يه روز تميز با يه ضد حال عميق

روزه تميزي داشتم

هميشه از اينجور روزا خيلي خوشم ميومده

بعد از پشت سر گذاشتن يه روزه اكتيو و انجام كلي فعاليت مييام جلو آينه و با لطافت رژگونه ميزنم به گونه هام و لبامو برق ميندازم با برق لب طعم توت فرنگيم . واي كه چقدر خوشمزه اس

درحاليكه صدايه قار و قور شكمم بلند شده و به حال ضعف رسيده ام ميرم و با مامان يه شام دونفره زود صرف ميكنم

بابت موضوعي از مامان كسب اجازه ميكنم و جواب منفي ميشنوم و كلي ضد حال ميخورم . سعي آرامشمو حفظ كنم و همچنان لبخند رو رويه چهره ام نگه دارم .

مامان كلي استدلال مياره و من گرچه كلي جواب برايه رد استدلالاش دارم سكوت ميكنم و درحاليكه لبخند ميزنم سرمو آروم تكون ميدم و چند بار به خودم ميگم " بيخيال آني . بعد ها كلي از اين فرصت ها خواهي داشت و تجربه شان ميكني" و آهسته به مامان ميگم " هر چي تو بگي" .

برق رضايت رو تويه چشماي مامان ميبينم و براي اينكه ميزان اندوهي كه از اين ضد حال برم مستولي شده رو سركوب كنم تلاش ميكنم رضاي پدر و مادر رو تويه ذهنم بزرگ كنم .

دلم نميخواد روز زيبا و دلپذيرم رو با يه بحث الكي كه آخرش بينتيجه خواهد ماند و عوضش هم خودم پشيمان و هم مامان دلخور ميشه ، خراب كنم.

پيوست ۱:اين روزا هوا گرم شده و ۴ روز ميشه كه كولر ميزنيم . البته امروز هوا مسلمونتر بود و نيازي به روشن كردن كولر نداشتيم

پيوست ۲:امسال عيد ۲ تا عروسي كه بواسطه روابط فاميلي تو در تو و چند جانبه خيلي نزديك محسوب ميشن ، دعوتيم . فكر ميكنم عيد شادي رو خواهيم داشت

پيوست ۳: كاش ميشد مامانم رو جادو كنم و ورد بخونم براش تا به يه شكلي تغيير عقيده بده و جوابش مثبت بشه (خب چيكار كنم؟ نميتونم به همين سادگي بيخيال موضوع بشم)

آنارام باشي

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 21:3 توسط آنارام |

يه سورپرايزه ديگه :دي

بازم يه سوپرايزه ديگه

واي خدايا من چقدر خوشبختم

شكرت خدا

مرسي كه يه همچين دوستاي ماهي بهم دادي

ميدونم الان ميگين چه آدم بي جنبه اي . واسه تولدش داره ۴ تا پست پشت سره هم ميذاره

ولي آخه شما نميدونين من تويه اين ۳ روز چقدر غافلگير شده ام و چقدر مورد لطف و عنايت قرار گرفته ام

امروز رفتم دانشگاه واسه كلاس گسسته . شيريني برده بود هم به مناسبت تولدم هم براي تشكر و قدر داني از استاد و هم جلسه آخر سال ۱۳۸۸. در واقع كلاس نبود . استاد همه اش ۱۰ دقيقه درس داد و بقيه اش به شيريني خوردن و عكس گرفتن و صحبتهاي دوستانه ما و استاد و ... گذشت

كلن امروز دانشگاه رفتن من پر بود از تفريح و سورپرايز .

سورپرايزي كه الي عزيزم برام تدارك ديده بود. واي الي ممنونم . واقعا ممنون .

خلاصه كه كلي شنگول برگشتم خونه و باز مثه مجنونا كادوهامو چيدم دور و برم . از ديشب تا حالا ۲۰ ، ۳۰ دفعا اين كارو كرده ام .

داداشم اومده ميگه" زده به سرتا ! " و من ميخندم و ميگم " بيا ببين كادو هامو " طفلي از ديشب تا حالا هر دفعه صداش ميكنم و با كلي ذوق و شوق كادوهامو بش نشون ميدم

پيوست : عكساي كادوي الي بهمراه كادوهايي كه تويه اون بسته هايي كه مادام و موسيو گلابي تويه ادامه مطلب هستن

پيوست : موسيو جان ممنون كه هر چي نوشتم به خودت گرفتي . خب البته اينم بگم من وقتي به مادام ميگم مرسي در واقع به تو هم گفته ام ديگه . وقتي ميگم مادام خوش سليقه اس تو هم كه مادام و انتخاب كردي خوش سليقه اي ديگه . وافعا ممنونتونم . 

آنارام باشيد

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 15:46 توسط آنارام |

تولدم

وايـــــــــــــــــــــــــــي

عجب شبي بود امشب

كلن امسال تولدم پر بود از اتفاقات غافلگير كننده . الان واقعا در پوست خودم نميگنجم .

واقعا خدا رو شكر ميكنم كه يه همچين دوستايه ماهي بهم داده

از ديروز و امروز كه بگذريم (فوق العاده به شكلهاي مختلف همه منو شرمنده كردن با ابراز محبتاشون)، ميرسيم به امشب

شام رو با بچه ها قرار گذاشتيم بيرون باشيم

صبح كه با نوشين صحبت ميكردم گفت " ميخوام برات يه چيزي بيارم كه كلي غافلگير ميشي" . فكرم همه جا رفت . هي فك كردم قراره كادو چي بهم بده كه خودش گفت "كادوت نيست اين چيز " و باز منو بيش از پيش كنجكاو كرد

تا ساعت ۷ كه بچه ها رو سره قرار ديدم و با هم رفتيم بوف و تويه طبقه بالا يه ميز ۵  نفره انتخاب كرديم و نشستيم . تويه اين مدت كلي گفتيم و خنديديم و بچه ها قسمت هيجان انگيز تولدو رو كردن .امسال هم مثل هر سال از ديدنه كادوهايه تولدم كلي ذوق مرگ شدم و بيش از پيش به اين موضوع اعتقاد پيدا كردم كه همه تولد يه طرف ، كادوش يه ور 

بعد نوشين سورپرايزش رو رو كرد

واي كه چقدر هيجان انگيز بود وقتي بسته پستي رو جلوم تكون داد و گفت بسته اي كه گفتي رسيده

با عجله و در حاليكه از شدت هيجان داشتم پس ميوفتادم بسته رو باز كردم از ديدنه محتويات داخلش جيغ كشيد و رسما خر ذوق شدم ( خدايي اين واژه مناسبترين توصيف برايه حاليه كه من داشتم )

مادام و موسيو گلابي عزيز  واقعا ممنونم از اينهمه لطف و محبتتون . نميدونين چقدر منو هيجان زده و غافلگير كردين . كارتون بسيار جالب بود كه بسته رو جوري فرستاديد تا شب تولدم به دستم برسه. من اصلن يك اپسيلون هم اون موقع كه قرار شد بسته رو بفرستين يادم نبود كه نزديك تولدمه و شما ممكنه بخواين منو به اين شكل شرمنده كنين  

مادام  عزيزم واقعا به سليقه ات آفرين ميگم و همينجا اعلام ميكنم كه موسيو بايد به خودش بابت سليقه اي كه داشته افتخار كنه . واقعا ممنونم از اينهمه لطف و محبتتون . منو كه حسابي شرمنده كردين

بعد از سفارش غذا و درحاليكه منتظر بوديم تا نوبتمون بشه ، هي ديديم از دانش آموزاي سال بعد از ماي مدرسه مون دارن ميان تويه رستوران و طبقه بالا ميشينن . فك كرديم شايد تولد كسي باشه و اونا هم مثه ما اومده ان تولد كه فهميديم بچه ها به مناسبت اتمام دوره دبيرستانشون جشن گرفته ان و همه جمع شده ان و اتفاقا بعضي از معلمها هم قراره بيان . ما هم كلي خوشحال شديم كه ميتونيم فلان معلم رو ببينيم.

همينجور هم شد و معلم مورده نظر اومد و كلي خرذوق شديم و با توجه به اينكه ميدونست امروز تولدمه و صبح تبريك تولد بهم گفته بود خيلي سريع گرفت ماجرا از چه قراره هر كي ميومد بهش ميگفت امشب تولده آنارامه و من كلي شرمنده ميشدم جلوي دبيرايه سالهايه گذشته ام و رنگم سرخ و ....

بخصوص كه كادوهام رديف چيده شده بودن رويه ميزمون و همه عالم و آدم ميدينشون و اصن راهي برايه فرار از اين ماجرا نداشتم .

بچه ها هي ميگفتن آني خيلي خوش شانسي . ببين شب تولدت چقدر اتفاقي اومديم جايي كه دبيرامونو تويه جوي خارج از محيط مدرسه و ... ميبينيم . از اين فرصت هم استفاده كرديم و تونستيم عكسهايه يادگاري خوبي با معلمينم داشته باشيم.

كلن يكي از بياد ماندنيترين شباي تولد من بود امشب با كلي خاطره شاد و بياد موندني. جالبتر خارج شدنه من از رستوران بود . نوشين ميگفت انگار عروس خانوم از پاتختي برگشته . دستام جا نداشتن چيزامو ببرم

از همه اونايي كه مسبب بوقوع پيوستن همچين شب شب زيبا و دلپذيري شدن واقعا ممنونم . اميدوارم بتونم جبران كنم

آنارام باشيد

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 0:17 توسط آنارام |

برنامه امسال واسه تولدم

دوستامو به مناسبت تولدم دعوت كرده ام شب بريم بيرون.

بالاخره اتاق تكوني من هم به پايان رسيد و اتاقم واسه روز تولدم تميز تميز شد . اين كار دو روز به درازا انجاميد و با اجازتون براي من كمر درد و انگشت درد به جا گذاشت كه باز هم به مناسبت تولدم اين دو تا از ديشب تا حالا از ببين رفته ان

پست رانندگي مهسا ويرايش شد و با اجازه خودش قسمت سانسور شده متن به متن اضافه گرديد . موقع نوشتن پست اول اصلا فك نميكردم تونسته باشم عمق سوژه بودن و باحال بودنه ماجرا رو برسونم (كه ظاهرا تا حدودي موفق بوده ام ) اما موقع اضافه كردن اين قسمت خودم قهقهه ميزدم

از همه دوستان بخاطره لطف و موهبتشون واقعا ممنونم . اميدوارم برايه تولدهاتون بتونم منم ايتقدر كه شما منو شاد كرديد شادتون كنم

آنارام باشيد

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 9:59 توسط آنارام |

نوزده سالگي من

يه سال ديگه هم گذشت و يه برگه ي ديگه از دفتر چه ي عمر من به پايان رسيد

نوشتن پست تولد يكي از سختترين پستهاست و هر سال با خودمم فكر ميكنم براي امسال چي دارم كه بنويسم

۱۹ سالگي من پر بود از خاطرات خوب و بدي كه در هم آميخته شده بودن و يه معجون عجيب غريب برام ساختن

از فردا ميتونم بگم من نوزده سالمه ولي حس ميكنم هنوز براي نوزده سالگي يه دختر بچه ي كوچولو ام .

با خودم فك ميكنم واقعا انقدر كه سنم بالا رفته خودم هم بزرگ شده ام ؟

يه چيزو مطمئنم . من آنارام سال گذشته نيستم . خيلي تغيير كرده ام .

اگر كسي الان ازم بپرسه آدما توي چه سني بيشترين تغيير رو دارن ميگم ۱۹ سالگي . شايد چون تجربيات آدما از ۱۹ سالگي به اونور ، رنگ و بوي تازه اي ميگيره . بعنوان يه آدم بالغ شناخته ميشن و انتظارات ازشون تغيير ميكته . (هرچند معتقدم آدماي كمي هستن كه تويه اين سن بالغ شده ان )

بگذريم . امسال برام خيلي هيجان انگيز شده .

امروز از صبح بيرون بوده ام كه ايشالله تويه پستايه بعدي راجع بهش مينويسم و تقريبا اصلن تويه اين باغ نبودم كه فردا چقدر نزديكه و توي ضمير ناخودآگاهم فردا برام خيلي دور تر بود .

تا اينكه وصل شدم به اينترنت و بعد از ارسال پروژه اي كه ۱ ساعت منو در هم كرده بود ، پيغامهاي تبريك دوستانم تويه فيس بوك و مسنجر و ام اس سنتر و وبلاگم و ايميل باكسم ديدم . واقعا ذوق زده شدم . فك نميكردم كسي اصن تويه اين باغ باشه

ممنونم بچه ها . واقعا ممنونم . خيلي ذوق زده شدم و فكر ميكنم الان اطرافيانم شاهده يه لبخنده خيلي بزرگ و زيبا رويه لبامن.

دوستتون دارم

آنارام باشيد

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 22:24 توسط آنارام |

رانندگي مهسا

نگاه به ساعت ميكنم . ۳:۰۵ دقيقه اس .

ميپرم تويه اتاقم و گوشيمو برميدارم . رويه سايلنته . و كلي مسيج و ميسكال روشه . همه از مهسا . سريع شماره رو ميگيرم

با عجله ميگه"ميشه بپرسم گوشيت احيانا به چه دردت ميخوره؟ آماده باش دارم ميام دنبالت"

- خودت؟

-آره . دمه درم .

بدو بدو آماده ميشم ، ۱۰۰ تومن ميندازم صدقات و ميپرم بيرون . تويه همين مدت يه ميسكال ديگه ميوفته روي گوشيم

مامانشه . سريع شماره رو ميگيرم .

نگرانه . ميگه مهسا تازه راه افتاده . تو رو خدا رسيد بهت يه تك بزن من خيالم راحت شه و ميگه تويه راه با هم حرف نزنين ، حواسش پرت نشه . حواستو بده اشاره هاشو به موقع بزنه ....

هنوز حرفش تموم نشده مهسا جلوي خونه سبز ميشه

ميخندم ميگم " رسيد"

باورش نميشه . ميگه " آني جان شوخي ميكني؟ يعني چي رسيد؟"

مهسا از اونور از توي ماشين دستاشو مشت كرده به علامت موفقيت ميبره بالا و برام تكون ميده .

گوشي رو ميدم بهش . مامانش خيالش راحت شه كه اصلن شوخي نميكنم .

با كلي سلام و صلوات ، كمربندمو ميبندم و مهسا ميزنه تو دنده و يا علي گويان راه ميوفته . قرار ميشه سمت راست  پشت سر رو من بپام و مهسا سمت راست و جلو رو و كلن حواسش جمع باشه

سره تقاطع نه سرعتو كم ميكنه نه ترمز ميگيره و خركي و ميليمتري از كنار يه ماشين ميگذريم و رد ميشيم . بهش ميگم "مهسا . حواستو بده . داشتيم ميخورديم بهش ها !"

ميخده ميگه" آني نميدونم بايد چيكار كنم كه بهش نخورم "

نيشم وا ميشه و حيرت زده ميگم "ديوونه . ترمز به چه درد ميخوره پس؟"

از جاده ساحلي ميريم . مهسا از دنده دو دل نميكنه . سرعتشم نهايت نهايت برسه به ۲۵ . سره ميدون ميام بهش يه چيز بگم ميگه " هيس ! من الان نميتونم جوابتو بدم . سرم شلوغه و اوضاع بحراني "

خلاصه با بدبختي ميوفتيم تويه اتوبان . مهسا باند وسطو گرفته . نه سرعت رو ميبره بالا نه ميكشه سمت راست .

بهش ميگم " مهسا بخدا الان تويه اتوبانيم . بزن دنده سه  "

ميگه " نه . من با دو راحتم "

ميگم " تو راحتي . ماشيناي ديگه ناراحتن "

ميگه "مشكل خودشونه . ناراحتن سبقت بگيرن "

ياده كارتونا ميوفتن كه يه پيرمرده در حاله موت ميشينه پشت فرمون و با سررعت پايين در حده ايستادن ميروونه و ماشينايه ديگه با سرعت از چپ و راستش عبور ميكنن و همينجور بوق و ناسزاس كه ميريزه سرش

ماشينا بوق ميزنن . مهسا هم ذوق ميكنه ميگه " آني با ما بودنا "

منم ديگه كف كرده ام از خنده. بالاخره خانوم رضايت ميده دنده رو عوض كنه . ميزنه دنده ۳ ولي سرعتو كم ميكنه .

ميگم "بيخيال بابا . همون دو بري بهتره . پدره ماشين در اومد ." ميگه" ماشين ما مرد بار اومده "

ميرسيم به دور برگردون . بهش ميگم "ترمز بگير . وايسا بعد برو ." ميگه "آني اصلن حوصله ندارم . دوباره با يك شروع كنم . بيخيال بابا . هيچكي نيست "

آب دهنمو قورت ميدم . نفس عميق ميكشم . يه دور اشهدمو ريويو ميكنم كه موقع مردن يادم بمونه چي بايد بگم . دور و برو نگا ميكنم داد ميگم" برو "

خلاصه با بدبختي ميرسيم دانشگاه . اما حالا مرحله بعدي يعني پارك كردن ميمونه . سرتونو درد نيارم ۳ بار دوره دانشكده دور زديم . باره اول بدون هيچگونه آمادگي اي ايستاد گفت" بريم . " بش ميگم "كجا بريم ؟؟ مگه پارك كردي؟ رويه دسندازيم . برو يه دور ديگه پارك كنيم " باره دوم يه ذره بيشتر كار كرديم . فقط اشكالش اين بود ، اگه همه عمودي پارك كرده بودن ما بصورت مايل ( نه حتي افقي ) و در خلاف جهت همه بوديم . مردم از خنده . دوره سوم ولي گرچه جاي پاركمون افتضاح بود ، ولي منطقي تر بود .

بعد از اتمام كلاس سوار ماشين شديم . بعد من پياده شدم بهش فرمون بدم . تويه عقب جلو ها و از پارك در اومدنا يكم ماشين جلويي رو نوازش كرديم و چند متر به جلو رانديم . شكره خدا كسي جلوش نبود

قبل از خروج از دانشگاه از كنار يكي از اتوبوساي داخلي گذشتيم و يهو ديدم جيغ مهسا بلند شد و گفت " اِي ول آني . سبقت گرفتم "

از دانشگاه كه اومديم بيرون برايه رفتن تويه مسير اصلي بايد از يه سربالاييه كوچيك با يه شيب معمولي (مثه گذرگاههاي ويلچر جلو فرووشگاهها ) رد ميشديم . از اونجايي كه سره تقاطع بوديم مهسا بالاجبار ايستاد تا ببينه ماشني عبور ميكنه يا نه؟ اومد حركت كنه ماشين يواش يواش اومد پايين . آقا مهسا رو ميگي . رنگش زرد شده بود ، دساش ميلرزيدن . وحشتزده نميدونست بايد ترمز كنه يا ....

بهش گفتم " مهسا الان بايد پاتو از روي كلاچ برداري ، همزمان كه ترمز دستيو مياري پايين ، پرگاز بري جلو " آقا ما اينو گفتيم . مهسا ديگه بدون توجه به اينكه ماشيني مياد يا ميره چنان گازي داد و گانگستري رفت جلو كه فقط خدا كمك كرد نخوريم به ماشيني كه از جلومون ميگذشت . من معجزه رو به عينه ديدم

با مزه اونجا بود كه يه نفس عميق كشيد و گفت " آني . برايه چند لحظه تمام آرمانها و آرزوهام داشت زيره چرخاي ماشين له ميشد "

وسطايه راه در حاليكه افتاده بوديم تويه شلوغ ترين و پر ترافيك ترين قطعه مسير و ماشينا كيپ به كيپ هم با دنده ۱ مسير رو طي ميكردن و مهسا هم همينطور ، برايه چند ثانيه راه باز شد و اين فرصت به ماشينا داده شد كه سرعتشونو بيشتر كنن . مهسا هم مثه همه خلق الله سرعتو كمي برد بالا و زد دنده ۲ . چند متر بيشتر نرفته بوديم كه دوباره ماشينا بهم قفل شدن . خب قاعدتا مهسا بايد سرعت رو كم ميكرد تا وقتي به نزديكي ماشين روبرويي ميرسيديم ماشين متوقف بشه . عينه تويه فيلما بود . انگار دقيقا ميدوني چي ميشه بعدش. هر لحظه منتظره كاهشه سرعت و توقف بودم. اما ما همچنان با سرعت قبلي در حال طي كردن مسير دو سه متري باقي مونده تا ماشين بعدي بوديم .

بومب و صداي خرد شدنه شيشه . قاعدتا الان بايد خورده باشيم به ماشين روبرويي . چون هم صداش اومده هم ما ترمز نكرده بوديم هم ماشين يكمي تكون خورد .

يه آن ديدم مهسا دستاشو محكم كوبوند تويه پيشونيش . ديگه تكميل شد صحنه . مهسا هم نقششو خوب ايفا كرده بود . واقعا حس بوقوع پيوستن يه حادثه به بيننده منتقل ميشد . فقط حيف كه كارگردان و تهيه كننده و دوربيني در كار نبود تا ما مشهور بشيم. طبق معمول نيشم تا بنا گوشش واشد . خيلي سخت بود كنترل كردن خودم . خدا ميدونه چقدر فحش نثار خودم كردم كه تويه اون شرايط نه تنها نخندم ، تازه مثه آدمای معمولي حالت اضطراب و نگراني رو هم از خودم بروز بدم .

راننده ماشين جلويي كه راننده تاكسي بود با عصبانيت از ماشين در اومد. با خشم چيزي به مهسا گفت كه من متوجهش نشدم . مهسا دره ماشينو يكم وا كرد و با حالت تضرع آميزي گفت" آقا تو رو خدا بذارين من برم . " واي . ديگه اين يه جمله كافي بود كه من از خنده تويه خودم بپيچم . خدا رو شكر كه تويه اون موقعيت كسي نميخنديد وگرنه من عمرا ميتونستم جلوي خودمو بگيرم . راننده عصباني گفت " بذارم بري؟ ماشينمو داغون كردي" مهسا با ترس گفت " حالا مگه ماشين چيزيش شده؟ " راننده داد زد " پياده شو ببين خودت " مهسا هول هولكي كمربندشو وا كرد . منم  يهو يادم افتاد دنده خلاص نيست و از وحشت اينكه الان دوباره ماشين ميپره جلو و فاجعه دوم رخ ميده تند تند سعي كردم دنده و خلاص كنم و متوجه شدم عجيب دستايه خودمم دارن ميلرزن .  با عصبانيت زير لب غرولند كردم " اين وا مونده رو خلاص كن " . توي موقعيتي كه مهسا داشت سعي ميكرد پياده شه يه پليس از راه رسيد و به ماشينا نگاه كرد و بنظر ميومد سعي ميكنه راننده رو آروم كنه . نميدونم راننده به مهسا چي گفت كه مهسا با ترس گفت" آره بخدا . گواهينامه دارم . ايناهاش" و برگشت تند تند كيفشو زير و رو كرد و زيره لب ميگفت " لعنتي . هميشه وقتي به چيزي نياز داري گم ميشه " و كم مونده بود بشينه زار زار گريه كنه . منم هي ميگفتم " آروم باش . درست بگرد پيدا ميشه " . تا مهسا گواهينامه و كارت ماشينو درآورد پليس بش گفت بشين برو . چيزي نشده و راننده تاكسي با عصبانيت دره صندوق عقب ماشينو ميكوبيد و ميگفت " ببين قفلشو داغون كرده " ( دروغ گو . سالمترين ماشينو هم درشو اونجور بگوبي بسته نميشه . ميخواست ما رو تلكه كنه ) خلاصه راه افتاديم و با هر بدبختي اي بود از صحنه جرم دور شديم . جالب اينجا بود كه قبل از اين حادثه من پليسي اون اطراف نديدم و بعد هم كه راه افتاديم هرچي پشت سر رو نگاه كردم خبري از پليس نبود. به مهسا گفتم" باور كن اين يه فرشته بود كه فقط واسه نجات ما فرستاده شده بود ". به این میگن معجزه

خلاصه با كلي نذر و نياز و سلام و صلوات رفتيم خونه اشون . نا گفته نماند سره راه من كار داشتم ، نايستاد . گفت " آني . با من اينكار رو نكن . خودم برات آژانس ميگيرم ميفرستمت خونه اتون . سره راه هم هركاري داشتي بكن . فقط تو رو خدا نگو بايستم ." منم با معرفت . گفتم "به جهنم . برو !"

وارد خيابون خونه اشونم كه شديم چند متري خونه پارك كرد . گفتم" ماشينو نميبري تو؟" گفت "نه . ديگه به من ربطي نداره . هر كي باهاش كار داره خودش بياد بياردش تو "

پيوست۱: ويرايش شد...(تويه متن بولد شده)

پيوست۱: از اونجايي كه برادرم فهميد عشق و علاقه من به بادكنك چقدر زياده دست به خلاقيتي زد كه باعث شد من با خودم فك كنم چرا به غقل خودم نرسيده بود . اون حباب چسبي كه يادتون هست؟ داداشم يه بادكنك برداشت . گذاشت داخلش . (فقط دهنه اش بيرون بود .) بعد همونجور كه بادكنك داخل حباب بود ، بادش كرد و شد يه بادكنك مثل بادكن قبلي .

پيوست۳: از امروز اتاق تكوني منم شروع شد . خدايي سالي يه بار اتاق تكوني واجبه

آنارام باشيد

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 18:12 توسط آنارام |

نامه به گوگل برای چهارشنبه سوری

قرار بود يه جور ديگه آپ كنم

ولي ترجيح دادم اين پستم مربوط بشه به " نامه به گوگل برای چهارشنبه سوری "

گوگل براي اغلب مناسبت-هاي جهاني، لوگوي ويژه -اي را به-جاي لوگوي هميشه-گي-اش قرار مي-دهد. نوروز سال (1381) هم لوگوي نوروزي اين سايت در صفحه- اولش قرار گرفت اما بعدازآن ديگر اين كار تكرار نشد و حتا اين لوگو روي آرشيو لوگوهاي مناسبتي گوگل هم قرار نگرفت. ولي دو سال بعد با تلاش همه ايرانييان مخصوصا وبلاگ نويسان و سايتها اينترنتي و فرستادن ايميل وکامنت به سايت گوگل موفق شدن لوگوي اين جشن باستاني را در صفحه گوگل جا دهند واين رسم را به جهانيان معرفي کنند.وحال نوروزايراني هم مانند كريسمس و مراسم سال-نوي چيني-ها به-رسميت بشناسد.بیایید امسال نیز از گوگل درخواست کنیم تا برای اولین بار لوگوی خود را در شب
چهار شنبه سوری عوض کندوتاثیر این کار را دست کم نگیرید
متن زیر را به press@google.com ای-میل بزنید

متن انگلیسی

We are a group of Iranian people and like anybody else we try to keep our culture alive and make it more popular for other countries. We are making a request to Google to design a logo for special events and celebrations. We request and ask you guys to design a logo for one of our most famous celebration called ‘’Charshanbeh Souri’’, which we use fireworks to celebrate it. This is an ancient Persian festival dating at least to 1700 BCE of the early Zoroastrian era and it holds in last Tuesday of the year and we start the new year by ending that night.
Another tradition of this day is to make special ajeel, or mixed nuts and berries. People wear disguises and chadors and go door to door knocking on doors. Receiving of the Ajeel is customary, as is receiving of a bucket of water.
We believe Faravahar, the guardian angels for humans and also the spirits of dead would come back for reunion. These spirits were entertained as honoured guests in their old homes, and were bidden a formal ritual farewell at the dawn of the New Year
There is no religious significance attached to Chaharshanbeh Souri and it serves as a cultural festival for Persians, Persian Jews, Muslims, Armenians, Kurds, Turks and Zoroastrians alike.
There is no actual date to celebrate this yearly festival in Gregorian calendar but, it’s always from march 15th to March 29th.
The date of this celebration this year is 17 march.
At the end we’ll appreciate those people who take this responsibility and make a logo for this anniversary.
Thanks in advance

معنی فارسی :
ما گروهی از ایرانیان علاقمند به زنده نگه داشتن فرهنگ قدیم خود هستیم . نامه ای که برای گوگل مینویسیم به دلیل درخواستی است که از شما داریم .از آنجا که گوگل برای مناسبتها و جشن ها لوگوی اختصاصی طراحی میکند ، ما درخواست طراحی لوگوی مخصوص برای یکیاز جشنهای قدیمی خود را داریم به نام 4 شنبه سوری
برای اطلاع بیشتر از این جشن خلاصه ای از جشن در پایین آورده شدهاست :
جشن اتش یا 4 شنبه سوری :
در اخرین 4 شنبه سال ( 4 شنبه سوری) مردم در مکانهای عمومی اتش بزرگی برپا میکنند و اطراف آن به شادی و خواندن شعری میپردازند به امید اینکه با کمک نور و آتش در سال نو خوشی به آنها رو کند .
سرخی تو از من ، زردی من از تو .

این جشن نوعی خوش آمد گویی به امدن بهار جدید و باززایی طبیعت است .
این جشن و رسوماتش در ایران تاریخی بس طولانی دارد و توسط همه ایرانیان و اقوام ایرانی چه مسلمان ، زردشتی، ترک و کرد جشن گرفته میشود .
بنابراین از شما درخواست میشود لوگویی برای این جشن طراحی کنید .
ویزگی هایی که ارزشمندند و در طراحی لوگو میتوان استفاده کرد عبارتند از آتشی بزرگ ، گروههای افراد که در حال پریدن از روی آتش هستند.
 
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 17:41 توسط آنارام |

بادكنكم تركيد

بادكنكم تركيد

ولي چيزي كه ازش موند خيلي باحاله . چسبايي كه دورش زده بوديم مثه يه حباب باقي موندن

http://www.4shared.com/file/236225394/c373791f/20091215319.html

خدا رو شكر اينقدر بادكنك دارم كه سريع يكي رو جايگزين كردم ولي چسبامون تموم شده و بادكنك جديد اصلن قوام بادكنك قبلي رو نداره و هر لحظه نگرانم كه نكنه بتركه

پيوست1 : كلي غافلگير شدم وقتي در حاليكه با نا اميدي صفحه  4shared باز شد و ديديم ف نيست

پيوست2 : هميچنان نميتونم عكس رو رويه وبلاگ بذارم

 پيوست3 : امروز مهسا براي اولين بار ماشين آورد و اومد دنبالمو با هم رفتيم دانشگاه و برگشتيم . كلي خنديديم . واي مهسا دمت گرم . هيچي نميتونست منو اينقدر بخندونه . از شدت خنده نفسم بالا نميومد

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 21:35 توسط آنارام |

عكساي زراس

متاسفم كه سايتي براي آپلود كردن عكساي سفرم پيدا نكردم . البته چندتا سايت رو دوستان معرفي كردن ، خودم هم سرچ كردم و حتي آپلود هم ميشدن ولي وقتي ميذاشتمشون توي وبلاگ باز نميشدن . حالا نميدونم مشكل بلاگفا بود يا ....

واسه همين تصميم گرفتم لينك مستقيمشونو بذارم

اميدوارم عذرم رو بپذيريد

البته اينو بگم كه بايد ببخشين منو بخاطره محدود بودن عهكسا

واقعيتش اينه كه وقتي خواستم عكس انتخاب كنم براي آپلود كردن يا عكاس ناشي بود يا عكس واضح نبود يا اينكه عكس اصلن نتونسته بود زيباييهاي موجود رو به تصوير بكشه

بابام عكساي خيلي خيلي خيلي بهتري گرفته كه چون فعلن خونه نيست نتونستم عكساشو از روي گوشيش بريزم رويه كامپيوتر

اينم از عكسا

اين سه لينك پايين عكساي جزيره اي هستن وسط درياچه ي پشت سد بود و نماي ويلاها و شهرك زراسه . اگر اشتباه نكنم گفتن برنامه شون اينه كه اون قسمت رو شهربازي كنن

http://www.2shared.com/file/11918206/e1ba893/20091213309.html

http://www.2shared.com/file/11917097/f339e774/20091213301.html

http://www.2shared.com/file/11916886/2b8ad07e/20091213305.html

اين لينك پايين مربوط به عكسيه كه از قسمتهاي بالاييه زراس گرفتم و محدوده ي جاده اي كه قراره ساخته بشه رو مشخص كرده . بعلاوه ميتونيد داخل عكس بخشي از زمينهاي ويلاهايي كه قراره ساخته بشن رو ببينيد

http://www.2shared.com/file/11917811/dc9099f1/20091213277.html

 اين هم عكسي از زمينهاي آماده كشت ويلاهايي كه قراره ساخته بشن

http://www.2shared.com/file/11917829/f9664200/20091213282.html

اين عكسها رو هم توي راه گرفتم

http://www.2shared.com/file/11917938/96b829e0/20091213266.html

زيباييهاي راه

http://www.2shared.com/file/11918176/431c800d/20091213247.html

 گل شقايقي كه به شكل قلب ديده ميشد

http://www.2shared.com/file/11918052/77854ca1/20091213255.html

 

اينم عكسي كه از پديده ي عجيب خاك در كنار ابر بود بدون اينكه به حريم هم تجاوز بكنن

http://www.2shared.com/file/11918090/353e6281/20091213268.html

http://www.2shared.com/file/11918156/712ae28f/20091213256.html

 اين دوتا آخري هم عكسايي از دوستاي من تويه زراس بودن .

http://www.2shared.com/file/11918237/5231cbc6/20091214312.html

http://www.2shared.com/file/11918247/1d705d01/20091214317.html

آنارام باشيد

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 14:55 توسط آنارام |

زراس

از بعد از نماز صبح مامان ديگه نذاشت بخوابيم . گفت الانه كه خاله ات اينا ميرسن .

تندتند آماده شديم و بارامون و گذاشتيم توه ماشين و از ساعت 7 نشستيم منتظره خاله اينا !

اما من كه ميدونستم خاله اينا خيلي سريع بخوان عمل كنن ساعت ۸:۳۰ تازه بيدار ميشن و سلانه سلانه آماده ميشن و خيلي هنر كنيم ساعت ۹:۳۰ ميريم .

همه اش هم به مامان گفتم بالا غيرتن بذار ما يه كم بخوابيم اينا اومدني نيستن . اما چه كنيم كه كافر همه را به كيش خويش پندارد. و مامان هم چون خودش هميشه آن تايمه (نه اين تايمه . چون معمولن چند ساعت زودتر از قرار سره قراره) ،  اصرار داشت بگه خاله اينا ايندفعه حتما زود ميان

اول صبح هوا ابري ابري بود و ما كلي خوشحال شديم كه اينقدر هوا خوبه . اما رفته رفته ابر جاشو به يه پودر سفيد بنام خاك داد

سرتونو درد نيارم . ساعت ۹:۴۵ دقيقه خاله اينا رسيدن و بالاخره راه افتاديم .

از جاده نگم كه احتمالن معرف حضور همگان هست . امسالم بارندگي خوب بوده  خب بالطبع سر سبزي جاده ديوانه كننده بود . ما هم سعي كرديم كمال استفاده رو از اين سرسبزي ببريم گوشه به گوشه مسير توقف كديم و حالشو برديم

با توجه به ديركرد خاله اينا و توقف هاي زياد و طولاني مدتمون در طول مسير ، كلن واسه ناهار نرسيديم به زراس و ناهار رو در بين راه و در بين كلي سرسبزي ميل نموديم

ساعت ۴ بود كه رسيديم به دهكده توريستي تفريحي زراس رسيديم

نكته قابل توجه برامون توده ي خاكي بود كه در سطوح بالايي هوا وجود داشت و جالبيش به اين بود كه يكدست هوا رو پر نكرده بود و تنها بطورت يه محدوده خاص توي آسمان قابل مشاهده بود ( مثه كهكشان راه شيري ديديد؟ خاك هم همونجور بود)  و با يه مرز بندي كاملن واضح خودشو از ابرهاي موجود در آسمان جدا كرده بود .كلن پديده جالبي بود  

اهواز كه هوا معمولي و كاملا بهاري بود ! با یه T-shirt آستين كوتاه كمي ضخيم تويه خونه اينور اونور ميرفتم . واسه همين وقتي خواستيم آماده شيم من فقط يه مانتوي زمستوني با كاپشنم رو پوشيدم و با خودم گفتم اگه سرد بشه كاپشنم رو ميپوشم و اگه گرم بود كاپشنم رو در ميارم. اما چشمتون روز بد نبينه كه رسما فريز شدم رفت. يعني از وقتي كه دهدز رو رد كرديم (۱۴ كيلومتر قبل از زراس ) هوا چنان سرد شد كه زمين و زمان رو فحش ميدادم كه چرا يه لباس آستين بلند زمستوني نپوشيدم.

زراس هنوز يه محوطه بكره و ساخت و ساز ويلا و رفت و آمد آدما انقدر توش انجام نشده كه بخواد سكوت دلپذير و يكدست طبيعت رو بهم بزنه . طبيعتش هم به يمن حاصلخيز بودن خاكش و و البته اخيرا درياچه ي پشت سد كارون ۳ به قدري زيبا و دلبرنده اس كه آدم رو به مرز جنون ميبره .

خلاصه كه كلي خوش گذشت اين ۲۴ ساعتي كه اونجا بوديم .

ديروز اما ساعت ۶ بعد از ظهر بود كه رسيديم . به محض اينكه وارد خونه شديم و وسايلا رو گذاشتيم سره جاشون من رفتم توه رختخواب و رسما مردم تا همين امروز صبح ساعت ۸ . خدايي خيلي خوابم ميومد . انقدر كه حتي غلت هم نزدم توي خواب

پيوست : خواستم براتون عكس بذارم ولي طبق معمول اين مملكت كه نميشه روي هيچي حساب كرد ، متوجه شدم سايت 4shared بسته شده ( هرچند ظاهرا خيلي هم جديد نيست و من تازه فهميده ام ) . ميدونم جاهاي ديگه اي هم واسه آپلود هست ولي اصلن حوصله گشت و گذار تويه اين دنياي مجازي كه بيش از 60 % براي ما بسته س نداشتم . ببخشيد

آنارام باشيد

 

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 9:55 توسط آنارام |

بادكنك بازي

قراره ۴۸ ساعت نباشم

با خانواده داريم خوش خوشكي ميريم گردش طرفاي شمال استان . زراس .

البته من كلي كار ريخته سرم كه بايد حداقل تويه اين چند ساعت باقي مونده يه زمينه اي واسه انجامشون فراهم كنم

مهمترينشون كه بدجوري فكرمو مشغول كرده يه كامپايلر واسه برنامه ي جاواس . ترجيحا Jbuilder

خيلي گشته ام تويه نت . چيز قابل توجهي پيدا نكردم . تنها يه لينك واسه دانلودش بود كه اونم 33 ساعت دانلودش طول ميكشه . از عصر گذاشته ام دانلود شه . تا حالا 6 ساعتش گذشته . ولي بدردم نميخوره اينطوري . من تا فردا صبح بايد يكي داشته باشم

نميدونم چرا بعد از ظهر كه دانشگاه بودم عقلم نرسيد برم از تويه سايت بردارم . بهرحال افسوس گذشته كار احمقانه ايه.

از ديوانگيام بگم براتون كه من امروز بعد از كلاس دانگشاه رفتم مطب دكترم . عشقيا! دلم واسش تنگ شده بود . منشيش تا ديدم كپ كرد . آخه مطب شلوغ بود . طفلي وحشت كرد كه نكنه وقتي چيزي واسه امروز بخوام . بعد از اينكه خيالش راحت شد كه مشكلي ندارم فرستادم داخل . كلي حال كردم . دكترمم دلش واسم تنگوليده بود ( دل به دل راه داره ديگه )

خلاصه حدودا 10 دقيقه مستفيضش كردم و برگشتم .

براي تولد داداشم كلي بادكنك خريدم . كلي هم بادكنك در سايزاي مختلف توي خونه داشتيم . بعد در يك ابتكار جالب 3 تا بادكنك غير همسايز رو تويه هم باد كردم و يه بادكنك چند لايه درست شد . بعد داداشم با اين نوار چسبايه بزرگ تمام دورشو چسب پوشوند و يه لايه ي محافظتي ساخت كه بادكنك نتركه به اين راحتي . چند روزه تا وقتي گير ميارم بادكنكه رو ميگيرم و كلي باش بازي ميكنم . واقعا انرژي مصرف ميشه ها ! بعد از 10 دقيقه چنان تپش قلبم بالا ميره و عرق ميكنم كه فك نميكنم براي دويدن هم اينطور انرژي مصرف كنم . خداييش بچه ها هم بازياشون بازيه ها ! خلاصه من عاشق بادكنك بازي شده ام اين چند روز

پيوست : پرديس چان جوابتو برات چند بار ايميل كردم . ظاهرا ايميلهام بدستت نميرسه . لطفا آدرس ايميلت رو يكبا ديگه برام بذار . شايد ايميلي كه ازت دارم اشتباهه

آنارام باشيد

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 22:1 توسط آنارام |

همچنان شادم و قبراق

سلام

اول بگم كفم بريد با ديدنه نظراتون

اصلن انتظار نداشتم وقتي ميام يهو با اينهمه اظهار لطفتون مواجه بشم

همينجا رفع ابهام كنم

بنده اين مدت اصلن حس نوشتن نداشتم . قفل كرده بودم و يه جورايي بيحوصله بودم .

نــــــــــــــــــه! حالم خوب بود . شارژ هم بودم . ولي تا شروع ميكردم به نوشتن نفسم ميگرفت و واژه ها در هم و بي معني ميشدن و طاقتم طاق ميشد (درسته؟) بيخيال ميشدم

بهر حال قصور منو به بزرگي خودتون ببخشيد

طبق معمول روزها و هفته ها تند تند و پشت سر هم ميگذرن (از وقتي اومدم دانشگاه خيلي تند تر شده گذرشون ) و خب به رسم هر سال اين سرعت اواخر سال بشكل تصاعدي افزايش پيدا ميكنه

هرچند امسال عيد برام جذابيت سالهاي قبل رو نداره و اتفاقاتي افتاده كه باعث شده ان هيچ هيجاني براي فرا رسيدن ايام نوروز نداشته باشم ولي همچنان با شور و شوق و انرژي دارم خودمو براي عيد آماده ميكنم

اين آماده شدن به رسم دانشجو شدن من شكل تازه اي گرفته كه بنظر خودم كاملن چشم گير و لذت بخشه

همچنان سعي ميكنم عنان اتفاقات روزانه ام رو در دست بگيرم و به سمت روزهاي شاد و با نشاط هدايتشون كنم و براي اينكار از هيچ تلاشي سر باز نميزنم.

براي ساده ترين اتفاقات از تهه دل بخندم  و فك كنم بعدها ممكنه ديگه فرصتي براي خنده وجود نداشته باشه

پس خوبم .

ديگه بسه تريپ جدي برداشتن . آقا بذارين يه چيز باحال تعريف كنم

ديروز صبح كلاس انسان در اسلام داشتم تويه دانشكده علوم تربيتي. بعد از كلاس با مهسا دوستم از دانشكده اومديم بيون و راه افتاديم به سمت دانشكده مهندسي. هوا هم آفتابي بود . هر دو مثه دوتا خانوم با شخصيت عينك آفتابيامونو درآورديم و زديم به چشمون .  چند ثانيه بعد من متوجه شدم كه ديد يك چشمم نسبت به اون يكي واضح و شفاف نيست . با توجه به اينكه اين اتفاق ۳ شب قبلش هم افتاده بود و بعداز ۵ دقيقه ماليدن چشمم خودش برطرف شده بود ، حدس زدم ممكنه مال ام اس باشه و اگه همينجور ادامه پيدا كرد برم با دكترم در ميون بذارمش . ( آخه از وقتي تايسبري ميزنم بهم گفتن كوچكترين تغييري اگه تويه حالت ديده شد بهمون بگو) . خلاصه عينكمو درآوردم و چشمم رو ماليدم . بنظرم اومد ديد چشمم بهتر شده . اومدم دوباره عينك رو بذارم سره چشمم كه ميتوجه شدم يكي از شيشه هاي عينكم نيست .

يهو گفتم " اِ . مهسا . عينكم شيشه اش نيست . " اونم برگشت گفت " آني ديدم ملت يه جوري نگامون ميكنن . تازه يه دختري رد شد به دوستش گفت عينكه اين دختره رو ببين . ولي اصن فك نكردم با ماست"

خلاصه حدوده نيم ساعت و من مهسا وسط چمنا داشتيم قهقهه ميرديم

عصر هم بعد از اتمام كلاسامون خيلي اتفاقي تصميم گرفتم برم بيرون و كفش ببينم و احيانا بخرم . مهسا هم گفت منم بات ميام . شايد مانتو گيرم اومد .

تا ساعت ۹ بيرون بوديم . نه من كفش خريدم نه مهسا مانتو . البته مهسا كفش خريد . آخرشم خودمون مهمون كرديم به صرف خوردن كباب تركي كه دلمون نسوزه چرا چيزي كه ميخواستيمو گير نياورديم . ولي خدايي اين قسمت بخور بخورش خيلي حال داد

خب ديگه براي امرو بسه .

آنارام باشيد

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 10:38 توسط آنارام |

برميگردم
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 12:55 توسط آنارام |

خاك

خاك خاك خاك خاك

شكرت خدا

بنده ايم زيره درگاهت و نادون و بيطاقت

اگه بي ادبي ميكنيم تو به ناشكري نگير . به نفهمي و كوچيك بودنمون ببخش

خدا فقط يه چيز!

يه مردونگي كن واسه عيد اينجور حال گيري نكن

قربونت

يه بنده ي كوچك و حقير

آنارام كه هستي ديگه لازم نيس من بگم

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 15:38 توسط آنارام |

تولد داداشم

از دانشگاه بدو بدو اومدم خونه ، كسي خونه نيس . منم كليدامو جا گذاشته ام رويه ميز  

ميشينم رويه پله ها ! مامان با داداشم رفته بيرون كفش بخرن .

زنگ ميزنم ، ميگه چند دقيقه ديگه ميرسيم

ميرسن خونه ! از همون دمه در داداشمو ميذاريم و من و مامان سوار ماشين ميشيم و ميريم قنادي!

كيك و شمع و بساط تولدو ميخريم و برميگرديم خونه . قاچاقي كيكو ميذارم ته مهايه يخچال . ميرم تويه اتاق و يكي يكي بادكنك باد ميكنم .

داداشم طفلي كلي خورده تويه ذوقش كه ما چرا اينقدر بيتوجهيم به روزه تولدش و هيچ عكس العملي نشون نميديم و تازه كفشايي كه امروز به بهونه تولدش خريداري شده ان ، درخواست خودش بوده ان، نه كادويي كه با هيجان بهش بدن .

مامان ميخنده ميگه "مامان جان مگه تولد چيه؟ خب يه شكرانه اس بخاطره اينكه خدا شما رو بهمون داده . ما هم ميبوسيمتون . بهتون تبريك ميگيم و خدا رو شكر ميكنيم . ديگه لوس بازي نداره. بعدم عزيزم تو كه هروقت چيزي لازم داشتي برات خريديم . الان ديگه چيزي لازم نداري كه بهت بديم"

داداشم سرخ ميشه و حرص ميخوره

شام ميخوريم و من ميرم دوش ميگيرم و كلي لباس خوشگل ميپوشم و جلو آينه خودمو جينگول وينگول ميكنم .

 داداشم فك ميكنه كادوشو قراره بابا كه مياد از سره كار ،بياره .با اومدنه بابا و ديدنه دستايه خاليش دوباره ميخوره تويه ذوقش و سر خورده ميره تويه اتاقش .

تا ميره ،ميز رو خوشگل ميچينم و كيك رو ميذارم روش . شمعا رو ميذارم رويه كيك و كلي فشفشه و اينا ميذارم دورش . با  بادكنكايي كه باد كرده ام خيلي سريع همه جا رو تزئين ميكنم و كادوها رو كه خيلي خوشگل كادو پيچ شده ان ، قايم ميكنم

دوربينو به مامان ميدم و طبق معمول اول خودم كلي عكس تك نفره با ژستايه مختلف ميگيرم .

داداشمو صدا ميكنم.

صحنه ي جالبيه وقتي مياد و خونه رو با دكور جديد ميبينه . كف ميكنه از اين سرعت عملو كلي غافلگير ميشه .

مراسم ساده و ۴ نفره و بي سرو صدا همراه با عكسايه بسياري كه من عنصر اصلي تويه عكسام برگذار ميشه و شمع فوت كنون و كيك برون و .... با تامل و كلي ادا و اصولي كه من هي ميگم بايد تويه فيلم و عكس رعايت بشه  و داداشم نسبت بهشون از اين شكلكا  نشون ميده برگزار ميشده . داداشم سرخوش از اينكه يادمون بوده و بالاخره حركتي از خودمون نشون داده ايم قانع ميشه كه تولد همين بوده و هيچ خبره ديگه اي از كادو و ... وجود نداره (بخصوص كه عصر با مامان بيرون رفته و كفش خريده)

اونوقته كه من يهو ميگم " اِ . يه قسمت مهم تولد اجرا نشد "و كادوهاشو آشكار ميكنم و ميتونم ببينم كه داداشم از شدت هيجان و سورپراز و ... در پوست خودش نميكنجه

ولي خداييش همه ي تولد يه طرف ، هديه اش يه طرف . حتي اگه يه شاخه گل باشه . ولي بالاخره يه چيزي باشه ديگه ! خيلي مزه ميده

پيوست : اين پست ديشب نوشته شده و بدليل ضيق وقت ، امروز نمايش داده ميشه

آنارام باشيد

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 20:15 توسط آنارام |

شبانه روزي كه گذشت

دیروز بعد از نماز صبح دیگه نخوابيدم

رفتم آزمايش خون دادم

بعدم برگشتم و رفتم بانك و بالاخره تونستم کارامو انجام بدم .ساعت ۱۰ با دست پر رسيدم خونه . چقدر لذت بخشه وقتي كارا سره روال پيش ميره

تا ساعت ۲ حول حولكي مثه بولدوزر كلي كار كردم و آماده شدم و بساطمو جمع كردم و رفتم دانشگاه

كلاس تشكيل نشد

قرار بود بعد از كلاس  (يعني ساعت ۴ بريم خونه نوشين اينا واسه تولدش) . تا فهميديم كلاس تشكيل نميشه زنگ زديم بهش و گفتيم ما داريم ميايم و ساعت حدودايه ۳:۱۵ بود كه خراب شدیم رو سرش.

ديشب تا ساعت ۱۱ تولد بوديم ( چیکار کنم خب . تا ساعت ۸ هی این دست اون دست کرد و تولدو رسما شرو نکرد .تازه ساعت ۱۱ هم بزور سرهم آوردیمش و غائله رو خاتمه دادیم )

شب هم كه رسيدم خونه رسما مردم تا صبح امروز.

اما بشنويد از امروز صبح

بالاخره طلسمو شكوندم و رفتم واسه امتحان شهري (رانندگيو ميگم)

ساعت ۷ رفتم آموزشگاه . كارتكسمو دادم . به مسئولشون گفتم "من دانشجوئم و كلاس دارم . ميشه كارتكسمو بذاري جزء اوليا؟ " اونم نامردي نكرد و گفت" اولين نفر خوبه؟"

كنترل صدامو از دست دادم و با صدايي شبيه به جيغ گفتم "نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه . بذارش نفر دوم"

بعد هم رفتم تويه خيابون امتحان وايستادم منتظر . ماشالله ! چه جمعيتي. خدا رو شكر كه كاره خانوما رو زودتر از آقايون راه ميندازن و ازشون امتحان ميگيرن .

تويه مدتي كه منتظر بودم تا افسر بياد از حرفايي كه زده ميشد فهميدم افسر امتحان دو روزه كه عوض شده و قبلي خيلي خوب بوده و تقريبا همه رو قبول ميكرده و اين يكي افسر اصن سابقه خوبي نداره و بزور يكي دو نفر از زير دستش قبول ميشن و يه عده از خانوماي اونجا باره چهارمشون بود كه امتحان ميدادن و يه چندتاشون باره سوم و چندتا باره اول (باره دوم نداشتن) و واسه دلگرمي دادن به اونايي كه باره اولشون بود ميگفتن نگران نباش ، همه باره اول ميوفتن و ....

افسر كه اومد همه دورشو گرفتن . يكي يكي اسما رو صدا كرد و واسه دوره اول سه نفر سوار ماشين شديم

نفره اول طفلي داشت سنگكوپ ميكرد . چنان ميلرزيد كه همه ماشين باهاش به لرزه دراومده بود . صداش هم اصن درنميومد . ۲ بار پارك دوبل رو امتحان كرد و خراب کرد و پياده شد . به همين سادگي

نوبت من شد

با ترديد سوار شدم و صندليه فوق العاده عقب ماشينو تنظيم كردم (من قدم متوسطه و مطمئنا از دختر اوليه كلي بلندترم. نميدونم چرا از عقب بودن صندلي ابراز ناراحتي نكرد دختره؟)

آينه رو هم كه داشت سقف ماشینو نشون ميداد تنظيم كردم و كمربند سفت و خراب ماشينو با بدبختي بستم و زدم تو دنده و اشاره و  با اعتماد بنفس آروم راه افتادم .زدم دنده دو

  "دنده سه" ،" بزن كنار "، "يه دور بزن" ، "برو تويه خيابون بغلي" ، "يه دوره دو فرمونه برو" ، "يه پارك ال" ، "پارك دوبل بلدي؟"

"بله"

"تمرين كردي؟"

"بله"

"ماشين دارين؟"

"بله"

"پشتش نشستي ؟ باش تمرين كردي؟"

"بله"

"از فردا روزي چند ساعت تمرين كنيا!پياده شو"

"ردم؟"

"نه!  دست فرمونت خوبه. ولي گواهينامه نگيري بذاري گوشه خونه خاك بخوره ها ! از امروز بايد روزي چند ساعت بشيني پشت فرمون . "

دلم خواست بپرم بقلش كنم و اون لپايه بزرگ و صورتيشو محكم بكشم .

ولي آخه چرا اينمقدر عصبانی؟

بمن چه؟ من كه خرم از پل گذشت

بعدم رفتم دانشگاه و اومدم خونه . عصر هم كلاس دارم .

پيوست: من وقتي از وبلاگي خوشم بياد لينكش ميكنم تا از بروز شدنش با خبر بشم . سعيم رو هم كرده ام كه تمام بچه هايه ام اسي اي رو كه وبلاگ دارن ، تويه لينكدونيم بگنجونم تا هم از حالشون باخبر بشم و هم وبلاگم پلي باشه برايه دوستان ام اسي اي كه اينجا رو ميخونن تا با بقيه ام اسي ها آشنا بشن . بنابراين اصلن انتظار ندارم وقتي كسي رو لينك ميكنم ، طرف مقابل هم منو لينك كنه .

اينو گفتم برايه دوستاني كه لينكشون كرده ام و از اينكه نميدونستم لينك شده اند و لينكم نكرده ان ابراز شرمندگي و ناراحتي ميكنن . باز هم ميگم من اهداف شخصي خودم رو دارم و به هيچ عنوان از كسي توقعي ندارم 

آنارام باشيد 

نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 14:12 توسط آنارام |