میو میو عوض میشه

ديشب شبه خوبي بود .

بالاخره بعد كلي سر دووندن اين مهمون ماهانه ما سرو كله اش پيدا شد و مستفيضمون كرد

با اينكه شب خيلي زودتر از هميشه خوابم نبرد ولي شبه آرومي بود و خوابم عميق.

ساعت رو گذاشته بودم سره 8 ولي نميدونم چه جوري و كي خاموشش كرده بودم .

حدوده ساعت 11 بود كه يهو يه چيزي كنارم صدايه گاو از خودش در آورد و غن غن كرد . از جام پريدم و ديدم بله نوشين خانمه كه داره پشته سره هم اس ام اس ميزنه ميگه "كجايي؟ چيكار ميكني؟ چرا نيومدي"؟

نفهميدم چطوري دست و رومو شستم و لباسامو عوض كردم و كلي خرت و پرت ريختم تويه كيفم و تاکسی گرفتم و روونه خونه نوشین اینا شدم .

ظاهرا مهسا هم تنها ۵ تا ۱۰ دقیقه زودتر از من رسیده بود و این نوشینو کلافه کرده بود . طفلی از فکر اینکه زود میایم شب ۴ ساعت بیشتر نخوابیده بود .

روزه خیلی خوبی بود برخلافه روزهای گذشته . از اونجایی که چندتا عامل دست به دسته هم داده بودن برای شکل گیری همچین روزی نمیتونم دقیقا یه دلیله خاص برای شیرین بودنه روزی که پشته سر گذاشته ام بگم

جاتون خالی نوشین سنگه تموم گذاشته بود . غذاش بقدری خوشمزه بود که من مرتب حواسم به انگشتام بود که اشتباهی با غذا فرو نرن توی معده ام .

بعد از ظهره دلچسبی هم بود . شاد و مفرح . بعد از مدتها از تهه دل خندیدم .

ساعت ۸ برگشتم خونه . مامان هم تازه از تهران رسیده بود . 

خودمو کمی لوس کردم و گفتم" دلت واسم تنگ شده بود"؟

ابروشو انداخت بالا گفت " راستشو بخوای زمان بهم اجازه نداد به این مقوله فکر کنم . کار به اونجا نکشید". و چیزهایی دیگه ای گفت که بسی کنف شدم و به این نتیجه رسیدم از این جلف بازیا به من نیومده . 

با خوشحالی رفتم آشپزخونه و برای مامان و بقیه شام گذاشتم ( نه که فک کنین چیزی درست کردما . نه . غذاهای تویه یخچال رو گذاشتم تویه مایکروفر گرم شدن . بعد میز رو چیدم . همین . )

بعد با رویه باز همه رو دعوت کردم به صرف شام ( خودم اشتها نداشتم) . مامان با تعجب نگام کرد و گفت " من که رفتم تو اینطور نبودیا . بهت اننگار خیلی ساخته . اون قیافه کجا این کجا"

خندیدم " میو میو عوض شده "

آنارام باشید

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 22:53 توسط آنارام |

رانندگی (روز هشتم)

دیشب خیلی دیر خوابم برد . ساعت ۱۲ بود که رفتم تویه رختخواب . تا ساعت ۲ غلت زدم . بعد خوابم گرفت . همش خوابای پریشون دیدم . یهو از خواب پریدم دیدم ساعت ۳ شده . دوباره کلی غلت زدم تا خوابم برد و دوباره با فکر پریشون از خواب پریدم . ساعت ۴:۳۰ بود . شب بدی بود . ساعت ۶ که ساعتم زنگ زد هرچی از دهنم در اومد بارش کردم . یاده اين پست  نیما دهقانی افتادم  و همونجور كه غلت ميزم تويه دلم گفتم لعنت به اين مرام .

تمام وجودم ميگفت زنگ بزن به مربيت و كلاستو كنسل كن . طبق معمول از فكر اينكه اون بيچاره صبح علي الطلوع پا ميشه تا بياد به من درس بده و حالا من با بيمعرفتيه تمام كلاسو كنسل كنم نذاشت گوشي رو بردارم بهش زنگ بزنم يا حتي يه اس ام اس خشك و خالي بفرستم براش .

تا ساعت ۶:۲۰ پنج دقيقه پنج دقيقه ساعت رو تنظيم كردم . اتاقم هم فريز شده بود و يكي از دلايله عدم تمايلم برايه دلكندن از تخت همين بود . بالاخره با هر جون كندني بود خودمو از تويه تخت كشوندم بيرون و تلو تلو خوران رفتم دستشويي و دست و رومو شستم . با چشم بسته لباس پوشيدم و از خونه زدم بيرون . ساعت ۶:۲۷ بود . معمولا مربيم اين موقع ها ميرسيد .

چشام تقريبا هيج جا رو واضح نميديدن . همه چيز تار بود . هوا شرجي بود . سعي كردم كمي تويه تويه حياط راه برم و تمركز كنم . ساعت ۶:۳۰ شد . مربيم نيومده بود . يهو بارقه اي از اميد تويه دلم پيدا شد . خدا كنه خواب موند باشه . خدا كنه خودش زنگ بزنه و كلاسو كنسل كنه . چند بار دستم رفت سمته كيفم تا باهاش تماس بگيرم و بهش بگم اگه خواب موندي به خودت زحمت نده . برو تخت بگير بخواب . ولي دوباره با خودم گفتم ديگه خيلي ديره . احتمالا ديگه تويه راهه .

ساعت ۶:۳۵ بود كه اومد . كلي عذر خواهي كرد و گفت خواب مونده . وقتي فهميد منم خيلي خسته ام و تمايلي براي اومدن به رانندگي ندارم گفت :" خوب اس ام اس ميزدي ميگفتي . ديگه اينهمه تعارف واسه چيه؟"

معلوم بود اونم از دستم كلي عصباني شده كه چرا كلاسو كنسل نكرده ام .

امروز سرعتم از سرعته مورچه هم كمتر بود . اينقدر كه با مربيم دست به يقه شدم . مربيم گفت: "حالا هر روز بايد هي پام رو ترمز ميبود كه سرعتتو كم كنم . امروز بايد هي التماست كنم گاز بدي؟ گاز بده ديگه" .

هيچ كدوم از پاركامو خوب نرفتم . وقتي بايد دنده عقب ميرفتم تقريبا چشمم هيچي نميديد . لكه ي چشميم اومده بود نشسته بود دقيقه زيره چشمه راستمو و ميدان ديدمو بسته بود . مربيم هم كه ديگه طاقتش طاق شده بود هي داد ميزد كه "حواست كجاس؟ تو اصن كجا رو ميبيني" .

آخش بعد از يك ساعت وقتي دوباره اين سوالو پرسيد گفتم "من اصن جايي رو نميبينم . اصن نميتونم تشخيص بدم ماشين كدوم ور ميره ".

طفلي اصن باورش نميشد . هي گفت "يعني چي نميتونم تشخيص بدم ؟ خب قشنگ تكيه بده . گردنتو برگردون . نگاه كن به stop ماشين" .

ديگه داشت اعصابم بهم ميريخت . نميدونم ظاهرم چه جوري شده بود كه دلش سوخت به حالم و بردم تويه يه خيابونه خلوت و باهام دنده عقب كار كرد. اول كنترله فرمونو خودش به دست گرفت و به من گفت تو فقط عقبو نگاه كن . سعي كرد كمكم كنه برايه تشخيصه كج و راست بودنه ماشين و بعدم داد دسته خودم تا كمي راه بيافتم . هر چند اصن چشام تمركز نداشتن ولي دنده عقبم بهتر شد . ربع ساعته آخرم پاركه پل و پاركه دوبل كار كرد . فقط موند پارك ال . خلاصه امروز رانندگيم حال بهم زن بود . مسير برگشت رو هم كه پياده ميومدم تمامه مدت تلو تلو ميخوردم و دو سه بار نزديك بود بيافتم . تويه دلم گفتم اگه كسي منو ببينه با اين حال فكر ميكنه مست ام.

وقتی رسیدم خونه و خودمو تویه آینه نگاه کردم وحشت برم داشت از پف  و کبودیه صورتم . شیرجه زدم تویه حمام گرچه میدونستم با این حاله من یکم خطرناک هم هست رفتن به حمام .

آب یخ رو باز کردم و رفتم زیره دوش . قطراته آب که میچکیدن رو سرم و میلغزیدن پایین مثه سوزن تمامه بدنمو سک میدادن و گرچه اصن نمیدونستم این خوبه یا بد خوشحال بودم که کمی بیدارم میکنن.

از حموم که اومدم بیرون سریع یه قرص ویتامین c انداختم تویه یه لیوان آبه یخ و یه نفس همشو فرستادم بالا .

فکر کنم ساعت ۱۰ صبح بود که از خستگی بیهوش شدم تویه تختخواب . ساعت نزدیکه ۱ ظهر بود از خواب بیدار شدم . عجیب اون سه ساعت خواب چسبید .

رفتم تویه آشپزخونه و تند تند دره کابینتا رو باز کردم ببینم چه چیزه زود پزی میاد دستم قاله قضیه کنده بشه که ماکارونیه گرانقدر واسم چشمک زد و پیش از اون که بخوام فکر کنم همین ۳ روز پیش ماکارونی خورده ایم غذا آماده شده بود .

البته کلی خوش بحاله داداشم شد . بابایه بیچاره ام هم که هیچوقت بابته غذا نظر نمیده و هر چی بذاری جلوش بی غر و لند میخوره تازه کلی هم تعریف میده . مامانم از این بابت خیلی شانس آورده .

بعد از ظهر هم رفتم آزمایش CBC  دادم و اومدم خونه .

وقتی رسیدم خونه دیدم داداشم با چشم غره بهم نگا میکنه و میگه: " تو گوشیتو میذاری سره ویبره خودت تکانشو حس نمیکنی؟ بابا پدرمو درآورد از بس زنگ زد پرسید رسیدی یا نه؟ خب حداقل گوشیتو نبر که کسی نگران نشه" .

گوشیمو از تویه کیف درآوردم دیدم ۸ تا میس کال روشه . از تعجب شاخ درآوردم . یاده نوشین افتادم که گفت :"آنا من باید برات یه دور کلاس استفاده از گوشیه همراه بذارم . گوشیت همش یا خاموشه یا روه سایلنته و جواب نمیدی.فرهنگ موبایل نداری  ".

مربیم ۳ بار زنگ زده بود و آخرش اس ام اس زده بود که فردا ساعت ۱۰:۳۰ بیا آموزشگاه . منم خودمو راحت کردم و زنگ زدم بهش کلاس رو واسه دو روزه آینده کنسل کردم . تویه دلم گفتم ساعت ۶:۳۰ میام و میمیرم از گرما چه برسه بخوام ساعت ۱۰:۳۰ بیام .

خلاصه کلاس رانندگی رفت واسه روز شنبه.

فردا احتمالا میرم خونه نوشین اینا فقط فکر کنم دچار سوئ حازمه بشم تا مامان بیاد .

ظهر ماکارونی خوردم . شب خاله ام پیتزا درست کرد واسمون فرستاد . فردا هم ناهار نوشین میخواد لازانیا درست کنه .

آنارام باشید

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 23:26 توسط آنارام |

رانندگی (روز هفتم)

دیشب کلی زور زدم که زود بخوابم . فکر کنم در نهایت ساعت ۲:۳۰ خوابم برد .

صبح سرحال بودم . هوا ولی شرجی بود مثل دیروز .

کلاس رانندگیم خیلی خوب بود .

تنها مشکلی که دارم برمیگرده به دنده عقب رفتنم . پارکام همه خوبن فقط قسمت آخرشون که باید دنده عقب برم و ماشینو موازیه جدول کنم ایراد دارن . کمی چشمم اذیتم میکنه که البته مامان میگه "نگران نباش . یکم بگذره درس میشه"

عصر هم مامان رفت تهران د با بیچارگی بلیط گیرش اومد . سفره اضطراری ای بود .

دمه رفتن داداشم میگه: " کجا داری میری مامان؟"

خندم میگیره از این سوال . مامان میگه: "هیچ جا عزیزم تهران" . ( انگار داره میگه میرم سره کوچه دو تا ماست بگیرم )

حالا منم این وسط تریپه غمگین میگیرم میگم "مامان تویه این دو روز که نیستی ناهار و شاممون چی میشه؟"

مامان جدی میشه: "خجالت بکش . تو اینجا چی کاره ای؟"

آخرشم یهو داداشم مامانو میگیره میگه : "مامان . مامان هواپیمات چیه؟ بخدا اگه تف و مف و لف آخرش باشه نمیذارم بری"

با دکترم هم تلفنی صحبت کردم . قضیه ی این حساس شدنه بدنم رو نسبت به ضربه براش گفتم .

قرار شد یه آزمایش CBC که تقریبا ۱۰ ماهی از آخرین باری که گرفتم میگذره بگیرم و برم پیشش. گفت : "دلیلش احتمالن کم شدنه پلاکتای خونه که از عوارض مصرفه ربیفه".

با نوشین هم صحبت میکردم گفت مامانش و باباش رفتن اصفهان امروز بعد از ظهر . تا جمعه نیستن . من و مهسا رو واسه پنجشنبه دعوت کرد . بستگی داره توی چه مودی باشم؟ شاید رفتم.

آنارام باشید

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 0:4 توسط آنارام |

رانندگي (روز ششم)

ديشب ساعت حدوداي 12 بود كه عزم رفتن به رختخواب رو كردم .

تا رفتم توي اتاق ديدم مامان اومد داخل ربيف توي دستش تكونش داد گفت :"  ربيف يادت نره " .

آه از نهادم بلند شد . از حدود يك سال پيش كه دو سه هفته اي ربيف رو بخاطره صداي ربيجكت و حساس شدنم نسبت بهش دو در كردم و مامان فهميد ، حساب تك تك تزريقاتم دست مامان هست و به هيچ وجهه نميشه سرش كلاه گذاشت .

با ناله گفتم: " مامان من هفته اي سه بار ربيف ميزنم . يه روز هم استراحت دارم . الان دو هفته اس هر روز ميزنم . "

- نه عزيزم . پريشب استراحت داشتي . يادت رفته؟

- اه . بابا من اصن نميخوام ربيف بزنم . چه گيري افتاده ام ها ! ولم كنيد.

ديشب دلم از جاي ديگه اي پر بود و فكر كنم اين بيطاقتي و خشمم واسه همين بود كه سره مامان خالي كردم . اونم واسه چي؟ واسه ربيف خودم .

خلاصه كلي كلكل كردم . مامان با عزيزم جونم ، من با داد و بيداد . اينقدر كه مامان با ناراحتي از اتاقم بيرون رفت و ربيفم برد .

بعد تازه جناب وجدان بكار افتاد كه دختره پر رو اصلا نبايد مامان حواسش به تو باشه . خودت بايد به فكر باشي و تازه بري مامان رو التماس كني واسه تزريق همراهيت كنه . اونوقت حالا همه چيز عكس شده؟ جلل خالق. دوره آخر و زمانه .

با بدبختي كلي غرورم رو زيره پا گذاشتم و تازه با كلي فيس و افاده رفتم معذرت خواهي و بالاخره ربيف تزريق شد .

راستشو بخوايد از بعد از سرما خوردگيم بدنم نسبت به هر ضربه اي ، كم يا زياد ، محكم يا يواش خيلي واكنش نشون ميده و مثن حتي وقتي داداشم به شوخي يه ضربه آروم ميزنه روي بازوم آه از نهادم بلند ميشه و تا يك ساعت تمام دستم ، انگار كه با چوب افتاده باشن به جونم و سير زده باشنم كوفته اس .

همه ي اينا دست به دست هم ميده تا اين روزا از تزريق ربيف متنفر بشم .

هرچند وجدانم اون زير زيرا هي يه چيزايي ميگه كه خودم ميدونم چين ولي اجازه نميدم صداشون بلندتر بشه .

ساعت 12:30 خوابيدم . تا ساعت 1:30 توي رختخواب غلط زدم . خوابم نميبرد . هزارتا فكر توي سرم بود ( خوبه حالا هيچ كاري ندارم توي زندگيم ها!) . از سره بيكاري يادم اومد آپ كه كرده ام پي ام به روز شدنه وبم رو سند تو آل نكرده ام . اومدم پاي كامپيوتر و مسنجرم رو باز كردم . آرش آن بود .

خيلي از آشناييمون نميگذره . توي مسنجر هم هيچ وقت بصورت آنلاين ارتباط نداشتيم . در حد چند تا آفلاين ازش ميدونستم و مقداري هم از وبلاگش .

ديشب بالاخره تونستيم با هم چت كنيم . ممنونم آرش از حرفات و كمكت . خيلي بدرد بخور بود . همون صداهايي كه درونم ويز ويز ميكردن و خودم خفه اشون كرده بودم رو تو به صدا در آوردي و اين ثابت ميكنه كه هرچند همه چيز رو بدونيم ولي در بسياري مواقع توي زندگي نياز به تذكر و ياد آوري داريم .

خلاصه ساعت 3 بود يا شايدم دير تر كه خوابيدم . ساعت 6 صبح مثه فشنگ قبل از اينكه ساعت زنگ بزنه از رختخواب پريدم بيرون . امروز مربي زودتر از من دمه دره خونه منتظر بود .

رانندگي امروز خيلي بهم حال نداد . خداييش از اولش دلم ميخواست زودتر تموم شه . اول كه همه اش تمرين بود . تنها چند دقيقه گذاشت برم توي جاده ساحلي و بزنم دنده سه . بعدم كه هوا به عكس ديروز كمي شرجی بود .

دركل فكر كنم بيحوصلگيه من به مربيم هم سرايت كرد و اونم كلاس رو 15 دقيقه زودتر تعطيل كرد و واسه همين كلي دعاي خير از جانب من نسيبش شد . طبق معمول تا رسيدم خونه شيرجه زدم توي حمام و دقيقا يادم نيست كي رفتم توي رختخواب كه ساعت 4 بعد از ظهر از جام بلند شدم .

از حدوده ساعت 7 بعد از ظهر هم ( خيلي ببخشيد ) تفاوت چنداني با يه سگ نداشتم و مرتب دنباله يكي بودم كه پاچه اشو بگيرم . قاعدتا يه يكي دو هفته پيش بايد اين مدل ميبودم كه البته چون كلا يكي دو سالي ميشه كه سيستم كلا بهم ريخته و هيچ نظمي نداره جاي تعجب نيس .

واسه شام رفتم خونه خالم اينا ( همون خالم كه دو طبقه پايينتر خودمونن) چون اصن حوصله خونه و آدمايه توشو نداشتم . بعدم كه اومدم بالا ديدم خودمون هم مهمون داريم .

كلا اعصابم كمي آرومتر شده  و تا حدي خوش اخلاق تر شدم .

تصميم هم گرفته ام امشب زودتر بخوابم .

آنارام باشيد

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 23:12 توسط آنارام |

رانندگي (روز پنجم)

امروز كلاس رانندگيم ساعت ۶:۳۰ صبح بود .

ديشب ساعت ۲ بود كه خوابيدم . ساعت ۶ بيدار شدم . ۶:۳۰ مربيم دره خونمون بود .

هوا چقدر خوبه اون وقته صبح . باورم نميشد . خنك بود حتي . از بس هيچ وقت اون موقع صبح از خونه در نميايم فكر ميكنيم حالا چه خبره؟

از اونجاييكه چيزه جديدي يادم نداد فكر كنم هر چي بايد ياد ميگرفتم رو ياد گرفتم . امروز همش تمرين بود.

ساعت ۸:۳۰ بود رسيدم خونه . دوباره خوابيدم تا ساعت ۱۲:۳۰

امروز دركل روزه خسته كننده اي بود . چون هيچ كاري نداشتم بكنم و دلم به هيچ كاري نميرفت . الافه الاق بودم . با تمام وجود احساس پوچي ميكردم

اين سريال مزخرفه ي شبكه سه ( همين بيچارگان ) امشب به لطف خدا قسمت آخرش بود . جمعا فكر نكنم يه قسمتشو كامل ديده باشم ولي خب سريال ايراني رو هر جاشو ببيني كفافت ميده . امشب كامل ديدمش كه حداقل بدونم آخرش چي شد .

وقتي فيلم به اونجا رسيد كه سره قبره پونه همه گريه ميكردن مامان گفت :

-واي چقدر حالا لفطش ميدن . خب مرد تمومش كنين.

بابا سريع گفت:

- اختيار داريد . تازه بابت همين جاهاش بهشون درس حسابي پول ميدن

۰

-باور نميكنين ؟ دقت كنين ببينين هيچ فيلمي نيس كه مراسم مرگ و مير و دفن و فاتحه توش نباشه

آخره فيلم هم وقتي توي قطار احمد رضا و خجسته و بچشون داشتن ميرفتن سره خونه زندگيشون داداشم گفت: اين احمدرضا عجب بازيگر خوبي بود ها!

تا فردا

آنارام باشيد

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 0:27 توسط آنارام |

رانندگی (روز چهارم)

امروز کلاس رانندگیم فوق العاده بود . خود مربم هی خندید و گفت" آفرین به بابات . ببین چه راننده ای ساخته ازت . دست فرمونت خیلی تیز شده . البته هنوز جا داری . "

واسه همین بردم توی شلوغترین مناطق شهر در اون ساعت .

اولین پل زندگیم رو هم رفتم بالا . پل ناجوری هم هست . خیلی باریک و پر پیچ و خمه . به مامان که گفتم کفش برید . گفت "چه جرئتی داره این مربیت. "

در کل به این نتیجه رسیدم که باید هفته ای یکی دو بار بابامو ببرم رانندگی

مهمونامون هم امروز صبح رفتن .

دیشب قبل از خواب دخمر کوچولو در حالیکه لباسایه قلب قلبیه خوابشو پوشیده بود اومد توی اتاقم نشست روی تختم . اینور و اونور رو کلی ورانداز کرد . بعد گفت:

- تازه تو لاکاتو دیدی؟

خندم گرفت

- آره من لاکامو دیدم . تو هم دیدیشون؟

- آره . تازشم من لاک قرمزت خیلی خوشم اومد . خیلی خوشرنگه

- آره خیلی خوشرنگه . برو بگیر بخواب که صبح که پا شدی برات بزنم .

-تازه من از لاک قرمزت خیلی خوشم اومد که الان بزنم

- باشه . ولی تازه الان میخوایم بخوابیم . اونوقت اگه لاک بزنی خشک نمیشه . برو بخواب که صبح برات بزنم .

-تازشم اگه نخوابیم که صبح نمیشه

-آره . برو بخواب

-تازه اگه تو هم نخوابی صبح نمیشه

-باشه منم میخوابم

-تازه من از این لاکه نارنجی و بنفش و قهوه ای و سبز و صورتی و .... تم خوشم میاد . خیلی قشنگن .

تازشم عطراتم خیالی قشنگن . تازه این لیوانتو اون گردنبندت و اون ....تم خیلی قشنگن . تازه .

- . برو بگیر بخواب بچه . دیگه قاط زدی ها !

صبح هم زودتر از من بیدار شد و اومد نشست روی دلم تا بیدارم کرد و تا از همه لاکام به همه ناخن هاش نزدم بیخیال نشد . خلاصه رنگ وارنگ روونه خونه شد .

با اینکه کم بودن ولی جاشون خیلی خالیه.

آنارام باشید

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 20:44 توسط آنارام |

امروز بهتر از دیروز بودم

شرمنده ام که مجبورم امشب هم هول هولکی آپ کنم .

دیشب زنگ زدم به مربیم و کلاس امروزم رو بخاطره مهمونامون کنسل کردم . فکر کنم اونم مرد از خوشحالی

ساعت ۵:۳۰ صبح بود که خوابیدم. ساعت ۱ ظهر از رختخواب دل کندم .

بعد از ناهار با بابا رفتم رانندگی . خیلی با دیروز فرق داشت. نمیدونم شاید بخاطره خلوتی بود . بهرحال کلا خیلی رو فرم تر بودم.

خیلی احساس شعف کردم چون دیگه ماشین خودمون مثه ماشین تعلیم نیس که جلوی پای بابام بخواد پدال باشه و کنترل کلا با خودم بود .

البته نا گفته نماند این تیزیه فرمون نسبت به پراید چند باری داشت کار دستم میداد .

طفلی بابام موقع پارک ال در رو باز کرد و با نگرانی میپایید من نکوبم به جدولی جایی.

ناگفته نماند بابا معلم فوق العاده ایه . درست مثه بابا بزرگم . صبور و پرحوصله و پر از انرژی مثبت . هر جا تو کم میاری اون شروع میکنه به دلداری و تشویق کردنت واسه ادامه .

اینروزا آفتاب هم خیلی داغه . حالا فکرشو کن من بین ساعت ۳ تا ۴:۳۰ با بابا رفتم رانندگی و با اینکه کولره ماشین روشن بود باز به محض رسیدن به خونه شیرجه زدم تویه حمام.

عصر هم با مهمونامون رفتیم پارک ساحلی تا همین یه ساعت پیش .

یه توضیح بدم درباره مهمونامون .

زن و بچه های پسر خاله مامانم هستن که با هم کلی رابطه داریم .

 پسر بزرگه دقیقا همسن منه . پسر دومیه ۳ سال از من کوچیکتره و دخمره تنها ۳ سالشه . خوردنی و فوق العاده خوش اخلاقه . عاشقه دمپایی رو فرشیه خانومای بزرگه و انگار که رادار داشته باشه هر جا میره مثه جن جاشونو پیدا میکنه و به هیچ کدوم رحم نمیکنه . هر کدوم خوشگلتر و خوشرنگ تر باشن رو صاحب میشه و اگه کمی رنگش باب میلش نباشه به تو ام اجازه میده یه لحضاتی پات کنیش. از خوراکیا میمیره واسه بستنی و عاشقه فوتباله .( که البته اصلا چیزه عجیبی نیس واسه دختری که بعد از ۲ تا پسر بدنیا اومده باشه؟) . از تمام شخصیتای تلویزیونی با هیچکی مثه عادل فردوسی پور و جومونگ حال نمیکنه و اوله تمامه جملاتش چه سوالی باشن چه اخباری چه... میگه ( تازشم...)

خلاصه که این دو روز منو اساسی مشغول خودش کرده .

آنارام باشید تا بعد

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 23:43 توسط آنارام |

رانندگی (روز سوم) : روی فرم نبودم امروز

تند مینویسم .

امروز کلاس رانندگیم خیلی خوب نبود . یعنی باید قاعدتا خوب میبود ولی نمیدونم چرا اینقدر عکس العملم کند شده بود . مربیم بهم چند باری گفت آینه سمته راستتم داشته باش

تویه دلم بهش جواب میدادم خب تو که خودت کلاچ و ترمز داری . اونور دیگه ماله تو . بهر حال اینجا هم باید یه تقسیم کاری باشه

عصر با بابا و داداشم رفتم رانندگی . نزدیک بود بزنم به یه وانت . آخرش داداشم بعد از کلی مسخره بازی میگه آنی میخوای برات یه ماشین تعلیم رانندگی بگیرم با یه مربی وارد همیشه باهات باشن؟

بابا گفت بیشتر بنظر میاد هول شدی تا اینکه بلد نباشی . نمیدونم . کلی از نظر روحی روی فرم نبودم .

برامون مهمون اومده . فردا کلاسم کنسله .

لاست به قسمتای جذابی رسیده . واقعا بابت هر ثانیه ندیدنش دارم با خودم کلی کنجار میرم . نمیدونم تا کی میتونم مقاومت کنم .

آنارام باشید

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 0:54 توسط آنارام |

رانندگی (روز دوم)

دیشب اوضاع روبراه بود . کلی دوپینگ کردم و با این نیت رفتم توی رختخواب که صبح دیگه وضع روزی که گذشت رو نداشته باشم

ساعت ۹ شب بود که خوابیدم . صبح از ساعت ۴ بیدار بودم . کلی وقت تلف کردم تا هوا روشن شد .

تا ساعت ۱۰ ولی هنوز کلی راه داشتیم . خواستم اتاقم رو که از قبل از مسافرت مرتب نشده رو مرتب کنم دیدم نه حسش نیس. خواستم کتاب بخونم دیدم اصلا حسش نیس . گفتم بشینم این چندتا برگه رو کمربیم بهم داده برای بار سوم بخونم شاید وقت بگذره دیدم اصلا اصلا حسش نیس.

آخرش مقاومتم شکست و رفتم سراغ فیلم لاست . راستشو بخواین یه جورایی معتادش شده ام . یادمه یه بار شبنم بهم گفت آنی وقتی ببینیش حتما حتما با یکی از شخصیتاش ارتباط برقرار میکنی . حالا من کلا با همه شخصیتاش مرتبط شده ام و از هول زود تموم نشدنش دارم تلاش میکنم روزی فقط یه اپیسود ببینم ازش . ولی صبح واقعا نتونستم خودم رو کنترل کنم و تا ساعت ۹:۳۰ که باید آماده رفتن میشدم ۶ اپیسودشو دیدم و الحمدلله سیزن ۳ اش رو هم تموم کردم .

امروز کمی زود رسیدم آموزشگاه و تا وقتی مربیم اومد جاتون خالی از تلویزیون دفتر آموزشگاه کلی خاله شادونه دیدم و یاد گرفتم صبا که از خواب بیدار میشم باید کره و عسل یا کره و مربا یا نون و پنیر و گردو یا نون و پنیر و خیار یا ........... بخورم تا موقع بازی کردن خسته نشم .

مربی که اومد بعد از امضا کردن دفتر با هم از اومدیم بیرون و دیدم سوییچ و داد دستم و خودش رفت سمت دره مربی

کلی ذوق کردم

کلی هم منتظر گذاشتمش تا در رو واسش باز کردم که بشینه تا کمی طعم راننده بودن رو زیره زبونم مز مزه کنم.

کلی هم کلاس گذاشتم واسه تنظیم صندلی و آینه ها که خودشون از اول تنظیم بودن . اونقدر که حوصلش سر رفت و ماشین و روشن نکرده گفت اشارتو بزن از پارک بیا بیرون

چی میگی؟

من اصلا تو عمرم از پارک اومده ام بیرون؟ اونم تویه یه همچین خیابون شلوغی؟

خلاصه با همون کلاس که خدمتتون عرض کردم سلانه سلانه ماشینو روشن کردم . اشاره رو زدم . فرمونو پیچوندم سمت چپ . اشارمو زدم گفتم "حالا برم؟"

خندید . گفت "من که هنوز بهت یاد ندارم"

منم اومدم از تک و تا نیوفتم با قیافه ای حق به جانب گفتم" خب همین که میگین از پارک بیا بیرون یعنی قبلا فوت و فناشو گفتین دیگه . تازه توی اون جزوه ها که بم دادین همشو گفته"

خلاصه کلاس امروز ما بیشتر تاکید داشت روی انواع پیچ توی خیابونا و دور برگردونا . یه فرمونه . دو فرمونه . احیانا حالا اگه خیلی تنگ و ترش بود کوچه سه یا چهار فرمونه ( البته کلا توی امتحان پیشنهاد میشه کوچه های تنگ رو واسه دور زدن انتخاب نکنیم) .

بالاخره خانوم طلسم رو هم شکود و اجازه داد بزنیم دنده سه .

البته امروز خفن اعصابشو خرد کردم . چون توی تمام پیچا بیش از کلاچ پام روی گاز بود. ( البته باید یه توضیحی بدم . اونم اینکه کاملا سهوی بود این عمل . شانس ما امروز تمام پیچا به سمت راست بود . بنده هم وقتی میخواستم بپیچم سمت رات نا خود آگاه پای راستم فشار زیادی به پدالی که زیرش بود وارد میکرد و از قضای روزگار اون پدال گاز بود و همین کفره مربیمو در آورد)

آخرش هم یه داد اساسی زد که" من واسه خودت میگم . عادت میکنی هی گاز بدیا" . منم مثه منگلا هی میخندیدم میگفتم "ببخشید گرفتم" . اشتباهی بود . ولی خب آخه اشتباه تا چند بار؟

درضمن امروز بنظرم پاشو کمتر روی پدالا جابجا میکرد چون با اجازتون دو بار ماشین خاموش شد .

خلاصه قصه ما فعلا فعلا ها تا یه ده جلسه( ایشالله اگه بیشتر نشه) ادامه دارد. ببینم فردا قراره چه گلی بزنم به سرم.

پیوست : دیگه این صدا و سیما شورشو درآورده . حال تهوع بهم دست میده از این وقاهتشون . رسما رسانه ملی تبدیل شده به رسانه قشری خاص از جامعه که انگار چشما و گوشاشونو بستن و عجیب تمایل دارن به شنیدن اراجیف و دروغای ای جعبه جادویی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 23:27 توسط آنارام |

کلاس رانندگیم کنسل شد

دیشب تب و لرز داشتم . سرم به شدت درد میکرد و از دل پیچه تا ساعت ۳ صبح بیدار بودم . کلاس رانندگیم کنسل شد امروز

از صبح ۳ تا سرماخوردگی بزرگسالان خورده ام . حالم بهتره . امیدوارم فردا چیزی نشه

آنارام باشید

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 21:40 توسط آنارام |

رانندگی (روز اول)

امروز اولین جلسه کلاسای شهریم بود .

دیشب با دختر خالم حرف کلاسم شد گفت اگه دوست داشتی من میتونم باهات بیام . منم غافل از اینکه فرار بود داداشم باهام بیاد کلی ذوق کردم و قرار گذاشتیم و از این حرفا . آخرشب به داداشم میگم قرار شده نرگس هم باهام بیاد .

یهو چشاش گرد شد که مگه قرار نبود من باهات بیام ؟

چند دقیقه فکر کردم میگم خب اشکال نداره دو تا تون بیاید

خندش میگیره میگه مگه ماشین ندیده ایم؟ یارو الان فک میکنه از دهات اومدیم. بیخیال . حداقل اگه راننده مرد انتخاب میکردی حضور من کمی توجیه شده بود . بنظرم به نرگس هم بگو نیاد . فقط خودشو ضایع میکنه .

حالا چرا ضایع؟

بابا با رانندگی ای که تو داری خودمون که هیچ این معلمه هم بعدا اگه دیدت پشت فرمون آبروش میره

خلاصه امروز صبح سره ساعت ۹ با زنگ ساعت از خواب بیدار شدم .فکر کنم یه ذره بدنم تعجب کرد از سحر خیزیم . حوصله صبحانه خوردن که نداشتم . دو لیوان آب خوردم . سریع آماده شدم و بدون اینکه داداشم رو بیدار کنم رفتم آموزشگاه . از آموزشگاه هم با دختر خالم تماس گرفتم و وقتی فهمیدم خوابه خیالم راحت شد که بعدا میتونم یه جوری نبردنشو توجیه کنم

برخورد اولم با هنرآموزم ( فکر کنم خودشو از این القاب استفاده میکنن) خوب بود . رفتیم . سوار ماشین شدیم . اولش کلی از طرز سوار شدن و این چرت و پرتا گفت . بعد صندلیمو درست کردم . بعد دیدم اومد روی صندلی بقلی نشست و گفت بزن بریم

هاه؟ به این زودی؟

پس مثن کی میخوای بریم؟

خب حداقل درجا کمی تمرین کنیم . با ماشین خاموش .

مگه کتاب آیین نامه و اینا رو نخوندی؟

خب تئوری با عملی فرق میکنه.

خب ما هم میخوایم عملی کار کنیم دیگه

آخه اینجا خیابون واقعیه. ( خیابان آموزشگاه تویه یکی از خیابان فرعی های اصلی شهره . کلی اداره و سازمان مهم توشه که توی اون ساعت باعث شلوغی خیابانه)

تو استارت بزن . بقیه اش حله .

اکی .

هنوز توضیح نداده بود که باید اول کلاچ رو بگیری و بعد گاز رو تا یه حدی فشار بدی و بعد پاتو از رو کلاچ برداری که بنده خودم حرکت کردم و تا قبل از اینکه بخواد عکس و العملی از خودش نشون بده تمام طول خیابون رو طی کردم . آخرای خیابان هنوز نرسیده به خیابان اصلی یه آقایی در حال عبور از عرض خیابان بود که یهو صدای هنر آموز بلند شد که چی کار میکنی منم از هول خودم مثه یه مجرم که در حال فرار از زندان گرفته باشنش زود پامو از کلاچ برداشتم و ماشین با یه تر تره احمقانه خاموش شد . بعد با حالتی که انگار اصن من نبودم که پام تا ته روی گاز بود مثه گربه شرک توی چشاش زوم کردم .

یک ساعت و نیم واقعی رانندگی کردم . اونم کجا؟ توی قسمتای شلوغ شهر در اون ساعات

پشت چراغ قرمز هم یه بار وایستادم . موقع حرکت چراغ هنوز قرمز بود . دیدم بهم میگه کلاچ و بگیر و راه بیافت

آخه هنوز چراغ قرمزه . اگه حرکت کنم میخوریم به ماشین جلویی

خب الان سبز میشه . تا تو حرکت کنی ( اگه البته مثه بار اول نری ) ماشین جلوییت هم رفته .

خلاصه که کلی میدون و خیابون و دور برگردون و ... هم دور زدیم . البته دیگه ۲۰ دقیقه آخر شکمم یه سمفونی راه انداخته بود که میشد تصور کرد ضبط ماشین روشنه

واسه روز اول اصلا بد نبود کارم . من همش فکر میکردم که توی کلاسای شهریم طبق معمول همیشم همش در حال خنده خواهم بود و احتمالا همین کمی کارمو مشکل میکنه . ولی برخلاف تصورم این هنرآموزم بود که همش داشت میخندید

البته حالا که فکرشو میکنم میبینم یکی از دلایله روون بودن کار ۳ تا پداله جلوی پای هنرآموزه که احتمالا اشتباهات منو رفو میکرده . باید بهش بگم از جلسات چهارم پنجم پاشو از روی پدالا برداره تا خودم راه بیافتم .

آنارام باشید

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 1:23 توسط آنارام |

دل کندن کاره سختیه

تغییر مکان . چیزه خوبیه . میتونه خیلی دلچسب باشه . اصولا تمرین خوبیه واسه دل کندن از دنیا و تعلقات دنیایی ولی من آدمش نیستم .

با اینکه با تمام وجود از بلاگفا بدم میاد ولی نمیتونم دل بکنم از وبلاگم و آرشیوم که داره پا میذاره به دو سال و نیمیش . میدونم هرچی این سن بیشتر شه دل کندن سختتر میشه ولی خب خودتو بذار جای من کلی جون بکنی و دو سال و نیم واسه خودت یه خونه و کاشونه درس کنی بعد واسه هیچ ( فقط چون محلتون بدرد نخوره ) تلق و تلق پاشی اسباب کشی کنی . نه . من آدمش نیستم . یعنی هنوز اونقدر احساس نیاز نکرده ام که بخوام آدمش بشم . چه بسا روزی برسه که ییهو از رختخواب پاشم . برم تویه بالکن به خورشید نگاه کنم و خلاصه میو میو عوض میشه بشم .

اصولا آدمه کارای ییهوییم . خیلی از پیش تعیین شده نیستم .

بهر حال حتی از فکر نقل مکان موهای تنم سیخ میشن .

خوش بحال تو که راحت دل میکنی.

 یکی از بزرگترین مصیبتهای من با خودم همین وابستگیه . فکر کنم دو ماه و نیم دکتر آزادی روم کار کرد تا بتونم یکم وابستگیم به کتابامو کمتر کنم تا مثن با خیال راحت قرضشون بدم ( و مثن حالا که بعد از دو سال هنوز کتاب قرض داده شده پس داده نشده ککمم نگزه و بیخیالش بشم ) خب البته  تحول عظیمی بود در من . ولی فک کنم در این مورد اوضاع با دو ماه و نیم تراپی و کوفت و ... درس نمیشه .

پیوست ۱: کاره انتخاب رشته ام هم تموم شد . ببینیم چی میشه . خودم که اصن حسابی روش وا نمیکنم . با یکدندگیه تمام موندم سره حرفم و ذره ای از موضعم کوتا نیومدم . نمیدونم توکل بر خدا . امیدوارم هر چی خیره پیش بیاد . دعا میکنم اگه قراره یه سال دیگه بخونم خدا توانشو بهم بده .

پیوست ۲: از فردا کلاسای شهری رانندگیم شروع میشه .

آنارام باشید

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 1:45 توسط آنارام |

سرماخوردگي

از پریشب  تب و لرز دارم و مرتبا عرق سرد میشینه روی بدنم . حالت سوء هاضمه و رو دل دارم . مامان میگه سرما خوردگیه . از صبح دو تا سرما خوردگی بزرگ سالان خورده ام .

یکی میگه سرما از کجا گیر آوردی که خوردیش؟ میگم ما خوزستانیا توی زمستون اینقدر سرما نمیخوریم که توی تابستون . اصلا تابستونا اگه دنبال هوای سرد بودی بیا اینورا . سیبریه

دیشب یکی از بهترین دوستای دنیای مجازیم پر کشید و از ایران رفت . با اینکه هیچوقت نتونستم از نزدیک ببینمش عجیب دلم گرفت . ظاهر ارتباط تغییر چندانی نمیکنه چون از اونور هم همین رابطه باقی میمونه ولی فکر بعد مسافت بد جوری از نظر روانی آدم رو دلگیر میکنه.

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 19:16 توسط آنارام |

عید مبارک

دیشب یه خوابی دیدم که توش به شدت گریه میکردم . دنیایی نبود ولی توی خواب خودمم از شدت هق هق و اشکی که میریزم متعجب شدم . الانم که یادم میوفته اشک تویه چشام جمع میشه.

امروز روزه بودم . شب میخوام برم احیا . یه حاجت دارم . نه کنکورم نیس. یه حاجت خیلی بزرگتر . البته واسه خدا هیچه.

توی خیابون چراغونی کرده ان واسه جشن . من اصلا حال و هوای جشن ندارم . فکر کنم خیلیها مثه منن.

من شدیدا دلتنگم امروز . مثه غروبای روز جمعه .

میلاد امام زمان (عج) رو به همتون تبریک میگم.

از صمیم دل آرزو میکنم که این جشن تبدیل بشه به یه جشن واقعی برای تمام ملت ایران .

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 20:0 توسط آنارام |

سوال

سوالی برام پیش اومده . ممنون میشم یه نفر جوابم رو بده .

چرا به آقای خامنه ای میگن رهبر معظم انقلاب؟

مگه انقلاب رو ایشون رهبری کرده ان؟

......................................................................

پیوست ۱ :فردا دارم میرم پیش مشاورم واسه تنظیم انتخابام برحسب اولویت .

پیوست ۲ : کلاسای شهری رانندگیم از دوشنبه صبح قراره شروع بشه .

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 22:41 توسط آنارام |

بحثای امروز

ـ یه سوال میکنم صادقانه جواب بده

ـ اکی .بپرس

ـ تو معماری رو دوس داری یا معماری رو بخاطره دکوراسیون داخلی دوس داری.

ـ هر دو

ـ چقدر از معماری میدونی؟

ـ کم نمیدونم

ـ میدونی چقدر سنگینه؟ میدونی پیرت میکنه؟ میدونی چقدر شب بیداری داره؟ میدونی چقدر کار باید بکنی؟ میدونی که هیچی از لذات دانشجویی رو حس نمیکنی؟

ـ ای . تا حدودی آره.

ـ اینم ميدوني كه ميتوني ليسانستو توي يه رشته بگيري و فوق ليسانستو تويه يه فيلده غيره مرتبط.

_ بله . مسنحظر هستم

_ چرا ميخواي يه سال ديگه بشيني تويه خونه كه تازه اگر طاقت بياري و حوصله كني تويه رشته و دانشگاهي درآي كه پدرتو درميارن تا يه ليسانسه خشك و خالي بگيري؟

ـ من عاشق اين رشته ام . درضمن نزن تو سره رشته.

ـ عاشقشي يا فقط تنها فكري بوده كه توي ذهنت پرورشش دادي؟

ـ امير من رشته هاي خشك رو دوس ندارم . من معماري رو دوس دارم چون با روحم سازگاره . حالا تو هي بگو طرزه فكرمو عوض كنم . آقا جان هر كي يه جوره ديگه

ـ لجبازي نكن. من فقط ميگم اينقدر يه دنده نباش. با خودت صادق باش . تو ميتوني تويه يه رشته ديگه كه حالا خيلي هم بي ارتباط نباشه يا حتي برایه بعد كمكت باشه ليسانس بگيري بعد فوقتو بري دكوراسيون داخلي

ـ مثلا؟

ـ برو كامپيوتر . نرم افزار . چه ميدونم همين شهرسازي كه خودت ميگي . بابا بخدا خيلي بهتره . من اصلا تعجب ميكنم چرا شما دخترا اينقدر اصرار داريد تويه رشته هاي سنگين درس بخونيد ؟

ـ نابرده رنج گنج ميسر نميشود

ـ نميخواد واسم بري سره منبر. جدي ميگم بهش فكر كن . اگه تو واقعا هدفت دكوراسيون داخليه خب هيچي به اندازه نرم افزار كمكت نميكنه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مامان: خب راس ميگه! آنا تو يه چيزم در نظر بگير . بيش از همه اين حرفا جسمت مهمه. حواست باشه كه نبايد فشار بيش از حد به خودت وارد كني. وقتي محبوبه (خواهر مهسا دوستم كه دانشجوي سال آخر معماريه دانشگاه هنره تهرانه) خودش مياد ميگه يه وقت نيايد توي اين رشته كه پدرتون در مياد چرا اينقدر يه دنده موندي روي خونه اول؟ بچه جون واسه هدفت برنامه ریزی کن . مگه نمیگی دکوراسیون داخلی؟ خب به همه راههای رسیدن بهش فکر کن

من: اول دبیرستانم هم همینو گفتی . گفتی جلو رو نگا کن . هدف رو ببین . خب من هدفم معماری بود . بعدن دکوراسیون داخلی تویه ذهنم شکل گرفت .

مامان: اول دبیرستانت شرایطت چه روحی چه جسمی با الان فرق داشت . درضمن حتی اگه رتبه ات میرسید و میرفتی میخواستی بری خونه مادرجون اینا یا تویه یه خونه خودت تنها زندگی کنی؟  

من: اگه منظورت تزریقه ربیفه خودم فکر همه جاشو کرده ام . تنها کافیه یه یخچال فسقلی برام بگیرید بذارم تویه اتاقم خونه مادر اینا تا مادر آمپولا رو نبینه . هرچند همین حالاشم خودت گفتی که یه بوهایی برده .تازه مثن اگه تویه یه خونه خودم تنها زندگی کنم میخواد چی بشه؟ لولو میخوردم یا ؟

مامان: فقط ربیف رو نمیگم . اصن میدونی چیه؟ من نمیخوام دخترم از جفتم جم بخوره. بعدم بله . روزگاره بدیه. وقتی آدم به چشمایه خودشم اعتماد نداره چطور میتونم بذارم دخترم تنها ..

من : اولا که اگه به فرض محال تهران باشم مادرجون اینا به هیچ عنوان نمیذارن تنها بمونم . دوما یعنی اگه یه جایه خوب یه رشته ی توپ قبول شم نمیذارید برم؟

مامان : فقط اهواز پیشه خودم

بابا: چرا نذاریم بابا؟ اتفاقا من دوس دارم بری

مامان: وا؟ جدی میگی؟

بابا: چرا که نه؟ بذار بره یاد بگیره زندگی کنه؟ همیشه که نمیتونه وابسته بمونه

من :

آنارام باشید

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 0:34 توسط آنارام |

گيج شده ام

 

از دیشب درد عجیبی تویه سرم در حال گردشه.

لختیه عجیبی تمام تنم رو گرفته .

تا نزديكيهاي صبح روي تختم دراز كشيده بودم و داشتم دفترچه راهنماي انتخاب رشته هاي تحصيلي دانشگاه سراسري رو ورق ميزدم .

از صبح علي الطلوع هم دارم با اين و اون كل كل ميكنم كه ترجيح ميدم انتخاب رشته نكنم و يه سال ديگه بخونم تا بخوام رشته اي غير از رشته مورد علاقه ام توي دانشگاهي غير از دانگاههاي مورد نظرم درس بخونم .

پسر داييم از اصفهان زنگ زده حدوده 1 ساعت مخ ميزنه آخرشم كار به دعوا و ناسزا گويي رسيد.

دختر خالم هم از مشهد نزديك به 40 دقيقه داشت ارشادم ميكرد كه همچين خريتي نكني كه 1 سال ديگه بموني خونه و ....

خودمم كه . ذهنم از هر ايده اي خاليه . گيج شده ام . يه مقدار بلاتكليفم . دوس دارم يكي بشينه بجام فكر كنه . تصميم بگيره و عمل كنه.

اصلن دوس ندارم برم تويه رشته اي كه دوسش ندارم و 4 سال از زندگيم رو حروم كنم كه بعدش واسه فوق گرايشم رو عوض كنم .

از ديشب 3 تا رشته ديگه هم تويه ذهنم جا باز كردن كه سايد اگه معماري نشد برم حداقل واسه بعدش بتونن كمك باشن .

نميدونم . خيلي بلاتكليفم . دعا كنين واسم لطفا

آنارام باشيد

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 15:8 توسط آنارام |

ترور

 

از قدیم گفته ان دروغ رو اینقدر بزرگ بگو که کسی باورش نشه دورغه

حالا شده حکایت ۱۱ میلیون رای

همون بعد از انتخابات بود که یکی گفت " حالا وایستید ببینید چجوری موسوی رو از نظر شخصیت ترور کنن "

ترور شروع شد .

 

نوشته شده در شنبه دهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 22:2 توسط آنارام |

پست دارم که بذارم . خیلی هم دارم ولی

 نیاز دارم چند روز فکر کنم . با خودم باشم . تمرکز کنم .

کمی اطلاعات میخوام .

باید فکر کنم  ببینم چجور انتخاب کنم . شاید ترجیح بدم یه سال دیگه ادامه بدم تا دقیقا به اون چیزی که میخوام برسم . نمیدونم .

دعا کنید پلیز

آنارام باشید

نوشته شده در شنبه دهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 15:33 توسط آنارام |

خاک

امروز دیگه اساسی شورشو درآورده .

تقدیر ما رو میبینین تو رو خدا؟

خداییش خیلی وقت بود همچین خاکی ندیده بودم . غلظتش قابل تصور نیس.

نمیدونی جلو بینی و دهنتو بگیری یا چشاتو یا ...

شکرت خدایا به همه داده هاتو نداده هات .

ولی خدایی این رسمشه؟ این رحمتته که هی ازش دم میزنی؟ لابد باید به اینم بگیم خاک رحمت . چه میدونم والله . بازم شکرت

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 23:32 توسط آنارام |

کاهش وزن ،شروع کلاسای آیین نامه

از بعد از کنکورم بخصوص ظرف ۳ هفته گذشته ( با شروع مسافرتم ) ۶ کیلو از وزنم کم شده .

دلیلش هم واضحه . تحرک بدنیم ( بخصوص توی مسافرت ) فوق العاده زیاد بود و غذا خوردنم تقریبا به نصف یا شایدم کمتر کاهش پیدا کرده .

کاهش اشتهام هم اصلا غیره طبیعی نیس. اصولا از اون نوع آدمایی هستم که وقتی استرس دارند اشتهاشون بیشتر میشه . خب حالا که آرومم اشتها ندارم . روزی دو وعده غذا ( صبحونه و شام) آن هم به مقدار خیلی کم کارمو راه میندازه. در عوض تا دلت بخواد آب مینوشم .

این برایه من یه شانسه بزرگه . چون مثه یه بشکه بزرگ شده ام .

امروز اولین جلسه کلاس آیین نامه ام بود .

کلاسهای شهری از ۵ روز دیگه شروع میشن . قرار شده داداشم باهام بیاد . البته ترجیح میدم تنها باشم . از توی یک ماشین بودن موقع تعلیم رانندگی اصلا لذت نمیبرم .

 رانندگیش خوبه و مدام از من ایراد میگیره  یا مثن تویه خونه و اینور و اونور مثه تمام پسرها ( بخصوص در این سن ) در حال بازگوییه سوتیهایه منه .

از اون هم مهمتر پیشاپیش میدونم از اول کار من در حال خندیدنم و وجود دداداشم تویه ماشین به خنده ها شدت میده.

خدا به خیر کنه

آنارام باشید

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 21:52 توسط آنارام |

این روزها عجیب دلم گریه میخواهد .

بیخیالیم عالمیست بس گرانبها .

چه تلخ است محروم بودن از نعمت آن.

این روزها هر چه سعی میکنم بیتفاوت نشان دهم خودم را و دهانم را ببندم تا آلوده کثافتکاری های در حال وقوع در اطرافم نشوم نمیتوانم.

سطح تحریکم پایین آمده . اعتمادم سلب  و بدتر از همه روحم جریحه دار شده .

با خودم میگویم (تویه جوجه فکسنی رو چه به این حرفا؟)

فکرم را درگیر مسائل ساده و احمقانه ی روزمره میکنم . شبها تا صبح مینشینم پای فیلم لاست تا شاید اندکی فکرم منحرف گردد از اتفاقات دور و برم .

فکر کنکور و نتایجش رسما شده اند بهانه ای برای ابراز ناراحتی ام .

راستش را بخاهید اصلا کنکور و نتیجه اش رفته اند در حاشیه مسائل موجود در زندگیم . حرف یک یا دو روز نیست . برمیگردد به حدود ۲ ماهه پیش . به پیش از کنکور . شاید به زمان مناظره  های کذایی کاندیدا های ریاست جمهوری.

هر روز که میگذرد وحشتم از اتفاقات روزهای بعد بیشتر میشود.

این روزها عید بود . ولی ما عزادار بودیم . نه جشنی درکار بود و نه شادی ای . همه غصه داشتیم .

مامان میگوید امسال مثل هرسال مهمانیه نیمه رمضانش را نمیگیرد . میگوید (جشن مال زمانیست که آدم بهانه ای برای شاد بودن داشته باشد . وقتی دل و دماغ شادی و جشن و سرور نداشته باشی شادی دیگر معنایی برایت ندارد . )

راست میگوید . این دقیقا چیزیست که مدتهاست درون ذهنم شکل گرفته . فقط جرئت ابرازش را ندارم .

این روزها عجیب دلم گریه میخواهد .

خداوندا  تو مدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است .

چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 2:47 توسط آنارام |

خفاش

مامان عصبانيه.

ميگه خفاش شديد شما دو تا . شبا تا صبح بيداريد. روزا تا لنگه ظهر خواب . اين چه وضعشه اينم شد زندگي؟

خنده ام ميگيره . ميگم مامان نبايد تابستون با زمستون و تعطيلات با روزاي كاري يه فرقي بكنه؟ مگه زندگيمون چشه؟درضمن تا اونجایی که یادمه میگن جغد نه خفاش

توي صورتش چين ميندازه ميگه خدا شبو گذاشته واسه استراحت . روزو واسه كار و زندگي. از منم ایراده ملا لغتی نگیر.

داداشم سريع ميگه اولا كه ما بيكاريم . دوما اينهمه آدم كه شبا كشيك دارن و بيدارن هم هستن . چرا هي به ما گير ميدين؟

بازم اخم ميكنه و ميگه حالا شما مثن چه خدمتي دارين ميكنين شبا كه تا صبح بيدارين؟

داداشم ميگه مگه حتما بايد خدمت كرد . بابا اينهمه آدم هم هستن از شباشون بيشتر از روزا بهره ميگيرن و سود ميبرن؟

مامان :حالا شما چه استفاده اي ميكنين؟ درس ميخونين؟ يا كار ميكنين؟

ما:فيلم ميبينيم

مامان: اين سيستم رو عوض كنين. شبا زود بخابين . صب زود پاشين . از زندگيتون يه بهره درست و حسابي ببرين.

من: اتفاقا مامان من بنظرم اين بهترين شيوه اس . آخه ميدوني چيه؟ چند وقته ديگه ماه رمضونه . روزا هم طولاني و گرمن . با اين شيوه ما فقط لازمه نصفه روز رو طاقت بياريم . هر چي باشه بايد خودمونو واسه اوامره الهي آماده كنيم

آنارام باشید

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 18:17 توسط آنارام |

این دو هفته که گذشت

سلام

چطورید شما؟

من خوبم شکر خدا. دو ،سه هفته ای نبودم. دو هفته اش مسافرت بودم و این یه هفته آخر هم گیره کامپیوتر. از سفر برگشتم و اومدم با خیاله راحت و بدون دغدغه درس و مشق بعد از مدتها بشینم پای کامپیوتر که جاتون خالی یه ضد حال اساسی خوردم . همه چیز بهم ریخته بود. یه ویروسه خفن افتاده بود به جون کامپیوتر و هر کاری کردم ( از نصب انواع ویروس اسکن بگیر تا تلاش برای تعویض ویندوز که بی نتیجه بود ) درس نشد که نشد. بالاخره بعد از کلی تقلا و این در و اون در زدن همین الان که دارم این نوشته رو تایپ میکنم عملیات امداد رسانی تموم شد .

امروز ۲ مرداده و به گفته ظاهرا صدا و سیما نتایج اولیه کنکور ۸ روز دیگه اعلام میشه. این مدت اینقدر اتفاقات جور وا جور افتاد که تقریبا دادن نتایج از خاطرم رفته بود و تا حدودی در آرامش بسر میبردم.

ولی از دیشب دوباره تب کنکور از سر تا پامو گرفت و یه جورایی از درون به غلیان انداختم .

 امروز توی استخر یکی اومده پیشم میگه" شما هم کنکوری بودی. درسته؟"

با یه لبخند ملیح و ساختگی ( چون با شنیدن این جمله اون هم از زبون اون آدم از درون گر گرفتم) میگم " بله . درسته."

میخنده میگه " پسره منم امسال کنکوری بود . رشته اش ریاضی بود . شما تجربی هستید . درسته؟"

دوباره با همان لبخند ملیح جواب میدم "نه . منم ریاضی هستم."

میگه" کنکور چطور بود. خوب دادی؟ پسر من که میگه مامان من اصلا نمیدونم چیکار کردم . ولی راستشو بخای من میدونم هر وقت این جمله رو میگه معنیش اینه که خوب داده . ماشالله درسش خیلی خوبه . سنجشایه آخرش که خیلی خوب بودن ."

لبخند میزنم و سعی میکنم به افکاری که درون ذهنم در حال بالا و پایین رفتنن توجه نکنم. چند نفر دیگه دورش جمع میشن و از رشته ی مورد علاقه ام میپرسن و ایده هاشونو درباره دانشگاههای مختلف ایران میگن و ....

من آروم آروم سعی میکنم از جمعشون خارج بشم و خودم رو بسپرم به امواج و آهسته. در حالیکه روی کمر دراز کشیده ام و با حرکت دست ازشون دور میشم به خودم میگم "بیخیال آنی . بهش فکر نکن. سعی کن خالی باشی. خالیه خالی. به چیزای خوب فکر کن . " و ناخودآگاه فضای دانشگاه مورد علاقه ام میاد توی ذهنم و خودم رو میبینم که در حال پیاده روی به سمت دانشکده معماری هستم  و باز وحشت به تحقق نپیوستن این رویا تمام وجودم رو پر میکنه.

از استخر که خارج شدم درحالیکه سوار ماشین میشدم و از روبروی محوطه خونه قبلیمون میگذشتم خدا رو شکر کردم که دیگه اونجا نیستیم . بحده کافی همین استخر اومدن و رفت و آمدهای ساکنین کوی به محل کار مامان و بابام اهالی رو در جریان خبرهای تازه قرار میده . چه برسه به اینکه میخواستیم لابلاشون زندگی کنیم. یاد داداشم افتادم که گفت پسرا اسم خانوم فلانی (یکی از خانوم هایی که توی استخر از ایده های گرانبهاشون بسی فیض بردم ) رو گذاشته ان سید نیوز. آخه هرخبری که به گوشش برسه با سرعت نور در سراسره کوی پخش میشه . خنده ام گرفت . واقعا چه اسمه با مسمایی. توی استخر هم سوال و جواباشون حاکی از انتظاره بیصبرانشون واسه دریافت اطلاعات بود که پخش کنن توی محل. خدا بخیر کنه.

به مامان میگم " حالا تو هی میگی مهم نیست و بیخیال و ... ولی فردا که نتایج رو دادن و با این بانوان گرانقدر  برخورد کردی چی میخوای بهشون بگی اگه من رتبه ام خوب نشد؟ "

میخنده " مامان دروغ که نمیتونم بگم . تا اون موقع هم خدا بزرگه . اگه خدای ناکرده همچین اتفاقی افتاد راجع به جواب دادن به این حضران هم فکر میکنم "

خدا بخیر کنه خلاصه.

تا بعد

آنارام باشید

 

نوشته شده در جمعه دوم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 19:41 توسط آنارام |