

راستش چند روزه وضعيت جسميم زياد خوب نيست

خودم به حده كافي كم خون هستم ديگه فك كنم وقتي هورمونهاي زنانه ام اكتيو ميشن و مهمونه ماهانه ام سر ميزنه ، از يه مرده هم كم خونتر و بيجونتر ميشم

راستش ۳ شب پيش هم اومدم آپ كنم ولي فك كنم انقدر عصباني بودم و پستم خشن بود كه بلاگفا هم فهميد و قاط زد و اجازه آپ زدن نداد

مامان ۳ شنبه شب رفت تهران و تا جمعه اونجاس. فعلن مامانم ندارم

ديروز روزه وحشتناكي بود

بماند كه خودم بحده كافي بيحوصله و بيجون بودم . روزي كه گذروندم هم خيلي خسته كننده و طاقت فرسا بود . ساعت ۵ كه رسيدم خونه فقط دوش آب سردي كه گرفتم نجاتم داد از مرگ حتمي

فك كنم از اين پستم بتونيد بفهميد الان در چه وضعيم

خواستم فقط بگم تا وقتيكه دوباره جون نگيرم و سره حال نيام ديگه آپ نميكنم . اصلن دوس ندارم اين انرژي منفي اي كه سراره وجودم رو گرفته رو به شما هم منتقل كنم

پس تا بعد

آنارام باشيد

نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 11:49 توسط آنارام |

روز آخر سفرمون

یه روز معمولی بود امروز

شاید مهمترین اتفاقی که افتاد این بود که امتحان روز ۳ شنبه موکول شد به یکشنبه هفته دیگه

مهمنترین سوالی هم که امروز برام پیش اومده و منو به این وا داشته تا بالاخره بعد از مدتها پشت گوش انداختن برم دنبالش و یادش بگیرم اینه که " چطور میشه روی داس یه کامپیوتر پسورد گذاشت یا از روش پسورد برداشت؟"

بهرحال داشتن یه برادر فوضول که در عوض چند ساعت نداشتن اجازه ورود به سیستم شخصیت تهدیدت میکنه به پسورد گذاشتن روی داس کامپیوتر همین فوایدم داره دیگه !

اگر بلد بودین خوشحال میشم راهنماییم کنین

ادامه ماجرا سفرمون .... 

 

شنبه : 18/2/1389

ساعت رو گذاشته ام سره 7 و از وقتي ساعت زنگ ميزنه مرتب شماره مريم رو ميگيرم و وقتي ميبينم جواب نميده هي ساعت رو برايه 15 دقيقه بعد تمديد ميكنم

تا اینکه حدوداي ساعت 8 صبح كه خودش تماس ميگيره و براي ساعت 8:45 دقيقه با هم قرار ميذاريم و من نوشين رو بيدار ميكنم و تند تند آماده ميشيم و بعد از خوردن صبحانه بسمت محل قرار راه میوفتیم

چند دقيقه اي سره قرار وا ميستيم تا سرو كله مريم پيدا بشه

توضيح نوشت : مريم يكي ديگه از بچه هاي ناز انجمن ام اس سنتره

ديدار با مريم خيلي كوتاهه ولي بسيار مايه مسرت و خوشوقتيه منه . تصورم از مريم كمي با اون چيزي كه ميبينم متفاوته. بايد اعتراف كنم از اين كه اين تفاوت اينقدر خوب و دوست داشتنيه خيلي خيلي خوشحالم

ساعت 9:15 كه من و نوشين تاكسي ميگيريم و مريم در يك عمليات انتهاري و كاملن غيرمنتظره پول تاكسيمون رو نميدونم به چه عنواني حساب ميكنه و در ميره و هر چيم بهش ميگم اين چه كاري بود كردي نميدونم به چه حسابي هي ميگه " وظيفه بود "

خلاصه كه كلي ما رو شرمنده خودش كرد

ساعت 9:30 ميرسيم ميلاد نور

خب بسته اس ديگه !

به مهسا زنگ ميزنيم و اطلاع ميديم كه ما در پاساژيمو بهش ميگيم " ديدي گفتيم زودتر از 10 وا نميكنن؟ حالا هي لج كن !" و ايندفعه شاكي ميشه كه "اصن شما چرا بدون هماهنگي انقدر زود رفتين؟ مگه نگفتين 10؟" و ايندفعه نوشين كفري ميشه و ميگه " مگه تو مسئول برنامموني؟ خب كارمون زدوتر تموم شد " و خب الان شما خواننده يه جدال بین چند دوست ايد

تا مهسا بياد و پاساژ باز شه منو نوشين دوباره كلي عكس ميگيريم كه يه وقت جايي نمونده باشه كه ازش عكس نگرفته باشيم

تا ساعت 12 پاساژ رو زير و رو ميكنيم

بعدم خودمونو يه ذرت مكيزيكي مهمون ميكنم مثه نديد بديدا آنچنان با لذت ميل ميكنيم كه هنوزم كه هنوزه مزه اش زيره زبونمه و چز مزه هاي ماندگار زندگيم شده

از همونجا يه راست ميريم خونه خاله مهسا

ناهار رو مهمون خاله مهسا رستوران بوكا هستيم

اولين باره كه ميرم . غذاش واقعا عاليه و بقوله خواهر مهسا مزه غذاهاشون خاصه

بعد از ناهار هم برميگرديم خونه خاله مهسا كه با پذيرايي سالاد ميو و ژله خوشمزه اشونو كيك و چاييشون حسابي شرمنده امون ميكنن و بدجوري ما رو ميتركونن

البته خدا رو شكر عقلم ميرسه و قسمت كيك و چاي رو نميخورم وگرنه همونجا منفجر ميشم

ساعت 5 برميگردم خونه و بدو بدو ميرم خياط (کفتون برید الان . نه؟) و دوباره برميگردم خونه و وسايلامونو برميدارم و ميرم فرودگاه

مهسا و نوشين - كه ديگه با من برنگشته خونه و مونده خوبه خاله مهسا براي كاراش -  هم طرفاي 6:45 با عجله ميرسن فرودگاه و بعد از خداحافظي و سوار هواپيما شدن رهسپار اهواز ميشيم

البته برگشتمون هم كلي حال ميده و گرچه مدتش كوتاهه ولي بازم تا ميتونيم ازش لذت ميبريم

فك نكنيد عكس گرفتنا همين جا تموم ميشن ها !

تو هواپيما و بعدش هم خارج از هواپيما ( همراه با هواپيما ) همچنان عكس ميگيرم .

تا جايي كه نوشين ميخنده و ميگه " انگار از سفره حج اومديم "

حتي بعدش هم كه بارامون رو ميگيريم و ميخواييم بريم خونه هامون توي محوطه ي فرودگاه هم عكس ميگيريم

كلن يكي از بخاطر موندني ترين سفراي زندگيم رو پشت سر گذاشتم و هنوز هم كه هنوزه وقتي به حجم كارايي كه كرديم و تعداد جاهيي كه رفتيم و ميزان لذتي كه چشيديم فك ميكنم بنظرم مياد همه اش تويه خواب بوده

آنارام باشید

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 18:59 توسط آنارام |

روز فوق العاده

روزه خيلي خوب و مسرت بخشي رو پشت سر گذاشتم

خب اولش مثه همه روزهاي خدا بود ولي بعدش فوق العاده شد

سره ظهر با مهسا رفتيم رشد و تمام كتابهاي مربوط به آموزش جاوا رو برداشتيم و يكي يكي بررسي كرديم و دسته آخر چندتاشونو كه فك كرديم بهتر از همه ان و خودمون نداشتيمشون رو برداشتيم و اشتراكي خريديم

بعد رفتيم دانشگاه و شكر خدا بدليل نيومدن استاد كلاس كنسل شد و ما بجاش نشستيم با همديگه جاوا خونديم و به جرات ميتونم بگم چندين برابر اونچه كه جاوا بلد بوديم چيز بارمون شد

اين ۲ ساعت به اندازه ي ۲ ماه يه دانشجوي رشته كامپيوتر جاوا بلد شديم

از خودم راضيم

ادامه ماجراي سفرمون ....

 

جمعه :17/2/1389

صبح ساعت 7 از خواب بيدار ميشيم
تند تند لباس ميپوشيم و راهي خونه بابا بزرگ مهسا ميشيم

راستش اولش قرار نبود كسي از مامان بابا ها باهامون باشه ولي خب باباي مهسا بدلايل شغلي زودتر از ما رفته بود تهران و خب وقتي ما تهران بوديم ايشونم بودن . كه البته بايد اضافه كنم بودنشون خيلي به ماها حال داد

وقتي ميرسيم ، مهسا اينا همه وسايله پيك نيك رو جمع كرده ان و همه باهم ميريم بوستان نهج البلاغه ( شهرك غرب )

من قبلن نبوده ام ولي مهسا خيلي تعريفشو ميداد و عكساشو نشون داده بود

باباي مهسا واسه صبحانه برامون حليم بوقلمون گرفته ان و بعد از صرف صبحانه همراه با چاي و ... همگي با هم ميريم  دوچرخه سواري و پياده روي و ورزش و ...

انقدر هم عكس ميگيريم كه ديگه خودمون خفه ميشيم

خدايي ولي عكسا خيلي خوشگل و ناز شده ان و جون ميدن واسه اينكه هر هفته يكيشونو بذارم روي دسكتاپم

طرفاي ساعت ۱۰:۳۰ ، سه تايي ميريم نمايشگاه و تويه بخشهاي عمومي غرفه ها رو ميگرديم

طرفاي ساعت 12 من از بچه ها جدا ميشم و بدو بدو ميرم سمت سالن هاي دانشگاهي و  توي يكي از غرفه ها حميد(مدير سايت ام اس سنتر ) و كاجي  ناهيد (2 تا از اعضاي انجمن ) رو ملاقات ميكنم  . با  هم ميريم تويه فضاي سبز و تا حدوداي ساعت 2 با هميم . كاجي كتابش رو با امضاي خودش بهمون هديه ميده و من كلي ذوق ميكنم چون اين اولين كتابيه كه نويسنده اش برام توشو امضا ميكنه . ناهيد برامون بستني و آب ميخره و دست آخر بدلايلي در حاليكه من يه دل سير به حال حميد بيچاره خنديده ام از هم جدا ميشيم

واقعا از ديدنه بچه ها خيلي خيلي خوشحال ميشم و براي بار چند هزارم به سليقه ام اس براي انتخاب مبتلايانش آفرين ميگم

بعد از نيم ساعت بچه ها رو پيدا ميكنم و غرفه هاي ناشران خارجي رو با هم ميبينيم

ساعت 4 با هم ماشين ميگيرم و ميريم دفتر مرجان

ايندفعه خودم آدرس دفتر رو خيلي خوب بلدم و راننده رو راهنمايي ميكنم

دفتر مرجان شلوغه و 7،8 نفري مشغول كارن

براي بچه ها خيلي هيجان انگيزه ديدن چيزهايي كه تا حالا از نزديك باهاشون روبرو نشده ان . يكي داره صداگزاري ميكنه ، يكي تدوين ، يكي هماهنگي واسه فيلم برداري و ...

سينا هم اونجاس و بچه ها كلي ذوق ميكنن از ديدنش . چوون فقط حرفش زده شده و شايد خوابشم نميديدن اينطوري از نزديك باهاش روبرو بشن.

خوبيه بروبچ اونجا اينه كه هروقت ميبيننت انگاري كه كلي ساله باهات آشناييه نزديك دارن . مثن من حسين رو ۵ ساله پيش براي شب عروسيش (كه خودمو آويزن مرجان كرده بودم تا باهاش برم ) ديده بودم ولي انقدر گرم ميگرفت كه بچه ها شك ميكنن تنها شناختمون همينقدر بوده آيا ؟ سينا كه ديگه جاي خود دارد

مرجان برامون كيك درست كرده و خيلي خوب پذيرايي ميشيم

مخمل (گربه مرجان) تويه اين 2 ماه و نيمي كه نديدمش خيلي . تپل بزرگ شده و  ميگن ديگه ماهي و تن ماهي و اينا نميخوره . فقط و فقط مرغ بايد بذارن جلوش . چند ساعتي كه اونجا هستيم از بهترين لحظات سفرمونه. انقدر ميگيم و ميخنديم كه ديگه خطر در اومدن سر و صداي همسايه هاي دفترشون درپيشه

اونجا هم تا ميتونيم عكس ميگيريم و خاطره جمع ميكنيم

ساعت7 از دفتر مرجان بسمت رستوران محل قرارمون ميريم و طرفايه ساعت طرفايه 8 كه چشممون به جمال مبارك مادام گلابيه گل گلاب و خواهره نازش روشن ميشه

واي كه چقدر ناز و دوست داشتنين اين دو خواهر

واقعا آفرين ميگم به موسيو بابته اين حسن سليقه و انتخابش

مادام كلي خجالتمون ميكنه و شام ما رو مهمون ميكنه (هرچند از اول قرار اين نبود )

تا حدود ساعت 11 دوره هميم و از هر دري حرف ميزنيم .

راستش مادام خيلي خيلي خيلي خيلي از اوني كه فك ميكردم دوست داشتني تر و ناز تره و منو شيفته خودش ميكنه .

شخصا خيلي خيلي خوشحالم از اينكه دوستي به اين ماهي دارم

ساعت 11 از هم جدا ميشيم و منو نوشين با سينا و مرجان رهسپار خونه ميشيم

تويه مسير هم انقدر منو نوشين ميخنديم  كه مرجان و سينا با تعجب بهمون  ميگن " مطمئنيد فقط نوشابه خورديد و چيزي قاطيش نداشت و ..." اين وسط سينا هم از مسخره بازياش دست برنميداره و بر شدته خنده ما اضافه ميكنه 

چاشنيه ماجرا هم صحنه  ايه كه در عرض 5 ثانيه از جلو ماشين رد ميشه و هممون رو حيرت زده ميكنه

ساعت 12 ميرسيم خونه و تا ساعت 2 كه ميخوابيم همچنان ميخنديديم

روز فوق العاده اي داشتم

نوشين البته بعدن ميگه " آني تويه خواب هم داشتي يه ريز ميخنديدي"

آنارام باشيد

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:55 توسط آنارام |

روز اول سفر

ديروز اومدم آنتي ويروسه اصلي اي كه يه قرن پيش خريده بودم رو فعال كنم كه متاسفانه بدليل خودسري و اينكه فك ميكردم خودم همه راهشو خوب بلدم افتادم تويه تله و تا همين الان اينترنتم قطع بود

زدن يه گزينه اشتباهي همانا و مغضوب واقع شدن از طرف شركت سازنده آنتي ويروس همان. كلي ايندر و اوندر زده ام از ديروز تا تونستم تويه روز تعطيل يه بنده خدا رو بكشونم و ازش كمك بخوام و بفهمم توي اين شرايط چي كار بايد كرد و چطور ميشه كامپيوترم رو يه حالت اول در آورد

خلاصه كه ۲۴ ساعت بدون اينترنتي ترس از دست دادن كلي پول آنتي ويروس و احيانا آسيب به كامپيوترم بدجوري كلافه ام كرد

از ديشب دختر خاله ام اومده پيشم و امروز هم از صبح يه مهمون عزيز ديگه داشته ايم و حالا هم بابا بزرگم اومده . كلي خونمون شلوغ و با نشاط شده

خـوشحالم

ادامه ماجراي سفرم ....

پنجشنبه : 16/2/1389

با رفت و امدي كه از بيرون كوپه مياد ، از خواب بيدار ميشم . همه خوابن هنوز . چشامو ميبندم تا از فرصت برايه استراحت بيشتر استفاده كنم

نيم ساعت بعد با صداي زنگ گوشيم بيدار ميشم . مادربزرگمه . ميخواد ببينه كجاييم . نميدنم .

يواش يواش بلند ميشم آروم وسايلامو جمع ميكنم و جا رو به حالت اولش در ميارم . كم كم بچه ها رو هم بيدار ميكنم و در حاليكه آهنگ خاطره هاي معين رو گوش ميديم و خاطراتمون در خاطرمون حك ميكنيم ، صبحانه ميخوريم

ساعت 9:30 قطار تويه راه آهنه تهران توقف ميكنه . ميريم خونه هامون و بعد از كمي استراحت و تعويض لباس و ...ميريم نمايشگاه

كمي طول ميكشه تا همديگه رو پيدا كنيم

آنتن ندادن گوشيها بدجوري اعصاب آدمو ريز ريز ميكنه . با خودم فك ميكنم شايد امنيتيه ماجرا . چون تويه اغلبه جاهايي كه نمايشگاهي چيزيه همين اتفاق ميوفته

خدا رو شكر خواهر مهسا باهامون تويه نمايشگاهه و اطلاعات و راهنماييهاي مفيدي در اختيارمون ميذاره . غرفه هاي دانشگاهي رو ديد ميزنيم و براي هر كدوم كه با مبحث مورد نياز ما در ارتباطه وقت بيشتري ميذاريم

ساعت 3 ميشه كه متوجه ميشيم دارم از گشنگي ضعف ميكنيم و همين ميشه كه ميريم بسمت يكي از جايگاههاي پيش بيني شده براي تهيه غذا

بنظر مياد جمعيت تويه اين قسمت بيش از هرجايه ديگه اي متراكم شده ان و دست آخر بعد از نيم ساعت تويه صف موندن و ... به اين نتيجه ميرسيم كه اگر كسي تويه اين ده روز يه دكه ي كوچيك سيب زميني سرخ كرده فروشي راه بندازه روزي بالغ بر 5 ميليون تومان  درمياره

بعد از مدتي راهي خونه بابابزرگ مهسا ميشيم

بعد از صرف بستني و كمي استراحت ميريم توي باغشون و مثه ديوونه ها كلي عكس ميگيريم و براي خودمون خاطراتمون رو به تصوير ميكشيم

ساعت 7 من و نوشين برميگرديم خونه مامان بزرگم اينا . ساعت 9 دست جمعي ميريم سينما آزادي فيلم ميبينيم

بعد از تموم شدن فيلم همونجور كه از سينما ميايم بيرون و به سمت ماشين روونه ميشيم ، كنار خيابون يه پسر خوشتيپ با گيتارش نشسته و آواز ميخونه .

راستش من زياد ديده ام كسايي رو كه تويه خيابون موسيقي بنوازن و يا حتي با صداي نخراشيده آواز هم بخونن . ولي تا حالا نديدم يه آدم انقدر خوشتيپ و خوش هيكل با اون صداي توپ اونم كنار خيابون با صداي بلند بزنه زير آواز  . همونجور كه رد ميشيم نوشين ميگه "ايول . چه صدايي" . منم به نشانه تاييد سرمو تكون ميدم و زيره لب ترديدم رو بيان ميكنم " آره . حالا صداي خودش بود يا نوار بود؟" .

نوشين ميزنه زير خنده ميگه " لامصب حنجره اشد داره پاره ميشه . ميگي نواره؟" و من تنها ميخندم و ميگم " خب آخه يه همچين جواهري چرا كنار خيابون؟"

شب قبل از خواب ، همونجور كه دمر دراز كشيده ام ، عكسايي كه گرفتيم رو مرور ميكنيم . خوشگل شده ان

آنارام باشيد

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 20:49 توسط آنارام |

شروع داستان سفر

امروز كلاس نداشتم

يعني قرار بود استاد گسستمون به جبران تعطيليا و كمبود وقت امروز 12 تا 2 كلاس بذاره كه ما همه رفتيم و خودش يادش رفته بود

اين وسط مهسا هم يه ماشين زده بود به ماشينشو جاي اينكه اون فرار كنه مهسا فرار كرده بود ( دوستاي منو باش )

كلن انقدر بيجون و بي حس و حالم كه هر لحظه امكان پهن زمين شدنم هست

ادامه سفر نامه امو ميذارم 


چهارشنبه : 15/2/1389

(شروع داستان سفر )

ساعت 12 ميرسم خونه . يه راست شيرجه ميزنم تويه حمام و دوش ميگيرم تا ساعت 2:30 همه وسايلام بطور كامل جمع شدن و كارامو كرده ام تقريبا .

يادم مياد واسه تويه قطار ، تنقلات و اين چيزا تهيه نكرده ام هنوز . در دقايق آخر تنقلات مورده نياز رو خريداري ميكنم و مامان كلي ميوه خوشمزه و خنك ميذاره برامون و ساعت 4:30 ميرم راه آهن

وقتي ميرسم راه آهن مهسا منتظر نشسته روي صندليا .

چند دقيقه اي طول ميكشه تا نوشين و بقيه ي همسفرا سر برسن .

چند دقيقه كه چه عرض كنم . يك از يك خونسرد ترن و عوضش من و مهسا هميشه تند و فرز

واگنمون رو پيدا ميكنيم و بعد از نشون دادنه بليطامون به مسئول واگن من جلوتر از همه از پله هاي قطار بالا ميرم و بعد از بالا بردنه جمدونم همونجور كه كمي عقبتر ميرم تا بقيه ي بچه ها هم بيان بالا ، رومو برميگردونم به سمتشون و لبخند ميرنم  كه در همون لحظه نميدونم چي ميشه كه يهو ميوفتم تويه يه سوراخ و ملت با صداي آخ بلند من به خودشون ميان .

سرمو بالا ميگيرم ميبينم مهسا از شدته خنده نشسته كف واگن . ديدن همون صحنه كافيه تا منم تمام انرژيمو از دست بدم و بجاي بالا اومد از سوراخ بشينم همونجا و قهقهه بزنم .

اين سوراخ در واقع پله هايه اونور ان كه پام رفته روشون و افتاده ام و برايه مقدمه سفر همه رو خندونده ام

يكي يكي وارد كوپه هامون ميشم . دو تا كوپه رو اشغال كرديم . وسايلامنو تويه قطار جا ميديم و با حركت قطار شيطنتامون شروع ميشه

سر بسته ميگم . فك كنم در طول مدتي كه تويه قطار بوديم ، هم واگنيهامون از صدايه خنده و بكوب بكوب و زن و رقص و گهگاهي جيغ و دادمون كلافه شده بودن .

يكي از خاطره انگيزترين شبايي كه تويه قطار بوده ام رو گذروندم

خيلي حال ميده در طول سفر واگن كناريت پر باشه پسر و منتظر باشن تا تو بلوتوثتو روشن كني و اونوقته كه بمبارونه بلوتوثايه مختلف ميشي .

خب اولش خيلي خطرناكه دريافته بلوتوثا كه بايد يه نفر فداكاري كنه و اولين بلوتوث رو بگيره . اونوقته كه با خيال راحت آهنگ و عكس و ويدئو رد و بدل ميشه . خوبيش اينه كه شماره اي نميوفته و تنها اطلاعات منتقل ميشه .

تازه آخرشم كه مطمئن شدي يكي از اين آقا پسراي گل داره قطار رو ترك ميكنه و تونستي بفهمي كدوم يكيشونه ، رد و بدل كردن نوشته و گرفتنه آمارشم بيخطر ميشه .

و بعدش كه رفت ، ميتوني بيخيال بلوتوث ، ملوتوث و اينا بشي و به اين شيطنت بچه گانت خاتمه بدي و سعي كني در يك فضاي رمانتيك به سياهيه شب زل بزني

چقدر تويه تاريكي شب از پنچره قطار به مناظر بيرون زل زدن مزه ميده . بخصوص اگر درحاله گوش دادن به آهنگ ترس شادمهر قطار از كنار دره هايه عميق و ترسناك رد بشه

 چقدر ديدنه درازايه قطار درحاليكه تويه سياهي شب از رويه چراغهاش قابله رويته و داري آهنگه كره ايه  what should I do رو كه تازه گير آوردي ( از همون آقا پسای کوپه بقلی) گوش ميدي ، با ابهت و هيجان انگيزه

شب تا ساعته 2 بيداريم . كه البته تنها دليلي كه ما رو وادار به خوابيدن ميكنه، برنامه نمايشگاه رفتنه فردامونه .

آنارام باشيد

 

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:20 توسط آنارام |

چهارشنبه: 15/2/1389

سلام

من برگشتم

ميدونم دير كردم. از اينكه نگرانتون كردم معذرت ميخوام

راستو بخواين دو روزه اول خيلي خسته بودم

امروزم اينترنتم چند ساعتي مختل شده بود

اِمممم. خب مطلب زياد دارم واسه نوشتن ولي چون ميدونم خسته كننده ميشه هر روز با قسمتي از آپ معمولم بخشي از روزهايي كه بهم گذشت رو مينويسم

 

چهارشنبه: 15/2/1389

قبل از شرع سفر

 ساعت 7 از خواب بيدار ميشم . خيلي وقت ندارم . تند تند آماده ميشم و صبحانه ميخورم و راهي بيمارستان ميشم . ساعت 8:20 تايسبري در سرم حل ميشه و قرار ميشه ظرف 1 ساعت سرم تموم بشه و بعدش 100 سيسي سرم خالي رد بشه. ساعت 9:20 دكترم مياد كه بهم سر بزنه و در كمال تعجب متوجه ميشه تنها 20 سيسي از 100 سي سي تايسبري رد شده . پرستار رو صدا ميزنه و جوياي ماجرا ميشه و كاشف بعمل مياد خانوم ميخواسته 5 دقيقه عول با آرامش بصورت سرم بگذره تا بعدش سرعتشو بالا ببره كه يادش رفته بوده و تا حالا دارو با آرامش داشته ميرفته. قرار ميشه 80 سيسي باقي مونده در 50 دقيقه به اتمام برسه .

به ساعت نگاه ميكنم . داره ديرم ميشه .

دور از چشم پرستار سرعته عبوره سرم رو بالا ميبرم تا حداقل ظرف نيم ساعته ديگه دارو تموم شده باشه .

10 دقيقه بعد پرستار بهم سر ميزنه و سرعته سرم رو كم ميكنه و دوباره پشته سرش من سرعته سرم رو بالا ميبرم .

ساعت 10 دارو تمام شده و من منتظرم تا پرستار بياد و سرم خالي تزريق بشه . ساعت 10:10 دقيقه است و هنوز كسي نيومده .

از جام بلند ميشم . سرم رو برميدارم و خودم اقدام به ريختنه سرم خالي در شيشه مورده نظر ميكنم . بهرحال تويه اين مدت يه چيزايي ياد گرفته ام .

مشغوله انجام كار پرستار سر ميزنه و در حاليكه بهم چش غره ميره ميگه "چقدر بايد سرم خالي رد ميشد؟ 20 سيسي؟"

خيلي سريع مغزم شروع به فعاليت ميكنه و افكار شيطاني درش شكل ميگيره . سريع مگم آره . همون حدودا . 20 الي 50 سيسي . يه پرستاره ديگه وارده اتاق ميشه و ميگه خانم كتر گفت 200 سيسي

هاه؟اشك تو چشام جمع ميشه . آخه درحاله حاظر غير از كمبوده وقت درحاله دست و پنجه نرم كردن با مشكله پر بودنه مثانه هم هستم . تند ميگم "نه احتمالن گفته 20 سيسي شما اشتباه كردين و ... ." 2 ، 3 دقيقه باهاشون چك و چونه ميزنم تا به 50 سيسي قانع ميشن .

تا ساعته 10:30 دقيقه درحاليكه 30 ثانيه اي يه بار به ساعتم و حجم داخله سرم نگاه ميكنم عبوره اين 50 سيسي بطول ميانجامه . سرم تمام ميشه و من ميبندمش . ولي كسي نمياد تا  آز آنژوكت جداش كنه و آنژوكت رو از دستم در بياره .

ساعته 10:45 درحاليكه بدجوري بيطاقت شده ام و استرسه كمبود وقت رو دارم با هر بيچارگي اي كه هست لوله سرم رو از آنژوكت خارج ميكنم و سرپوشه آنژوكت رو ميذارم . تويه اين فاصله مقداري خون از آنژوكت رويه چسبهاي اطراف آنژوكت ميريزه و تمام دستمال هاي همراهم به پايان ميرسن . ساعت 10:50 يه نظافتچي رد ميشه . ازش ميخوام پرستار رو صدا بزنه . بيچاره همين كار رو ميكنه .پرستار ساعت 11 مياد سراغم . با ديدنه سرم درآورده شده و خونه ريخته شده رويه چسبها كپ ميكنه . ميپرسه " كي اينو درآورد؟ اين خونا چرا ريخته شده ان؟ " . قيافمو مظلوم ميگيرم و ميگم "ديدم نيومدين ، خودم درآوردمش " . اخماشو تو هم ميكنه و ميگه " داري اذيت ميكنيا . تو كه دختره خوبي بودي . ازت بععيد بود " . سريع ميعذرت خواهي ميكنم و ميگم "آخه خيلي عجله دارم " . چشاشو كوچيك ميكنه و ميگه " پس خودت سرعته قطراته سرم رو زياد ميكردي ؟ نه؟"

قبل از اينكه بخوام جوابي بدم ، صداش ميكنن . روشو برميگرونه ميگه يكم صب كن تا بيام .

ولي وقتي اين يكم به 10 دقيقه كشيده ميشه ، بام خسته ميشم و آهسته آهسته چسبهاي اطراف آنژ.كت رو درآميارم . كاش تنها يه دستمال كاغذي ديگه دمه دستم بود . اونوقت آنژوكت رو خودم درمياوردم تا ديگه انقدر حرص نخورم . اما خب نبوده دستمال كاغذي مانع عملي كردنه افكارم ميشه . ساعته 11:30 بالاخره طلسم شكسته ميشه و خانوم تشريف ميارن. اين دفعه سرش رو تند تند تكون ميده و انگار كه بخواد از شره اين بچه ي لجباز و يه دنده خلاص بشه ، سرم رو از دستم جدا ميكنه و ميگه " بيا . خيالت راحت شد؟ " لبخند ميزنم و تشكر ميكنم به بيعاريه خودم ميخندم و ميام خونه

 

 

 آنارام باشيد

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 21:2 توسط آنارام |

بي حس و حالم

 

جونم دراومد تا صبح از رختخواب بلند شدم و رفتم دانشگاه . تا ساعته ۱۰:۳۰ پدرم دراومد . ولي ۱۰:۳۰ كه معلوم شد استاد نمياد كلي جون گرفتم . از وقتي هم كه اومدم خونه تا همين الان هيچ كاري نكردم . نه اتاقمو مرتب كردم . نه وسايلامو جمع كردم . نه درس خوندم خيره سرم نه ......

اصن حسه انجام هيچ كاري نيست . از طرفي هم ميدونم فردا يه دوي ماراتون در پيش دارم

خوشحالم چون قراره كلي دوست خوب رو از نزديك ببينم .

مهمترين كاري كه در حاله حاظر دارم اينه كه براي روزهايه اقامتم در تهران برنامه ريزي كنم .

حداقل ۲ روزش رو ميخوام نمايشگاه باشم و روز سوم رو به بودن با دوستانم اختصاص بدم

نميدونم فردا وقت آپ كردن و گذاشتنه پسته جديد دارم يا نه؟

بهرحال فعلن خداحافظ تا يكشنبه . اگر شد فردا هم ميام خدمتتون

آنارام باشيد

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 21:58 توسط آنارام |

گذره لحظه ها ....

Darling  darling

Stand

by me

ohhhhhhhhhhhhh stand

by me

stand

stand by me

صدايه اسپيكر رو بلند كرده ام و همینجور که جرعه جرعه از فنجونه بغل دستم قهوه امو مزمزه میکنم ُدفتره خاطراتم رو ورق ميزنم .

بر ميگردم به ارديبهشت86

سميناره we can1  دكتر آزادي .همين موقع ها بود . چقدر زود گذشت

دستامو حلقه كرده بودم دوره دستايه هم گروهيم و درحاليكه  چشامون بسته بود و سعي ميكرديم مسيره پر پيچ و خمي رو كه دكتر آزادي برامون طراحي كرده بود رو پشته سر بذاريم و زودتر از بقيه ي زوج ها خودمون رو به خطه پايان برسونيم ، زيره لب اين عبارت رو با موزيكه درحاله پخش تكرار ميكرديم.

تويه اون بازي بايد همديگر رو از تله هايه تويه راه باخبر ميكرديم و سعي ميكرديم بهم كمك كنيم سرعتمون بالا بره . و تا اونجاييكه امكان داشت اجازه نديم چيزي ما رو از هم جدا كنه

بازيه خوبی بود . چيزايه جالبی داشت برايه گفتن. بارزترینشون وفاداری بهم بود

احساس ميكنم تويه سنيم كه سرعته عبوره لحظه ها چندين و چند برابره گذشته شده

خاطراته دورم نزديك و خاطراته نزديكم دور شده ان .

"كاش" ها كم كم دارن تويه زندگيم عددهايه بزرگي بخودشون اختصاص ميدن و يادش "بخير"ها انبوه ميشن

چقدر اين روزها گذره لحظه هایه عمرم رو خوب حس میکنم

آنارام باشید

  

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:47 توسط آنارام |

روزهایه فشرده

دو روزه خيلي فشرده و پر كار رو پشت سر گذاشتم

انقدر بدو بدو كرده ام كه جونم داره ميزنه بيرون از پاهام (همينجور كه ميخوني يه دوز از جوني بگو )

شنبه كه شايد بشه گفت سره جمع 4 ساعت در طوله روز خوابيدم . از 6 صبح هم بيدار بودم و داشتم واسه امتحانم درس ميخوندم . ساعته 2 تا 4 هم كلي اين دوگوله رو تحته فشار قرار دادم . بد نشد امتحان . بايد ديد نتيجه اش چطوره ؟ من كه ديگه به خودم هيچ اطميناني ندارم . وقتي فك ميكنم خوب داده ام ، گند ميزنم و هر وقت فحالم ميگيره و ميگم بد دادم ، عالي ميشه ... برايه اينيكي هيچ نظري ندارم . 

از 4 بعد از ظهر تا 8 شب هم با مهسا كله مركزه شهر رو زيره پا گذاشتيم و آخرش چيزي كه ميخواستيم گيرمون نيومد و مجبور شديم مواد اوليه بخريم تا خودمون اون چيزو درست كنيم . بعدم كه اومدم خونه تا ساعته 12 داشتم اون چيز رو درست ميكردم 

از شدته هيجان هم اصلن شب خوابم نبرد . از 6 صبح هم بيدار بودم تا ساعته 8 راه افتادم رفتم دنباله مهسا و دوباره 1 ساعته ام پي تري رو پشته سر گذاشتم . باورم نميشه تويه اون يه ساعت چقدر كار كردم .

كلن ولي الان واقعا خسته ام .  كلاسه بعد از ظهرمو خودمم نفهميدم چطور رفتم و اومدم . واقعا پدرم در اومد

در عجبم كه چطور همه چيز روبراهه؟ آخه ميدونين؟ قبلنا نصفه اين فعاليت رو ميداشتم علائمه ام اسم بيدار ميشدن .يا يه دستام سر ميشدن . يا چشم تا ميشد . يا ....

ولي الان؟ يعني ميتونه بخاطره تايسبري باشه؟

از صبح هوا مرطوب و بارونيه . ( رطوبتش كه خيلي خيلي زياده ) . 

صبح كه رفتم دنباله مهسا چند دقيقه معطل موندم تا بياد ، همينجور كه پشته فرمون نشسته بود و قطراته بارون ميخوردن به شيشه و متلاشي ميشدن و ليز ميخوردن پايين صدايه تيپ تيپشون تويه اون سكوت هوش رو از سره آدم ميبرد ، ياده فيلما افتادم . چقدر رمانتيك بود اون صحنه

بعدازظهر يكي از دوستام ميگه" ديدي امروز چقدر هوا دونفره اس؟" بش ميگم "تويه اين هوا با اينهمه رطوبت من خودمو هم نميتونم تحمل كنم چه برسه به يكي ديگه"

برايه 3 روزه آينده ام هم كلي كار ريخته سرم ولي ترجيح ميدم بجايه فك كردن به اون كارا امشب نهايته استفاده رو از وقته آزادم ببرم و سعي كنم تا ميتونم انرژي ذخيره كنم واسه بعد

پيوست : هر از چند وقتي لازمه آدم سر لينكدونيش رو يه پابليشي ، چيزي بكنه . ببينه بقيه در چه حالن و بعضن علته آپديت نكردنه وبلاگشون يا نبودنشون چيه؟

خيلي دلگيره وقتي ميبيني يكي از وبلاگايه محبوبت بدليل عدم فعاليت در مدته زماني طولاني كلن بسته شده و هيچ راهي هم برايه كسب خبر وجود نداره . عوضش آشنا شدن با وبلاگايه جديد خيلي دلچسبه و حسه خوبي به آدم دست ميده وقتي فك كنه ميتونه دوستايه بيشتري داشته باشه

آنارام باشيد



نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 19:15 توسط آنارام |

ظاهرا همه چيز جوره

تقريبا همه چي ديگه جوره

اگه خدا بخواد چهارشنبه عصر با قطار راه ميوفتيم . برگشتمون هم شنبه شبه

واسه نمايشگاه كتاب داريم ميايم تهران . حداقل بهونه اش نمايشگاهه

اولين سفره خارج از استانه كه با دوستام دارم ميام . بدونه سرپرست و خانواده و بدونه اينكه مسئولي باشه اين وسط

چيزي كه اين جمع رو كامل كرد اومدنه نوشين بود

همه چي از ساعته ۱۰ تا ۱۲ شب شكل گرفت

يهو به مغزمون رسيد نوشينم باهامون بياد . تا ۱۲ شب هم نوشين اكي داد هم بليطا و محله اقامته و ... جور شد

خلاصه ظاهرا عيشمون نوشه . خوبيه اين سفر به اينه كه ظاهرا همه باهميم ولي باطنا هر كي واسه خودشه.

كلي برنامه دارم كه نميدونم بتونم همه رو عملي كنم يا نه؟

اميدوارم تا زمانه رفتن اوضاع همينجور روبراه بمونه

پيوست:ماناي عزيزم خيلي جات خاليه ! ديشب تمامه مدت بيادت بودم . فك ميكردم فقط خودم اينجوريم . ولي ديدم نوشينم دم به دقيقه ياده تو ميكنه . نگو اونم دقيقا مثه منه .روزهايه حساسي رو داري سپري ميكني . اگه زنگ نميزنم يا حالتو نميپرسم فقط و فقط واسه خارطره اينه كه فك ميكنم با اين كارم وقت و ذهنه با ارزشتو تصاحب خواهم كرد . خيلي بيادتم

آنارام باشيد

نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 0:8 توسط آنارام |

چقدر خوبه كسيو داشته باشي ....

با بروبچ هماهنگ كرديم برايه ۱۲ ارديبهشت مبلغي رو جمع كنيم و برايه استاده عزيز و  جيگر و آلبالو و شفتالو و .... مون كه احتمالن ترم ديگه نيستش هديه اي برسمه يادبود بگيريم

از صبح كه رفتيم دانشگاه تا ساعته ۱۱ دنباله اين قضيه بوديم و يه مقدار تويه گروه تابلو بوديم كلن

بعد با مهسا رفتم سازمان مركزيه دانشگاه برايه گرفتنه بنه خريده كتاب . بماند كه چقدر پاسمون دادن از اينور به اونور ، بالاخره يادم افتاد من اينجا يه آشنا دارم و بعد از گرفتنه شماره اشو تماس باهاش گفت برم پيشش و لطف كرد برامون ۵، ۶ جا زنگ زد تا ببينه بالاخره ماجرايه اين بن چي ميشه

كفمون بريد . ظاهرا تا ۳ ساله پيش بنايه ۵۰۰۰۰ توماني ميدادن . بعد پيرارسال بنه ۲۰۰۰۰ هزار توماني داده ان . پارسال هم بن رو ۱۰۰۰۰ توماني كرده ان . امسال هم ۵۰۰۰۰ توماني شده كه دانشگاه ما كلن كار رو يكسره كرده و ديگه اصن بن خريداري نكرده .

به مهسا گفتم " ببين چه وضعيه . اگر اين آشنا رو نداشتيم بايد تك تك اين ۵ ، ۶ جا رو از اينوره دانشگاه به اونورش ميرفتيم ، بعد ميفهميديم اصن بني در كار نيستن." اينجاس كه  ميفهمي "چقدر خوبه كسيو داشته باشي كه بتونه كارتو راه بندازه "

 خلاصه دست از پا دراز تر ، سر خورده و نا اميد برگشتيم خونه

فردا ، پس فردا و جمعه كلاس ندارم .

عوضش شنبه امتحانه فيزيك دارم از ۹ فصل . كلي هم تمرينه گسسته مونده رويه دستم . همه اينا يه طرف ، اين جاوايه كوفتي هم يه طرف . تقريبا دارم ديوونه ميشم از دستش . بخصوص وقتي برنامه مينويسم و كامپايلرم ارورايه بيخود ميده كه اصن نميفهمم چه مرگشه . از اوله ترم تا حالا هنوز نتونسته ام حتي يه برنامه كامپايل كنم

 دمه غروب بدجوري دلتنگ شدم و همينجور كه داشتم منابع مختلفم رو زير و رو ميكردم تلفن زنگ زد. فرشته ي نجاتم دوباره سره بزنگاه سر رسيد 

احوال پرسيد كه ببينه مشكلي ندارم و مشكلم با جاوا حل شده؟ نميدونم چقدر بي جون و بي رمق بودم كه تا صدامو شنيد سيريش شد تا بفهمه چمه؟ 

روم نميشد بش بگم مشكلم چيه؟ آخه تا همين جاشم كلي بش زحمت داده بودم و اون همه جوره مايه گذاشته بود و خب تا تونسته بود كمكم كرده بود . 

تا فهميد مشكلم چيه ، بم گفت بشين پايه كامپيوترت و هر كاري ميگم بكن . منم هر كاري گفت كردم . وقتي اسمه برنامه ها و اصطلاحاته علميشونو ميگفت كلي سرخ شدم از اينوره خط . چون من نميدونستم اصن اينا كه ميگه چين؟

با كلي خجالتي و شرم ساري گفتم " من اصن نميدونم اينا كه ميگي چين؟ " واقعا خدا بده شانس . انقدر با حوصله و دقت و آرامشبرام توضيح داد اينا كه ميگه چين و ماجرا از چه قراره كه خر فهم شدم . 

يه 30 دقيقه اي مكالمه مون طول كشيد تا معلوم شد اشكاله كار كجاست و قرار شد فردا برام ايميل بزنه و تصويري بگه چيكار بايد بكنم

گرچه همچنان انرژيه بدنم در حده صفره ولي انقدر خوشحالم كه در پوسته خودم نميگنجم

تويه ذهنم مرور ميكنم " چقدر خوبه كسيو داشته باشي كه بتونه كارتو راه بندازه "

آنارام باشيد

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 10:47 توسط آنارام |

روزه من

گوشيو مهسا جا موند تويه ماشينم .

تا فردا بدونه موبايله طفلي . واي كه چقدر سخته . سره غروبي با گوشيه مامانش اس ام اس داده ميگه برايه فلان كس فلان اس ام اسو بزن

مامان و بابا رفتن تهران . تا فردا شب هم هستن .

من و داداشم تنهاييم .

دلم ميخواد يه كاره هيجان انگيزه ممنوعه كنم . يه كاري كه با حضوره مامان اينا نميشه كرد .

هر چي فك ميكنم كاره خاصي به ذهنم نمياد . فقط

تا صبح بشينم فيلم ببينم . كلاسه حله تمرينه ساعته ۸ ام هم بپيچونم. فكره بدي به نظر نمياد ( چيه خو؟ چرا اينطور نگا ميكنين؟ مگه مدرسه اس كه گير ميدين اينطور؟(

شب با نوشين تلفني نزديك به ۱ ساعت حرف زدم . خيلي وقت بود اينقدر طولاني با كسي حرف نزده بودم . ولي خدايي ۱ ساعت از تهه دل قهقهه زدم . خيلي وقت هم بود اينجوري نخنديده بودم . احساس ميكنم كلي انرژيم زياد شده

امروز روزه خوبي داشتم . حداقلش روزه بدي نبود

اميدوارم فردا هم همينطور باشه

آنارام باشيد

 

نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 1:6 توسط آنارام |

يه عادت بد

-  آنارام موهات در اومدنا !

سرمو بلند ميكنم تا تويه آينه ي روبروم ببينمش . باده داغه سشوار گوشامو ميسيوزونه

- سرتو بلند نكن

لبخند ميزنم

- يك سالي ميشه كه ديگه  كاري باهاشون ندارم . ميخواين در نيان؟

- آخه وضعشون خيلي اسف بار بود.من كه هر وقت ميديدمشون دلم خيلي به حالشون ميسوخت. بيچاره ها زيره دسته تو داغون شده بودن

-البته ديگه اينجورا هم كه ميگين نبود

-چرا بود . قبلنا وقتي دستمو فرو ميبردم توشون از شدته پريشون دستام گم ميشدن  ولي ...

- آره . خودمم هر وقت موهامو شونه ميكردم ، شونه به كفه سرم نميرسيد .

-خب ديگه . پارسال بعد از كنكورت كه اومدي، كفه سرت به اندازه يه يه تومني خاليه خالي بود انقدر كه كنده بوديشون. من نميفهمم خودت احساس نميكردي سرت داره خالي ميشه

-راستشو بخواين نه . يعني خب وقتي غرقه درس خوندن باشم اينجور چيزا رو نميفهمم

- مسخره

- بخدا . اصن يه لحظاتي احساس ميكردم كه فلان تاره موم رويه سرم سنگيني ميكنه و بايد كنده شه

-ديگه نكني شون ها !

-چشم . حالا نگران نباشيد . دارن خوب ميشن

-تويه آينه نگاه كن ببين خوب شد؟

موهامو كوتاه كردم

تا حالا اين مدلي نزده بودمشون . اصلنم فكر نميكردم تا اين حد بهم بياد

راستش بعد از مشكله كليه و كم خونيم موهام ريزششون وحشتناك شده بود و خيلي ضعيف شده بودن  . با اينكه نميخواستم فعلن فعلنا كوتاهشون كنم ، مجبور شدم برايه جون گرفتنشون هم كه شده برم آرايشگاه

اينجوري پر پشت تر هم ميشن

 وقتي بوردا رو ورق ميزدم اين مدل چشمو گرفت . با ايكه خيلي بايد كوتاه ميشدن تا مدله مورده نظر شكل بگيره و من اصلن نميخواستم موهام تا اين اندازه كوتاه بشن ولی دلو زدم به دريا و با خودم گفتم "بيخيال . تو كه سرعته رشده موهات بالاس . 2 ماه ديگه دوباره اون سايزي ميشن كه ميخواي . بعدم  نهايتش بد ميشه ، دو ماه ديگه بيا دوباره كوتاهش كن و اون مدلي كه ميخواي بزنشون"

البته خيلي هم دلم نسوخت . چون وقتي كوتاه شدن و به تكه هايه مويه كوتاه شده ي رويه زماين كه نگاه كردم ، متوجه شدم كه چقدر مويه مرده رويه موهايه زنده ام سنگيني ميكردن

بعدم فصل امتحانام نزديكه و هر چه موهام كوتاهتر باشه ، احتماله ساديسمي شدنم و كنده شدنشون كمتره

يه عادته خيلي بد دارم

وقتي استرس دارم موهامو از ريشه ميكنم

آنارام باشید

 

نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 16:38 توسط آنارام |

يه روزه خسته كننده قبل از امتحان

سفره خوبي بود . به اين واسطه كه يه جورايي تكليفم مشخص تر شد .

ولي وقتي رسيديم دقيقا مثه آدمي بودم كه از يه سفر ۱۷ ، ۱۸ ساعته ي خارجي رسيده باشه

خوابم بهم ريخته بود و بدجوري خسته بودم

انقدر راه رفته بودم كه دلم ميخواست از شدته درد پاهامو از بدنم جدا كنم و بندازم دور

سرم گيج ميرفت و بدجوري استرسه امتحان امروز رو داشتم

واي خدايا واقعا ساعات بدي بود

از ساعت ۶ صبح كه رفتيم فرودگاه و بعدش ۸:۳۰ كه رسيديم تهران ما راه رفتيم تا ساعته ۵ كه دوباره برگشتيم فرودگاه و ساعته ۷ رسيديم اهواز . تنها زمانهايي كه تونستم بشينم واسه ناهار بود و دو ، سه بار در حده ۵ الي ۱۵ دقيقه

وقتي هم سواره هواپيما شديم و يه ذره اميدوار شدم كه ميشه حداقل نيم ساعت تا يه ساعت بخوابم ، حدوده ۲۵ نفر كه بنظر ميرسيد آشنا باشن اومدن تويه هواپيما كه همشون دو تا زوج جوون با ييك يا دوتا بچه ي بينه ۲ تا ۴ ساله بودن . اين بچه ها از وقتي نشستن تويه هواپيما با هم ديگه با صدايه بلند حرف ميزدن ، داد ميزدن ، آواز ميخوندن ، مامانشونو صدا ميزدن ، بابا شونو صدا ميزدن ، به همه خبر ميدادن الان غذا ميارن ، به همه خبر ميدادن الان غذا رو جمع ميكنن ، .... تا ليحظه اي كه اعلام كردن "ديدين گفتيم هوا پيما نشست؟" و من تمامه اون لحظات دلم ميخواست پاشم برم زبونشونو از تويه حلقومشون بيرون بكشم كه ديگه صدايي ازشون بلند نشه و من بتونم چند دقيقه بخوابم

بعد هم كه رسيديم خونه انقدر خسته بودم كه حتي نميتونستم چشامو باز نگه دارم چه برسه به اينكه بخوام درس بخونم. در هر حال روز طلاييه قبل از امتحان از دستم پريده بود

صبح هم كه پا شدم يه دو ساعتي درس خوندم ولي حجم مطلب اصلن با دو ساعت درس خوندن جمع نميشد . بهمين خاطر به خودم گفتم ديگه استرس داشتن اينا نداره . خب تا جايي كه ميرسم ميخونم . بقيه اش هم نشد ، نشد ديگه !

شرح ماوقع امتحان رو هم عينا همون مطلبي كه تويه ام اس سنتر نوشته ام رو كپي پيست ميكنم (برايه صرفه جويي در وقت):

ساعت 1:40 دقيقه ظهر اينجانب خيلي شيك و باكلاس از خونه راه افتادم
ساعت 2:4 دقيقه خيلي آرام و اسلو با گردني برافراشته و نيشي باز وارده كلاس شدم
دختر و پسر داشتن از شدته استرس به خودشون ميپيچيدن . رنگا همه پريده و زرد . كتابا تند تند ورقاشون بهم ميخورد و بالا پايين ميشدن .
همه از ديدنم در اون وضعيت متعجب شدن و خب منم كه ديگه ميدونيد ديگه ! كتابو خورده بودم . ريلكس رفتم نشستم رويه يكي از صندليايه گوشه ي كلاس
كمي بعد جماعت به جنب و جوش افتاد و تحرك شروع شد و يكي يكي بچه ها بفكره چيدمانه امتحان و تقلب و ... ( ميدوني كه smiling) افتادن .
منم ريلــــــــــــــــــكسSmile (52) . داشتم به روبرو نگا ميكردم .
ديدم يكي از اونوره كلاس داد زد آني بيا اينحا بشين
يكي ديگه هم ازينور گفت نه بيا اينور و ....
منم خيلي شيك گفتم بچه ها من درس نخوندم  فك كنم بدوني وقتي تويه دانشگاه كسي ميگه من درس نخونده يا چيزي بارم نيست يعني خوره ي اون مطلبه confused)
خلاصه بعد كلي كل كل با همديگه منو نشوندن وسطه خودشون ( دخترا ) بقيه دورم جمع شدن . منم ريلكس و درحاليكه نيشم بسته نميشد هر جا ميگفتن باهاشون جابجا ميشدم confused
ساعت 2:20 استاد اومد سره كلاس . يكي يكي بلندمون كرد و جاهامون رو خودش چيد
فلاني برو اونجا . تو بلند شو بيا جلو . تو برو عقب پشت سر اونيكي و ....
دختر و پسر رو هم قاطي كرد كه احتمال تقلب كمتر بشه ( غافل از اينكه تقلب دختر ، پسر نميشناسهlaughing3laughing3 )
از قضا منو هم گذاشت دقيقا وسط 5 تا پسر
هر طرف سرمو بر ميگردونم دو تا چشم ملتمس بهم خيره شده بود . واي كه چقدر خنده دار بود اون لحظه laughing3laughing3laughing3laughing3laughing3laughing3laughing3
سوالا توزيع شدن . سواله اولو نصفه نيمه يه چيزايي بلد بودم . سواله دوم رو بيخيال شدم . سواله سومم سخت بود . هيشكي حلش نميكرد خب من رو همه . سواله چهارمم دو قسمتشو بلد بودم . سواله پنجم احساس كردم دارم سوال هوش حل ميكنم laughing3 سواله شش رو هم اصن نميدونستم منظورش چيه . سواله هفت هم 4 گزينه ا بود ، ده بيست سي چهل كردم confused
ساعت 3:05 من بيكار بودم و داشتم روبرو رو نگا ميكردم laughing3laughing3laughing3
ساعت 3:07 دقيقه يه چيزي مثه پشه تويه گوشم هي ميگفت "پيست" سرمو چرخوندم ديدم يكي يه برگه انداخت سمتم . برگه رو تو هوا قاپيدم . جواب ميخواست laughing3laughing3laughing3laughing3
از اونجاييكه كلن افت داره به پسر جماعت بگي بلد نيستم ( اونم با اونهمه افه اي كه من گذاشتم :54Smile و تقلب ندي هم بيمعرفت ميشي و كلن بعدن سره خودت بيكلاه ميمونه ، يه شر و وري رويه برگه نوشتم و از قصد برگه رو موقع پرتاب سمته خودم انداختم و وانمود كردم الان مراقب ميبينه و ديگه نميتونم خم شم و برگه رو بردارم confused
3:12 دقيقه يه موشك به سمتم پرتاب شد و دوباره ازم جواب ميخواست . با خودم گفتم اينبار ديگه خيلي تابلوئه بايد يه فكر ديگه اي بكنم . يه سري چرت و پرت نوشتم و گفتم "راهش اينه ولي دارم فك ميكنم چطور بنويسمش . تو اگه فهميدي بم بگو . منم اگه به نتيجه رسيدم بت ميگم wink2" . ببعد موشكو پس فرستادم سمته صاحبش
يكيم پاك كن فرستاد و الكي چند چيز رو درشت رويه پاككن نوشتم كه بنظر بياد جا نبوده كه بنويسم و خلاصه اينجوري اينيكي هم از سرم گذشت Smile (52)
ساعت 3:20 اولين نفر بودم كه برگمو دادم agreement2
فقط هي خدا خدا كردم مراقب به برگه جوابم نگا نكنه كه اونوقت پاك آبرو ريزي ميشه . خدا رو شكر 3 دقيقه بعد از منم يكي از سزرايه اطرافم بلند شد و اومد بيرون و كلي تشكر كرد بابته تقلبي كه بش دادم laughing3laughing3laughing3laughing3
اينحور بود كه اين امتحان هم سپري شد و ..... Smile (52)

آنارام باشيد

نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 13:33 توسط آنارام |